فرهنگ پایداری (بازدید: 1271)
يکشنبه 20/6/1390 - 12:0 -0 تشکر 364446
روایتی تکان دهنده از شهیدی که نماز نمی خواند!

 
 
از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند باید حدس مى‌زدم كه...
 
 
 
فارس:در هشت سال دفاع مقدس از هر قشر و گروهی، هر كسی با هر عقیده‌ای كه داشت برای دفاع از آرمان‌هایش پا به میدان رزم گذاشت و از هستی خود گذشت. بهانه‌ها برای حضور در جهاد راه خدا در دل هر كس متفاوت بود. یكی به خاطر اسلام، یكی به خاطر ایران و عده‌ای هم به خاطر همه این آرمان‌ها از جان خویش گذشتند.

از جمله شهدایی كه برای استقلال این مردم خون دادند اقلیت‌های مذهبی مانند مسیحی، كلیمی و زرتشتی بودند. خاطره‌ای كه خواهید خواند مربوط می‌شود به رزمنده‌ای است كه دینش زرتشتی بود و این سعادت را پیدا كرد كه در جبهه حضور پیدا كرده و به خیل شهدا بپیوندد:

از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند باید حدس مى‌زدم كه مسلمان نیست، ولى هیچ وقت چنین برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا این كه سه روز پیش هنگام خواندن زیارت عاشورا دیده بودم كه او نیز پشت خاكریز و كمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب دیده شستشو مى‌كرد.

بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمی كردیم و با هم روى چمن‌هاى بهارى كه از شدت گرما خیلى زود پاییزى شده بودند نشستیم .

حس كنجكاوى وادارم مى‌كرد تا بپرسم چرا نماز نمی‌خوانى؟! اما نجابتى كه در سیمایش مى‌دیدم‌، این اجازه را به من نمی‌داد. پرسیدم:

چند وقت است كه در جبهه‌اى‌؟

- دو ماه مى‌شود.

از كجا اعزام شدى‌؟

- یزد.

مى‌توانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم‌؟

-كوچیك شما اسفندیار.

اسم قشنگى است، به چه معنى است؟

-اسفندیار یك اسم اصیل ایرانى است. از دو قسمت «اسفند» و «داد» تشكیل شده است . در ایران باستان «اسپنت تات» بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف «پ» به «ف» و «ت» به «د» تبدیل به اسفندیار شده، یعنی داده مقدس.

وقتى دیدم این گونه سلیس و روان حرف مى‌زند، من نیز از سدى كه حیا برایم ساخته بود، گذشتم و خیلى رك و پوست كنده پرسیدم: چرا نماز نمى‌خوانى؟

- نماز؟ نماز چیز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. كى گفته كه من نماز نمى‌خوانم؟

خودم دیدم كه نخواندى.

خنده ملیحى كرد و گفت: یكبار كه دلیل نمى‌شود.

ولى بچه‌ها مى‌گفتند همیشه موقع نماز خواندن به بهانه‌هاى مختلف از آنها دور مى‌شوى.

-راست می‌گویند. ولى دلم همیشه با بچه‌هاست .

چگونه؟

- از طریق عشق به وطن. در احادیث اسلامى خواندم كه «حب الوطن من الایمان» من به وطنم عشق می‌ورزم و مطمئنم همین ایمان، نقطه اتصال محكم من و بچه‌هاست.

صحبت‌هاى ما گل انداخته بود كه مهرداد، امدادگر گروهان صدایم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برویم. از اسفندیار خداحافظى كردم و او نیز در حالى كه دستانم را محكم می‌فشرد گفت: «بدرود».

در طول مسیر آنقدر به حرفهایش فكر می‌كردم كه دو بار نزدیك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با «چیكار می‌كنی» مهرداد به خود مى‌آمدم.

در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهمیدم كه نیروها رفته‌اند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحویل خط قلاویزان به سوى مهران رفته است. از مسئول تعاون پرسیدم:

این گروهان از كجا آمده بود؟

- تهران

ولى او به من می‌گفت از یزد آمده‌ام.

-كى؟

یكی از بسیجى‌ها.

- نه، اینها همه از تهران آمده‌اند. نشانى‌اش چى بود؟

-مى‌گفت اسمم اسفندیار است.

مسئول تعاون فورا لیست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفندیار گفت:

- راست گفته، ساكن یزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...

دانشجو؟

-بله‌.

چه رشته‌اى؟

-چه مى‌دانم.

حالا مسأله براى من پیچیده تر شده بود. به كسى نمى‌گفتم، اما با خودم كلنجار مى‌رفتم كه چرا دانشجوى بسیجى نماز نمى‌خواند؟! این فكر همیشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بودیم مى‌دیدم، به یادش مى‌افتادم.

مدت‌ها گذشت تا این كه یك روز صبح ساعت 5 با بى‌سیم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستید.

با مهرداد به سوى خط رفتیم، تا جایى كه مى‌توانستیم با آمبولانس رفتیم و وقتى دیدیم دیگر نمى‌توانیم، گوشه‌اى پارك كردیم.

من برانكارد را و مهرداد جعبه كمك‌هاى اولیه را گرفتیم و به راه افتادیم. به بالاى قله رسیدیم و فرمانده گروهان با دیدن ما در حالى كه نفس نفس مى‌زد، گفت: عجله كنید.

چى شده‌؟

-خمپاره دقیقا خورد روى سنگر و سه نفر شدیدا مجروح شدند.

به سوى سنگر رفتیم و دیدیم بچه‌ها آخرین نفر را از زیر آوار بیرون مى‌كشند. كمى نزدیكتر شدیم، دو بسیجى را دیدیم كه تمام صورتشان غرق خون بود.

مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبضشان را بگیرد و هر بار با «انا لله و انا الیه راجعون» گفتنش مى‌فهمیدم كه شهید شده‌اند.

سومى نیز شهید شده بود. مسئول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند شناسایى و بنویسد.

با دیدن نام اسفندیار خشكم زد.

جلوتر رفتم و خواندم: «اسفندیار كى‌نژاد، دانشجوى سال سوم پزشكى، ساكن یزد، دین زرتشتی...»

چفیه را كه مهرداد روى او انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده ملیح كه به من گفته بود: «یكبار كه دلیل نمى‌شود» جان داد.

وقتى او را در كنار دو بسیجى دیگر دیدم به یاد آن حرفش افتادم كه مى‌گفت: «به وطنم عشق مى‌ورزم و مطمئنم همین ایمان‌، نقطه‌ى اتصال من و بچه‌هاست».

آرى این چنین بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برایش فاتحه خواندم و در حالی كه چفیه را روی صورتش می‌كشیدم، گفتم: «داده مقدس! در راه مقدسی هم رفتی، بدرود».
 
 
 

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
شنبه 26/6/1390 - 8:18 - 0 تشکر 366676

سلام

خاطره ی جالبی بود.. قدر مسلمانی خودمونو بدونیم!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی