• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 1056)
پنج شنبه 12/8/1390 - 20:18 -0 تشکر 382923
کارگاه داستان سازی

 به نام خدا

 

سلام به همه دوستهای آینده

مطمئنم خیلی ها مثل خودم به داستان خوندن و داستان نوشتن علاقه دارند اما نمیدونن داستانشون از کجا شروع کنن یا مثل من شروع می کنن و نمی دونن جه طوری باید ادامه بدن خلاصه یه جای داستان کم میارن و خسته میشن از نوشتن ادامه داستانشون منصرف می شن من  فکر می کنم در این مواقع یه همفکر یه دوست یا یه مشوق خیلی می تونه کمک کنه برای همین این تاپیک ایجاد کردم تا نوشته ها ی نصفه و ناقصمون رو بنویسیم و از همدیگه کمک بگیریم خدا رو چه دیدین شاید ما هم یه روز یه نویسنده درست و حسابی شدیم . 

             

                 توجه                توجه

 

همگی قول بدین که قانون کپی رایت رو رعایت کنین یعنی بدون اجازه از ایده کسی  استفاده نکنین و هیچ داستانی رو بدون اجازه نویسندش کپی نکنید ،توسایت دیگه ای قرار ندین ، مطرح نکنین و...

 

 

بسم الله الرحمن رحیم 

نی نی کوچولو  تازه چشمام رو باز کرده بودم که یه چیزی محکم خورد پشتم خیلی دردم اومد و زدم زیر گریه با همون چشمای اشکی دور و برم رو نگاه میکردم خیلی بزرگ بود یه موجدای عجیبی هم وایساده بودن جلوم تا حالا همچین چیزایی  ندیده بودم  دو تا شاخ خیلی بلند داشتن و یه پایه گرد اما یه دفه همشون برعکس شدن انگاروایساده بودن رو شاخاشون چقدر اینا ترسناکن اصلا اینجا خیلی ترسناکه خیلی بزرگه خیلی هم سرده اینا هم هی منو میگیرن زیر آب نمیدونم چرا این کارارو میکن یه چیز نرمی  پیچیدن دورم منو گذاشتن یه جای گرم ونرم آخیش یه کم گرمم شد داشتم میمردم از سرما انگار خیلی هم موجودای بدی نیستن ولی خیلی بد شد جای قبلی خیلی خوب بود همه جاش گرم بود اما اینجا خیلی سرده یه جوریه. خیلی ناراحت بودم   اما دیگه نمی تونستم گریه کنم خیلی خسته بودم خیلی خوابم میومد همون جا خوابیدم . توخواب گشنم شد تا حالا که گرسنه نشده بودم  چی کارکنم  یعنی اینا بهم غذا میدن دیگه نتونستم طاقت بیارم زدم زیر گریه یکیشون منو بلند کرد بهش میاد از همه مهربون تر باشه یه چیزی گذاشت جلوم منم گذاشتمش تو دهنم شروع کردم میک زدن نمی دونم ازکجا فهمیدن من گشنمه اصلا نمیدونم خودم از کجا فهمیدم باید اینو میک بزنم چقدرخوش مزه ست دارم سیر میشم اما خسته شدم از بس میک زدم دوباره خوابیدم.   خدا کنه دوباره که بیدار شدم سر جای اولم باشم.خوابیدم و بیدار شدم بازم همون جا بودم انگار موندنی شدم دلم برای جای قبلی خیلی تنگ میشه .اما یکی از اینا انگار با بقیه فرق داره باهاش خیلی راحتم بغل اون که هستم خیالم راحته فکر میکنم جای اولم هستم انگار بغل اون از همه جا امن تره . ای وای دوباره که گشنم شد کاش بازم ازون غذا قبلیه بهم بده تا خواستم گریه کنم غذاشو در اوورد واقعا اون از کجا میفهمه من گشنمه . من خیلی این غذا رو دوست دارم الان چند ماهه دارم از همین غذا میخورم اسم این غذاهه مه مه اسم اونیم که بهم غذا میده ماما  یه بابا هم تو خونمون هست ولی من ماما رو بیشتر دوست دارم چون همش اون به من ازین غذا خوشمزه ها میده .بابا هم کارای دیگه بلده  
 بعضی وقت ها من و پرت میکنه بالا منم میخندم و جیغ میزنم بابام من و تو هوا میگیره خیلی کیف میده تا میام پایین تند تند دست میزنم می خندم که دوباره منو بندازه بالا اما تازگیا دیگه ازین کارش خوشم نمیاد دیگه زیاد نمیخندم آخه می ترسم قد بابام خیلی بلند ه وقتی من می اندازه  بالا خیلی میترسم اگه یه وقت منو نگیره اگه بیوفتم حتما خیلی درد داره واسه همین دیگه نخندیدم          بابام خیلی بدجنس بود اصلا منو دوست نداشت همش  من مینداخت بالا منم از ترس شروع میکردم به گریه کردن بعدش منو بغل میکرد و میخندید انگار خوشحال می شد که منو ترسونده  اما مامانم خیلی مهربون بود یه بار بهش گفت نکن دیگه بچه میترسه گناه داره . فکر کنم بابام از مامانم میترسه چون دیگه منو بالا ننداخت . به جز من و مامانو بابا چند نفر دیگه هم تو خونمون بودن بعضی وقتا مامانم اونا رو به من نشون می داد بچشون همش با من بازی میکرد تا من بهش دست تکون می دادم اونم به من دست تکون می داد وقتی می خندیدم اونم می خندید مامانشم خیلی شبیه مامان من بود هر کار مامان من می کرد مامان اونم میکرد. وقتی ما میرفتیم اونا هم میرفتن . یه روز بابام از در اومد یه چیز گردی از توی یه چیز دیگه که صدا داشت در اوود داد به من منم می خواستم ببینم  این چیه بهم داده سریع گذاشتم تو دهنم شروع کردم به میک زدن خوش مزه بود خندیدم و همش وخوردم چقدر بابام مهربونه چقدر منو دوست داره   
 

دندون درآوردن  قسمت دوم :

ای بابا درد و غصه های خودم کم بود یه درد دیگه هم داره شروع میشه چند وقته دهنم میخواره توش یه چیزایی داره در میاد چندتا اسم داره دندونم دندونش فکر کنم واسه من اسمش دندوناشو باشه آخه هر کس دهنم و نگاه میکنه میگه دندوناشو نمیدونم این دندوناشو به چه دردی میخوره آخه من اینارو میخوام چیکاراز وقتی که اینا دارن در میان یه دقیقه هم نمیتونم راحت بشینم تازه اولش کم بودن حالا هی دارن زیاد میشن هی دارن بزرگتر میشن من خیلی میترسم اگه همین طوری بزرگ بشن و زیاد بشن وای دیگه نمیتونم دهنم ببندم  ای بابا چه دنیای بدیه من که همش دارم گریه میکنم هی گشنم میشه گریه میکنم خوابم میاد گریه میکنم حوصلم سر میره گریه میکنم یه بار گوشم درد گرفت خیلی گریه کردم چند بار دلم درد گرفت کلی گریه کردم این دندوناشو هم که دیگه خیلی داره اذیت میکنه منم همش باید گریه کنم این مامان و بابام هم که اصلا من و درک نمی کنن تاگریه میکنم بهم شیر میدن همش فکر میکنن من گشنمه  تازه این که خوبه کاش فقط درکم نمیکردن یه بار وقتی داشتم گریه میکردم مامانم قیافشو یه جور خیلی وحشتناکی کرد و بلند گفت بسه دیگه تازه بعضی وقتا بد اخلاق ترم مییشه میگه بسه دیگه ااا    منم این جور وقتا خیلی ازش میترسم و بلندتر گریه میکنم .  

 

 

از خانه به در،از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می رفت.

در جاده ، درختان سبز ، گل ها وا ، شیطان نگران:اندیشه رها می رفت.

خارآمد و بیابان و سراب .

کوه آمد و خواب.

آوازپری: مرغی به هوا می رفت؟

نی همزاد گیاهی بود، از پیش گیا می رفت.

شب می شد و روز.

جایی ،  شیطان نگران : تنهایی ما می رفت.

جمعه 13/8/1390 - 11:32 - 0 تشکر 383089

سلام دوست عزیز ممنون از کارگاه خوبت

دنبال میکنم:)

من از اين كوه بالا خواهم رفت.ميگويند ارتفاعش زياد است.راهش طولاني و شيب دار است,پر از صخره و صعود به آن بيش از حد دشوار است.كارخودم است.از آن بالا خواهم رفت.به زودي مرا خواهي ديد كه از قله برايتان دست تكان ميدهم يا از فرط تلاش بر دامنه جان ميسپارم

جمعه 13/8/1390 - 12:52 - 0 تشکر 383121

از شما دو دوست بزرگوار که قدم رنجه فرمودید و انجمن ادبیات را با حضورتان مزین کردید سپاسگزارم

جمعه 13/8/1390 - 17:38 - 0 تشکر 383193

سلام
classmatee گرامی ممنون از کارگاه مفیدی که ایجاد کردین، مطمئنا کمک بزرگی به ایده پردازی ها و نوع نوشتنمون می کنه.
سلطان خان باید حتما یه کارگاه بزنن که شما پاتو تو این انجمن بذاری دیگه؟! (حالا یه کاری کن همین قدشم نیام)
یا علی

جمعه 13/8/1390 - 21:54 - 0 تشکر 383383

سلام به همه

از استقبالتون خیلی خیلی خیلی .... خوشحال شدم .

از خانه به در،از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می رفت.

در جاده ، درختان سبز ، گل ها وا ، شیطان نگران:اندیشه رها می رفت.

خارآمد و بیابان و سراب .

کوه آمد و خواب.

آوازپری: مرغی به هوا می رفت؟

نی همزاد گیاهی بود، از پیش گیا می رفت.

شب می شد و روز.

جایی ،  شیطان نگران : تنهایی ما می رفت.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی