• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 408)
پنج شنبه 3/9/1390 - 20:1 -0 تشکر 392172
كاش سری به نامه ۴۵نهج البلاغه می زدیداز جشن عروسی شهید باكری تا فرزند آقای ...!



 
اسماعیل دقایقی مراسم عروسی اش را با كت و شلوار قرضی برادرش گذراند. آن روزها همه، شب عروسی برنج و خورش می دادند، اما اسماعیل دم پختك را بیشتر دوست داشت!

برداشت اول: عاشقانه 

پایگاه خبری انصارحزب الله:قصه شادی را وقتی با شیدایی آذین ببندند، رنگ و بوی دیگری می گیرد. این روزها شاید هیچ كس آن همه شیدا نیست، كه آن همه شوریده شادی كند! برای آنها و همسرانشان، كه جوان هم بودند و سرشار از شور جوانی، آن قدر عشق و دلدادگی همه جا را پر كرده بود، كه جا برای هیچ چیز دیگری نمی ماند. رسم مشتركشان رسم شیدایی بود و هركدام به شیوه خود به جا می آورد.


حاج همت در مراسم عقدش با همان لباس سپاهیش حاضر شده بود، لباسی كه به لباس ساده همسرش هم خیلی می آمد! گفتند هیچ بریز و بپاشی نداشتیم و مجلس را، خلاف رسمی كه در اقواممان بود، با صلوات و مدیحه سرایی گذراندیم. 

محمد جهان آرا برای همسرش سنگ تمام گذاشت، جایی كه برای عقد انتخاب كرده بودند، خیلی گران درنیامده بود. همسرش را كنار مزار برادر شهیدش عقد كرد. 

مصطفی چمران، دختر پولدار و مرفه لبنانی را شیفته خود كرده بود؛ باید هدیه ارزشمندی سر عقد به او می داد، رسم لبنانی ها بود. باید هدیه ای می داد كه شایسته او باشد. هدیه مصطفی یك شمع بود... 

اسماعیل دقایقی مراسم عروسی اش را با كت و شلوار قرضی برادرش گذراند. آن روزها همه، شب عروسی برنج و خورش می دادند، اما اسماعیل دم پختك را بیشتر دوست داشت! 

حمید باكری كه هیچ راه نفوذی برای دنیا باز نگذاشت. حتی از هیچ كس كادو هم نگرفتند، نمی خواستند چیزی تحمیلی وارد زندگی شان شود. 

محمد بهرامی كه از خانواده مرفهی بود، برایش مراسم ازدواج را حسابی مفصل گرفتند. نه كه غذاها را رنگارنگ تر كنند، نه! فقط همه جا را پر از كبوتر كردند. محمد هشتصد نفر از بچه های رزمنده و بسیجی را دعوت كرده بود!
مصطفی ردانی پور اما مدعوین ویژه تری داشت. نگران بود كه آیا مراسم را در شأن خود می دانند كه دعوت را اجابت كنند یا نه. 

همان شلوار نظامی و پیراهن شیری همیشگی اش را پوشیده بود، فقط خط اتوی آنها تازگی داشت! مجلس پرشوری بود. بیشتر مهمانها رفقایش بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی. حسابی هم مجلس را دست گرفته بودند. 

-برای شادی روح آقا داماد صلوات!
صدای خنده و صلواتشان گوش آسمان را نوازش می داد.
-برای سلامتی شهدای آینده صلوات!
مصطفی سرخ شده بود از خجالت.
-صحیح و سالم بری روی مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست! 

و صدای بلند صلوات اطرافیان....مصطفی دعوت نامه آقا و مادرشان را در چاه عریضه انداخته بود... سحرگاه بعد از مراسم، در خواب به خواهرش گفته بودند: «به مراسم ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم كه برویم؟» 
معلوم بود كه مجلس را باب طبع حضرت گرفته اند... 

برداشت دوم: مدعیانه! 

اما چگونه است كه برخی از ما از تمام شیعه بودن، فقط «ادعای دوستی» مولا را برگزیده ایم؟! تمام شیعه بودن ما انگار فقط در همین ادعا نهفته است. دردا كه این ادعا هم فقط در سیاه پوشیدنهای رمضان و جشن گرفتنهای غدیرمان خلاصه می شود! كه اگر جز این بود، لااقل در آن سیاه پوشیدنها و این جشن گرفتنها پیرو مولا بودیم، و یاری اش می كردیم؛ با اجتهاد و با ورع...


در عید ولایت مولا دعوت بودیم هتل استقلال! همین یك كلمه را هم هر كه از من شنید، پیشانی اش چین معناداری پیدا كرد! اما آن شب، حتی برای آنهایی كه قبلاً هم این مكان را زیارت(!) كرده بودند، گویی هتل را از نو زاده اند! سفره عقد كه برای خود یك دنیا بود. در فكر بودم نان و پنیرش (تازه با پنیر ایرانی، نه آن پنیرها!) چند وعده چند خانواده را در این مملكت می تواند تأمین كند! از میزی كه گوشه سالن بود، و موجودات عظیم الجثه رویش فقط گلهای طبیعی را شناختم! وقتی نشستیم، مبهوت سازه شگرف دو طبقه وسط میز و گلهای دور تا دورش بودم، خوب شد دوستم گوشزد كرد كه این را به عنوان گل وسط میز گذاشته اند، وگرنه باز هم در خماری می ماندم! چشمانم خیره آن همه گلی بود كه جای جای سالن را تزیین كرده بود، و كم كم هم تمامش داشت پرپر می شد... 

آن خانواده های مكتبی و این مجالس؟! یاد حرفها و حدیثها و كنایه هایی افتادم كه گهگاه در اتوبوس و تاكسی و كلاس و... از مخارج عروسی فرزند فلان وزیر و فلان رئیس می شنیدم، و سینه چاكانه همه را تكذیب می كردم!
 
به سیره مولا فكر می كردم؛ و به آرمانهای انقلابمان؛ به مذهبی بودن هایمان، به انقلابی بودن هایمان، و به اعمالمان! كه بلندگوی سالن برای عرض شادباش و تبریك و تشكر به صدا درآمد. «با تشكر از حضور حجت الاسلام...، ریاست محترم ...، معاونت محترم ...سركار خانم دكتر ...جناب آقای مهندس»! 

به اینجا كه رسید، درد نامه امیرالمؤمنین به پسر حنیف انصاری بود كه ناگهان تمام وجودم را به آتش كشید.
جناب حجت الاسلام! جناب ریاست محترم! جناب معاونت محترم! سركار خانم مشاور! حداقل یك بار گوشه ای از سیره مولایتان را از نظر می گذراندید، كه از چنین حضوری شرم می كردید، یا لااقل از بلند شدن نامتان و تشكر از حضور به هم رساندنتان(!) شرمگین می شدید! ابن حنیف چه كرد؟ و مولا به او چه گفت؟! كاش سری به نامه ۴۵اش می زدید، نهج البلاغه را می گویم. 

اگر او مولای ماست، و ما هر جا نشسته ایم شیعه او بودن خود را فریاد زده ایم، پس این چه شیوه ای است؟! كدامین امام شما را این گونه فرمان داده است؟! 

فقط هزینه «نام هتل» چقدر شد؟! هتلهای ارزان تر این شهر در شأن میهمانانتان نبود؟! نمی شد به جای آن سازه عظیم، دو شاخه گل را در گلدانی كوچك سر میزها می گذاشتید؟! نمی شد قنادی تان را در خیابان فرشته انتخاب نكنید؟! اگر به جای ۱۰ نوع، با ۲ ،۳ نوع غذا پذیرای مهمانانتان می بودید، كسر شأنتان می شد؟! دسر و پیش غذا چطور؟ یكی دو سه تا بس نبود؟! می دانید با نصف آن همه غذا كه حیف و میل شد، چند نفر گرسنه را می توانستید سیر كنید؟! می دانید با نصف هزینه آن شیرینی ها كه در كام سیران ریختید، كام چند مسكین را می توانستید شیرین كنید؟! حواستان هست چند گل به خاطر محرومیت از نصف پولی كه شما فقط هزینه گلهای سالن تان كردید، تا به حال پرپر شده اند؟! 

سیره مولای ما این است؟! بانوی ما در شب عروسی اش این گونه بود؟! آرمانهای انقلابی ما این چنین یادمان داده اند؟! 

آخر تو كه می خواهی این گونه زندگی كنی، چرا همه جا خودت را مذهبی و انقلابی جار می زنی؟! چرا آبروی آن پیشوایان آسمانی را، آبروی آن همه شهید را، آبروی این نظام را، آبروی این مولا را برای خود خرج می كنی؟! 

سیره مولا را من خوانده ام، آرمانهای انقلاب را من باور كرده ام، اما آن جوانی كه در جست وجوی این گمشده ها نگاهش به چهره شم «مدعیان» می افتد، تكلیف او چیست؟! تا كی اسلام عزیز، آن انقلاب قدسی، این نظام مظلوم، باید جور ندانم كاریها، غفلتها و خودخواهی های مدعیانش را بكشد؟! 

شماهایی كه با سیره مولا كاری ندارید و ادعای دوستی را برای شیعه بودنتان مكفی می دانید، شماهایی كه پایبندی به آرمانهای انقلاب را هم فقط بلدید بر سر دیگران بكوبید، ای كاش این چنین شماهایی در جست وجوی خودخواهی هایتان لااقل عرضه تجارت داشتید و دست از سر سیاست برمی داشتید!
ـــــــــــــــــــــ
پی نوشت: خوبان آنگونه بوده اند، مدعیان را بازشناسید.

منبع:کیهان

پنج شنبه 10/9/1390 - 14:58 - 0 تشکر 395005

سلام چون نیک نظر کرد پر خویش در ان دید گفت از که بنالیم که از ماست که بر ماست....

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.