• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
کتاب و کتابخوانی (بازدید: 2720)
سه شنبه 22/9/1390 - 23:28 -0 تشکر 401138
☼حکایت چهارم گلستان☼

به نام خدا

سلام به همه ی دوستای کتابخوان. عزاداری های حسینی تون قبول و مستدام باشه؛ منظور از این تداوم هم این نیست که همش گریه کنیم، منظورم اون بُعد عرفانی و معرفتی عزاداریهاست... بگذریم!...

چهارمین سری از حکایت های گلستان سعدی رو میذارم خدمتتو.ن. بابت تاخیری که داشتیم هم عذر می خوام... انشاءالله دیگه وقفه نمیافته و هر هفته هم با یه حکایت میام درِ مانیتورهاتون :-) ...

این حکایت خیلی خیلی جالب هست و گمونم برای شما هم عین من کلی سوال پیش بیاد، حتما لطف کنید بخونیدش تا بتونیم در موردش بحث خوبی داشته باشیم.

با ما همراه باشید


طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و  منفذ کاروان بسته و رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب. به حکم آنکه ملاذی منیع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و مأوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم بر این نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.

درختی که اکنون گرفته است پای

به نیروی مردی برآید ز جای

و گر همچنان روزگاری هلی

به گردونش از بیخ برنگسلی

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

 

سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس ایشان گماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه دیده ی جنگ آزموده را بفرستند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان بازآمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند، نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندانکه پاسی از شب درگذشت،

قرص خورشید در سیاهی شد

یونس اندر دهان ماهی شد

دلاورمردان از کمین بدر جستند و دست یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقا در آن میان جوانی بود میوه ی عنفوان شبانش نو رسیده و سبزه ی گلستان عذارش نو دمیده. یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته. توقع به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بر بنده منت نهد... ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت:

پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند:

ابر اگر آب زندگی بارد

هرگز از شاخه بید بر نخوری

با فرومایه روزگار مبر

کز نی بوریا شکر نخوری

وزیر، سخن شاه را طوعاً و کرهاً پسندید و بر حسن رأی ملک آفرین گفت و عرض کرد: رأی شاه دام ملکه عین حقیقت است. چرا که همنشینی با آن دزدان، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آن ها نموده است. ولی، امید آن را دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد، تحت تاثیر تربیت ایشان قرار می گیرد و دارای خوی خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده:

کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه.

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند

پی نیکان گرفت و مردم شد

گروهی از درباریان نیز سخن وزیر را تاکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت: بخشیدم اگرچه مصلحت ندیدم.

دانی که چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی، که آب سرچشمه خرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

فی الجمله پسر را به ناز و نعمت برآوردند و استادان به تربیت همگان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه ای می گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده. ملک را تبسم آمد و گفت:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمی بزرگ شود

سالی دو برین برآمد. طایفه ای اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزیر و هردو پسرش را بشکت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغازه ی دزدان به جای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست حیرت به دندان گزیدن گرفت و گفت:

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روییده و در شوره زار خس

زمین شوره سنبل بر نیاورد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بدان کردن چنان است

که بد کردن به جای نیکمردان


 اووووف چقدر خوندنش سخت بود

 

منتظر نظراتتون هستیم...

فعلا ......... یاحق

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 23/9/1390 - 0:28 - 0 تشکر 401170

سلام
ممنون که ادامه دادید. حیف بود منقطع بمونه.
فعلا بگم خیلی جالب بود. همین.
بازم میام نظر میدم.

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

it is god who cures 

مدير انجمن بهداشت و سلامت

چهارشنبه 23/9/1390 - 17:24 - 0 تشکر 401401

medman گفته است :

[quote=medman;497712;401170]سلام
ممنون که ادامه دادید. حیف بود منقطع بمونه.
فعلا بگم خیلی جالب بود. همین.
بازم میام نظر میدم.


سلام بر شما

ممنون که سر می زنید...

شرمنده بابت تاخیر.. دیگه تکرار نمیشه... از سری های بعد هم دست یاری به سوی دوستان دراز میکنیم برای همکاری!

برا من خیلی جالب بود. دقیقا روز قبل اینکه این رو ثبت کنم، با دوستم بحث سر این بود که اصالت خانوادگی مهمتره یا تربیت؟(به خاطر کنفرانس در آیین اخلاق) ... دوستم میگفت هیچ وقت گرفتن بچه از پرورشگاه رو نمی پسنده، چون اون بچه معلوم نیست از چه خونواده ای هست... آیا خونواده اش از نظر اخلاقی سالم  پاک بودن یا نه.... خلاصه، من میگفتم نه، تربیت خیلی اهمیت داره و این چیزا

بعدش که اینو خوندم.. و هم چنین مطالبی دیگه، که میگفتش خاندان و دودمان افراد خیلی در سرنوشت افراد تاثیر داره.. و یکی از ادله ها هم این بود که مثلا در زیارت عاشورا به آل ابوسفیان و آل زیاد و ... لعنت می فرستیم....

یه داستان دیگه ای هم بود ماجرایی بود که بین شاه عباس و شیخ بهایی رخ میده...

این دو، در طی بحثی که داشتند، به اینجا می رسند که "تربیت" مهمتره یا "اصالت"؟

شاه عباس میگه تربیت و شیخ بهایی میگه اصالت و شاه عباس برای اثبات حرفش شیخ بهایی رو برای شامی دعوت میکند.

شب موعود میرسه و شیخ بهایی مهمون شاه عباس بوده، با صدایی که شاه عباس با دستاش ایجاد میکنه، چهار گربه ی شمع به دست وارد سالن میشن و شاه عباس رو می کنه به شیخ و میگه حالا دیدی که با تربیت کاری کردم این گربه ها به جای کار عادیشون برای من این کار رو بکنن!

شیخ هم میگه تو مطمئنی اینها همیشه اینطور می مونن؟ و شاه می گه آری!

شیخ فردای همون شب، دوباره طبق قرار قبلی پیش شاه میره تا بهش نشون بده که "اصالت" مهمتره و این بار همراهش چهار موش رو داره

وقتی گربه ها وارد اتاق میشن شیخ بهایی چهار موشی رو که با خودش آورده بوده رو آزاد میکنه که همین موقع گربه ها شمع ها و ول میکنند و دنبال موش ها می دوند و شیخ بهایی رو می کنه به شاه عباس و میگه اصالت گربه ها چیز دیگه ای بوده،

با تربیت می توان گربه را اهلی و رام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل خود بر می گردد و همان موجود نااهل و ناارام و درنده خو می شود

اینم از داستان ما ولی من هنوز هم در مورد بچه های پرورشگاهی به نظرم یه حالت نسبی داره؟ یعنی هرچقدر هم آدم از خانواده ای بد باشه، اگه تربیت خانوادگی خیلی خیلی دقیق و درست و اصولی باشه میشه آثار اون بدی رو ازش پاک کرد.... نظر شما چیه؟(البته منظورم صرفا پرورشگاهی نیست و قصد بی احترامی ندارم، کلا عرض کردم)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 23/9/1390 - 18:17 - 0 تشکر 401426

درختی که اکنون گرفته است پای

به نیروی مردی برآید ز جای

و گر همچنان روزگاری هلی

به گردونش از بیخ برنگسلی

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

----------------->فعلا اولین چیزی که با خوندنش با یادم افتاد قصه ی "شازده کوچولو" بود!! :)

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:21 - 0 تشکر 401430

پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

.....> چقدر مصرع دوم نمکین بود:)
زیاد قبول ندارم...کلی مثال نقض داره...سخته ولی نشدنی که نیس.

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:22 - 0 تشکر 401432

هههههههه داره جوابم رو میده! :«...ولی، امید آن را دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد، تحت تاثیر تربیت ایشان قرار می گیرد و دارای خوی خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است...«

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:24 - 0 تشکر 401433

عه عه عه....باز داره همون حرف اول رو می زنه که!!!! :

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی؟

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روییده و در شوره زار خس

زمین شوره سنبل بر نیاورد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بدان کردن چنان است

که بد کردن به جای نیکمردان

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:25 - 0 تشکر 401434

آقا من گیج شدم!!!! کمـــــــــــــــــــــــــــــک!!!!!!!!

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:26 - 0 تشکر 401436

خب الان میرم نظر دهکده جون رو میخونم ببینم گره ام باز میشه یا نه:دیییی

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:33 - 0 تشکر 401438


برا من خیلی جالب بود. دقیقا روز قبل اینکه این رو ثبت کنم، با دوستم بحث سر این بود که اصالت خانوادگی مهمتره یا تربیت؟(به خاطر کنفرانس در آیین اخلاق) ... دوستم میگفت هیچ وقت گرفتن بچه از پرورشگاه رو نمی پسنده، چون اون بچه معلوم نیست از چه خونواده ای هست... آیا خونواده اش از نظر اخلاقی سالم  پاک بودن یا نه.... خلاصه، من میگفتم نه، تربیت خیلی اهمیت داره و این چیزا

-----> مثلا برا من جالب بود که تو بادبادکباز( الان میگه کشتی ما رو با این بادبادکباز و حسن و...!) این حسن که انقدر ماه بود...اونطوری...منظورم اینه که...

یعنی حسن های واقعی تو دنیای ما پیدا نمیشن؟؟؟؟؟!!!

بعدش که اینو خوندم.. و هم چنین مطالبی دیگه، که میگفتش خاندان و دودمان افراد خیلی در سرنوشت افراد تاثیر داره.. و یکی از ادله ها هم این بود که مثلا در زیارت عاشورا به آل ابوسفیان و آل زیاد و ... لعنت می فرستیم....

.....>قبول ندارم این دلیل رو...اولا این خاندانها تا آخر ثابت کردن که خودشون و اولادشون چیکاره اند! بعدش هم این فقط یه مثاله و چیزی رو ثابت نمیکنه...دلایل بعدی هم الان یادم نیس(!)

یه داستان دیگه ای هم بود ماجرایی بود که بین شاه عباس و شیخ بهایی رخ میده...

این دو، در طی بحثی که داشتند، به اینجا می رسند که "تربیت" مهمتره یا "اصالت"؟

شاه عباس میگه تربیت و شیخ بهایی میگه اصالت و شاه عباس برای اثبات حرفش شیخ بهایی رو برای شامی دعوت میکند.

شب موعود میرسه و شیخ بهایی مهمون شاه عباس بوده، با صدایی که شاه عباس با دستاش ایجاد میکنه، چهار گربه ی شمع به دست وارد سالن میشن و شاه عباس رو می کنه به شیخ و میگه حالا دیدی که با تربیت کاری کردم این گربه ها به جای کار عادیشون برای من این کار رو بکنن!

شیخ هم میگه تو مطمئنی اینها همیشه اینطور می مونن؟ و شاه می گه آری!

شیخ فردای همون شب، دوباره طبق قرار قبلی پیش شاه میره تا بهش نشون بده که "اصالت" مهمتره و این بار همراهش چهار موش رو داره

وقتی گربه ها وارد اتاق میشن شیخ بهایی چهار موشی رو که با خودش آورده بوده رو آزاد میکنه که همین موقع گربه ها شمع ها و ول میکنند و دنبال موش ها می دوند و شیخ بهایی رو می کنه به شاه عباس و میگه اصالت گربه ها چیز دیگه ای بوده،

با تربیت می توان گربه را اهلی و رام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل خود بر می گردد و همان موجود نااهل و ناارام و درنده خو می شود

......> این یکی که جوکه! آخه ناسلامتی ما انسانیم و اراده و اختیار و...داریم! کلا قابل پیش بینی و قضاوت نیستیم. هوووووم؟

اینم از داستان ما ولی من هنوز هم در مورد بچه های پرورشگاهی به نظرم یه حالت نسبی داره؟ یعنی هرچقدر هم آدم از خانواده ای بد باشه، اگه تربیت خانوادگی خیلی خیلی دقیق و درست و اصولی باشه میشه آثار اون بدی رو ازش پاک کرد.... نظر شما چیه؟(البته منظورم صرفا پرورشگاهی نیست و قصد بی احترامی ندارم، کلا عرض کردم)

[/quote]

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 23/9/1390 - 18:36 - 0 تشکر 401441

"اینم از داستان ما ولی من هنوز هم در مورد بچه های پرورشگاهی به نظرم یه حالت نسبی داره؟ یعنی هرچقدر هم آدم از خانواده ای بد باشه، اگه تربیت خانوادگی خیلی خیلی دقیق و درست و اصولی باشه میشه آثار اون بدی رو ازش پاک کرد.... نظر شما چیه؟(البته منظورم صرفا پرورشگاهی نیست و قصد بی احترامی ندارم، کلا عرض کردم)"

.....>فکر کنم راست میگی....ولی بازم اصالت جای خودش رو داره! حداقل میتونیم بگیم که نقش تربیت میتونه پررنگ تر باشه. ولی کلا باهات موافقم.

فعلا همین......باید بیشتر تر فکر کنم:)

یه میلیون ممنون:))))

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.