• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 3095)
يکشنبه 6/9/1390 - 6:47 -0 تشکر 393114
"مسابقه"از کربلا برایم بگو

 

به نام خدا

سلام

"فرارسیدن ماه محرمرا به مولاوسرورمان حجه ابن الحسن العسکری ع وتمامی شیعیان تسلیت عرض مینمایم"

مسابقه ....مسابقه......مسابقه

حسین آرامش دلهای تنگ است

حسین برچهره جان آب ورنگ است

هر ان دل در عزای او نسوزد

تصور کن که آن دل نیست،سنگ است

 

درکربلا علاوه بر اقا ابا عبدالله ع وخاندان پاکش یاران صدیق دیگری هم حضور داشتند برای گرامی داشتن یاد وخاطر سالار شهیدان و72 تن از یارانش برآن شدیم در انجمن قرآن وعترت مسابقه ای برگزار کنیم جهت آشنایی با شخصیتهای کربلا

مسابقه از این قرار است:

هر کاربریکه دوست دارد در مسابقه شرکت کند باید با زبان ساده وشیوای خودش برای ما از کربلا بگوید ،زبان حال کربلاییان ....زبان حال امام حسین ع در کربلا ..زبان حال زینب کبری س

زبان حال قمر بنی هاشم ع....زبان حال قاسم ....زبان حال حر ...زبان حال طفلان مسلم

وتک تک یاران اقا اباعبدالله ع

پس اگر مایلید خودتون را بجای یکی از شخصیتهای کربلا تصور کنید واز درد ورنج ..زیباییها...کربلا بگویید

کمیت مطالب مطرح نیست بلکه کیفیت مطالب است که امتیاز میگیرد پس سعی کنید مطالبیکه قرار میدهید مطابق باواقعیت باشد

ومطالب را در همین مبحث ثبت کنید

برای آشنایی بیشتر با شخصیتها میتوانید به این لینک سربزنید

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=390299&forumID=455

مهلت شرکت در مسابقه تا پایان ماه محرم

انشالله در ماه صفر به قید قرعه به سه نفر از کسانیکه بهترین اثر را برای ما فرستاده اند جوایزی از طرف سایت تبیان اهدا خواهد شد

خودم زبان حال حضرت زینب س را برایتان به عنوان نمونه قرار میدهم

بگذار تا بگویم ،از کربلا بگویم ،منزل به منزل گذر کردیم تا به کربلا رسیدیم

هنوز خستگی راه بدر نرفته بود قصه کربلا شروع شد

غربت ،غم،جدایی،عاشقی،دلدادگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

روز عاشورا فرا میرسد

نبرد حق وباطل شروع میشود،به ظاهر باطل پیروز میشود

خستگی،عطش،دردورنج تمام بدنم را فرا گرفته

بالای تل میروم ،میبینم جیزیکه تا زنده ام فراموش نمیکنم

ناجوانمردان ،کشتند ،زدند،سربریدند،آتش زدند

شرم نکردند

حسینم کجایی؟برادرم کدامین جسد از آن توست؟؟

گشتم ،گشتم،بوی پیراهن یوسفم می اید

نشستم کنار بالین حسینم

دیدم تن بی سر حسینم،بوسیدم گلویش

ای عالم بدانید حسینم را در غریبی سر بریدند

رحم نکردند بااسب بر بدنش تازیدند

سرش را بر نیزه کردند

هله هله کردند

خیزران بر لب دندانش زدند

آه چه سخت گذشت

درپایان از همکاری مدیران بخصوص مدیر سیستم گرامی کمال تشکر دارم

انشالله حسینی باشید وبا حسین ع محشور شوید

التماس دعا

موفق باشید






 

با سلام

بدینوسیله به اطلاع می رساند که مهلت شرکت در مسابقه مذکور به پایان رسیده و به زودی پس از بررسی پاسخ های شما دوستان برندگان اعلام خواهند شد

یا علی



 


 

 

 وبلاگ من ....وبلاگ پيامبران رحمت

 

امام صادق(ع) فرمود:به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.

يکشنبه 6/9/1390 - 7:29 - 0 تشکر 393117

السلام علیك یا سیدتنا رقیه سلام الله علیها

كیستم من دُر دریای كرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم، دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق بیدار حسینم، سر و جان بر كف و پیوسته خریدار حسینم، سپه‌م اشك و علم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت كه درخشیده به طومار حسینم، منم آن كودك رزمنده كه بین اسرا یار حسینم، منم آن گنج كه در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم، به خدا عمه ساداتم و در شام بلا مثل عمو قبله حاجاتم و سر تا به قدم آینه‌ام وجه امام شهدا را...

روز عاشورا كه در خیمه پدر از من مظلومه جدا شد، به رخم بوسه زد و اشك فشان رو به سوی معركه كرب و بلا شد، سر و جان و تن پاكش همه تقدیم خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پر از لشكر دشمن شد و چون طایر بی‌بال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده به روی خار دویدم، شرر از پیرهنم شعله كشید و ز جگر آه كشیدم كه سواری به سویم تاخت و با كعب سنان بر كمرم زد، به زمین خوردم و خواندم ز دل خسته خدا را...

شب شد و عمه مرا برد، سوی خیمه و فردا به سوی كوفه سفر كردم و از كوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و یك شب ز روی ناقه زمین خوردم و زهرا بغلم كرد و سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت به دلم شعله آهی كه عیان گشت سیاهی و ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمكم زد، دل شب در بغل حضرت زهرا كتكم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتركه نگویم غم دروازه شام و كف و خاكستر و سنگ لب‌بام و ستم اهل جفا را...

همه شب خون به دل و موج بلا ساحل ما شد كه همین گوشه ویرانه‌سرا منزل ما شد، چه بگویم كه چه دیدم، چه كشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبان‌ها كه شنیدم، چه شبی بود كه در خواب جمال پسر فاطمه دیدم، چو یكی طایر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم دور سرش گشتم و از شوق به تن جامه دریدم، دولبم روی لبش بود كه ناگاه در آن نیمه شب از خواب پریدم، زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را...

اشك در دیده و خون در جگر و آه به دل، سوز به جان، ناله به لب، سینه پر از شعله فریاد، زدم داد كه عمه پدرم كو؟ بگو آن كس كه روی دامن او بود، سرم كو؟ چه شد آن ماه كه تابید در این كلبه احزان و كشید از ره احسان به سرم دست نوازش همه از ناله من آه كشیدند و به تن جامه دریدند كه ناگه طبقی را كه در آن صورت خورشید عیان بود نهادند به پیشم كه در آن رأس منیر پدرم بود، همان گمشده قرص قمرم بود، سرشكش به بصر بود و به لب داشت همی ذكر خدا را...

چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود رخ از خون جبین رنگ، به پیشانی او جای یكی سنگ، لب خشك و ترك خورده‌ی او بود كبود از اثر چوب به اشك و به پریشانی مویش كه نگه كردم و دیدم اثر نیزه و شمشیر به رویش، بغلش كردم و با گریه زدم بوسه به رگ‌های گلویش نگهش كردم و دیدم دو لبش در حركت بود به من گفت عزیز دلم این‌قدر به رخ اشك میفشان و مزن شعله ز اشك بصرت بر جگرم، آمده‌‌ام تا كه تو را هم ببرم، از پدر این راز شنیدم ز دل سوخته یك «یا ابتا» گفتم و پروازكنان سوی جنان رفتم و دیدم عمو عباس و علی‌اكبرِ فرخنده لقا را...

حال در شام بوَد تربتِ من كعبه حاجات، همه خلق به گرد حرمم گرم مناجات بیایید كه اینجاست، پس از تربت زینب حرم عمه سادات، همانا به كنار حرم كوچك من اشك فشانید، به یاد رخ نیلی شده‌ام، روضه بخوانید. به جان پدرم دور مزار من مظلومه بگردید و بدانید كه با سن كم مادر غمخوار شمایم، نه در این عالم دنیا كه به فردای قیامت به حضور پدرم یار شمایم، همه جا روشنی چشم گهربار شمایم، همه ریزید چو «میثم» ز غمم اشك كه گیرم همه جا دست شمارا...   

    اثر استاد غلامرضا سازگار(میثم)

پروردگارا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

يکشنبه 6/9/1390 - 16:13 - 0 تشکر 393270

سلام

تقدیمی از برزخ خدمت ساحت مقدس شش ماهه ی کربلا:

از مدینه که راه افتادیم ..تا به کربلا برسیم چه روزای خوشی داشتم.دائم از این بغل به اون بغل می رفتم.بغل بابام حسین...بغل دادشم علی اکبر...بغل پسر عموم قاسم...بغل داداشم علی اوسط...بغل عموم عباس و....

ولی تو همه ی اینا بغل عمو عباسم یه کیف دیگه ای داشت...وقتی بغلم می کرد احساس غرور بهم دست میداد.ولی نمی دونمم چرا از وقتی به کربلا رسیدیم همه چی عوض شد..همه سرگرم یه کارایی بودند وکمتر وقت می کردند به من سر بزنند...

امروز روز دهمیه که اینجا اومدیم.یکی دو روزه هر چی به سینه مادرم مک می زنم خبری از شیر نیست...مثل اینکه آب رو به روی خیمه ها بستند...خیلی تشنه شدم ..دهنم خشک شده ولبام ترک ورداشته.کارم همش شده گریه ومادرم هم به حال من گریه می کنه...دیگه هرچی لالائی میگه من خوابم نمی بره..

یه صدایی داره میاد ...مثل اینکه صدای بابامه..داره میگه:هل من ناصرا ینصرنی...آیا کسی هست منو یاری کنه...دلم خیلی برا بابام میسوزه ...یعنی کسی دیگه براش نمونده..بابا جون غصه نخور خودم میام کمکت...

با اینکه جونی نداشتم  تقلا کردم خودمو از بغل مادر دربیارم...ولی نسشد ..مادر که نمی دونست من چی تو دلمه...خدایا یعنی میشه من یه بار دیگه بابامو ببینم

یه وقت دیدم صدای اسب میاد...خدا جون مثل اینکه صدای اسب بابامه..آره خودشه..پرده ی خیمه بالا رفت..صدای بابام اومد...رباب ....علی اصغرم رو بیار برای بار آخر ببینمش..گل از گلم شکفت

بابا منو بغل کرد...بوسه ای بصورتم زد ووقتی که حالب تلظی کردم منو دید دیگه نتونست طاقت بیاره...رباب...من ابن بچه رو می برم شاید بتونم یه مقدار آب براش بگیرم...

اما من می دونسنم..تشنگی من برا بابا بهونه ای بود تا شاید بوسیله ی من بتونه چند نفری از لشگر کفر رو به راه صلاح ورستگاری بیاره...

جلوی لشگر منو رو دست بلند کرد..ولوله ای تو لشگر افتاد

یهو صدای زوزه ی یه تیر بگوشم رسید..با خودم گفتم نه ..نه این تیر یرا من نیست..مگه ممکنه اینا به یه طفل شش ماه تیر اندازی کنند..شاید بابام هم همین فکررو کرده بود..

یه وقت سوزش عجیبی در گلوم حس کردم..خون تمام گلو وصورتم رو پر کرد..حس کردم تموم گلوم پاره شده..مثل اینکه تیر سه شعبه بهم خورده بود..آخرین تکون رو خوردم..با این تکون بابام متوجه شد..منو پایین آورد..اشکاش رو صورتم می چکبد..مشتی از خون من پر کرد وبه آسمون پاشید وگفت...خدا ..آخرین قربانی رو از من قبول کن..

منم خوشحال وبا خنده ای بر لب به دیدار خدا رفتم...این خنده ی آخر قلب بابام رو بیشتر سوزوند..

                          این نیز بگذرد.....
يکشنبه 6/9/1390 - 16:54 - 0 تشکر 393276

روایت کربلا از زبان دختر سه ساله

صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه

آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.

صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.

مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.

من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.

اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.

دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

می‌گویند من رقیّه‌ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.

من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.

خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.

خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.

می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند.

نویسنده: ف . بهمنی

منبع:سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی

                                                               ایران-ایران

تبلاگ پایتخت معنوی ایران: mashhad0511.tebyan.net

يکشنبه 6/9/1390 - 17:15 - 0 تشکر 393280

(( کل یوم عاشورا وکل الارض کربلا ))

بنام خدا وبا عرض تسلیت ماه محرم در پی فراخوان

"مسابقه"از کربلا برایم بگو مطالب زیر را سروده و تقدیم می نمایم .امید که مورد رضایت قرار گیرد

(( زینب زینب است )) زینبی بودم هــــزاران ماجرا/ زینبی بـــــودم شب تــــار بــلا/زینبی بودم اسارت راه شام / زینبی بود م فــــراق تشنــه کام/زینبی بود م بسی درد ومهن / زینبی بودم سلاحـــم گل سخن/زینبی بود م بسـی درد و بلا / زینبی بود م شب و ذکــــر دعا/زینبی بود م امــام ســـر جدا/ زینبی بــــود م تــــوکل بر خدا/زینبی بودم شجاعت چون علی/ زینبی بـــــود م یقین ســرجلی/زینبی بود م عـــــذاب اشقیـا/ زینبی بــــــود م زمیــــن کربلا/زینبی بودم علی زین العبــاد/ زینبی بــــــود م گلم تنهــا فتاد/زینبی بودم بسی صبر وزین/ زینبی بـــــود م سکینـه نازنین/زینبی بود م کــــلامـم آتشین/ زینبی بودم غمـــم احیـای دین/زینبی بود م مــد ینه اشکبار/ زینبی بــود م فـــراق و انتظار/زینبی بودم اسارت تابه شام/ زینبی بـــود م وصیت های مام/زینبی بود م ابوالفضل رشید/ زینبی بـــودم غمم بر دل رسید/زینبی بودم وصیت نـورعین/ زینبی بـــودم وصیت از حسین/زینبی بود م ز زهرا یـــادگار/ زینبی بود م کـــلامم مــاند گار/زینبی بــود م ادامــه کارِدین/ زینبی بود م دل پاک و حــزین/زینبی بودم سخن های متین/ زینبـی بــود م کــــلام شاه دین/زینبی بود م تــــــوکل بر خدا/ زینبـی بــود م همــــه آل عبـــا/زینبی بود م خیـام و کودکان/ زینبی بـــــود م نـــدای الامـان/زینبی بود م زیـارت گاه راز/ زینبی بـــــود م همه ذکرم نماز/زینبی بود م مرامم احمـــدی/ زینبی بود م کـــــلامم سرمـدی/زینبی بود م حسین ســر جدا/ زینبی بــاشی دهم دردت شفا/ شاعر نویسنده: منصور مقدم . فی البداهه : 6/9/90

يکشنبه 6/9/1390 - 22:39 - 0 تشکر 393612

 کربلا گفتم کران را گوش نیست/ورنه از غم بلبلی خاموش نیست/ 
 بلبلان چهچه زماتم میزنند/روزو شب از کربلا دم میزنند/ 
 هرنظر بر غنچه ای تر میکنند/یادی از غوغای اصغر میکنند/ 
  گفت بابا، بی برادر مانده ای؟/بی کس  بی یارو یاور مانده ای؟/ 
 گر تو تنهایی بگو من کیستم/اصغرم اما نه،اصغر نیستم/ 
 خیز و اسماعیل را آماده کن/سجده شکری براین سجاده کن/ 
 ای پدر حرف مرا در گوش گیر/خیز و این قنداقه در آغوش گیر/ 
 خیز و با تعجیل میدانم ببر/بر سر نعش شهیدانم ببر/ 
 تشنه ام،اما نه بر آب فرات/آب میخواهم ولی،آب حیات/ 
 آب در دست کمان دشمن است/تیر آن نامرد احیای من است/ 
 خون اصغر آسمان را سیرکرد/خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد/ 
 (زنده یاد مرحوم آقاسی) 
 خدایش رحمت کند   

 

 

 

من ندانم زکجا وزچه رهی آمده ام/من ندانم که کی ام

من فقط یاد گرفتم که تویی/شاه بیت غزل زندگی ام

يکشنبه 6/9/1390 - 23:25 - 0 تشکر 393631

با نام خدا و سلام
ممنون حال و هوای کربلا بهم دست داد
بازم میام خدمتتون

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» 

رواق منظر چشم من آشیانه توست         کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

انجمن تعلیم و تربیتیها 

يکشنبه 6/9/1390 - 23:41 - 0 تشکر 393647



آمده ماه عزاداری ان نور دو عین / زاده ی زهرا و حیدر سرور جانان ، حـســین





حالا دارد نزدیک میشود به ساعت های ورود.

فقط چند ساعت دیگر مانده است ک آسمانی با ماه و ستاره هایش پا بگذارند در زمینی ک قرار است ، دل را بی قرار کند.

آسمانی که با تمامی سخاوتش ، تک تک ستاره هایش را به بزم نینوا می آورد .

چند ساعت دیگر ماهی با تمام عظمتش می آید تا مهتابی باشد برای تک تک ستارگان.

کاروان می آید تا در این بیابان بـلا کشت کند .

کم کم زمینی در عِراق شاهد درد هایی خواهد شد، ک بر دوشش سنگینی میکند.

.

.

.

حالا همین چند ساعت دیگر حسین (ع) با اهل بیتش به میهمانی نینوا می آیند .

فقط چند ساعت دیگر مانده است . . . .

چشمانت را ببند و با من بیا به دوم محرم سال 61 هجری.

حسین بر خاک کربلا می ایستد و می پرسد نام این این زمین چیست؟

میگویند : کربلا

و امام خوب می داند کربلا ، کرب و بلا ست ک می گوید " اَللّهُمَّ اِنِّی اَعُوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ اَلبَلاءِ ؛ خدایا پناه می برم به تو از اندوه و بلا"

یادِ ام سلمه در ذهنش نقش می بندد ، چشمانش تر می شود و می فرماید: رنج و محنت!

ام سلمه به من خبر داد :

روزی جبرئیل نزد رسول خدا (ص) بود. تو هم با من بودی. گریه كردی، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن. تو را رها كردم. پیامبر تو را بر دامن خود نشاند. جبرئیل گفت: آیا دوستش داری؟ فرمود: آری. گفت: امت تو او را خواهند كشت. اگر بخواهی سرزمین شهادتش را نشانت می دهم. فرمود: آری. جبرئیل بال خود را بر كربلا گشود و آن را به پیامبر نشان داد.

به خدا این همان سرزمینی است كه جبرئیل به پیامبر خدا (ص) خبر داد كه من اینجا كشته خواهم شد.

امام طلب کاغذ و دوات میکنند تا برای بزرگان کوفه که ظاهرا قابل اعتماد بودند، نامه ای بنویسند:

" بسم الله الرحمن الرحیم ، از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین ، اما بعد .

شما مى ‏دانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود : هر کس سلطان ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شکسته و با سنت من مخالفت مى‏ کند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى ‏نماید ، و اعتراض نکند قولا و عملا ، سزاوار است که خداى متعال هر عذابى را که بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى ‏کند ، براى او نیز مقرر دارد ، و شما مى‏ دانید و این گروه ( بنى امیه) را مى ‏شناسید که از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده ، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته ‏اید ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کرده ‏اند .

نامه ‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کرده ‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید کرد ، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید که راه صواب هم همین است ، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود ؛ و اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید ، به جان خودم قسم که تعجب نخواهم کرد ، چرا که رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم ، دیده ‏ام ، هر کس فریب شما خورد نا آزموده مردى است . شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید ، هر کس پیمان شکند ، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌ نیاز گرداند ، والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته . "

که یعنی یادتان نرود عهدی ک با پسر عمویم مسلم بستید.

که یعنی دل ِ رقیه تاب ِ بی پدری ندارد .

که یعنی حواستان باشد زینب هم اینجاست.

اما

پیک حسین به مقصد نمی رسد.

امام نامه را به قیس بن مسهر صیداوی داد تا عازم کوفه شود.

قیس راهی کوفه شد.

به نزدیکی کوفه رسید ؛ حصین بن نمیر یکی از نزدیکان ابن زیاد ،جلویش را گرفت ، خواست قیس را بازرسی کند ک قیس نامه را بلعید.

حصین بن نمیر او را نزد ابن زیاد برد.

ابن زیاد پرسید : تو کیستی؟

قیس گفت: من از شیعیان امیرالمومنین علی(ع) و فرزندش حسین(ع) هستم.

ابن زیاد پرسید: چرا نامه را بلعیدی؟

قیس گفت: برای اینکه ندانی در آن چه بود.

ابن زیاد پرسید: نامه از جانب چه کسی و برای چه کسانی بود؟

قیس گفت: از حسین بن علی(ع) به گروهی از شیعیان کوفه که من نامشان را نمی‌دانم.

ابن زیاد به خشم امد و گفت: به خدا سوگند از من جدا نمی‌شوی مگر اینکه نام این عده را به من بگویی و یا منبر رفته

حسین(ع) و پدر و برادرش را لعن کنی و اگر نه تو را تکه تکه خواهم کرد.

قیس گفت: نام این عده را به تو نخواهم گفت ولی لعن بر حسین(ع) و پدر و برادرش را انجام می دهم.

قیس بالای منبر رفت.

اما

اما شیعه بود

سخنی جز حق بر زبان نیاورد.

از او جز این هم انتظار نمی رفت !

حمد خداوند را به جا آورد و بر پیامبر خدا(ص) درود فرستاد و برای علی(ع) و فرزندانش(ع) طلب رحمت نمود. عبیدالله و پدرش را لعن کرد و به تمامی ستمگران بنی امیه او اول تا آخــر لعنت فرستاد،

سپس گفت: ای مردم من فرستاده حسین بن علی(ع) به سوی شما هستم، او را در فلان مکان ترک نمودم، او را اجابت کنید.

ابن زیاد از سخن قیس مطلع میشود؛ دستور میدهد قیس را از بالای قصر به پایین بیاندازند.

قیس به شهادت میرسد.

خبر شهادت قیس به سیدالشهدا میرسد، امام اشک می ریزند و می فرمایند :

"خدایا برای ما و شیعیان ما جایگاهی نیکو قرار ده و میان ما و آنان را در جوار رحمت خود پیوند زن که تو بر هر کاری قادر و توانایی"



فقط ؛ چند ساعت دیگر . . . .


يکشنبه 6/9/1390 - 23:42 - 0 تشکر 393649

آمده ماه عزاداری ان نور دو عین / زاده ی زهرا و حیدر سرور جانان ، حـســین

حالا دارد نزدیک میشود به ساعت های ورود.

فقط چند ساعت دیگر مانده است ک آسمانی با ماه و ستاره هایش پا بگذارند در زمینی ک قرار است ، دل را بی قرار کند.

آسمانی که با تمامی سخاوتش ، تک تک ستاره هایش را به بزم نینوا می آورد .

چند ساعت دیگر ماهی با تمام عظمتش می آید تا مهتابی باشد برای تک تک ستارگان.

کاروان می آید تا در این بیابان بـلا کشت کند .

کم کم زمینی در عِراق شاهد درد هایی خواهد شد، ک بر دوشش سنگینی میکند.

.

.

.

حالا همین چند ساعت دیگر حسین (ع) با اهل بیتش به میهمانی نینوا می آیند .

فقط چند ساعت دیگر مانده است . . . .

چشمانت را ببند و با من بیا به دوم محرم سال 61 هجری.

حسین بر خاک کربلا می ایستد و می پرسد نام این این زمین چیست؟

میگویند : کربلا

و امام خوب می داند کربلا ، کرب و بلا ست ک می گوید " اَللّهُمَّ اِنِّی اَعُوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ اَلبَلاءِ ؛ خدایا پناه می برم به تو از اندوه و بلا"

یادِ ام سلمه در ذهنش نقش می بندد ، چشمانش تر می شود و می فرماید: رنج و محنت!

ام سلمه به من خبر داد :

روزی جبرئیل نزد رسول خدا (ص) بود. تو هم با من بودی. گریه كردی، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن. تو را رها كردم. پیامبر تو را بر دامن خود نشاند. جبرئیل گفت: آیا دوستش داری؟ فرمود: آری. گفت: امت تو او را خواهند كشت. اگر بخواهی سرزمین شهادتش را نشانت می دهم. فرمود: آری. جبرئیل بال خود را بر كربلا گشود و آن را به پیامبر نشان داد.

به خدا این همان سرزمینی است كه جبرئیل به پیامبر خدا (ص) خبر داد كه من اینجا كشته خواهم شد.

امام طلب کاغذ و دوات میکنند تا برای بزرگان کوفه که ظاهرا قابل اعتماد بودند، نامه ای بنویسند:

" بسم الله الرحمن الرحیم ، از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین ، اما بعد .

شما مى ‏دانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود : هر کس سلطان ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شکسته و با سنت من مخالفت مى‏ کند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى ‏نماید ، و اعتراض نکند قولا و عملا ، سزاوار است که خداى متعال هر عذابى را که بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى ‏کند ، براى او نیز مقرر دارد ، و شما مى‏ دانید و این گروه ( بنى امیه) را مى ‏شناسید که از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده ، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته ‏اید ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کرده ‏اند .

نامه ‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کرده ‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید کرد ، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید که راه صواب هم همین است ، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود ؛ و اگر چنین نکنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید ، به جان خودم قسم که تعجب نخواهم کرد ، چرا که رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم ، دیده ‏ام ، هر کس فریب شما خورد نا آزموده مردى است . شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید ، هر کس پیمان شکند ، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌ نیاز گرداند ، والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته . "

که یعنی یادتان نرود عهدی ک با پسر عمویم مسلم بستید.

که یعنی دل ِ رقیه تاب ِ بی پدری ندارد .

که یعنی حواستان باشد زینب هم اینجاست

اما

پیک حسین به مقصد نمی رسد.

امام نامه را به قیس بن مسهر صیداوی داد تا عازم کوفه شود.

قیس راهی کوفه شد.

به نزدیکی کوفه رسید ؛ حصین بن نمیر یکی از نزدیکان ابن زیاد ،جلویش را گرفت ، خواست قیس را بازرسی کند ک قیس نامه را بلعید.

حصین بن نمیر او را نزد ابن زیاد برد.

ابن زیاد پرسید : تو کیستی؟

قیس گفت: من از شیعیان امیرالمومنین علی(ع) و فرزندش حسین(ع) هستم.

ابن زیاد پرسید: چرا نامه را بلعیدی؟

قیس گفت: برای اینکه ندانی در آن چه بود.

ابن زیاد پرسید: نامه از جانب چه کسی و برای چه کسانی بود؟

قیس گفت: از حسین بن علی(ع) به گروهی از شیعیان کوفه که من نامشان را نمی‌دانم.

ابن زیاد به خشم امد و گفت: به خدا سوگند از من جدا نمی‌شوی مگر اینکه نام این عده را به من بگویی و یا منبر رفته

حسین(ع) و پدر و برادرش را لعن کنی و اگر نه تو را تکه تکه خواهم کرد.

قیس گفت: نام این عده را به تو نخواهم گفت ولی لعن بر حسین(ع) و پدر و برادرش را انجام می دهم.

قیس بالای منبر رفت.

اما

اما شیعه بود

سخنی جز حق بر زبان نیاورد.

از او جز این هم انتظار نمی رفت !

حمد خداوند را به جا آورد و بر پیامبر خدا(ص) درود فرستاد و برای علی(ع) و فرزندانش(ع) طلب رحمت نمود. عبیدالله و پدرش را لعن کرد و به تمامی ستمگران بنی امیه او اول تا آخــر لعنت فرستاد،

سپس گفت: ای مردم من فرستاده حسین بن علی(ع) به سوی شما هستم، او را در فلان مکان ترک نمودم، او را اجابت کنید.

ابن زیاد از سخن قیس مطلع میشود؛ دستور میدهد قیس را از بالای قصر به پایین بیاندازند.

قیس به شهادت میرسد.

خبر شهادت قیس به سیدالشهدا میرسد، امام اشک می ریزند و می فرمایند :

"خدایا برای ما و شیعیان ما جایگاهی نیکو قرار ده و میان ما و آنان را در جوار رحمت خود پیوند زن که تو بر هر کاری قادر و توانایی"

دوشنبه 7/9/1390 - 8:5 - 0 تشکر 393692

goolha گفته است :
[quote=goolha;394803;393114]

به نام خدا

سلام

"فرارسیدن ماه محرمرا به مولاوسرورمان حجه ابن الحسن العسکری ع وتمامی شیعیان تسلیت عرض مینمایم"

مسابقه ....مسابقه......مسابقه

حسین آرامش دلهای تنگ است

حسین برچهره جان آب ورنگ است

هر ان دل در عزای او نسوزد

تصور کن که آن دل نیست،سنگ است

درکربلا علاوه بر اقا ابا عبدالله ع وخاندان پاکش یاران صدیق دیگری هم حضور داشتند برای گرامی داشتن یاد وخاطر سالار شهیدان و72 تن از یارانش برآن شدیم در انجمن قرآن وعترت مسابقه ای برگزار کنیم جهت آشنایی با شخصیتهای کربلا

مسابقه از این قرار است:

هر کاربریکه دوست دارد در مسابقه شرکت کند باید با زبان ساده وشیوای خودش برای ما از کربلا بگوید ،زبان حال کربلاییان ....زبان حال امام حسین ع در کربلا ..زبان حال زینب کبری س

زبان حال قمر بنی هاشم ع....زبان حال قاسم ....زبان حال حر ...زبان حال طفلان مسلم

وتک تک یاران اقا اباعبدالله ع

پس اگر مایلید خودتون را بجای یکی از شخصیتهای کربلا تصور کنید واز درد ورنج ..زیباییها...کربلا بگویید

کمیت مطالب مطرح نیست بلکه کیفیت مطالب است که امتیاز میگیرد پس سعی کنید مطالبیکه قرار میدهید مطابق باواقعیت باشد

ومطالب را در همین مبحث ثبت کنید

برای آشنایی بیشتر با شخصیتها میتوانید به این لینک سربزنید

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=390299&forumID=455

مهلت شرکت در مسابقه تا پایان ماه محرم

انشالله در ماه صفر به قید قرعه به سه نفر از کسانیکه بهترین اثر را برای ما فرستاده اند جوایزی از طرف سایت تبیان اهدا خواهد شد

خودم زبان حال حضرت زینب س را برایتان به عنوان نمونه قرار میدهم

بگذار تا بگویم ،از کربلا بگویم ،منزل به منزل گذر کردیم تا به کربلا رسیدیم

هنوز خستگی راه بدر نرفته بود قصه کربلا شروع شد

غربت ،غم،جدایی،عاشقی،دلدادگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

روز عاشورا فرا میرسد

نبرد حق وباطل شروع میشود،به ظاهر باطل پیروز میشود

خستگی،عطش،دردورنج تمام بدنم را فرا گرفته

بالای تل میروم ،میبینم جیزیکه تا زنده ام فراموش نمیکنم

ناجوانمردان ،کشتند ،زدند،سربریدند،آتش زدند

شرم نکردند

حسینم کجایی؟برادرم کدامین جسد از آن توست؟؟

گشتم ،گشتم،بوی پیراهن یوسفم می اید

نشستم کنار بالین حسینم

دیدم تن بی سر حسینم،بوسیدم گلویش

ای عالم بدانید حسینم را در غریبی سر بریدند

رحم نکردند بااسب بر بدنش تازیدند

سرش را بر نیزه کردند

هله هله کردند

خیزران بر لب دندانش زدند

آه چه سخت گذشت

درپایان از همکاری مدیران بخصوص مدیر سیستم گرامی کمال تشکر دارم

انشالله حسینی باشید وبا حسین ع محشور شوید

التماس دعا

موفق باشید


سلامت دارم حسین جان

دوشنبه 7/9/1390 - 10:20 - 0 تشکر 393722

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم از زبان حضرت علی اکبر(علیه السلام) صحبت کنم

می دونم که نمی تونم حقش و اداء کنم ولی دلم گفت که بنویسم بالاخره منم علی اکبرم و دارم اسم آقام و یدک می کشم

پدر گفت باید از مکه به سوی کوف حرکت کنیم.همه تعجب کردند ولی من خوب می دونستم که پدر خوب می دونه که داره چی کار می کنه.

همه جمع شدیم و حرکت کردیم تا این که به کربلا رسیدیم.

حال و هوای عجیبی بود همه مات و مبهوت بودن.وقتی عمه می خواست از شتر پائین بیاد و من و عموم عباس به سمتش رفتیم و زانوهای خودمون و تکیه گاه عمه کردیم.پدر دستور دادن همین جا خیمه بزنیم.

عمه پیش پدر رفت و از اون خواست که از اینجا زودتر بریم، نفهمیدم بینشون چی گذشت ولی خوب می دونستم که اینجا خبرایی هستش.

سپاه حر که کیلومترها ما رو تعقیب می کرد حالا دیگه با اضافه شدن سپاه کوفی ، سپاه بزرگی شده بود...

عصر روز نهم عاشورا عمو عباسم به سمت سپاه دشمن رفت، نمی دونستم چی شده که عمو رفته پیش سپاه دشمن ولی بعدش فهمیدم که بابام یک روز از اونها توسط عموم مهلت گرفته ...

شب پدر همه رو جمع کردن و گفتن فردا هممون شهید می شیم هر کی می خواد بره که من حقی که بر گردنتون دارم و بر می دارم.

اشکام سرازیر شد تا حالااین قدر بابام و غریب و ندیده بودم...

یعنی فردا هممون می ریم؟حتی بابا

مگه عموعباس می ذاره کسی به بابا نزدیک بشه؟

مگه می شه کسی بخواد به بابام جسارت کنه؟

تشنه بودیم و آبی برای نوشیدن نبود، داداش اصغرم خیلی تشنه بود وقتی می دیدمش گریم می گرفت و از روش خجالت می کشیدم، با نگاهش انگار میخواست بگه داداشی واسم آب نمیاری؟...

صبح عاشورا شد...

هوا گرم بود، تشنه بودم

عظم میدان کردم،از پدر اذن خواستم و گفتم ای پدر جان رخصتی ده تا دمار از روزگار دشمنانت در بیاورم

اشک در چشمان پدر حلقه زد،من و در آغوش گرفت و محکم فشرد

حس خوبی بم دست داد ،دوست داشتم فقط بابام و ببوسم

سخت بود، جدایی...اونم از پدر که عاشقش بودم و می دونستم اونم عاشق منه

خودم به کنار چه طور می تونستم غم و ناراحتی بابام و تحمل کنم...

سمت میدان رفتم...

ابتدا هر کس از سپاه دشمن که من و می دید فرار می کرد ، فک می کرد که جد بزرگوارم جوان شده ولی فرمانده ی آن ها اعلام کرد که نترسید این فرزند حسنیه

خودم معرفی کردم:

من  على‌بن الحسین هستم...

هر کی سمتم میومد با شمشیر جانش را می گرفتم، می خواستم از پدرم دفاع کنم، می خواستم از ناموسم دفاع کنم...

می خواستم به پدر بگم که ببین پسرت بزرگ شده، ببین که داره ازت دفاع می کنه...

خسته شدم، تشنه بودم ، تیری سمتم اومد ، گفتم تمام شد و پدر تنها شد، چشمانم را بستم ولی از تیر خبری نبود...

تیرهای بعدی هم همین طور اومدن و یکی پس از دیگری قبل از این که به من برسن منحرف می شدن، نگاهی سمت پدر انداختم و دیدم با بالای تپه ای ایستاده و رزم من و تماشا می کنه، خوب که دقت کردم دیدم این پدر هست که با گوشه ابروی خود تیرها رو منحرف می کنه...

انرژی دوباره گرفتم و شروع به پیکار کردم...

ولی این بار دیگر تابی نداشتم، هوا تیره و تار گشته بود،حتی توان سواری بر اسبم رو هم نداشتم

سمت پدر رفتم...

همدیگه رو در آغوش کشیدیم

کفتم بابا تشنمه و دیگه توانی ندارم، در واقع بهش گفتم که نظرش و از من برداره و اجازه شهادت و بم بده

گفت زبانت را بیرون بیار زبان خشک شده ام را در دهانش گذاشت ، دهان پدر از زبان من هم خشک تر بود...

خوب می دونستم که پدر آبی نداره و خوب می دونستم از من تشنه تره و خوب می دونستم پدر دوست داره آخرین بوسه را همانند اولین بوسه ای که در لحظه تولد بر لبانم زد بزنه ولی شاید روش نمی شه و...

ولی با این حرفم توانستم باز هم گرمی لبان پدر را احساس کنم

دوستت دارم پدر جان...

عظم میدان کردم، چند نفر از افراد دشمن با هم بهم حمله کردن و تیرهای دشمن روانه ام گشت...

خون زیادی از بدنم رفته بود و می دونستم که دیگه کارم تمومه

بی حال شدم مقداری از خونم بر روی چشمان اسبم ریخت و اسب به اشتباه سمت لشگر دشمن می دوید و من با چشمهایی نیمه باز فقط بابا رو تماشا می کردم و گریان از این بودم که دارم اون و میون این همه دشمن تنها می ذارم...

اسب ایستاد، نمی دونستم چی شده،نگاهی انداختم و دیدم آدمای زیادی دورم وایسادن و شمشیرهاشون بالارفته و ...

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.