• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن روانشناسي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
روانشناسي (بازدید: 764)
پنج شنبه 12/2/1387 - 8:29 -0 تشکر 38768
می خواستم از زندگی دست بکشم...

 "هوالمحبوب"

یک روز تصمیم گرفتم  کنار بکشم. از زندگی از روابطم از مذهبیات، دست بکشم. می خواستم از زندگیم  دست بکشم.

 

به جنگل رفتم تا برای  اخرین بار با خدا  حرف بزنم.  گفتم: "خدایا...می توانی به من دلیلی برای ماندن نشان دهی؟"

 

پاسخش مرا شگفت زده کرد...

 

"به اطرافت بنگر...ایا سرخس و خیزران  را می بینی؟""

 

پاسخ دادم: "بله"

 "زمانی که دانه های سرخس و خیزران را کاشتم، از ان ها خیلی خوب مراقبت می کردم.  برایشان نور فراهم کردم....به ان ها اب دادم. سرخس خیلی زود از زمین رشد کرد.سبز زمردینش زمین را پوشاند.

 

اما  از دانه ی خیزران هیچ خبری نبود. اما من ان را رها نکردم. سال دوم، سرخس پر طراوت تر و  انبوه تر شد.و دوباره دانه ی خیزران هیچ. اما من خیزران را رها نکردم"

 

او ادامه داد:" سال سوم،هنوز خبری از دانه ی خیزران نبود. اما من تسلیم نشدم

 

سال چهارم هنوز هم خبری از دانه ی خیزران نبود.

 

من کنار نکشیدم!"

 

او گفت: "سپس... سال پنجم جوانه ی کوچکی در زمین پدیدار شد. در مقایسه با سرخس خیلی ناچیز و کوچک بود. اما فقط 6 ماه بعد، خیزران 31 متر بلند تر شد.

 

طی این 5 سال، ریشه های خیزران رشد کرده بود. این ریشه ها او را قوی کرد و ان چه برای بقایش نیاز داشت مهیا می نمود.

 

من هیچ گاه به هیچ یک ا ز مخلوقاتم چالشی که قدرت مقابله با ان را نداشته باشند نمی دهم."

 

به من گفت:

 

"می دانی تمام مدتی که  در تقلا بودی، در واقع ریشه هایت  رشد می کرده اند.من از خیزران دست نکشیدم  و از تو  نیز دست نمی کشم. خودت را با دیگران مقایسه نکن."

 

او گفت:"خیزران غایت متفاوتی با سرخس دارد. اما هر دو جنگل را زیبا می کنند. 

 

نوبت تو هم می رسد."

 

پرسیدم:" چقدر باید بالا بروم و رشد کنم؟"

 

"خیزران چقدر بالا رفت و قد کشید؟"

 

پرسیدم:" به اندازه ای که می توانست؟"

 

پاسخ داد:" بله، و تو نیز با بالا رفتن و قد کشیدن تا جایی که می توانی، مرا شادمان و خرسند کن."

 

جنگل را ترک کردم . این داستان را با خود آوردم.. امیدوارم این کلمات بتواند به شما کمک کند تا بفهمید خداوند هر گز تنهایتان نمی گذارد.

 

One day I decided to quit.... I quit my job, my relationship, my spirituality. ...

 

I wanted to quit my life.

 

I went to the woods to have one last talk with God."God", I said. "Can you give me one good reason not to quit?"

 

His answer surprised me...

 

"Look around", He said. "Do you see the fern and the bamboo?"

"

Yes", I replied.

 

"When I planted the fern and the bamboo seeds, I took very good care of them.I gave them light. I gave them water.The fern quickly grew from the earth. Its brilliant green covered the floor.Yet nothing came from the bamboo seed. But I did not quit on the bamboo.In the second year the Fern grew more vibrant and plentiful.

 

And again, nothing came from the bamboo seed.But I did not quit on the bamboo".

 

He said. "In the third year, there was still nothing from the bamboo seed.But I would not quit.In the fourth year, again, there was nothing from the bamboo seed.

 

I would not quit."

 

He said. "Then in the fifth year a tiny sprout emerged from the earth.Compared to the fern it was seemingly small and insignificant.But just 6 months later the bamboo rose to over 100 Feet tall.

 

It had spent the five years growing roots. Those roots made it strong and gave it what it needed to survive.I would not give any of my creations a challenge it could not handle."

 

He said to me.  "Did you know, my child, that all this time you have been struggling, you have actually been growing roots. I Would not quit on the bamboo. I will never quit on you. Don"t compare yourself to others."

 

He said. "The bamboo had a different purpose than the Fern, yet, they both make the forest beautiful."

 

"Your time will come, "God said to me." You will rise high!"

"

How high should I rise?" I asked.

 

"How high will the bamboo rise?" He asked in return.

"

As high as it can?" I questioned.

 

"Yes." He said, "Give me glory by rising as high as you can

 

I left the forest and brought back this story.I hope these words can help you see that God will never give up on you........

 

باید بروم در خلوت سرخ

تا بتوانم  ترانه ی آگاهی بخوانم

و خدا است تنها پناهم

خلوت، تولد حقیقتم خواهد شد

 

شنبه 14/2/1387 - 10:0 - 0 تشکر 38937

عالی بود حس غریب عزیز.عالی.

واقعا ممنونم از انتخاب قشنگ و خوندنیت.

واقعیت اینه که ما آدما ذهنمون پره از باید ها و نباید ها.شاید خیلی وقتا خیلی چیزا رو میدونیم.اما نمیتونیم عمل کنیم.میدونیم درمان حس یکنواختی زندگیمون تنوع دادن بهشه.اما انگار نیاز داریم یه کسی از یه جایی بیاد و هولمون بده.بهمون تلنگر بزنه.

این مطلبت حکم همون تلنگر رو داره.

باید به خودمون بیایم و بدونیم کجاییم و کجا قراره بریم.

بازم بابت حسن سلیقت ممنونم.

-----------------------------------------------------------------

"یاد خدا آرامبخش قلبهاست"

مدیریت انجمن روانشناسی

anjoman.ravanshenasi@tebyan.org

----------------------------------------------------------------

يکشنبه 15/2/1387 - 10:37 - 0 تشکر 39094

سَلَامٌ قَوْلًا مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ

ممنونم نگین عزیز......................امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره!

 

باید بروم در خلوت سرخ

تا بتوانم  ترانه ی آگاهی بخوانم

و خدا است تنها پناهم

خلوت، تولد حقیقتم خواهد شد

 

سه شنبه 28/3/1387 - 14:45 - 0 تشکر 43776

سلام 

من می خوام از موضوعتون استفاده کنم و یه جور دیگه جواب بدم اشکالی که نداره

من هیچوقت از زندگی نا امید نشدم البته خیلی موقعیت های بدی در زندگی من پیشومده که خیلی از زندگی نا امید شدم ولی به نقطه صفر نرسیدم

احساس می کنم همیشه  در اوج احساس بودم به این معنا که کاری رو انجام دادم که بهترین حس من از زندگی بوده هیچ وقت هم از شکست هایی که خوردم پشیمون نیستم چون فکر میکنم کاری رو انجام دادم که باید انجام می دادم به نظر من اگر انسان اعتماد به نفس داشته باشه و همیشه بهترین راه رو انتخاب کنه نباید نگران آینده باشه حتی اگر مطمئن باشه که در نهایت (ظاهرا) شکست می خوره

جایگاه ما رو حس و ظرفیتمون از زندگی نشون میده

حداقل من اینطور فکر میکنم

یا علی

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.