• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 2587)
سه شنبه 29/6/1390 - 8:53 -0 تشکر 367967
طنز در جبهه !!

سلام سلام سلام

در این مبحث قصد داریم طنزهای مربوط به دفاع مقدس را ثبت کنیم. لطفا" مطالب مرتبط را در اینجا ثبت نمایید.

 

 

جاده دوستی پایانی ندارد، اگر بیایی و همسفرم باشی

 

http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/fbc019f9a0b44c799f5f3ee58ba495e3.jpg 

 

سه شنبه 29/6/1390 - 5:19 - 0 تشکر 367902

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
سه شنبه 29/6/1390 - 5:26 - 0 تشکر 367904

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟

حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!

بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........

حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.

- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟

- هیچی حاجی همینجوری !!!

-همین جوری؟ که چی بشه؟

- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟

- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.

جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟

و همچنان می خندید.

حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.

یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.

هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
سه شنبه 29/6/1390 - 5:29 - 0 تشکر 367906

عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
سه شنبه 29/6/1390 - 7:56 - 0 تشکر 367924

سلام
جالب بود
چه خوب که در انجمن طنز با این مطلب یادی از دوران دفاع مقدس شد.ایام دفاع مقدس نزدیکه.برای تمامی شهدا علو درجات وبرای جانبازان عزیز ار درگاه خدای متعال شفای عاجل مسئلت داریم

                          این نیز بگذرد.....
سه شنبه 29/6/1390 - 7:59 - 0 تشکر 367926

سلام
یاد باد آن روزگاران یاد باد

                          این نیز بگذرد.....
سه شنبه 29/6/1390 - 11:9 - 0 تشکر 367984

سلام

عع عع جاده شما هم؟.. یه سری به انجمن فرهنگ پایداری بزنید یه تاپیک داریم.. این هوااااااااااااااااا :)).. کلی توش خاطره ی دفاع مقدسیه

اینم آدرسش

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=246245&forumID=458

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 29/6/1390 - 11:42 - 0 تشکر 367991

dehkade2010 گفته است :
[quote=dehkade2010;591792;367984]

سلام

عع عع جاده شما هم؟.. یه سری به انجمن فرهنگ پایداری بزنید یه تاپیک داریم.. این هوااااااااااااااااا :)).. کلی توش خاطره ی دفاع مقدسیه

اینم آدرسش

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=246245&forumID=458

سلام بر دهکده باران های نقره ایی

ممنون که اطلاع رسانی کردید . ولی توجه داشته باشید که ما قصد نداریم پا در کفش اهالی گرامی انجمن  فرهنگ پایداری کنیم و همه جور خاطراتی رو ثبت کنیم.

اینجا فقط خاطرات طنز ثبت میشوند چون اینجا انجمن طنز است و اگر مطالب طنز اینجا ثبت نشوند کجا قرار هست ثبت شوند ؟؟؟!!

در ضمن اهالی انجمن طنز هم به دفاع مقدس ارادت دارند و به این ارادت افتخار میکنند . اگر هم شک دارین تصاویر اهالی انجمن رو که با اسلحه و تانک و اینها همراه هستن ثبت کنیم !!!

:-)

 

جاده دوستی پایانی ندارد، اگر بیایی و همسفرم باشی

 

http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/fbc019f9a0b44c799f5f3ee58ba495e3.jpg 

 

سه شنبه 29/6/1390 - 13:20 - 0 تشکر 368046

جاده دوستی گفته است :

سلام بر دهکده باران های نقره ایی

ممنون که اطلاع رسانی کردید . ولی توجه داشته باشید که ما قصد نداریم پا در کفش اهالی گرامی انجمن  فرهنگ پایداری کنیم و همه جور خاطراتی رو ثبت کنیم.

اینجا فقط خاطرات طنز ثبت میشوند چون اینجا انجمن طنز است و اگر مطالب طنز اینجا ثبت نشوند کجا قرار هست ثبت شوند ؟؟؟!!

در ضمن اهالی انجمن طنز هم به دفاع مقدس ارادت دارند و به این ارادت افتخار میکنند . اگر هم شک دارین تصاویر اهالی انجمن رو که با اسلحه و تانک و اینها همراه هستن ثبت کنیم !!!

:-)

dehkade2010 گفته است :
[quote=جاده دوستی;70338;367991][quote=dehkade2010;591792;367984]

سلام

عع عع جاده شما هم؟.. یه سری به انجمن فرهنگ پایداری بزنید یه تاپیک داریم.. این هوااااااااااااااااا :)).. کلی توش خاطره ی دفاع مقدسیه

اینم آدرسش

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=246245&forumID=458


سلام

صددرصد این ارادت دو طرفه هستش... ولی اونجاهم خاطرات طنز فقط ثبت میشه ها... حالا هرجور راحتید... منم براتون مطلب میذارم بخندید :D

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 30/6/1390 - 11:38 - 0 تشکر 368321

پای منبع آب، تصادفی همدیگر را دیدیم.
البته من سعی كردم خودم را نشانش ندهم كه مبادا احیانا خجالت بكشد، ولی برایم خیلی جالب بود كه او هم نماز شب می‌خواند.

اما وقتی برگشتم به چادر، با كمال تعجب دیدم، ظاهراً وضو گرفته و رفته تخت خوابیده.

فكر كردم یعنی چه؟ آدم بلند شود برای نماز شب، بعد وضو بگیرد و نماز نخوانده برود بخوابد.

گذشت تا بعدها كه كمی رویمان به هم بازتر شد.

پرسیدم: آن شب قضیه چی بود؟
با همان لحن داش مشتی‌اش گفت؟
والله یك چند وقتی است حسابی حال مارو می‌گیره؛ هرچی دوست و رفیق داریم پر می‌زنه می‌بره، ما هم كه هرچی دست به دامنش می‌شیم كه:
اقلا حالا كه مارو نمی‌بری این‌ها رو به خواب ما بیار، گوش نمی‌كنه كه نمی‌كنه.
من هم گفتم، بگذار ببینم حال‌گیری خوبه؟

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
چهارشنبه 30/6/1390 - 11:41 - 0 تشکر 368324

بعدازظهر بود و گرمای جنوب. هر كس هر كجا جا بود كف چادر استراحت می‌كرد. آن‌قدر كه جای سوزن انداختن نبود.

اگر می‌خواستی از این سر چادر به آن سر چادر سراغ وسایلت بروی، باید بال در می‌آوردی و از روی بچه‌ها پرواز می‌كردی.

با این حال بعضی‌ها سرشان را می‌انداختند پایین و از وسط جمعیت رد می‌شدند و دست و پا و گاهی شكم بسیاری را هم لگد می‌كردند و اگر كسی حالش را داشت، بلند می‌شد ببیند كیست و دارد چه كار می‌كند. برمی‌گشتند و می‌گفتند: «رسد آدمی‌ به جایی كه به جز خدا نبیند.» آن‌ها هم دوباره روانداز را روی صورتشان می‌كشیدند و لبخندزنان می‌خوابیدند

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.