• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن عمومی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
عمومی (بازدید: 1719)
سه شنبه 25/5/1390 - 10:45 -0 تشکر 353556
داستان های آموزنده

مطالب وموضوعاتی وجود دارن كه بیان اون ها برای هر بار باز میتونه به ما كمك كنه تا بهتر تصمیم گیری كنیم 

*از تو دوست عزیز ممنون میشم كه اگه داستانی رو خوندی ومطلب مهم ونتیجه اخلاقیی داشته هرچند تكراری برامن بگی*

باز ممنون

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

سه شنبه 25/5/1390 - 10:46 - 0 تشکر 353557

می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،

حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید

و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:

اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.

مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.

كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:

با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.

هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..


مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.

وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.


ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟

مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.

آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..

پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..

پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:

اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.

در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.

مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.

چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.

به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.



از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،

اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،

می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

سه شنبه 25/5/1390 - 10:47 - 0 تشکر 353558

شانس خود را امتحان كنید

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

سه شنبه 25/5/1390 - 10:48 - 0 تشکر 353559

داستان شریک

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

سه شنبه 25/5/1390 - 10:49 - 0 تشکر 353561



دو همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند.
فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد.
اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید.
در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند.

پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی.

زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

سه شنبه 25/5/1390 - 12:29 - 0 تشکر 353604

داستان پسر دکتری که همانند یوسف علیه السلام
در مقابل شهوت استقامت کرد و در آخر به شهادت رسید.

این نامه در اردیبهشت 66 در مجله ی زن روزچاپ شد .
بنام خداوند بخشنده ی مهربان
خدمت خواهران و برادران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز ، سلام مرا از این فاصله دور پذیرا باشید ، آرزو می کنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید . دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی این برادر کوچک شما تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگیست که بر سر راهش قرار گرفته است ، جریان را برایتان بازگو میکنم .
من پسری 17 ساله هستم ، و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم ، اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشه ، پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و صبح زود تا پاسی از شب در خارج از منزل سپری می کنند ، تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس که خسته و کوفته هستند زود می روند و می خوابند . اصلا در طول روز یک بار هم از خود سؤال نمی کنند که پسرمان کجاست ، حال چه کار میکنند و با چه کسی رفت و آمد می کنند (بماند ) اما خوشبختان و به حول وقوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سو استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم . البته این مشکل اصلی نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و این که آنان به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی برمی گردم توجهی نمی کنند. بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنأ وضع مادیشان خوب است دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند . البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است بعد از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در آن در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست تر و گنه کار تر و حرفه ای تر است . تمام کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره . می دانم حتما منظورم را فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست . همان طور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند ، یعنی 6 صبح تا 11 شب من هم از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همانطور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه مرا تنها نمی گذارد ، دایمأ در من فکر گناه می اندازد ، بارها در طول روز ، از من درخواست گناه میکند ، البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش و هوسهای او شوم ، همیشه سعی می کنم که خودم را از او دور کنم ولی او مانند شیطان است که سد راه هر انسانی ظاهر شود تا او را در دورن قعر جهنم پرتاب می کند ، برای همین است که من از او احتزار می کنم ولی او دست از سر من بر نمی دارد ، تو را به خدا کمکم کنید. چطور جواب حرفهای چرب و نرم او را بدهم ؟ من بعضی وقتها فکر می کنم که او شیطانیست که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله مرا دود و نابود کند . و سپس دوباره به آسمان برگردد .

قال الله عزّوجلّ:
تندي نكن با كسي كه تو را بر او مسلط كردند تا با تو تندي نكنم.(كافي2/303)

 

 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

 

..............................................................

وبلاگ من:شهر ما(کلیک کن حالش رو ببر)

سه شنبه 25/5/1390 - 12:31 - 0 تشکر 353607

خواهران عزیز کمکم کنید . من چطور می توانم او را از سر راه بردارم . هر چه به او می گویم دست از سرم بردار ، گوشش بدهکار نیست ف هر چه به او می گویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می دهی گوش نمی کند، می ترسم عاقبت ، کاری دست من بدهد ، دوست ندارم که تسلیم او شوم ، باور کنید بعضی وقتها من را تهدید هم می کند , البته فکر می کنم که همه این بدبختیها از ناحیه اوست ، روزی هزار بار از خدا درخواست می کنم که مرا حفظ کند ، دوست داشتم در خانواده ای عظیم النفس زندگی می کردم ، دوست داشتم زشت ترین آدم روی زمین بودم از نظر قیافه ، ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد من قبل از ازدواجم پاک بمانم ، تا حالا من تسلیم او نشدم ولی می ترسم بالاخره مرا وادار به تسلیم کند ، مگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد ، بگویید به او چه بگویم ؟ چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را این همه آزار ندهد و من فکر نمی کنم که میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد چون هیچ عکس العملی نشان نمی دهند چون رفتار آنها در بیرون از خانه دست کمی از رفتار دختر خاله ام ندارد .امیدوارم که هر چه زودتر مرا کمک کنید .
خواهران گرامی جواب نامه ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلا تشکر و سپاس گذاری می کنم .
این نامه اولش با خط خودش که کلیشه کردند و چاپ کردند.
اما نامه دوم ، این نامه دوم شنیدنیه !!:
بَه بَه بَه ، این نامه دومش را بعد از شهادتش چاپ کرده اند توی جبهه شهید شده است ، این نامه مال بعد از شهادتشه .
جوانها نگید نمیشه ، برادران نگید که سر راهم نشست ، این حجّت خداست ، نامه دوم :
بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلامی به گرمای آفتاب خوزستان ، و به لطافت نسیم بهاری . از این راه دور ، برای شما نامه می فرستم ، مدتهاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی از شما دریافت نکردم ، البته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد ولی وقتی که شما جواب دهید من امیدوارم که در این دنیای فانی نباشم .( ببینید که مزدی که خدا به یوسف علیه السلام داد به این بچه هم داده ، البته خدا به یوسف علیه السلام مزدش را شهادت نداد چون کار ایشان خیلی سخت از یوسف بود . یوسف علیه السلام در خانواده نبوت بزرگ شد ، این توی یک خانواده بی دین و نفس ، خوشا آنانکه در این صحنه خاک ، چو خورشیدی درخشیدند و رفتند ، خوشا آنانکه بذر آدمیّت ، در این ویرانه پاشیدند و رفتند.)
حدود یک هفته بعد از این که برای شما نامه نوشتم و خواهر خوانده ام مرا به تحریک به گناه کبیره می کند . شبی در خواب دیدم که مردی در خیابان با کت و شلواری سبز مرا دید ، به من گفت امین برو به دانشگاه اصلی ، وقتت را تلف نکن.
من از اینکه خدا دست مرا گرفته و راهی به روی من گشوده خوشحال شدم ، حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم ، البته این نامه را به کادر دبیرستان می دهم ، اگر خوشبختانه من شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد این را برایتان پُست کنم تا از خبر شهادت من آگاه شوید ، البته من نمیدانم که کثرت نامه های رسیده به شما موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است . همانطور که در نامه قبلی نوشته بودم ، پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده ام که این موضوع را بعد از این که به منزل ما آمد دید فکر کرد که من هم زود تسلیم می شوم ولی او کور خوانده است .
من مدتها با شیطان مبارزه کردم و خودم را از آلودگی حفظ کردم . ولی فکر می کنید من تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم ؟ با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان خدا پیوند بزنم و از این دام شیطانی که جلوی پایم قرارداده است خلاصی پیدا کنم ، من می روم اما بگذار این دخترفاسد بماند ، من فقط خوشحالم که عازم هستم ، هیچ گناه کبیره ای ندارم برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند از خداوند طلب مغفرت می کنم . من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و به افکار غرب زده خود ادامه دهند اما امیدوارم که هر دو از خواب غفلت بیدار شوند ، من تا حالا به جبهه نرفتم و نمی دانم که حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سرا پا تقصیر را هم مورد لطفش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست کننده شهادت هم به ما بنوشاند ، این تنها آرزوی من است .

قال الله عزّوجلّ:
تندي نكن با كسي كه تو را بر او مسلط كردند تا با تو تندي نكنم.(كافي2/303)

 

 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

 

..............................................................

وبلاگ من:شهر ما(کلیک کن حالش رو ببر)

سه شنبه 25/5/1390 - 12:32 - 0 تشکر 353608

پدر و مادرم ! هیچ وقت برای من پدر و مادرهای درستی نبودید ؛ همیشه بیرون از خانه بودید ، از صبح زود تا نیمه های شب ، در حال کار ، یا بیمارستانها یا در مجلس خصوصی یا در مجلسهای فساد انگیز که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشتم ، هیچ وقت من ( محبت ) واقعی پدر و مادر را حس نکردم ، بعد از این که دختر را پیش من آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند با این همه همانطور که گفتم من خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده ام من را به آن تشویق می کردند آلوده نشدم . ضمنا از طرف من خواهشی که است این است که به روانشناس مجله بگوئید ه در نوشته هایتان این موضوع را به پدر و مادرها تذکر دهند که پدر و مادران فقط این نیست که بچه درست کنید و بعد هم او را به امید خدا رها کنید ، بلکه به آنها بگوئید پدر و مادری با محبت و متوجه به فرزند باشند ، امیدوارم که من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایش می افتد. البته من نمی دانم که این موضوع را روانشناس باید بگوید یا دیگری ؟
به هر صورت این پیام مرا به هر کس که مناسب می دانید برسانید، قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال شعله می زند ، همانطور که گفتم اگر خداوند مرا پذیرفت و شهید شدم ، این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستم و اگر خداوند مرا لایق این مقام عظیم و شایسته ندید برگشتم، من اگر نامه ای از شما دریافت کرده بودم حتما جوابش را می دهم امّا امیدوارم که برنگردم ، چون آن وقت همان آش و همان کاسه است.
بیشتر از این وقت شما را نمی گیرم برای من حتما دعا کنید . در پایان آرزو می کنم که همه انسانها مخصوصا پدر و ماد و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست .
والسلام علی الصالحین برادرتان امین.
این مبارزه با نفسه و این نتیجه اش .
آنهایی که میگن نمیشه و وقتی آدم گرفتار شهوت میشه ، محکوم میشه .ببینید مسئله مبارزه با نفس و مزدی که پروردگار عالم عنایت می کند و حفظ نفس و این درس را به ثمر نشاندند چقدر قیمت داره ، چه خبره ! بعضی ها چه توفیق عجیبی دارند ، که همه دارند و قدر نمی دونند ، چه توفیق عجیبی دارند !!
داستان اولی خیلی سوزنده و کشنده است ولی پایان عجیبی دارد . خیلی عجیبه ! خدا چه بندگانی داره ! آدم اینا رو می بینه برای خودش غصه دار می شه ، حسرت می خوره پس ما کی شروع می کنیم به حرکت کردن ؟ ما چرا موندیم؟؟
انشاالله که یه روزی بیایم بهشت زهرا خاک قبرت را ببوسیم.
( برگرفته از کتاب کرامات و حکایات عاشقان خدا(جلد 2 )- جبرائیل حاجی زاده - و از سخنرانی دانشمند محترم حاج شیخ حسین انصاریان موضوع نوار : مبارزه با شهوت - پسر دکتر )
نرم افزار علی گندابی

قال الله عزّوجلّ:
تندي نكن با كسي كه تو را بر او مسلط كردند تا با تو تندي نكنم.(كافي2/303)

 

 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

 

..............................................................

وبلاگ من:شهر ما(کلیک کن حالش رو ببر)

سه شنبه 25/5/1390 - 13:28 - 0 تشکر 353645

سلام مجدد.
1داستان خوشگل دیگه هم ه:

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....

که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود!!!

هر گاه از زندگی ناامید شدی به کوه برو...

فریاد بزن: آیا هنوز امیدی هست..؟

آنگاه خواهی شنید: هست... هست... هست...!

سه شنبه 25/5/1390 - 17:48 - 0 تشکر 353825

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سكوت كند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

سه شنبه 25/5/1390 - 17:50 - 0 تشکر 353829

بهترین دوست کیست .... ؟؟؟؟؟

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید :چند تا دوست داری؟

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...

جواب دادم فقط چند تایی

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن

خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد

درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی و تاریکی بکشند

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه

صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها

جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید

پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است

فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟

سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی

بهترین دوست کسی است که : شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی که تنها هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست

زندگي سفري است که به ما مي آموزد

             "دادن وگرفتن يکي ست"

                             وهدف از وجود ما عشق ورزيدن،بخشش وشوق گشودن دست ياري 

                                         به سوي ديگري ست 

یادمن باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.