• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 1946)
جمعه 25/9/1390 - 2:27 -0 تشکر 402187
از اسماعیل فصیح چه میدانید؟

روایتی از روزگار اسماعیل فصیح
کتاب های فصیح که می شود ردشان را حتی در پرتگاهی ترین و دور افتاده ترین کتاب فروشی های کشور هم پیدا کرد،خیلی ها را کتاب خوان کرده. «جلال آریان» برای خیلی ها، که شاید امروز نویسنده، کارمند یا حتی خانه دار هستند دنیایی است پر از خاطره، همان هایی که با خواندن خبر بستری شدن فصیح در بیمارستان شرکت نفت سر از پا نشناخته آمده بودند تا صورت استاد را غرق در بوسه کنند. که بگویند: «واژه های مقدس هم مثل آدم هایی که آن ها را به کار می برند، حرمت و شرفشان بالا و پایین می رود. وقتی آن ها را از زبان یا قلم یک نفر که دوستش دارید می شنوید فرق می کنند.» ۱
اگر شما هم یکی از خوانندگان پر و پا قرص داستان های اسماعیل فصیح بوده باشید، شاید بعد از خواندن تک تک کتاب ها و دنبال کردن ماجراهای «جلال آریان» تصور کنید که «جلال آریان »به راستی خود نویسنده است؛ کما این که بسیاری همین تصور را دارند ، گمان می کنند فصیح تنها زندگی می کند، بعد از مرگ همسر اولش «آنابل کمبل» در آمریکا دیگر ازدواج نکرده و الان مدام بین ایران و آمریکا در سفر است و برایش کلی اتفاق عجیب و غریب می افتد. فصیح هر چند برای ساخت و پرداخت «جلال آریان» و رویدادهای کتاب هایش از زندگی شخصی خود و خانواده اش مایه گذاشته، طوری که یکی از وابستگان نزدیکش می گوید: «همه خانواده به اندازه کافی در داستان های ناصر
۲ بوده ایم» ، اما زندگی شخصی اش با زندگی «آریان» متفاوت است. «جلال آریان» بیشتر از آن که به فصیح نزدیک باشد به ذهن و روح فصیح نزدیک است. «جلال آریان» آن آدمی است که اسماعیل فصیح سالیان سال در ذهنش با او زندگی کرده، هر چند که خود او نبوده. «آریان» همان کسی است که فصیح احتمالا هر وقت صبح از خواب بیدار می شود و دست و صورت اش را می شوید در آینه به او چشمک می زند و سلام و علیک می کنند باهم بی آن یکی باشند؛ هر چند که با هم اند اما مثل هم نیستند.
با این همه، اسماعیل فصیح در طول این سال ها مثل هر آدم معمولی دیگری زندگی کرده و هر وقت صحبت از انزوای او پیش می آید بیشتر منظور گوشه گیری اش از حاشیه های ادبیات کشور و «تنهایی نویسنده بودن»
۳ اش است و نه انزوای شخصی. فصیح بیشتر شبیه یک نویسنده اروپایی یا آمریکایی – مثل ارنست همینگوی – زندگی کرده تا نویسنده ای شرقی و به خصوص ایرانی. همینگوی هر چند برای خلق داستان هایش از تجربیات شخصی اش استفاده کرده؛ مثلا در «پیرمرد و دریا» از علاقه وافرش به ماهیگیری و شناختش از مردان و زنان کرانه ی کاراییب؛ اما زندگی شخصی اش هیچ شبیه شخصیت داستان هایش نیست؛ همانطور که از بررسی نامه هایش پیداست. فصیح هم برایش همان اتفاقاتی افتاده که ممکن است برای هر آدم دیگری بیافتد. سال هاست همراه همسرش در شهرک اکباتان زندگی می کند، دو فرزند دارد؛ دخترش «سالومه» سالیان سال است که بعد از اتمام تحصیل در ایران به آمریکا رفته و پسرش «شهریار» که همین ایران است. صبح ها مثل هر شوهر دیگری رفته برای خریدن نان، ظهر ها همراه همسرش غدا خورده و گاهی عصرها وقتی هنوز در اهواز و آبادان زندگی می کرده می رفته به باشگاه شرکت نفت تا در سینما فیلمی ببنید یا با دوستی گپی بزند. اسماعیل فصیح خود در این باره می گوید: «هر چه توی کتاب ها آمده این جا بوده: توی ذهنم.» بهره گیری خوب فصیح از موقعیت ها و اتفاقات خانوادگی و حتی روزمره و ادغام آن ها با عنصر تخیل ذهنی باعث شده بیش از پیش شبیه یک نویسنده غربی زندگی کند؛ برای نوشتن اش برنامه ی خاصی داشته باشد و برای زندگی کردن اش برنامه ی دیگری.
در زندگی اسماعیل فصیح دو مرحله تعیین کننده وجود دارد. اولین مرحله که از اهمیت بیشتری هم برخوردار است،  عزیمت به آمریکا و ادامه تحصیل در آنجاست. فصیح بیست و دو سال داشته که با اندکی پول از راه استانبول به پاریس و سپس به آمریکا می رود. ابتدا چهار سال کارشناسی شیمی می خواند و مدرک لیسانس اش را در این رشته از کالج ایالتی مانتانا می گیرد؛ به سانفرانسیسکو می رود و با «آنابل کمبل» که دختری نروژی بوده، ازدواج می کند و سپس به ایالت مانتانا بر می گردد و در رشته ادبیات انگیسی ادامه تحصیل می دهد. در همین سال هاست که ارنست همینگوی را از نزدیک می بینید، کتاب هایش را می خواند و «وداع با اسلحه» اش را می پرستد و در همین گیر و دار است که همسر اولش هنگام وضع حمل می میرد و اولین تراژدی زندگی اش رخ می دهد: از دست دادن همسر و نوزاد با هم. فصیح پس از مدتی طی سفری دریایی و به مدت چهارده شبانه روز به اروپا و سپس به ایران باز می گردد و به اولین مرحله مهم زندگی اش پایان می دهد.
اهمیت این دوره از زندگی فصیح به آشنایی او با آثار و سبک نویسندگان غربی و خواندن کتاب هایشان به زبان اصلی بر می گردد. فصیح به گفته خودش ساعت های بیشماری را حتی همان مواقع که شیمی می خوانده در کتابخانه دانشگاه مانتانا گذرانده و با آثار خوبی آشنا شده. «گتسبی بزرگ» را به یاد می آورد که چه بسیار دوست می داشته و درباره فیتزجرالد می گوید: «کلی زنش را دوست داشت، اسمش چه بود؟ آها، زلدا، کلی زلدا را دوست داشت و برایش می مرد، کل زندگی اش را وقف همسرش کرد»، یا «پیرمرد و دریا» همینگوی و یا کتاب های فاکنر. فصیح در این مرحله از زندگی از هم عصران نویسنده اش در داخل ایران پیشی می گیرد؛ زودتر از دیگر همکارانش با آثار روز جهان و سبک های جدید آشنا می شود، هر چند کمی از جریانات ادبی داخل ایران – که آن زمان در اوج خودش هم بود – غافل می ماند. استفاده از کارآکتر «آریان» خود نمونه ی بارزی است از تاثیری که فصیح از آثار غربی گرفته؛ انتخابی که در داخل کشور و در بین نویسندگان هم عصرش کمتر اتفاق افتاده؛ مجموعه داستان های پیوسته ای که هر چند با هم متفاوتند اما تا حدی با هم ارتباط دارند و کارآکتر محبوب نویسنده در همه شان حضور دارد. این نوع اثر ادبی هر چند در ایران باب نشد، امروزه هم در ایالات متحده از به روز ترین انواع ادبی است و نویسندگان بسیاری دیده می شوند که ده، پانزده سری کتاب نوشته اند و شخصیت محبوب شان در همه آن ها حضور دارد. «جلال آریان» هم که شخصیتی جستجوگر و کارآگاه مآب دارد بیشتر به شخصیت های داستانی رمان های غربی نزدیک است تا شخصیت های رمان های ایرانی. سالیان اقامت فصیح در ایالات متحده سالیان تلاش و اندوختن تجربه و آشنایی با ادبیات بوده، سالیان کاشت محصول ادبی.
و اما دومین مرحله مهم زندگی فصیح که به نوعی فصل برداشت آن چیزی است که قبلا کاشته، سالیان پس از بازگشت اش به ایران است، سالیانی که مهمترین ویژگی آن پرکاری نویسنده است. همچنین مهمترین ویژگی اسماعیل فصیح که او را از دیگر نویسندگان ایرانی جدا می کند – یعنی پرکار و بی حاشیه بودنش – هر دو زاده ی این دوره از زندگی فصیح اند. دورانی که فصیح به جای مشغول کردن خودش به محافل و جریانات ادبی – هر چند هم که کمی به ضررش تمام شده – تنها و تنها داستان نوشته و تا حد ممکن خود را از زد و بندهای ادبی دور کرده است. دوره ای که با ترک ایالات متحده و اشتغال در شرکت نفت شروع می شود و تا به امروز ادامه دارد. اسماعیل فصیح وقتی به ایران باز می گردد به واسطه نجف دریابندی با صادق چوبک آشنا می شود و با کمک چوبک به استخدام شرکت نفت در می آید و به جنوب می رود. همان جا است که بعد از گذشت دو سال با «پریچهر عدالت» ازدواج می کند و تا به امروز زندگی را در کنارش می گذراند و شروع به نوشتن اولین رمانش یعنی «شراب خام» می کند. شرکت نفت هم نقش مهمی در زندگی فصیح ایفا می کند، هم این که بستر روایی بیشتر کتاب هایش می شود و ماجراهایی برای فصیح پیش می آورد که در اصل ماده اولیه بسیاری از کتاب هایش است و دیگر آن که آن قدر فصیح را مشغول خود می کند که او را از نویسندگان هم عصرش دور می کند و اجازه این را نمی دهد که فصیح فرصت چندانی برای ارتباط با دیگر نویسندگان کشور داشته باشد؛ که اغلب محفلی هم بودند. با این همه فصیح دوستان خوبی پیدا می کند که غلامحسین ساعدی، احمد محمود، صادق چوبک و کریم امامی از مهمترین آن ها هستند. در همین دوران است که فصیح «شراب خام» را برای انتشارات فرانکلین می برد و کتاب با ویراستاری کریم امامی منتشر می شود. «شراب خام» هر چند در مقایسه با دیگر آثار فصیح از اهمیت خاصی برخوردار نیست، اما نقطه شروع جدی نویسندگی او است و مهمتر از آن خلق کارآکتر «جلال آریان» که در کتاب اول فصیح تحصیل کرده ای است از ایالات متحده که بعد از یک تراژدی عشقی در آمریکا به ایران برگشته و از برادر کوچک و بیمارش «یوسف» در بیمارستان مراقبت می کند. فصیح پس از گذشت چهار سال از چاپ اولین کتابش «دل کور» را می نویسد و نسبت به کتاب اول خود اثر به یادماندی تری ارائه می دهد و کم کم با نوشتن «داستان جایوید»، «ثریا در اغما» و در نهایت رمان به یادماندی «زمستان
۶۲» مهارت و چیرگی اش را در نویسندگی به اثبات می رساند.
اهمیت کتاب های فصیح چه امروز و چه دیروز در آشتی دادن افرادی است با داستان و رمان که روز به روز فاصله اشان با ادبیات بیشتر می شود و این مهم امروزه نسبت به گذشته، از اهمیت بیشتری برخوردار است و نیازش بیشتر احساس می شود چرا که اقشار جامعه از کتاب و به خصوص داستان در حال فاصله گرفتن اند. اسماعیل فصیح نویسنده ی پرکاری است که نوشته هایش قدرت این را دارد که افراد بسیاری را به سمت داستان جذب کند و چه بسا آدم هایی که امروز خواننده جدی ادبیات اند و رمان و داستان خوانی را مدیون فصیح هستند، امروز «جیمز جویس»، «مارسل پروست» و حتی «ریموند کارور» می خوانند و هیچ یادشان نمی رود که چگونه با «شراب خام»، «ثریا در اغما» و «زمستان
۶۲» اسماعیل فصیح شروع کرده اند. نام اش جاوید و روح و جسم اش سرزنده.
*پی نوشت ها:
۱- از کتاب «زمستان ۶۲»
۲- اسماعیل فصیح را اعضای خانواده و دوستان «ناصر» صدا می زنند               
۳- عنوان مقاله ای در باب اسماعیل فصیح، نوشته ی مهدی یزدانی خرم؛ روزنامه اعتماد، ۲۷ فروردین ماه ۱۳۸۶

سعید کمالی دهقان؛ دو هفته‌نامه‌ی شهروند امروز؛ نیمه‌ی دوم اردیبهشت ۱۳۸۶

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

جمعه 25/9/1390 - 10:18 - 0 تشکر 402207

خیلی خوب یادم می آید صبح جمعه سه هفته پیش، چطور برای اولین بار در عمرم از روی تختخواب افتادم زمین، کف اتاق هتل و نگران شدم که اتفاق ناگواری پیش آمده باشد. اسماعیل فصیح یا آن طور که همسر مهربانش «خانم فصیح» و خانواده و دوستان نزدیکش صدایش می زدند، «ناصر»، یا آن طور که خودش، خودش را پای تلفن معرفی می کرد «آقای فصیح»، از دنیا رفته بود. آن «جمعه» که حسابی «روز بدی بود»، یاد تمام خاطراتی افتادم که از دو سال پیش از آن، از فصیح و همسرش پریچهر عدالت داشتم که بعد از مرخص شدن فصیح از بیمارستان شرکت نفت در بهار 1386، برای اولین بار مرا به خانه فراموش نشدنی شان در طبقه هشتم یکی از آپارتمان های مجتمع اکباتان تهران دعوت کردند و از آن پس تا مدت ها دو هفته یک بار به دیدن شان می رفتم.
فصیح هم همچون نویسنده محبوبش ارنست همینگوی که ماجرای دیدارشان به یادماندنی است و شرحش را در گفت وگوی دو سال پیشم با فصیح در همین روزنامه اعتماد آوردم، در ماه ژوئیه از دنیا رفت. یاد فصیح می افتم که چطور نصف شب، روی تخت بیمارستان با ذکر تمام جزییات روز و تاریخ و البته با آب و تاب زیاد برایم تعریف می کرد که چقدر مهم است همینگوی درست در همان ماهی از دنیا رفته که در آن ماه به دنیا آمده و یاد آن روزی می افتم که در منزلش درباره طول عمر انسان از همینگوی نقل و قول آورد که؛ «آدم 60 سال بیشتر نباید عمر کند» و به شوخی خطاب به خانم فصیح گفت؛ «نویسندگانی که ازدواج نمی کنند، قبل از 50 سالگی می میرند مثل کافکا و هدایت.»

بعدها فصیح را بیشتر شناختم و باید اعتراف کنم فصیحی که از خواندن رمان هایش در ذهن داشتم، با فصیح واقعی فرق های زیادی می کرد. فصیح واقعی اول از همه بیشتر عمرش را در ایران گذرانده بود نه در خارج، ازدواج موفق و خوبی داشت و تنها زندگی نمی کرد و غمگین نبود و زندگی دردناکی نداشت و تا حدی هم باید اعتراف کنم از توصیف فصیح با صفت هایی چون «گوشه گیر» که اتفاقاً خودم پیش از آن رو یشان بسیار تاکید داشتم، کمی منصرف شدم. به هر حال توصیف رفتار فصیح کار سختی بود. شاید به همین خاطر بود که همان روزها، یعنی وقتی که هنوز تصمیمم بر نوشتن زندگینامه فصیح برنگشته بود و طی جلسات منظمی حرف های فصیح را ضبط می کردم، تصمیم گرفتم به موازات این جلسات با چند تا از دوستان قدیمی فصیح دیدار کنم و خاطرات و نظرشان را درباره خالق «جلال آریان» جویا شوم.

یک عصر تابستانی در سال 1386، ساعت 4 بعدازظهر، طبق قرار قبلی سراغ نجف دریابندری رفتم و از خواب بیدارش کردم. دریابندری هم تقریباً همچون فصیح حافظه خوبی نداشت اما همسرش فهیمه راستکار که اتفاقاً بیشتر از دریابندری رمان های فصیح را خوانده بود، در به یاد آوردن خاطرات کمکش می کرد. در این بین دریابندری به ویژگی جالبی اشاره کرد که من هم متوجه اش بودم اما مثل دریابندری نتوانسته بودم آن را برای خودم بگذارم کنار و بگویم این ویژگی همان ویژگی خاص فصیح است تا اشتباهاً روی همان «گوشه گیری» پافشاری نکنم. دریابندری در جواب سوالی که از او درباره گوشه گیری فصیح پرسیده بودم، جواب داد؛ «فصیح به یک معنی گوشه گیر بود. هیچ وقت جزء گروه نویسندگانی که در تهران بودند، نشد. مهمانی هم خیلی کم می آمد. یکی به این علت که آبادان بود و تهران کم می آمد. یکی هم به این علت که در امریکا نویسنده شده بود و راه و رسم نویسندگی و روابط شخصی را نمی دانست و نداشت. روحیه اش این طور بود.»

بعدها با شناخت نسبی که از فصیح و رفتارش به دست آوردم، خودم هم به این نتیجه رسیدم که فصیح بیشتر از آنکه گوشه گیر باشد - که شاید هم بود تا حدی - نویسنده یی است که هرچند درست است قریب به اتفاق همه سوژه هایش درباره ایران و اتفاقاً ایران معاصر است، اما مثل یک نویسنده ایرانی زندگی نکرده است. فصیح از این جهت، بیشتر شبیه یک نویسنده خارجی بود که به زبان فارسی داستان می نوشت و به قول فهیمه راستکار «عجیب تهران را خوب می شناخت». فهیمه راستکار هم تا حدی با این حرف موافق بود که فصیح بیشتر از آنکه نویسنده گوشه گیری باشد، نویسنده یی بود با یک روند و منش دیگر. راستکار می گفت؛ «فصیح اصلاً یک روند دیگری داشت خصوصاً تهران شناسی اش که نمی دانم از کجا آشنا شده بود. وقتی درباره خیابان ری می نوشت، من می فهمیدم کجاها را می گوید و خیابان های شهر را به خوبی بلد بود، یا از گلوبندک. این چیزها را حفظ بود.»

اسماعیل فصیح هرچند با کسی رفت وآمد آنچنانی نداشت اما گوشه گیر هم نبود. رفتار خودش را داشت. صبح ها قدم می زد، داستان می نوشت، سینما می رفت، تفریح می کرد و به قول دریابندری حسابی «نویسنده باپرنسیبی» بود. فصیح هر چند سالیان زیادی را خارج از ایران نگذرانده اما سالیان تاثیرگذاری را آنجا بوده است؛ سال هایی که روحیه و رفتارش شکل گرفته. از این روست که وقتی از محمدعلی سپانلو درباره این ویژگی فصیح پرسیدم، گفت؛ «خودش را همچون امریکایی های نیم قرن پیش پای تلفن «آقای فصیح» معرفی می کرد و رفتارهای از این دستش زیاد بود.»

آن جمعه، یعنی فردای همان روزی که فصیح از دنیا رفت، توی خیابان های لندن قدم زدم و یاد شهباز و جغدان افتادم و بیشتر از آن یاد بلیت سینمای «اودئون» لندن که لای کتاب «اولیس» جیمز جویس فصیح دیده بودم. فصیح اتفاقاً زندگی غم انگیز و ناراحت کننده یی نداشته. به اندازه کافی تفریح کرده و به اندازه معقول مسافرت رفته است. جمعه عصر، مهمان دوستی در شمال لندن بودم که اتفاقی منزلش دیوار به دیوار خانه کازئو ایشی گورو بود؛ نویسنده یی که من مدت ها برای یک گفت وگو دنبالش بودم. این خانواده انگلیسی که بیش از دو دهه همسایه ایشی گورو هستند، رفت و آمدی با او ندارند، از او چیز زیادی نمی دانند و این رفتار ایشی گورو را هم بر «گوشه گیری» او نمی گذارند. فصیح هم تقریباً همین طور بود. تا حدودی همسایه های اکباتان او را می شناختند اما جز خانم فصیح که از این جهت ایرانی تر بود، آقای فصیح رفت و آمد خاصی با همسایه ها نداشت. فاصله فصیح از اعضای خانواده اش که پیش از این تصور می کردم بر اثر کدورتی تاریخی پیش آمده باشد نیز تا حدودی اشتباه از کار درآمد. فصیح صرفاً از نظر روحیه با آنها فرق داشت. اهل معاشرت های خانوادگی نبود اما معاشرتش را داشت، همچون یک نویسنده امریکایی. بعدها رفتارهای این دستی فصیح را نیز در زندگی روزمره اش مشاهده کردم. فصیح با وجودی که سال های زیادی پس از انقلاب را در ایران گذرانده اما همچنان طوری رفتار می کرد که انگار در محیطی خارج از ایران زندگی می کند. هرچند خوردن چایی با شکر نشانه نزدیکی نیست اما فصیح برای مثال بیشتر از یک ایرانی ملاحظه گر بود و حریم شخصی برایش معنای دیگری داشت.
همین رفتار که ریشه در گذشته فصیح دارد نیز در داستان های او دیده می شود. فصیح تقریباً نخستین نویسنده ایرانی است که از یک شخصیت ثابت در رمان های متعدد خود استفاده کرده. پرکار بوده و از ایده های نویی در داستان سرایی بهره برده است و در عین حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتی صحبت کرده که نویسنده های «ایرانی تر» در مقایسه با او از آن کمتر حرفی به میان آورده اند. در آن ملاقات های دوهفته یی، اسماعیل فصیح زندگی اش را برایم تعریف می کرد، درست از کودکی. زندگی فصیح را می شود به چهار بخش مهم تقسیم کرد که سه بخش مهم آن پیش از انتشار نخستین رمانش یعنی «شراب خام» در سال 1347 است. به اعتقاد من، زندگی فصیح از به دنیا آمدنش تا رفتن به امریکا و سپس اقامت و تحصیل در امریکا و در نهایت بازگشت به ایران و اقامت در جنوب و شروع نویسندگی سه بخش مهم زندگی فصیح را تشکیل می دهند که در شناخت ویژگی های رفتاری متفاوت او بسیار مفید خواهند بود و بخش چهارم که در این یادداشت به آن اشاره نمی شود، نقطه عطف زندگی اسماعیل فصیح است یعنی انتشار نخستین رمانش «شراب خام».

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

جمعه 25/9/1390 - 10:18 - 0 تشکر 402208

گفت‌وگو با اسماعیل فصیح
بخش اول – جشن بیکران
اگر قرار باشد یکی از پرکارترین و در عین حال کم ‌حاشیه‌ترین نویسندگان معاصر را نام ببریم، اسماعیل فصیح بی‌شک یکی از اولین ایشان خواهد بود. نویسنده‌ای که برخلاف تیراژ چشم گیر کتاب‌هایش در گیر و دار این سال‌های ادبیات ایران، بجز یک‌باری که در سال ۱۳۷۲ با مجله «کلک» گفت‌وگو کرده، تن به مصاحبه نداده و در بین دوست‌داران ادبیات به گوشه گیری معروف است و کمتر کسی است که از زندگی و تجربیات‌اش خبر دارد. انزوای ادبی فصیح شاید دو عامل عمده داشته باشد، یکی درد و رنج بسیاری که در سالیان اول اقامت‌اش در ایالات متحده از مرگ همسرش کشید و دیگری دوری از وابستگی‌های حزبی و جناهی و زد و بندهای ادبی. دلایلی که باعث شده فصیح از محافل ادبی ایران دوری کند و به جای آن تنها بنویسد. انزوای بیش از حد فصیح، هر چند باعث شده تنها به مهمترین خواسته و علاقه‌اش یعنی نوشتن بپردازد و نویسنده‌ی پرکاری باشد، او را تا حدی از فضای ادبی کشور دور کرده و تبدیل شده به نقطه‌ی مشترکی که منتقدان آثار فصیح روی آن انگشت می‌گذارند و معتقدند به همان دلایل نسل امروز کمی از اسماعیل فصیح و آثارش فاصله گرفته است.
اسماعیل فصیح که دوستان نزدیک و اعضای خانواده «ناصر» صدای‌اش می‌زنند، درباره‌ی کودکی‌هایش می‌گوید: «سال ۱۳۱۳ به دنیا آمدم و فرزند ده‌ام خانواده ارباب حسن بودم که در محله‌ی درخونگاه تهران زندگی می‌کردیم. پدرم نزدیک سه راه شاپور مغازه‌ی خواربار فروشی داشت و نزدیک چهارراه گلوبندک هم خانه‌ای داشت که دارای دو حیاط بزرگ بود و شامل اتاق‌های زیادی می‌شد و برادرهای بزرگم که ازدواج کرده بودند در آن‌جا زندگی می‌کردند. خواهرم هر از چند گاهی کتاب‌های مختلفی می‌گرفت و برای‌ام می‌خواند، مثل کتاب‌های الکساندر دوما. پس از آن که ارث پدر بین فرزندا‌نش تقسیم شد، من سهمی نخواستم. مادرم به من ۳۲۰۰ تومان کمک کرد و با همان پول رفتم آمریکا.»
پس از آن که در جواب سئوال‌اش که قیمت امروز تخم مرغ را می‌پرسد گفتم حدود صد تومان، می گوید: «از تهران با ۷۰ تومان رفتم استانبول و سه روز هم طول کشید. بعد از استانبول با قطار زمینی Orient Express رفتم پاریس و از پاریس هم با ارزان‌ترین بلیط طیاره که گیرم آمد رفتم نیویورک. قبل از آن که بروم آمریکا در همین ایران از سفارت آمریکا پذیرش دانشگاه گرفته بودم و وقتی که رسیدم به آمریکا، اول نیویورک بودم و بعد رفتم مانتانا، یعنی از این سر آمریکا رفتم آن سر آمریکا تا در Montana State College درس بخوانم. چهار سال شیمی خواندم و از همان ماه اول هم چون انگلیسی‌ام خوب بود، اجازه یافتم تا ساعات آزادم را در هفته برای دانشگاه کار کنم. استادم که از من خوش‌اش آمده بود۲، گفت:Do you know how to wash the test tubes? و من هم گفتم:Sure, I know how to wash the test tubes since I was four years old. به همین ترتیب تا آخر آن سال آن قدر پول در آوردم که ماشین خریدم. آن چهار سال خیلی خوب بود، پس از آن که لیسانس شیمی گرفتم، با ماشین رفتم کالیفرنیا. یعنی سال ۱۹۶۱٫ توی راه که بودم و رادیو گوش می کردم شنیدم که ارنست همینگوی خودکشی کرده. اتفاقا همینگوی ژوئیه سال ۱۸۹۹ متولد شده بود و دقیق در همان ماهی که متولد شده مرده. اول نگذاشتند که جنازه‌ی همینگوی دفن بشود چون ایالتی که آنجا زندگی می کرد، ایالتی کاتولیک بود و دو سه روز جنازه مانده بود و چون خودکشی کرده بود نمی گذاشتند دفن بشود. تا این که خبر به پرزیدنت کندی رسید و او هم فورا دستور داد که من بعنوان پرزیدنت و یک کاتولیک متعصب می خواهم که همینگوی دفن شود. بعد دفنش می کنند و روی آن تنها می نویسند: Ernest Hemingway(1899-1961).درست شصت و دو سال۳.»
اسماعیل فصیح در همان سال‌های اول اقامت در آمریکا کتاب‌های ارنست همینگوی را می‌خواند، به قول خودش عاشق کتاب «وداع با اسلحه» است و یکبار هم در آوریل ۱۹۶۱ یعنی درست دو ماه پیش از خودکشی همینگوی، این نویسنده‌ی مشهور آمریکایی را که نزدیک ایالت مانتانا زندگی می‌کرده، دیده است. فصیح ماجرا را این طور تعریف می‌کند: «وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقت‌ها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی می‌کرد، مانتانا یکی از ایالت‌های بزرگ آمریکا بود و همان جا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیم دایره دور همینگوی نشستیم و به سئوال‌های مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from? و به زبان انگلیسی خیلی خوب و همان طور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ می‌کنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran? و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. ‍ ‍[فصیح با صدای بلند می خندد] و بعد گفت:Try very hard و من هم گفت:Yes I’ll try و بعد پرسیدم:Writing or something else? و گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم که منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامی‌ها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. مجله رودکی هم جدیدا یک ویژه نامه درباره همینگوی منتشر کرده که برایم فرستاند و آن را خواندم. یک نکته خیلی بامزه‌ای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار می شود و با خودش می گوید کبدم خیلی وضع‌اش خراب است، تا شب باید فکری به حال‌اش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.»
فصیح با تمام خاطرات خوشی که از آمریکا دارد، وقتی یاد مرگ همسرش می‌افتد، چهره اش را غم می گیرد، چشمان‌اش کمی تر می‌شود و می گوید که سالیان سال تلاش کرده این بغض گلو را فراموش کند و به اشارات کوتاهی در کتاب‌هایش به این موضوع بسنده کرده، تا آن که در سال ۱۳۸۳ تصمیم به چاپ کتابی می گیرد به نام «عشق و مرگ» که نزدیک‌ترین روایت را به زندگی شخصی‌اش دارد و به قول خودش «جلال آریان» در آن exactly با خود اسماعیل فصیح شباهت دارد. فصیح ماجرای واقعی بودن رمان «عشق و مرگ»، آخرین کتابی که از او منتشر شده را تایید می‌کند و می گوید که «جلال آریان» کارآکتر نام آشنای رمان‌های او در این کتاب نزدیکی بیشتری با خود شخصیت نویسنده دارد: «اولین ازدواجم با یک دختر نروژی به نام آنابل کمبل بود در سانفرانسیسکو که تازه آمده بود به کالیفرنیا و من هم عاشق‌اش شده بودم. اما هنگام وضع حمل بچه در شکم مادر می میرد، و مادر و کودک با هم همزمان می‌میرند.» در این بین فصیح عبارتی از دکتر فراهام در رمان «عشق و مرگ» را به یاد می‌آورد که به قهرمان داستان می‌گوید:If you love her don’t marry her.
مرگ آنابل کمبل، فصیح بیست و نه ساله را تحت تاثیر قرار می دهد، طوری که خود می گوید آمریکا بعد از مرگ همسر برای اش «تحمل ناپذیر» می شود و تصمیم می گیرد تا در بازگشت به ایران به جای آن که سوار هواپیما بشود، با کشتی Queen Merry و در طول چهارده شبانه روز به جنوب فرانسه برود و دو هفته‌ای را هم در ونیز سپری کند و بعد با هواپیما بیاید ایران، تا شاید حال و اوضاع‌اش بهتر شود.
فصیح وقتی به تهران می رسد دوستان جدیدی پیدا می کند که صادق چوبک، نجف دریابندری، احمد محمود، غلامحسین ساعدی و کریم امامی از مهمترین آن چهره‌ها هستند، فصیح در این باره تعریف می کند: «وقتی رسیدم ایران، رفتم پیش صادق چوبک که چهره ی خاصی بود در شرکت نفت و بعد هم نجف دریابندری را دیدم که آن موقع در انتشارات فرانکلین بود. یک بار که رفته بودم پیش صادق چوبک در تهران، کتاب «خاک آشنا» را برای اش بردم و وقتی آن را دید گفت فعلا دست نگه دار و برو جنوب شرکت نفت. بعد نامه‌ای نوشت برای رئیس کارگزینی و او هم حکم مرا نوشت و داد دستم. بعد از این ماجرا چوبک را چند بار هم جنوب دیدم. بعد یک رئیس انگلیسی پیدا کردیم که من از او خوشم نمی‌آمد و کار را ول کردم و آمدم تهران و گفتم می خواهم استعفا بدهم. صادق چوبک گفت که نه، استعفا نده و برو به مسجد سلیمان. شش ماهی آن جا بودم و بعد دوباره برگشتم آمریکا.» فصیح در ادامه می‌گوید: «دو سال بعد از این که از آمریکا برگشتم ایران، بواسطه یک دوست قدیمی که در دبیرستان رهنما داشتم، با خانم «پریچهر عدالت» ازدواج کردم. بعد دخترم، سالومه که نقاشی‌های کتاب «دل کور» را کشیده، بدنیا آمد و الان هم در شیکاگو زندگی می‌کند. یک پسر هم دارم به نام شهریار که کرج است.»
ساعت سه صبح است که فصیح از خواب بیدار می‌شود، یاد خاطراتش از آبادان می‌افتد و می گوید:«وقتی هنوز آبادان بودم، این موقع شب از خواب بیدار می شدم و شروع می کردم به نوشتن. ده دوازده صفحه‌ای می نوشتم تا هوا روشن شود و بعد صبحانه می‌خوردم و از این که کار را کمی جلو انداخته بودم، ذوق می‌کردم.»
شرکت نفت و باشگاه‌اش خاطرات زیادی دارد هم برای اسماعیل فصیح که بیشتر عمرش را برای آنجا کار کرده و هم برای دوست داران کتاب هایش که در گوشه و کنار رمان های فصیح نام آن را می‌دیدند: «شب‌ها یا می‌رفتیم سینما، یا می‌رفتیم باشگاه شرکت نفت که سینما هم داشت، غذا می خوردیم، شرکت با کمپانی‌های خارجی قرار داد داشت و در هفته فیلم‌هایی از لندن و آمریکا می آمد و آن ها را می دیدیم.» با این همه انگار آن قدر که فصیح به شرکت نفت و آبادان وفادار بوده، شرکت به او نبوده.
شرکت نفت، آن هم در آن روزهایی که فصیح برایش کار می کرده، آدم را یاد ابراهیم گلستان و فعالیت‌های مختلف‌اش می اندازد، فصیح کتاب‌های گلستان را مهم می‌داند و می‌گوید: «ابراهیم گلستان را می‌شناختم و بارها هم در ایران دیدم اش و هم در لندن، اما زیاد به هم نزدیک نبودیم، هفت هشت سال پیش منزل یکی از شاگردان ام به نام آقای رحمت که در لندن برای شرکت نفت کار می کرد، آقای گلستان را دیدم.»
فصیح خود را بیشتر از همه تحت تاثیر جمالزاده و احمد محمود و بزرگ علوی می داند و می گوید:«بیشتر از همه با احمد محمود ارتباط داشتم که زیاد همدیگر را می دیدم و همچنین غلامحسین ساعدی، که وای چه قدر آدم خوبی بود.» عاشق شعرهای فروغ فرخ‌زاد است و به گفته‌ی خودش تا وقتی که هنوز در بستر بیماری نیفتاده بود، هر از چند گاهی به «ظهیر الدوله» می رفت و از او یاد می کرد. جلال آریان کتاب «شهباز و جغدان» هم وقتی به دیدار برادر فیلسوف اش در شمال تهران می رود، هر از چند گاهی به قبر دورافتاده ی فروغ سر می زند، فصیح درباره‌ی فروغ می ‌گوید: «من و فروغ فرخ زاد زیاد همدیگر را دیدیم. فروغ را قبلا یک بار در مسجد سلیمان دیده بودم و آشنا بودیم و آن جا داشت با آقای گلستان فیلم می ساخت. یک بار که من قرار بود بیایم تهران برای کار شرکت، از قبل به فروغ خبر دادم و قرار گذاشتیم ناهار را با ابراهیم گلستان و غلامحسین ساعدی توی خیابان نادری بخوریم، یک خیابان فرعی بود توی نادری به نام قوام السلطنه که ناهار را آنجا خوردیم. با فروغ قرار گذاشتیم و باز برای شام همدیگر را در هتل هیلتون دیدیم.»
اسماعیل فصیح «تنگسیر» صادق چوبک را رمانی به یادماندنی می داند و در پاسخ به این سئوال که دوستی‌اش در آینده هم با چوبک ادامه داشته یا نه می‌گوید: «صادق چوبک بازنشسته شده بود، اتفاقی یک بار در «هایت پارک» لندن به هم بر خوردیم، تا این که دیگر همدیگر را ندیدم و بعد فهمیدم که در آمریکا فوت کرده. من و صادق چوبک دوستی خوبی داشتیم، البته دوستی‌امان هیچ گاه به رفت و آمد خانوادگی نکشید، ولی هر وقت که کاری داشتم می رفتم پیش‌اش. سال‌های آخر عمرش هم با آن که دیدارهایمان کمتر شده بود، بواسطه دوستی مشترک همیشه برایم عکس و کارت می فرستاد.»
«جلال آریان» برای دوست داران فصیح کاراکتر نام آشنایی است، قهرمانی که در بیشتر کتاب های فصیح حضور دارد و خیلی ها به قول فصیح به اشتباه او را در همه جای کتاب خود نویسنده تصور می کنند. فصیح درباره انتخاب نام این کاراکتر می گوید: «یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگی ام انتخاب کنم به نام جلال آریان». فصیح درباره ی «جلال آریان» می گوید: «در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج می برد و تلاشش را می کند اما ماجرا به مرگ ختم می شود، در نهایت یا مرده آن فرد را حمل می کند مثل زمستان ۶۲ یا …» فصیح در پاسخ به این سئوال که چرا آریان همیشه گرفته و رنجور است می گوید: «از دردهای قلب و مغز و این هاست دیگر. یک حادثه بدی که اتفاق می‌افتاد آدم را به این راحتی‌ها ول نمی‌کرد که.» جلال آریان آن قدر با اسماعیل فصیح عجین شده که باور این که با فصیح متفاوت است کمی سخت و مشکل به نظر می رسد. حال آن که آریان به همان میزان به فصیح نزدیک است که «مارسل» راوی «در جستجوی زمان از دست رفته» به «مارسل پروست». گاه شباهت و نزدیکی آن قدر زیاد می شود، مثل کتاب «عشق و مرگ» که فاصله ای این دو از بین می رود، اما همیشه این طور نیست.
فصیح با آغاز کار در جنوب ایران، نگارش «شراب خام» را هم شروع می کند، رمانی که خود درباره اش می گوید: «شراب خام را نوشتم و سال ۱۳۴۷ آن را بردم انتشارات فرانکلین و بواسطه نجف دریابندری و با ویراستاری کریم امامی منتشر شد. البته الان سال هاست که آقای دریابندری را ندیده ام و تماس آنچنانی نداریم.» اغلب کتاب های اسماعیل فصیح را که نگاه کنید، شعری در آغاز آن آمده است که به قول فصیح کلید اصلی داستان است، شراب خام هم کلیدی داشته که در همان چاپ های اول به توصیه نجف دریابندری حذف شده: «هر کدام از کتاب‌ها چند بیت شعر در ابتدایش دارد که تز داستان را تشکیل می دهد، برای شراب خام هم بیتی نوشته بودم از حافظ که می گفت: اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته/ به هزار بار بهتر زهزار پخته خامی، که آقای دریابندری آن موقع به دلایلی گفت این را حذف کن.» فصیح در این لحظه یاد شعر کتاب «نامه ای به دنیا» می افتد و می گوید: «کتاب «نامه ای به دنیا» ابتدا در آمریکا چاپ شد و بر اساس یک شعری از امیلی دیکنسون بود:این نامه ای است به دنیا، که هرگز به من ننوشت.»
بخش دوم – درد سیاوش
اسماعیل فصیح پس از «شراب خام» کتابی نوشت به نام «دل کور» که ماجرایش را از فضاها و خاطرات کودکی الهام گرفته است، همان فضاهای محله های قدیمی تهران به خصوص زیر بازارچه درخونگاه و خانه ی پدری اش که همیشه‌ی خدا شلوغ بود و پر از ماجرا. فصیح درباره آن دوران می گوید: «دو سالم بود که پدرم می میرد، من هر از چند گاهی سر قبر پدرم می روم، همیشه هم ضلع جنوبی قبر می ایستم تا این که یک بار که بر حسب اتفاق شمال قبر ایستاده بودم، انگار خاطره مرگ پدرم به یادم آمد و ناگهان گریه کردم. همه چیز انگار لامصب توی این کامپیوتر ذهن آدم حک شده.» فصیح درباره شخصیت «رسول» در «دل کور» می گوید:«رسول بهترین برادرم است، البته نام واقعی اش محمد بود، که توی کتاب خودش را می کشد چون وصیت کرده بودند که به مادرم ارثی نرسد، برادر واقعی ام محمد هم مثل رسول آدم با استعداد و باهوشی بود و همه شعرها را از بر می خواند.»
«دل کور و بعد ناگهان داستان جاوید»، این چیزی است که فصیح ناگهان بعد از تعریف کردن ماجرای «دل کور» می گوید. «داستان جاوید» از کارهای موفق اسماعیل فصیح است، اثری که نزدیک به ده بار تجدید چاپ شده و علاقه ی بیشمار فصیح را به ایران باستان نشان می دهد، فصیح برخلاف آن چه در مقدمه ی کتاب آورده، ماجرای داستان را ساخته و پرداخته ذهن اش معرفی می کند و می گوید: «اصلا هیچ کس نبوده، هر چیز بوده توی این کامپیوتر ذهن ام بوده.» نوشتن داستان جاوید شش سال طول کشیده، فصیح درباره کتاب می گوید: «بعد از آن که دو تا کتاب نوشتم، شروع کردم به نوشتن رمان «داستان جاوید»، در حالی که نه کسی را می شناختم به نام «جاوید» و نه از دین زرتشتی خبر داشتم، ناگهان یک روزی خلاصه‌ای به ذهنم رسید و داستان را که شروع کردم، نوشتن اش شش سال طول کشید.» اسماعیل فصیح برخلاف گوشه گیری های همیشگی اش یکبار به بهمن فرمان آرا که از او خواسته بوده فیلمی بر اساس رمان هایش بسازد، خلاصه ای از «داستان جاوید» را می دهد، اما: «ارشاد به او اجازه نداد.»
«ثریا در اغما» که در کنار «زمستان ۶۲» و «داستان جاوید» از مهمترین آثار اسماعیل فصیح است، نقدی است اجتماعی بر فضای روشنفکری پس از انقلاب. می گوید: «یک سری آدم سیر در رفته بودند از ایران به ترکیه و کشورهای غربی و در کافه ها و مهمانی های آنچنانی خوش می گذراندند، بعد این طرف توی ایران ماجرایی بود که نگو و نپرس.» فصیح که بخاطر بسته بودن سفارت انگلستان در تهران مجبور می شود برای دیدن دختر مریض اش به پاریس برود تا از آن جا برای ویزا اقدام کند، یک ماه و نیمی در پاریس معطل می شود و در نهایت هم با جواب رد مواجه شده و به ایران باز می گردد. فصیح با مشکلات بسیاری در پاریس روبرو بود و در طول اقامتش و دید و بازدید از کافه ها و مهمانی های پاریس با به ظاهر روشنفکرانی روبرو شد که به خوش گذرانی مشغول بودند، کسانی که انزجار فصیح را از فضای روشنفکری بیشتر و بیشتر کردند و تقریبا باعث شدند که تا به امروز نگاه محتاطی داشته باشد و وسواس بیش از حدی نشان بدهد. فصیح در این باره می گوید: «وقتی ثریا در اغماست، انگار دنیا در اغماست. ایرانی های خوش گذران ساکن پاریس و این طرف هم یک سری فلاش‌بک به خرم شهر و بلوچستان و … آدم های خوش گذرانی که در کافه های پاریس دنبال خوشی و شادی خودشان هستند و تازه دارند از آن جا برای ایرانی های داخل ایران هم تز می دهند و راه حل نشان می دهند.» ثریا در اغما را انتشارات Zed Books Ltd. با ترجمه ی خود فصیح در سال ۱۹۸۵ منتشر کرده است و به قول فصیح «دو مقاله هم درباره اش در نشریات انگلیسی نوشته شد.» ثریا در اغما همچنین در سال ۱۹۹۷ در قاهره و بدون اجازه فصیح به عربی منتشر شده است.
و اما بعد از چاپ کتاب «درد سیاوش» در سال ۱۳۶۴ نوبت به نوشتن «زمستان ۶۲» می رسد، کتابی که به اعتقاد بسیاری از منتقدان بهترین اثر فصیح است، کتابی که هشت سال توقیف بود و خود فصیح هم بیشتر از دیگر کتاب هایش آن را دوست دارد و می گوید: «زمستان ۶۲ بیرون آمد و بعد هشت سال توقیف شد. فکر می کنم چون اوایل جنگ بود و در آن وضعیت منصور فرجام عاشق دختری به نام لیلا شده بود. وقتی کتاب به چاپ دوم رسید، دستور می آید که «کتاب ها خمیر شود» و کتاب ها را خمیر می کنند. ایران جزء کپی رایت بین المللی نیست، زمستان ۶۲ را یک ایرانی که در آلمان کتابفروشی بزرگی دارد، به آلمانی ترجمه و چاپ کرد و بعدا پنج نسخه هم برای من فرستاد. زمستان ۶۲ توقیف بود تا آن که یک روز آقای عطاء الله مهاجرانی آمد خانه دیدن ام، دوباره اجازه چاپ گرفت و ناشر هم بلافاصله ده هزار نسخه منتشر کرد و آن قدر عجله ای این کار انجام شد که یادشان رفت آن شعر اول کتاب را روی صفحه ی اول بیاورند، که من روی آن خیلی حساس بودم.» راوی کتاب های فصیح هر از چند گاهی در کتاب، مشغول خواندن کتابی از یک نویسنده است که به قول فصیح «همان تز اصلی داستان است.» که این کتاب داخل داستان در «زمستان ۶۲» کتاب «در انتظار گودو» نوشته‌ی «ساموئل بکت» است.
با این همه اسماعیل فصیح از انتشارات البرز و پیکان و آسیم راضی است و صاحبانشان را از دوست قدیمی اش معرفی می کند و می گوید: «بیشتر کتاب های من را نشر «آسیم» چاپ کرده. من نشر البرز و پیکان و آسیم را از همان دوران نشر نو می شناختم. قرار داد که می بستیم، شانزده درصد قیمت پشت جلد را چک می نوشتند برای شش هفت ماه بعد و می دادند به من و البته حق تجدید چاپ کتاب هایم هم با آن ها بود، برای همین است که در طول این همه سال سراغ ناشر دیگری نرفته ام، ضمن این که از کارشان راضی هم هستم.»
اسماعیل فصیح چند وقتی است که رمان «تلخ کام» را تحویل ناشر داده و می گوید:«نه ماه است که در انتظار مجوز است». کتابی که مجوز نگرفتن اش فشار عصبی بسیاری بر او وارد کرده، فشاری که آن قدر سهمگین بوده که بجز بستری کردن اش در بیمارستان توانسته زبان اعتراض این نویسنده ی به شدت منزوی معاصر را پس از نیم قرن بگشاید و بگوید:«وقتی یک نویسنده ای مثل من که تمام عمرش را فقط نوشته و نوشته اجازه ندهند که کتاب چاپ کند، پس برای چه و به چه امیدی باید زنده باشم؟» فصیح درباره کتاب جدیدش می گوید:«کتاب «تلخ کام» آخرین حرف های داستان جاوید است. یعنی جاوید در نود و یک سالگی. این بار جلال آریان بعد از انقلاب برای چند کار شرکتی می رود لندن و توسط یک خانمی مطلع می شود که شخصی در خانه ی سالمندان به طور عجیبی تمام روزها قدم می زند و با زبان اوستایی حرف می زند و گه گاه گریه می کند و جلال آریان می رود پیش او تا از او مراقبت کند. وقتی جاوید می فهمد که آریان به دیدنش آمده، می گوید: وای! تو آریانی یعنی از دین زرتشتی، و او می گوید که نه بابا، اسم من جلال است.»
*پانوشت‌ها:
۱- از کتاب «گرمانت ۱» از مجموعه‌ی «در جستجو» نوشته‌ی مارسل پروست، ترجمه‌ی مهدی سحابی؛ صفحه‌ی ۳۴۸
۲- عین ماجرا در صفحه‌ی ۱۷ کتاب «عشق و مرگ» نوشته‌ی اسماعیل فصیح، نشر آسیم، ۱۳۸۳ نقل شده است
۳- برای مطالعه زندگی نامه‌ی اسماعیل فصیح رجوع شود به کتاب «اصل آثار فصیح» نوشته‌ی دکتر عماد بدیع، نشر البرز، ۱۳۷۹

فروردین ۲۸م, ۱۳۸۶ سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد
بخش اول، صفحه اول، ۲۷ فروردین ۱۳۸۶
بخش دوم، صفحه ادبیات، ۲۸ فروردین ۱۳۸۶

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

جمعه 25/9/1390 - 11:45 - 0 تشکر 402223

آفرین بر خانم شادی داوودی نویسنده پرتوان و هنر مند ما

ممنونم که نویسنده بزرگی را به ما معرفی کردید.

جمعه 25/9/1390 - 17:18 - 0 تشکر 402352

behroozraha گفته است :
[quote=behroozraha;558041;402223]آفرین بر خانم شادی داوودی نویسنده پرتوان و هنر مند ما

ممنونم که نویسنده بزرگی را به ما معرفی کردید.

ممنونم از توجهتون آقای رها ی عزیز...خوشحالم كه این تاپیك مقبول نظرتون واقع شده.

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

جمعه 25/9/1390 - 17:21 - 0 تشکر 402356

فصیح به روایت فصیح
فصیح دوازدهمین فرزند ارباب حسن و توران خانم بوده و دوم اسفند سال 1313 به دنیا آمده. درباره آشنایی پدر و مادرش می گوید؛ «روزی که داشتند جنازه ناصرالدین شاه را با درشکه از شاه عبدالعظیم می آوردند کاخ مرمر سر جاده گلوبندک شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع 16 سالش بوده. یک دختر 11 ساله را می بیند که چادر سرش کرده و دارد گریه می کند، بعد می فهمد این دختر یکی از همسایه های خودش است و سه شب پس از آن می رود خواستگاری اش و با او ازدواج می کند. من بچه ته تغاری آنها بودم؛ بچه دوازدهم.»
فصیح به خوبی محله شان را به یاد می آورد؛ «گلوبندک را بلدی؟ ته بازارچه درخونگاه می خورد به بازارچه گمرک. پایین تر از خیابان بوذرجمهری یک پمپ بنزین بود که رویش نوشته بود شرکت نفت انگلیس و ایران. بعد می خورد به میدان شاهپور.» فصیح یاد آن زمان ها که می افتد یاد شعبان بی مخ معروف می کند که اتفاقاً هم محله خانواده فصیح بوده؛ «شعبان جعفری یا همان شعبان بی مخ گردن کلفت محله مان بود. ژست می گرفت که مثلاً دارد روزنامه می خواند اما روزنامه را برعکس می گرفت تا اینکه یکدفعه به یک صفحه عکسدار می رسید و روزنامه را وارونه می کرد و ما هم می خندیدیم و در می رفتیم.»
خانه ارباب حسن در کوچه شیخ کرنا قرار داشته؛ «تو کوچه درخونگاه اولین کوچه دست چپ می گفتند کوچه شیخ کرنا. دو تا حیاط داشتیم و ارباب حسن صاحب دو تا مغازه شد؛ یکی سر چهارراه گلوبندک و دیگری سر سه راه شاهپور. من سه سال و یک ماهم بود که پدرم فوت کرد. شش مهر 1315 فوت کرد. وقتی من به دنیا آمدم سه تا دختر اولی شوهر کرده بودند. من دایی یک پسری بودم که خودش 15 ، 16 ساله اش بود ولی پدرم پسرها را ازدواج نداده بود چون آنها را گذاشته بود سر دکان هایش برای کار. خانه بزرگی که ما داشتیم چهار تا اتاق این طرف حیاط داشت و سه تا اتاق آن طرف حیاط. همه اعضای خانواده آنجا زندگی می کردند و پسرها هم که ازدواج نکرده بودند، همه توی زیرزمین می خوابیدند.»
«پدر که مرد برادرها کار می کردند. من شش سالم شد رفتم مدرسه و برادرها باهام کاری نداشتند. پدر من با وجودی که سواد نوشتن و خواندن نداشت، رضاشاه فرمان داده بود مردم بروند سه جلد بگیرند و ارباب حسن هم آن موقع نام خانوادگی مان را گذاشت فصیح. فصیح را از کجا آورده؟ نظامی در لیلی و مجنون بیتی دارد که می گوید؛ «دهقان فصیح پارسی زاد/ از حال عرب چنین کند یاد.» پدر فصیح بیسواد بوده اما شب ها دوستانش برای او در قهوه خانه شعر می خواندند و او حفظ می کرده.
فصیح در میان برادرانش با محمد بیشتر از بقیه صمیمی بوده؛ «محمد دو سه ساله که فوت کرده. خیلی چاقوکش و گردن کلفت بود. سر خیابان فرهنگ یک مدرسه فرانسوی باز کرده بودند. محمد دو سال رفت آنجا، بعد خوشش نیامد و رفت روی سینه اش خالکوبی کرد. بعد وقتی می خواست برود نظام وظیفه مجبور شد با اسید پاکش کند. محمد ابتدایی اش را گرفت.»
«ابتدایی دبستان عنصری بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبیرستان، و من طبیعی خواندم. جالب اینجاست که در دبستان یک رئیس داشتیم که محکم زنگ می زد تا بچه ها توی صف بایستند و یکی باید آن وسط دعای پهلوی می خواند. مدیر من را انتخاب کرد. من می رفتم وسط مدرسه و با صدای بلند داد می زدم «ای خدای یگانه مهربان». چون اسمم فصیح بود، فکر می کردند من حتماً یک چیزی سرم می شود. «ما را به راه راست هدایت فرما.» بعد از دبستان رفتم دبیرستان رهنما که توی کوچه یی بود نزدیک فرهنگ؛ درست بین فرهنگ و شیخ هادی. به زمان مصدق نزدیک شد و حکومت اعلام کرد به ارتش احتیاجی نداریم و گفت هر کسی 100 تومان بدهد معافی پنج ساله می گیرد. گفت امریکا آن طرف دنیاست و روسیه هم آن طرف دیگر.» اسماعیل فصیح بعد از معافی سربازی برای تحصیل در امریکا اقدام می کند. «امریکا روبه روی سفارت خودش در خیابان ویلا ساختمانی باز کرده بود به نام «امریکاییان دوستان خاورمیانه» و دیپلمم را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسیدند کدام دانشگاه می خواهم بروم و من گفتم برای ارزان ترین دانشگاه اقدام کنند و به همین خاطر دانشگاه مونتانا را بهم معرفی کردند. بعد 20 روز یک فرم برایم آمد در خانه. بعد از پذیرش نوبت ویزا بود و داداش بزرگم را بردیم سفارت امریکا که برای من ویزا بگیرد. محمد سواد درست و حسابی هم که نداشت. خانم متصدی به انگلیسی گفت اگر برادرتون حاضر است مادامی که شما امریکا هستید همه مخارج شما را متقبل شود، بگوید «Yes». دادشم پرسید این خانم چه می گوید و منم گفتم می گوید بگو «Yes». داداشم اصلاً و ابداً انگلیسی نمی دانست اما من انگلیسی بلد بودم. دبیرستان انگلیسی یاد گرفته بودم و بعد از آن هم یک معلم خیلی خوب داشتم.» فصیح تعریف می کند که از همان دبستان به داستان علاقه مند شده و خواهرش برایش کتاب می خوانده؛ «وقتی دبستان می رفتم، کتاب اجاره می کردم، خیلی از کتاب های جمالزاده. بعد می آمدم خانه و خواهرم برایم بلندبلند می خواند.» کدام خواهر؟ «خواهر قبل از آخری. عزت الملوک که هنوز هم زنده است.»
از فصیح می پرسم در جوانی عاشق نشده؟ فصیح طفره می رود اما خانم فصیح یادش می آورد که یک دختری بوده که فصیح درس یادش می داده؛ «چون من شاگرد اول همه کلاس ها بودم به من می گفتند برم به این دختر که دختر خاله ناتنی ام بود، درس بدهم.» فصیح آن موقع ها با چه کسانی بیشتر عیاق بوده؟ «یک خواهر زاده داشتم که خیلی جوک بود؛ مسعود. پسر اقدس خانم اولین دختر ارباب حسن؛ دومین خواهرم. سومین پسر اقدس بود. مسعود حسابی اهل پول بود. می رفتیم توی جوی و توی سنگ ها و سکه جمع می کردیم. تولدش را هم هنوز یادم است؛ 10 دی ماه 1313. از من سه ماه بزرگ تر بود. آخرین باری که دیدمش شبی بود که ما لندن بودیم.» فصیح شهباز و جغدان را با الهام از همین ماجرا نوشته؛ «مسعود شب شصت سالگی اش، درست شب تولدش همه را دعوت کرده بود اما زنش نیامد و تا صبح نشست و نوشید تا آنکه مرد.»
«مسعود زبل بود. پول بلندکن بود. مادرش یه مقداری پول می گذاشت سر باغچه. بعد مسعود آن را برمی داشت با هم می رفتیم سینما. سواد نداشت. فیلم خارجی ها را هم آن موقع زیرنویس فارسی می کردند. من باید براش زیرنویس می خواندم. بعد یکدفعه صدای کلی آدم از صندلی های پشتی می آمد که داد می زدند آقا بلندتر بخون ما هم بفهمیم.» «سینما فردوسی سر گلوبندک بود. ما هر موقع می خواستیم همین طوری می رفتیم تو، چون همه از محمد حسابی می ترسیدند، گردن کلفت محله بود. یک شب یادم هست من پهلوی اقدس خانم بودم، خواهر دومم، بعد محمدآقا غبا حالت غیرعادیف آمد خانه. اقدس خانم را فرستادند سراغش تا آرامش کنند. بعد یک چاقو زد تو شانه خودش. اقدس گفت پس یکی هم بزن به من. گفت نه، تو آبجی منی. بعد گفت من زن می خواهم و خلاصه اکرم خانم نامی از فامیل های دور را برایش گرفتند. تو حیاط ما عروسی گرفتند و بعد با اتوبوس رفتند عروس آوردند. عروس هشت سالش بود. یادم می آید که عروس با ما فوتبال می زده.» با این همه فصیح می گوید محمد را بیشتر از بقیه برادرها دوست داشته؛ «برادرهای دیگر مرا می زدند اما محمد هرگز به من دست نزد. مگس می گرفتم بدم مورچه ها بخورند و در همین حین برادرهای دیگر حسابی مرا می گرفتند به کتک. محمد یک خاطره خیلی بد هم دارد. دبستان کارنامه اش را گرفته بوده و می دویده خانه که به پدر نمراتش را نشان بدهد که می بیند ارباب حسن را دارند تشییع می کنند.»
«خردادماه 1335 یا همان 1956 بود که رفتم امریکا. توی توپ خونه یک گاراژ بود و شرکت اتوبوسرانی ایران پیما آدم را با 70 تومان از تهران می برد استانبول. تو عشق و مرگ هست این ماجرا. در تبریز یکسری پیاده شدند و یکسری سوار شدند. یک خانم خیلی زیبا که شکل راهبه ها بود، آمد نشست کنار من. از من پرسید کجا می روم و گفتم دارم می روم امریکا. از استانبول به پاریس و از پاریس به نیویورک. بهم گفت «می دونی من کی ام؟» گفت من خواهرزاده ارنست همینگوی هستم. الیزابت همینگوی. گفتم من سال هاست دارم ترجمه ایشان را می خوانم. آمده بوده ایران و رفته بود قره کلیسا تو شمال آذربایجان. وقتی عیسی مصلوب می شود 12 تا حواریون داشته که یکی شان می آید ایران و اینجا دفن می شود. یک کلیسای کوچک و سیاه بسیار معروفی است. گفت از چین دارد می آید و دنیاگردی می کند و گفت از همینگوی خیلی متنفر است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم بی رحمی است، حیوانات را می کشد و می رود صیادی و جنگ. گفت توی همه کارهایش خونریزی هست. وقتی رسیدیم به آنکارا می خواست برود قونیه برای دیدن کلیسا های آنجا و وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم، آدرسش را بهم داد تا با هم نامه نگاری کنیم. از من خواهش کرد با کشتی از پاریس تا نیویورک نروم و به جایش طیاره سوار شوم. چون اگر با کشتی کویین ماری می رفتم، 14شبانه روز طول می کشید. 50 دلار بهم داد و گفت در پاریس بلیت طیاره بخر و برو و اتفاقاً نامه یی هم نوشت به یکی از روسای دانشگاه های امریکا در پاریس و آنها هم در پاریس به من خوابگاه و غذا دادند. این را می گویند شانس. آدم توی تبریز خواهرزاده همینگوی را ببیند.»
فصیح سپتامبر سال 1956 وارد کالج می شود. «نیویورک که رسیدم گفتند برو دفتر ایرانی های سازمان ملل و بگو من ایرانی هستم و مدرک دانشگاهت را نشان بده. ترم اول خودم پول داشتم. وسط های ترم از دفتر سازمان ملل نامه آمد که خرج کالج و خوابگاه را متقبل می شوند. چهار سال همین طوری گذشت. سال اول تو آزمایشگاه شیمی کار گرفتم. تابستان ها هم تمام وقت کار می کردم. آدرس خانم الیزابت برای شهر بوستون بود. دو تا نامه فرستادم اما هیچ جوابی نیامد تا اینکه آخر سر 50 دلار را توی صندوق کلیسا انداختم. بهش قول داده بودم بندازمش توی کلیسا.»
«از پاریس که رسیدم نیویورک، با اتوبوس رفتم مونتانا. باید می رفتم به شهر بزمن در ایالت مونتانا. 10 روز مانده بود به شروع کلاس ها. یک اتاق گرفتم هفته یی 10 دلار. تا شهر 10 دقیقه راه بود که می رفتم سینما.» فصیح این موقع ها شروع کرده به خواندن ریموند چندلر و ویلیام فاکنر و ارنست همینگوی. «توی مونتانا بیشتر پلیسی می خواندم. بعد از دو سال بالاخره تابستان رفتم یک ماشین خریدم. سال دوم رفتم توی دانشگاه مونتانا در مزولا هم ثبت نام کردم تا ادبیات بخوانم. مزولا یک شهر بالاتر از هلنا است. سال سوم و چهارم که شیمی می خواندم، رفتم آنجا ادبیات خواندم. آنجا بود که همه اش باید داستان می خواندیم یا می نوشتیم. برای امتحان قرار شد هر کدام مان یک داستان کوتاه بنویسیم. من هم داستان کوتاه «خاله توری» را نوشتم که آنجا چاپ شد. داستان من در نهایت دوم شد. یک روز یکشنبه ما را دعوت کردند و صد دلار جایزه بهم دادند با یک دسته گل و معلم ما هم یک خانم بسیار روشن و فهمیده یی بود که یک جمله گفت که هنوز هم آن را فراموش نکرده ام؛ Iتthink we have a» «writer on our hand. چون قبلاً خیلی از درس ها را گذرانده بودم. همزمان هم لیسانس شیمی گرفتم و هم لیسانس ادبیات.»
فصیح پس از چهار سال تحصیل در رشته شیمی و ادبیات در مونتانا به سانفرانسیسکو می رود. «سانفرانسیسکو شبیه شبه جزیره است. داشتم می رفتم آنجا که شنیدیم همینگوی خودش را کشته. ژوئیه بود.» فصیح در سانفرانسیسکو دوستی داشته به نام «دیوید تیلر» و همان جا بود که با همسر اولش آشنا می شود. «یک دختر زیبایی تازه از نروژ آمده بود. وقتی همدیگر را ملاقات کردیم به هم علاقه مند شدیم، طوری که قرار شد جشن تولدش را در آپارتمان من برگزار کند.» اسم آن دختر «آنابل کمپبل» بود. «خلاصه ما ازدواج کردیم. یک سال در سانفرانسیسکو با هم بودیم تا یک کار بهتری در واشنگتن به ما دادند و جالب اینجاست یک روز که در خیابان پنسیلوانیا قدم می زدیم آن طرف خیابان جان اف کندی را دیدیم که پشت گارد ویژه از کاخ سفید خارج شده بود و داشت می رفت سمت قصر آن طرف خیابان؛ جایی که آن روز شاه و فرح درش اقامت داشتند. بعد کندی آمد به استقبال شاه و فرح و آدم های زیادی آنجا داشتند مثل ما مراسم را تماشا می کردند. اوایل 1962 بود که رفتیم واشنگتن. آن موقع آبستن شده بود. اما آنابل سر زا مرد و من دیگر نتوانستم امریکا بمانم. سوار کشتی کویین ماری شدم و پس از 14 روز رفتم ونیز. اواسط 1962 از نیویورک با کشتی رفتم جنوب فرانسه و از آنجا رفتم ونیز و ونیز ماندم و بالاخره تصمیم گرفتم برگردم ایران.»
«یک سال و سه ماه با آنابل زندگی کردم و آن ماجرا پیش آمد و از ونیز پرواز کردم برگشتم ایران. رفتم درخونگاه و به محض رسیدنم جلویم یک گوسفند سر بریدند. اواخر تابستان بود که آمدم ایران. سال 1341 حسابی دیوانه بودم به خاطر مرگ آنابل. رفتم بالای دربند یک اتاق گرفتم تا از درخونگاه دور باشم. وقتی تو دربند بودم چند داستان ترجمه کرده بودم. بردم شان پیش نجف دریابندری. دریابندری گفت برو شرکت نفت پیش صادق چوبک. چوبک لیسانس مرا دید و گفت نظرش این است که من بروم جنوب. اداره استخدام روبه روی سفارت امریکا بود. شخصی به نام آقای فروهری گفت فردا می توانی بروی جنوب که گفتم باشد می روم. فردای آن روز اول صبح رفتم مسجد سلیمان و بعد رفتم اهواز و در اهواز برایم کار درست کردند. پایه حقوقم 2300 تومان بود و در جنوب 40 درصد هم اضافه می دادند به علاوه یک خانه مبله شرکتی. قبول کردم. دوم شهریور 1342 به اهواز رفتم. از وقتی از امریکا برگشتم تقریباً یک سال بدون کار بودم تا اینکه بالاخره با شرایط کنار آمدم و آدم شدم و شروع کردم به کراوات زدن.»
اسماعیل فصیح سال 1343 با پریچهر عدالت ازدواج کرد. «وقتی استخدام شدم یک دوستی توی اهواز داشتم که عموی پریچهر بود. دقیقاً سال 1343. 14 مرداد 1343 با هم ازدواج کردیم. اول توی یک پانسیون زندگی کردیم. یک ماه اول هیچ پولی نمی دادیم. بعد از آن باید خودمان پول می دادیم. همان موقع ها بود که شروع کردم به نوشتن. از سال دوم سوم شروع کردم به نوشتن. شراب خام را سال 1345 شروع کردم. از سال 1343 تا سال 1353 اهواز بودیم منتها توی این مدت یک سال رفتیم امریکا. پس از سال 1353 رفتیم آبادان و تا جنگ آبادان بودیم. بعد آمدیم اکباتان. سالومه دخترم هم در این حین در مرداد 1344 و شهریار پسرم آبان 1349 به دنیا آمد. روی شراب خام تقریباً دو سال و نیم کار کردم. ساعت سه صبح بلند می شدم و شروع می کردم به نوشتن.»
«قبل از آنکه بروم امریکا با انتشارات فرانکلین، قرارداد کتاب را بستم. موقعی که کتاب آمد بیرون، امریکا بودیم. 31 مرداد 1347 قرارداد بستیم. نجف دریابندری آن موقع ادیتور همایون صنعتی در انتشارات فرانکلین بود.» نجف دریابندری در همان عصری که دیدمش در این باره می گوید؛ «من کتاب را خواندم و پسندیدم و تصمیم گرفتیم کتاب را چاپ کنیم. منتها من آن سال داشتم به مسافرت می رفتم؛ به مسافرتی چندین ماهه. این بود که کتاب ایشان را در تهران گذاشتم و قرار شد بعد من که به مسافرت می روم، آقای کریم امامی جانشین من بود در انتشارات فرانکلین. در این موقع هم گویا آقای فصیح برگشت امریکا. کتابش را گذاشت و رفت امریکا. به هر حال کتاب شراب خام وقتی من خارج بودم چاپ شد و من خوانده بودم و بسیار پسندیدم.» دریابندری می گوید؛ «آن موقع جوان خیلی ساده یی بود و کارش هم نوشتن بود. در واقع آن موقع نویسنده در ایران خیلی کم بود و من کار ایشان را خیلی پسندیدم.» این طور شد که «شراب خام» سرآغازی شد در زندگی فصیح برای نویسندگی. فصیح در این بین، وقتی امریکا بوده، از فرانکلین نامه یی دریافت می کند که کتابش در ایران درآمده و همان موقع نامه خواندنی زیر را به همسرش پریچهر یا آن طور که خودش صدا می زد، «خانم فصیح» نوشت.

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

شنبه 26/9/1390 - 1:30 - 0 تشکر 402547

نامه منتشر نشده یی از اسماعیل فصیح


شنبه شب 13 اکتبر 1968

آن آربر میشیگان

اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

آخرین نامه من (نامه سه شنبه) کوتاه بود (ولی پرمعنی، البته،) و امیدوارم در این یکی جبران بشود. من الان احساس خوبی دارم ولی دلم می خواهد برایت چیزهای زیادی بنویسم... در حقیقت دلم می خواهد تا زنده ام همین طور مثل همین الان به تو بنویسم و بنویسم و وسط نوشتن جمله دوستت دارم بمیرم. این نامه یک پیام مخصوص هم دارد... چطور است با همین پیام شروع کنم؟

پریشب نامه یی از تهران رسید که به من اطلاع دادند که اولین کتاب من «شراب خام» در تهران منتشر شده. دلم می خواست تو این خبر را از خود من بشنوی تا اینکه ریخت کتاب و اسم مرا پشت شیشه کتابفروشی ببینی. من مطمئنم (گرچه ما هرگز به طور روشن درباره نوشتن من حرف نزده ایم) نوشتن من برای تو خبر تازه یی نیست. تو صدها سحر مرا دیده یی که با کاغذ و مداد در دنیای خودم بوده ام. به هرحال کار اول، کار مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس می کنم اولین سعی ام را برای کارهای آینده کرده ام، یعنی خودم غراف از بالای بلند ترین قله ها پرت کرده ام، حالا فقط مانده در همان اوج پرواز و پرواز کنم. من هیچ نمی دانم افتادن از چنین نقطه چه درد و عواقبی دارد ولی مطمئنم که نمی ترسم و مطمئنم که درد این افتادن از درد هرگز نپریدن بدتر نیست. من چیزی خلق کرده ام که عده زیادی را تکان خواهد داد، گروهی مرا دوست خواهند داشت، یک مشت دیگر به من فحش تحویل خواهند داد... ولی آنقدر در کتاب من چیز زیبا و راستی باشد من از کهکشان هم ترس ندارم. نوشتن چیز ساده و آسانی نیست (یعنی خوب نوشتن کار ساده و آسانی نیست). نویسنده های حقیقی آدم های تنهایی هستند؛ برای آنها نوشتن رگ ناف به زندگی است. نوشتن یک مرحله عرق ریختن و خون خوردن و بی خوابی و رنج است. پس چرا؟ من نمی دانم چرا یک نویسنده می خواهد با صدای گمشده خود در زمان های گمشده، با آدم هایی که او هرگز نخواهد دید و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ایران هستیم و ایران قربانش غ...ف با تمام عظمت و زیبایی گنجینه ادبش (و فراموش نکن که واقعاً داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه یی است که نوشتن مستقل هنری را قبول کند یا حتی بفهمد. ولی این هم یک مرحله گذران است. البته من نه امید دارم و نه مطمئنم که اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسی نیستم که پیغمبر و راهنما یا شوالیه کاذب نجات اوضاع ادبی باشم. ولی مطمئنم تجربه و وجود انفرادی هر کدام از ما راه تازه و رنگ تازه یی به امکان روشن ساختن (و زیبا ساختن) مساله کلی زندگی است. من حالا امشب نمی خواهم زیاد وارد فلسفه این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیل ساده و اصل قابل توجیهی ندارد و تحریکات روحی من هم پیچیده و عمیق است ولی من یک قول به خودم داده ام؛ که هرگز کتاب هایم را با کسی بحث نکنم و به انتقادات خوب یا بد توجه نکنم و حتی نخوانم، مگر اینکه خصوصی و انسان به انسان باشد.

فعلاً همین جا این مطلب را قطع کنم. فقط می خواستم این رهگذر را از خودم شنیده باشی. من خودم هنوز کتاب مستطاب را ندیده ام. نامه یی که به من نوشته بودند هم خودش کلی گنگ است. درست درست نمی دانم کتاب منتشر شده یا غفقطف بین نمایندگان توزیع شده. به هر حال کتاب به وسیله موسسه مطبوعاتی فرانکلین در تهران چاپ شده (قول داده اند نسخه آن را با پست برای من بفرستند... هنوز خبری نیست) و فکر می کنم به وسیله سازمان کتاب جیبی منتشر می شود، گرچه غفکر می کنمف «شراب خام» قطع بزرگ و جلد کلفت و پارچه یی دارد. این اولین کتابی است که سازمان جیبی در قطع بزرگ منتشر می کند، انگار باید خیلی خوش شان آمده باشد. یا اینکه کسانی که مسوول چاپش بودند خیلی سنگ به سینه زده باشند. فعلاً بس کنم و بروم مقدمات و برنامه خواب را جور کنم (مستی و کتاب) و بخوابم به این امید که خواب تو را ببینم.

یکشنبه صبح. پیش از روشنایی صبح حمام کردم و برای قدم زدن به کنار رودخانه رفتم؛ پابرهنه، حدس بزن چه تغییر شگرفی روی داده؛ در حدود بیش از یک میلیون مرغابی که تا هفته پیش نمی دانم کجا بودند، روی آب شنا و هیاهو می کردند. در ستون های منظم ولی دسته های پراکنده روی آب حرکت می کردند. انگار مراسم خاصی را انجام می دادند. انگا از آسمان آمده بودند یا شاید از یک دنیای کاملاً مجزای دیگر از دنیای ما... شاید هم از ابدیت آمده اند تا یک پاییز فراموش شده روی آ ب های رودخانه هورن هیاهو کنند تا اینکه چهار تا امریکایی دیوانه آنها را با تفنگ های خود شکار کنند و رودخانه هم چند قطره خون زندگی آنها را بخورد... زیاد ادبی رفتم،، قول داده ام که امروز به فلینت پیش مقتصد و خانواده بروم. آنها یکشنبه پیش اینجا آمدند ولی من چند نفر مهمان داشته ام و آنها زیاد نماندند. فکر می کنم قهوه یی بزنم و بروم وقتی برگشتم این نامه را تمام کنم. هنوز یکشنبه... غروب از فلینت برگشتم. دیدن دخترهای کوچک مقتصد مرا شدید یاد سالی غسالومه، دختر فصیحف انداخته و الان فقط بیچاره ام، دکتر مقتصد دو تا دختر دارد یکی شش ساله و یکی چهارساله؛ افسانه و آزیتا. هر دو انگلیسی حرف می زنند به جز افسانه که هر دو زبان انگلیسی - فارسی را خوب بلد است و من فکر می کنم دختر فوق العاده یی است. زن دکتر مقتصد، خدیجه خانم، خیلی مشتاق دیدن تو و سالی است؛ ناهار بسیار خوب خدیجه خانم مقتصد عالی بود ولی دیدن بچه ها مرا لحظه به لحظه، نفس به نفس، یاد سالی می انداخت. ناهار عالی این خانم (پس از غناخواناف، پلو و سالاد و خلاصه دستپخت زن را خوردیم،) و بطری شراب عالی میشیگان شکوه و عظمت خودش را نداشت، از آن آربر تا فلینت در حدود نیم ساعت یا 45 دقیقه راه است. فلینت گرچه به زیبایی آربر نیست و با پارک (ریچفیلدز) که عصری برای چند دقیقه رفتیم، پاییز کولاکی داشت. فلینت یک شهر صنعتی وسیع است و کارخانه های تولید شورولت و بیوک در اینجاست. در حقیقت تمام اتومبیل های امریکا در میشیگان در دیترویت و شهرهایی که دایره وار دور دیترویت هستند ساخته می شود. سالی را میلیون بار برای من ببوس. فرودگاه دیترویت زیباترین فرودگاه های دنیاست و طوری ساخته شده که هواپیماها مسافرین را روی محوطه فرودگاه پیاده نمی کنند بلکه شیارهایی از ساختمان اصلی فرودگاه طوری پیش می رود که انتهای آن در مقابل در هواپیما قرار می گیرد و مسافر از توی هواپیما قدم روی فرش های سالن فرودگاه می گذارد... ولی من اهمیت نمی دهم که اگر اینجا کهنه ترین چاپارخانه های زمان صفویه بود.... چون من امیدوارم شما را در اینجا ملاقات کنم؛ تا نامه بعد. مثل همیشه تصدق تو.

ناصر

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

شنبه 26/9/1390 - 2:9 - 0 تشکر 402554

سلام
دقت و حوصله شما در ثبت مطالب و نیز سلیقه تون در انتخاب اونها واقعا ستودنی و قابل تحسینه
موفق و پایدار باشید

شنبه 26/9/1390 - 12:23 - 0 تشکر 402677

shahinf گفته است :
[quote=shahinf;424382;402554]سلام
دقت و حوصله شما در ثبت مطالب و نیز سلیقه تون در انتخاب اونها واقعا ستودنی و قابل تحسینه
موفق و پایدار باشید

سپاسگزارم از محبت و توجه و نظر لطفتون

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

شنبه 26/9/1390 - 12:30 - 0 تشکر 402682

به بهانه «ثریا در اغما» در توضیحً یک سوءتفاهمً تاریخی
خانه که آمد ïتش بوی چه گرفته بود
1
«ثریا در اغما» را در کنارً «زمستانً 62» همیشه بهترین آثارً اسماعیل فصیح خوانده اند، هر دو حاصل سال های آغازینً دهه 60 شمسی. منتقدان ادبی و بسیاری از نویسندگانً ایرانی غالباً این دو رمان را رویکرد و کوشش فصیح برشمرده اند برای نزدیک کردن و درهم آمیختنً عناصر و شاخصه های رمان های عام پسند و بازاری با اسلوب و نگاه و رهیافت هایی که خاص و مشخصه جریان داستان نویسی جدی است - به بیانً دیگر همان تلفیقً پاپ آرت و های آرت که از دهه های 20 و 30 میلادی در امریکا (به خصوص در فیلم هایشان) و 60 و 70 میلادی در اروپا باب شد و قدر یافت. اینکه به ژانر و کلیشه ها و باسمه ها و قواعدش پایبند بمانی اما ضمناً در عین بهره گیری از تمامً اینها منظرً شخصی و ژرفً هنرمند هم از پسً این کلیتً آشنا و دمً دستی قابل دید و شناخت و ردگیری باشد، و نه فقط اینکه سر برکشد و پررنگ شود و همچون هسته اصلی و مهمً اثر آن سطحً رویی را به سایه ببرد و بدلش کند به بهانه یی، دستاویزی، وسیله یی که صاحبً اثر به میانجی اش حرفً خود را زده و دلمشغولی هایش را عرضه کرده.
رمان های فصیح همیشه از جمله پرفروش ترین آثار داستانی ایرانی بوده اند و مشتری های خودشان را داشته اند، گیرم گاهی کمی بیشتر و گاهی کمی کمتر اما نویسنده یی نبوده که یک کارش بگیرد و چشمً بازار را درآورد و مثلاً یک کار دیگرش با سر زمین بخورد و ناشر را پشیمان کند. خوشامدً طیفً غالبً جمعیتً کتابخوانً ایرانی تقدیرً همیشه آثارش بود و هیچ گاه از سوی مخاطبانش پس زده نشد. اما در میانً همین آثارً محبوب و پرفروش هم «ثریا در اغما» و «زمستانً 62» پïراقبال ترین ها بوده اند. هردو در زمانً نخستین انتشارشان استقبالً بسیار به خود دیدند؛ «زمستان 62» پس از یکی دو چاپی گرفتارً توقیف شد و نسخه های بعدی اش از چاپخانه های آن ور آب ها درآمد و «ثریا در اغما» با تیراژهای چهار و پنج هزارتایی اش تا امروز دست کم 10 چاپ را رد کرده و هنوز هم خواستار دارد و می فروشد، احتمالاً بشود نتیجه گرفت که این دو رمان مخاطبان همیشگی آثارً فصیح را داشته اند و راضی کرده اند، اما ضمناً از این حد برگذشته اند و خوانندگانی متعلق به طیف هایی دیگر از ادبیاتً داستانی ایران را هم به سمتً خود کشیده اند؛ احتمالاً بشود نتیجه گرفت معنی اش همان همنشینی هنر خاص پسند و عام پسند است. اما آیا واقعاً این گونه بوده؟ آیا این دو رمان شهاب های درخشنده کارنامه اویند که گام از مرزهای جهانً ادبیاتً سرگرم کننده فراتر گذاشته و واردً پانتئونً آثارً ادبی والا شده اند؟ نگاهی بیندازیم به «ثریا در اغما».
2
در بازخوانی «ثریا در اغما» نخستین نکته یی که به چشم می آید عدم تمایز اثر است از باقی رمان های فصیح. البته که رویکرد ادبی رمان بسیار به «زمستان 62» نزدیک است اما نکته مهم آنکه این نزدیکی فقط به این یک رمان خاص نیست بلکه نسبت به تمامً رمان های دیگر خودً او هم صدق می کند. قالب همان قالبً آشنای همیشگی است؛ قصه یی رئالیستی با یک راوی اول شخص مرد (اینجا همچون بسیاری رمان های دیگرش جلال آریان)، حرکت در یک خط زمانی مشخص با فلاش بک هایی کوتاه و هرازگاه به وقایعی مربوط به گذشته شخصیت ها، گفت وگوهایی که اطلاعات می دهند و شخصیت پردازی می کنند و جنسً متلک ها و حاضرجوابی هاشان میزانً هوشمندی و آدم حسابی بودن ً شخصیت ها را مشخص می کند. این اسلوب همیشه فصیح است در تمامً رمان هایش، و خاص و ابداعً او هم نیست بلکه صافً از دلً گونه ادبی محبوبش، رمان پلیسی های امریکایی دهه های 30 و 40 به بعد، هاردبویلدهای ریموند چندلر و دشیل همت و جیمز ام. کین می آید. فصیح شاید پیگیرترین نویسنده ایرانی در بازآفرینی این گونه ادبی و بومی کردنش با ویژگی های اقلیمی و رفتار و سلوک مردمانً اینجا بود، تا جایی که «شهباز و جغدان»اش اصلاً نعل به نعل از طرحً داستانی یکی از رمان های دشیل همت برگرفته شده، و درباره همین «ثریا در اغما» هم منتقدانی به شباهت هایش با «خورشید همچنان می دمد» ارنست همینگوی اشاره کرده اند.اما اگر در شکل پرداخت و قصه گویی نمی توان چندان تفاوتی بین «ثریا در اغما» با باقی رمان های فصیح یافت پس علت اقبالً این رمان - و نیز «زمستان 62» - نزد منتقدان چیست؟
و تازه هنوز اما و اگرهای «ثریا در اغما» را پیش نکشیده ایم - که اما و اگرهایی هست.
3
طرح داستانی «ثریا در اغما» شاید ضعیف ترین طرح داستانی در میان کل آثارً فصیح باشد. جلال آریان درمی یابد خواهرزاده اش در پاریس گرفتار سانحه یی شده و به اغما رفته. راه می افتد و با اتوبوس می رود ترکیه و از اینجا به بعد شرحً دیدارهای جلال آریان با آشناهایی از گذشته و همچنین آدم هایی تازه در پاریس، سرزدن هاش به بیمارستان، این ور و آن ور رفتن هایش، و جان گرفتنً یک ماجرای عاشقانه قدیمی است. اینها اما سًیری ندارند، مایه یی مشترک به هم مرتبط شان نمی کند و در درونً کلیتً رمان یکی نمی شوند. «ثریا در اغما» رمانً پرسه است و جزییات و صحنه های حاصلً از این پرسه زدن های شخصیت اصلی اش هیچ گاه نظامی نمی گیرند و مجموع شان طرحی داستانی نمی سازد. حتی «رمانً حال و هوا» هم نیست (آن جور که - برای
نمونه - داستان های ریموند کارور و توبیاس وïلف هستند)، که مثلاً از خلالً برخوردً آدم ها و روایتً ماجراهای نه چندان حاد و بحرانی شان به دنیای درونً شخصیتی یا شخصیت هایی نقب بزنیم و دلبستگی ها، حرمان ها و آلام شان را دریابیم. رمان همچون یکی از داستان های فیلیپ مارلو شروع می شود، راوی اول شخصی که عزمی دارد و همان اوایل به کسی برمی خورد و همین برخورد می بîرîدش به دلً ماجرایی. اینجا اما برخورد جلال آریان با وهاب سهیلی در اتوبوس نه که فقط مقدمه چیزی نباشد و منجر به مسیری و قصه یی نشود، بلکه اصلاً اهمیتی ندارد و می شود به کل حذفش کرد. باقی برخوردهای جلال آریان در پاریس و صحبت کردن هایش با آدم ها هم همین گونه اند، می توان بسیار بیشترشان کرد، به تعدادً آدم ها افزود، گفت وگوها را مفصل تر و پïرجزییات تر کرد، و می توان یکجا کل شان را هم از رمان درآورد و کنار گذاشت، بی آنکه خللی به طرح داستانی رمان بنشیند.چیره دستی فصیح اما در پرداخت هر صحنه است منفک از قبل و از بعدش. هرکدام از فصل های کتاب راوی یکی از برخوردها و ماجراهای کتاب اند، و در تصویر کردنً تک به تک این مجالس کارً فصیح خیره کننده و رشک برانگیز است؛ کلاس درسی در پیشبردً موقعیت. درجا و همان اول فضا و حال و هوا را می سازد، جزییات را می چیند، بعد کنشً صحنه آغاز می شود. و فصیح تازه اینجاست که آسîش را رو می کند؛ گفت وگونویسی. بی آنکه به دامً زبان بازی و کرشمه های نثر آمدن بیفتد صحنه را با بده بستان های کلامی پïرشتاب و چکیده یی پیش می بîرîد که هر آنچه اطلاعات لازم است را می دهند، شخصیت ها را از هم تفکیک می کنند، طبقه و پیشینه و سطح آگاهی شان را باز می نمایانند، کشاکش قدرت و کوشش هر طرفی برای مجاب کردن یا چیرگی بر دیگری و دیگران را رو می کنند، و سرً آخر حتی گاه کارً آدم ها را به درگیری و زدوخورد می کشانند.
این برگ برنده فصیح و نیز دیگر مهارت هایش در پرداخت صحنه ها و فصل های یک رمان، اثرً او را جاندار و جذاب و پïرکشش می کنند اما از پس پیوند دادن این تک ماجراها به هم و همبسته کردن شان برنمی آیند، و در نتیجه هر صحنه و فصلً «ثریا در اغما» را می توان تعریف کرد، به یاد سپرد، اما کلیتش طرح داستانی مشخصی نمی یابد و قابل تعریف نیست. تک صحنه هایی حتی گاه درخشان اند اما خودً رمان نه. رمان انگار فقط می خواهد تصویری بپردازد و بدهد از وضعیتً مهاجران ایرانی پس از انقلاب. تصویر البته ساخته می شود، چه بد چه خوب، موافقش باشیم یا نباشیم، آنچه نمی یابیم قصه است. ثریا از ابتدای رمان در اغماست و تا انتها هم در اغما می ماند، شاید کمی بدتر می شود، شاید هم فردایی دوباره کمی بهتر شود. حرکتی نیست، اتفاقی نمی افتد؛ سکون.
4
اگر در رویکرد و پرداخت چندان تفاوتی میان «ثریا در اغما» با باقی آثارً فصیح نیست و اگر در طرح داستانی حتی از بسیاری رمان های دیگرش کم می آورد پس چه چیز این رمان فصیح را نزدً منتقدان به صدر نشانده و در چشمان شان قدر داده؟«ثریا در اغما» و «زمستان 62» علاوه بر تمامً دلمشغولی ها و مایه های همیشگی و آشنای فصیح در آثارش، درونمایه یی دارند که مختص همین دو رمان است؛ جنگ. تاثیر جنگ - و نیز انقلاب - بر شخصیت های «ثریا در اغما» روشن است و تاکید هم می شود. پاریس نشین های رمان، آواره هایی اند که در پی خلاصی از خطر و ناامنی به جست وجوی آرامش آنجایند و جلال آریان هم کارمندً شرکت نفت است در آبادان اصلی ترین میدان نبردً جنگً ایران و عراق. در طول رمان جلال آریان جابه جا یادً خاطراتی از جنگ و آدم های مرتبطش می افتد، و تصاویر چنان مهیب و دهشت بارند که می فهمیم چرا حالا اینقدر سرگشته و بی حوصله است.همین درونمایه است که این دو رمان را محبوبً منتقدان کرد. سراسرً دهه 60 و تا نیمه های دهه 70 شمسی جریان غالبً نقد ادبی در ایران دو نحله اصلی و مشخص داشت؛ یکی چپ روانی طالب و حامی تعهد اجتماعی و پرداختن نویسنده ها به دردها و ناهنجاری های اجتماعی و سیاسی، و در تقابل با اینها گروهی که گرایش به فرمالیسم ناب داشتند و بدل کردنً تجربه ادبی به بازی های ساختی و زبانی گاهی حتی مطلقاً بی ارتباط به دوروبر و زمانه یی که در آن زندگی می کنیم. آثار فصیح بالطبع به چشمً هیچ کدامً این دو طیف صاحبً ارزش نمی آمد، چه به فرم روایتً رئالیستی معمول وفادار بودند و اشاره های چندان و مستقیمی به جریانات و اتفاقات و ایدئولوژی های روزگارشان هم نداشتند؛ آثاری بودند پïرکشش که قصه هایی معمایی و پïردرگیری تعریف می کردند و به گرته برداری شان از سنت پلیسی های عام پسند امریکایی هم اذعان داشتند و می بالیدند.
اما سوسوی جنگ در «ثریا در اغما» دلً منتقدان را بïرد و همراه شان کرد. حالا به چشم شان نویسنده «متعهد» شده بود و داشت زمانه را بازتاب می داد و روایت می کرد. بعدتر در «زمستان 62» که اصلاً جنگ شد درونمایه اصلی. چپ ها خوشش شان آمد و این نویسنده کاربلدی را که حالا «دردً اجتماع» را هم می فهمید، ستودند. آن یکی طیف منتقدان هم که اساساً تغییری در موضع شان حاصل نشد و هیچ گاه فصیح را جدی نگرفتند. اسماعیل فصیح اما به هردو گروه بی اعتنا ماند؛ هیچ گاه سراغً بازی های فرمی نرفت و بعدً «زمستان 62» هم دوباره برگشت به دنیای همان قصه های آشنای قدیمش. دیگر کمتر نشانی از اتفاقاتً حاد روز در آثارش پیدا شد. منتقدانً چپ هم دوباره ازش رو گرداندند و باز به جایگاهً نویسنده عام پسندً بازاری تبعیدش کردند. سال ها گذشت، دورانی دیگر آمد، جریانً نقد ادبی به رویکردهای تازه و روزآمدً دیگری پیوند خورد، کتاب هایی ترجمه شدند، و هردو آن نحله های نقد ادبی به محاق رفتند و فراموش شدند. «ثریا در اغما» و باقی رمان های اسماعیل فصیح اما هنوز سر پایند و خوانده می شوند.
5
فردریک جیمسون جایی گفته اگر بخواهیم برای شناختً امریکای قرن بیستم فقط به آثار دو نویسنده رجوع کنیم، ریموند چندلر و پاتریشیا های اسمیت اند؛دو پلیسی نویسی که الگو و محبوبً فصیح هم بوده اند، دو نویسنده یی که آنها هم قصه هایی می نوشته اند سرشار از همین کلیشه های معمول و در تمام آثارشان یکسر به سیاست و اجتماع و رخدادهای ریز و درشتً جامعه شان بی اعتنا ماندند. فصیح را هم همچون همینان باید خواند؛ اهمیت فصیح نه در بازتاب دادنً یک واقعه مهم تاریخی بلکه بابتً استادی و هوشمندی و ظرافتش در تصویر کردنً جزییات یک عصر است؛ رفتارها، اîشکالً حرف زدن، سلیقه ها و علاقه ها، رنگ ها، بوها، سرگرمی ها، هراس ها، دلواپسی ها، خوشی ها، امیدها، و کلی چیزهای دیگر؛ اینکه می تواند از خلالً قصه یی جذاب و پïرکشش ضمناً دورانی مهم و پïرالتهاب را هم قاب بگیرد و ابدی کند - تازه آن هم بی یاری تصویری از خودً آن التهاب ها و بïرهه های مهم./ بهرنگ رجبی

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

شنبه 26/9/1390 - 15:24 - 0 تشکر 402787

شادی جون میشه یکمی این مطلب هارو کوتاه تر کنی و در پست های متعددتر بنویسی
فکرنکنم همه دوستان وقت داشته باشن همشو بخونن
حجم کمتر باشه راحت تر میشه خوند

 

 

دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد ***باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود  

 

 

 

 

 

 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.