• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 376)
جمعه 30/10/1390 - 20:24 -0 تشکر 419645
دماغ پردردسر

به نام خدا
 دماغ پردردسر
خودتون بخونید و ببینید کدوم حالت بالا رو پیدا میکنید؟

از وقتی كه خودم را شناختم، سنگینی دماغی بزرگ و پف كرده را بر روی صورتم احساس كردم. با رشد من بر وسعت و بی ریختی آن اضافه می شد. دماغی خشن باسورا خهای بزرگ، ویژگی مشخصه ام بود. در دوران راهنمایی تحصیلی، از نظر كوچك و بزرگ مدرسه به داشتن لقب گوریل مفتخر شدم. این لقب حتی در دفتر حضور و غیاب نیز به چشم می خورد.

 

دماغ


دوران دبیرستان اوضاع متفاوت شد و متلك ها هدفمندتر و زهردارتر شده بود. درس خواندنم تا سال دوم بیشتر طول نكشید. دو سال خانه نشین بودم و به ندرت به بیرون رفت و آمد داشتم. اكثر اوقات با مادرم دعوا می كردم به خاطر این كه مرا با این شكل و شمایل به دنیا آورده است و طعنه ام به پدر این بود كه چرا در كودكی مرا خفه و راحت نكرده است. او باید فكر چنین روزی را می كرد. عازم خدمت سربازی شدم. در این دوران مسخره كردنم از طرف دیگران به اوج خود رسید. به یاد دارم كه شب ها تا صبح به بدبختی هایم فكر می كردم و روزها تا غروب جیم می شدم كه با این دماغ دیده نشوم. یكی از هم خدمتی هایم در آستانه جوانی دو ناكامی را یدك می كشید، یكی دماغ دراز و عقابی و دیگری طاسی محسوس قسمت اعظم كله اش بود. او هم از وضع موجود می نالید. اما هر وقت مرا با این دماغ می دید، دست هایش را به سوی آسمان بلند می كرد و می گفت: « الهی شكر. راضیم به رضای تو! » بعدها از سر دلسوزی و اشتراك درد داشتن دماغ ضایع، رفیقم شد و پیشنهاد كرد كه بعد از خدمت، جراحی پلاستیك كنم. البته خودش همین تصمیم را داشت.
در طول خدمت، از سرباز آموزشی گرفته تا بعضی از حقوق بگیران پادگان، تفنگ دولول صدایم می كردند. بعد از پایان خدمت، برای هزینه عمل مجبور به كار سخت و طاقت فرسا شدم. كلاهی تهیه كردم كه مانند سارقان مسلح، تمام صورتم جز چشمهایم را پوشانده بود. چند ماه به سختی كار كردم تابالاخره موفق شدم كه  از طریق وام قرض الحسنه و كمك اقوام و آشنایان هزینه عمل را جور كنم. اوایل زمستان بود كه خودم را به تیغ جراحی سپردم. یك ساعت بعد از عمل به هوش آمدم. دكتر جراح قول یك دماغ خوب را داده و كارش را در حد معجزه تعریف كرده بود. با فهمیدن این جملات اشك شادی و شوق در چشمانم سرازیر شد. با خود اندیشیدم كه ایام بدبختی و فلاكت به پایان رسیده و به آینده امیدوار شدم. پس از دو روز بستری از بیمارستان مرخص شدم.
تمام سطح شهر را به واسطه بارش برف روز قبل، لایه ای از یخ و برف فرا گرفته بود. از خوشحالی روی هوا راه می رفتم. به یك باره همه چیز خراب شد. لیز خوردم و به سطل آشغال بزرگ شهرداری در پیاده رو برخورد كردم. ای كاش عزرائیل همان لحظه جانم را گرفته بود. پس از برخورد، دماغم تا یك ماه ورم داشت. قالب آن شكسته، از شكل اولش بدتر و بزرگتر و به اندازه یك گلابی شده بود.

 

دماغ
 

متوجه ترس و وحشت اطرافیان، مخصوصاً كودكان شده بودم و فرار آنها را نظاره می كردم. كاری از دستم بر نمی آمد و دوران بدبختی و تیره روزی ام تازه آغاز شده بود. هنگام تعطیلی دبستان نزدیك خانه، متوجه فرار دانش آموزان می شدم. به راستی از من وحشت داشتند. به وخامت موضوع پی برده بودم. به آینده مبهم و تاریك خودم فكر می كردم و به افسردگی شدید مبتلا شده بودم. اما مادرم در كنار این همه بدبختی به من امیدواری می داد و در نهایت فداكاری قول داد با همین دماغ برایم زن بگیرد. بالاخره حرفش را عملی كرد و به خواستگاری دختر یك كارمند بازنشسته رفتیم.دختر وقتی چشمش به دماغم افتاد، غش كرد و بی هوش شد. كارمان به كلانتری محل كشید.
بعداز گذشت یك ماه پدرم، دوستش را در رو دربایستی قرارداد و به خواستگاری دخترش رفتیم. خانواده اش همه چیز رابه دختر واگذار كرده بودند. همه چیز به خوبی پیش رفت تااینكه عروس چای آورد، هر دو از خجالت سرمان پایین بود. هنگامی كه استكان چای را برداشتم، سرش را بلندكردتا نگاهم كند. به محض دیدن دماغم همانند جن زده ها وحشت كرد و دستانش را از سینی استیل ول كرد و چندین استكان چای روی سر و تنم ریخت. او از وحشت حاصل از دیدن دماغم جیغ می زد و من از سوزش و درد ناشی از ریختن چای روی تنم فریاد می كشیدم. جیغ و فریادمان مانند آواز اپرا با هم آمیخته شده و موسیقی زیبا، هماهنگ و موزونی را به نمایش گذاشته بود. عروس در حالی كه به شدت گریه می كرد، گفت:« حاضرم با یك معتاد زندگی كنم اما با این دماغ نه!! » مراسم به هم خورد و برگشتیم.
با ایستادن روبروی آینه حق را به او و دیگران دادم. من با این دماغ عمل شده، واقعاً زشت و وحشتناك شده بودم.در این شرایط، آرزویم كار كردن در معدن زغال سنگ تاپایان عمر بود كه به واسطه تاریكی اش دماغم دیده نشود. وضع بدتر شده بود تا جایی كه حتی اقوام و خویشاوندان گاه گاهی به ما سر می زدند، فرزندان زیر 10 سال خود را همراه نمی آوردند. این موضوع بدترین چیزی بود كه در آن روزها به خاطرش خیلی ناراحت بودم. دیگر طاقت این زندگی اسف بار را نداشتم. كم كم افكار منفی بر من چیره گشت. سه بار تصمیم به خودكشی گرفتم كه در هر كدام ناموفق بودم.
اولین بار سرطنابی را به گردن و سر دیگر آن را به شاخ های بزرگ از درخت وسط حیاط بستم. از بابت نشكستن شاخه خیالم راحت بود چرا كه وزنی معادل یك تن را تحمل می كرد. به امید مرگ خود را از درخت آویزان كردم اما چنان با شدت به زمین كوبیده شدم كه مدتها آثار كبودی روی تنم دیده می شد. طنابی كه كهنه به نظر نمی رسید، بریده بود. تعجب كردم و اندیشیدم كه اگر دماغم نرمال بود، طناب به زندگیم پایان می داد.
بار دوم وسط جاده با چشمهای بسته ایستاده بودم و كامیون بزرگ و باری به طرفم در حركت بود. برآورد كرده بودم تا ترمز بگیرد و آن را كنترل كند، كارم یكسره شده است. اما به چند متری ام كه رسید، بدون ترمز، موتورش به تپ تپ افتاد و خاموش شد و درجا میخ كوب گردید. از پیاده شدن راننده و لگد زدن به باك كامیون فهمیدم كه گازوئیل تمام كرده است.
بار سوم ازسلسله اقدامات خودكشی ام، این بود كه  از قبل آگاهی داشتم مقداری سم برای ضدعفونی كردن زیرزمین از دست حشرات موذی و مخصوصاً موش ها در خانه موجود است. با ساعتی گشتن، مقداری پودر سفید رنگ پیدا كردم و تا توانستم از آن خوردم كه كارم به اما و اگر نكشد و به این زندگی نكبت بار خاتمه دهم. تا سه روز منتظر مرگم بودم اما مرگ جایش را به شكم درد و بوی خمیر ترشیده و مانده در دهانم داد. سمی در كار نبود و در عوض نیم كیلو آرد خورده بودم.
این  روزها عبارت « گوریل متمدن » را كه بر روی دیوار سركوچه تنگ و باریكمان با خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده، مشاهده می كنم كه نویسنده آن در كمال وقاحت با درج  فلشی در زیر آن، سمت خانه ما را به همه یاد آور می شود. دیگر تصمیم گرفته ام كه در خانه بمانم و برای حفظ آبرو و جلوگیری از ترس و وحشت مردم، خصوصاً كودكان از خانه خارج نشوم.
نظرتون چیه ؟

جمعه 30/10/1390 - 20:54 - 0 تشکر 419667

سلام
وای چه وحشتناک ...
خدایا راضی ام به رضای تو ...
ممنون

 

غرق نعمتیم ؛ حالیمون نیست ...

الهی رضا برضائک!

 
جمعه 30/10/1390 - 23:33 - 0 تشکر 419752

سلام به همه

عجب مصیبت نامه ایی بود پیمان جان . امیدوارم دیگه دنبال خودکشی نره . در مورد همین موضوع یاد این شعر طنز از اون بنده خدای تبیانی !! افتادم که هر از گاهی صداش از یه جایی میاد !!

امیدوارم که بخوانید و بخندید :

روزگــــــــــاری می نشینی پای یک روزنامه ای
تا بفهمی و بدانی از خبـــــــــــــــر ها ، تازه ای
***
اتفاقا" اتفاقــــــی ، یــک نظــــــــــــــــــــــــــر
روی تو گردد به یک سمت دگـــــــــــــــــــــــر
***
در فلان تبلیــــــــغ بینی یک نفـــــــر شِبهِ لولو
فی المثال زیبا شده ، گــردیده وی شِبهِ هلو !!
***
همراه با خطــــــــی نِکو در زیر آن هم یک نفر
چند جمله ، می نگارد زیــــــــــن قضایا نیک تر:
***
"چهره زشتـــی بیاور ، خوشگلش را پس بگیر
یا دماغــــــــی آور و زین جا تو بینی پس بگیر
یا که گر پوســــــتِ تو اینک ، اندکی افتاده است
میکِشیمش ،پس بیاور پوست را چون ساده است"
***
این نمای کار باشـــــــد ، لیک در پشت سرا
این نباشد کل قصه ، یا تمـــــــــــــــام ماجرا
***
یک نفر چاقــــــــــــــــو به دسـت ، در انتظار !
یک دمـــــــاغ در چهره ایی ، هست بی قرار !
***
می کِشند تیــــــــغ ، تا کمی خوشگل کنند
گاه گاهی هم ظهـــور یک کمی مشکل کنند !
***
بعد ِ یک ماه و کمـی ، این چسب بینی می کنی
دور از جان شریفت ، بهر ابقای نفس جان میکنی
***
یا اگر شکر خـــــــدا ،اکنون نفس ، آمد یا رفت
تو تقارن در رخت را هـــــم ببین ، آمد یا رفت ؟
***
تیغ ِ بُراّن را اگــــــر بر دستِ این کاره دهند
بر چهره هامان یا دماغان حس آرامش دهند
***
گر قرار است یک نفر با تیغ ، یـک دکتر شود
پس بلاشک ، بی درنگ ،قصـاب ما هم میشود
***
بینی ات باشـــــد اگر حتی دماغ ، قبل از عمل
به ز آن باشد که مانـــی در اتاق ، بعد از عمل
***
گر که لازم نیست ، نَسپُر تَــــن ، به تیغ روزگار
چون بلاشــــــک ، بهترین جراح بودست کردگار

شعر : سعید سخایی

حالا جدای از شوخی و مزاح ؛ به نظرم نباید مشکلات مختلف زندگی مثل بزرگ بودن بینی و ... اینقدر توی زندگی یک فرد تأثیر بزاره و افسردگی زایی کنه (دوباره چه عبارت نغزی ساختم !! )

همه آدم ها که قرار نیست مثل هم باشن. همه زیبا هستند به شرطی که خودشون این موضوع رو قبول داشته باشن. یک جایی هم خوندم که : خدا همیشه همه نعمت ها رو به یک نفر نمیده و باید سعی کنیم و بفهمیم که کدوم نعمت رو خدا به ما هدیه کرده . چه بسا کسی که مشکلی ظاهری داره، توانایی انجام کارهایی رو داشته باشه که دیگران از انجام دادن اون ناتوان و عاجزن. و پی بردن به این توانایی ها ، زیبایی حقیقیه زندگیه ...

 

جاده دوستی پایانی ندارد، اگر بیایی و همسفرم باشی

 

http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/fbc019f9a0b44c799f5f3ee58ba495e3.jpg 

 

جمعه 30/10/1390 - 23:57 - 0 تشکر 419762

سلام
پیمان جان ممنون از انتخاب جالبت.
جاده جان حق مطلبو ادا کردی، مخصوصا اون بیت آخر، مرحبا و احسنت.
یا علی

شنبه 1/11/1390 - 9:15 - 0 تشکر 419806

سلام
اقا پیمان ممنون خیلی جالب بود

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
شنبه 1/11/1390 - 9:47 - 0 تشکر 419814

سلام

این دماغ هم مکافاتیه.

پیمان جان جالب بود ممنون

شنبه 1/11/1390 - 14:21 - 0 تشکر 419867

سلام

خواهش میکنم. از جناب جاده هم خیلی تشکر میکنم به خاطر شعر قشنگی که اینجا نوشتند.

دوشنبه 3/11/1390 - 22:24 - 0 تشکر 420918

سلام، من داستان رو نخوندم ولی چشم بسته میگم جالب بود!

دوشنبه 3/11/1390 - 23:58 - 0 تشکر 420994

ehsanm77 گفته است :
[quote=ehsanm77;639871;420918]سلام، من داستان رو نخوندم ولی چشم بسته میگم جالب بود!

سلام

چه عجب؟؟؟ 

بالاخره پیدات شد!!

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.