فرهنگ پایداری (بازدید: 424)
شنبه 22/5/1390 - 0:29 -0 تشکر 351830
خاطراتی از شهید مصطفی ردانی ‏پور

 

نوید شاهد: در اواخر سال ۱۳۵۹ش دولت وقت دستور داد كه منطقه كردستان از كشت مواد مخدر پاك سازی گردد و سپاه پاسداران بهترین عامل برای اجرای این طرح تشخیص داده شد. شهید ردانی پور كه در آن زمان در سپاه یاسوج مشغول به خدمت بود، شخصاً وارد عمل شد و شب ها با یاری همكارانش به سركشی كشتزارها و مناطق اطراف آن می پرداخت...

عمامه من كفن من است
در اواخر سال ۱۳۵۹ش دولت وقت دستور داد كه منطقه كردستان از كشت مواد مخدر پاك سازی گردد و سپاه پاسداران بهترین عامل برای اجرای این طرح تشخیص داده شد. شهید ردانی پور كه در آن زمان در سپاه یاسوج مشغول به خدمت بود، شخصاً وارد عمل شد و شب ها با یاری همكارانش به سركشی كشتزارها و مناطق اطراف آن می پرداخت. یك بار كه شهید بزرگوار برای سركشی به یكی از نواحی رفته بود، روی پلی به نام قره، اشرار راهش را سد نموده، اتومبیلش را محاصره كردند. تمام همراهان سخت ترسیده بودند. شهید ردانی پور آهسته در ماشین را باز كرد و به سوی محاصره كنندگان گام برداشت. مسلسل ها به سمت وی نشانه گیری شده بودند. او می رفت و فریاد می زد بزنید (شلیك كنید). سپس عمامه خود را برداشت و ادامه داد: «عمامه من، كفن من است.» آن روز اشرار تحت تأثیر شجاعت شهید ردانی پور قرار گرفتند.
نماز در خاكریز
داخل یك خاكریز هلالی شكل نماز جماعت برپا شد. مصطفی در حال و هوای خودش بود. صفا می كرد. اشك می ریخت و استغاثه می كرد. صدای انفجار از دور و نزدیك به گوش می رسید. با خود گفتم: «كاش مصطفی نماز را زودتر تموم كند. اگه خمپاره ای وسط خاكریز بیاید...» اما مصطفی آرام و مطمئن به همه عطر زد، محاسن خود را شانه كرد، پیشانی بند سبزرنگی كه عبارت مقدس یا زهرا (س) روی آن نوشته شده بود را از پیشانی خود باز كرد و در جیب پیراهن گذاشت. طبق معمول سجاده سبزرنگش را پهن كرد، به طرف قبله ایستاد كمی مكث كرد، منتظر اقامه نماز بودیم كه مصطفی به طرف جماعت برگشت و گفت: «بچه ها می دانید اگر این نماز آخر ما باشد، چه عشقی می كنیم؟» حرف همیشگی مصطفی در ذهنم تداعی شد: «خاك بر سر ما، اگر جنگ تمام شود و زنده باشیم.» مصطفی صورت به سمت قبله برگرداند و با خود زمزمه كرد. السلام علیك یا مولاتی با فاطمةالزهرا... لحظاتی مكث كرد. صدای گریه او شنیده می شد، شانه هایش به لرزش افتاد. ... یا دلیل المتحیرین یا غیاث المستغیثین... بچه ها همه رفته بودند به حال و هوای خوش غروب جبهه و یاد دوستانی كه شب گذشته شهید شدند. بلاخره تكبیرةالاحرام را گفت. انفجار بزرگی در نزدیكی ما روی داد. سكوت فضا را گرفت اما هم چنان صدای مصطفی آرام و با ترتیل زیبا به گوش می رسید. پس از نماز مغرب مصطفی برگشت، عادت او بود كه در بین دو نماز حدیث یا روایتی را نقل كند... از معدود كسانی بود كه عاشقانه در جست وجوی مهدی (عج) بود. او را لحظه ای بدون ذكر و یاد فرزند زهرا (س) نمی دیدیم. زمین قم تا جمكران بارها پابرهنه ای گریان را با سری برهنه نظاره كرده بود...

بگو نصیب ما نمی گردد مگر آن چه خدا برای ما نوشته باشد
در عملیات رمضان حدود بیست كیلومتر در عمق جبهه دشمن پیشروی كرده بودیم و صبح عملیات خود را در نزدیكی بصره می دیدیم. خیلی خوشحال بودیم كه برای اولین بار دو گردان پیاده خود را با تانك ها و نفربرها به كانال ماهیگیری - كه بزرگ ترین مانع به سمت بصره بود - رسانده بودیم. با وضعیتی كه برای نیروها پیش آمد ما در محاصره دشمن قرار گرفتیم و دستور عقب نشینی به مواضع عقب تر صادر شد. وقتی به همراه فرمانده تیپ و چند نفر دیگر به مواضع خودی رسیدیم، همگی ناراحت و گریان بودیم و یاد بچه هایی كه هنوز در محاصره بودند ما را شرمنده می كرد. در آن حال فرمانده تیپ امام حسین (ع) - برادر زاهدی - طی تماسی با فرمانده سپاه صاحب الزمان (عج) - شهید ردانی پور - خبر رسیدن خود را به مواضع عقب اعلام كرد. همه با حالت ناراحت منتظر عكس العمل فرمانده بودند؛ در لحظات پراضطراب ناگهان آیات الهی در پشت بی سیم با نوای جان سوز شهید ردانی پور شنیده شد: قل لن یصیبنا الا ما كتب الله لنا… بگو نصیب ما نمی گردد مگر آن چه خدا برای ما نوشته باشد... و این آیه تا آخر جنگ آویزه گوشم بود و همیشه در مواقع سختی در عملیات ها به یاد این عزیز می افتادم كه چگونه به رزمندگان آرامش می داد.

مسافر صلواتی
در عملیات طریق القدس كه زخمی شدم، مرا به تهران آوردند و در بیمارستان بستری كردند. از همان روز اول دوری از جبهه برایم سخت و رنج آور بود. دیدن لباس خاكی بچه هایی كه به بیمارستان می آمدند هم، شوق مرا برای رفتن بیش تر می كرد. پزشكان را می توانستم با اصرار راضی كنم كه مرخصم نمایند، اما حقیقتش جیب هایم خالی بود و پولی برای بازگشت به جبهه نداشتم. روز جمعه بود، دست به دامن آقا امام زمان (عج) شدم تا راهی پیش پایم گذارند. ساعتی بعد عیادت كنندگان با دسته های گل و جعبه های شیرینی از راه رسیدند. در میانشان روحانی بلندقامت و خوش قیافه ای بود كه با جانبازان گفتگو می كرد و به هركدام از آنان یك جلد مفاتیح الجنان هدیه می داد. به من كه رسید، سرش را به گوشم نزدیك كرد و گفت: «این، تو را به اهواز می رساند.» سپس صورتم را بوسید و رفت. هنوز بوی عطرش مشام افرادی كه در اتاق بودند را می نواخت. مفاتیح را گشودم و ورق زدم. چند اسكناس نو بین صفحات مفاتیح پیدا كردم. بوسیدمشان. بر روی چشم گذاشتم و بی درنگ بیمارستان را ترك كردم. كمی غذا خریدم و به سمت اهواز راه افتادم. وقتی به آنجا رسیدم، مفاتیح را برداشته، در كمال تعجب دیدم كه از آن پول ها هیچ نمانده است. از دور ماشینی را دیدم كه مسافر صلواتی سوار می كرد، سوار شدم و به سمت جبهه حركت كردم.

تانك عراقی
عملیات فرماندهی كل قوا، از اولین صحنه های حضور مصطفی در جنگ تحمیلی و از پرحماسه ترین آن ها بود. در اوج درگیری های این عملیات كه حتی به مبارزه تن به تن می انجامید، او به یك نفربر عراقی پر از مهمات برخورد كرده، خود را به آن رسانید. تصمیمش را گرفت، ماشین را روشن كرد و به سمت خط خودی به راه افتاد. در میان گرد و غبار راه را پیدا كرد اما كمی دیر شده بود. ده - دوازده تانك عراقی او را محاصره كرده، تیربارهایشان را به سمتش نشانه گرفته بودند. ناگهان صدای تیربارها بلند شد و مصطفی از میان دو تانك عراقی به سرعت گریخت. در این فكر بود كه این همه مهمات چقدر در روحیه هم رزمانش تأثیر مثبت دارد كه یك دفعه زمین و زمان در برابر چشمانش تیره و تار شد و او دیگر چیزی نفهمید. وقتی به هوش آمد، چشمش به اسكلت نفربر كه در حال سوختن بود، افتاد. باورش نمی شد. او از ماشین به بیرون پرتاب شده و از خطر مرگ نجات یافته بود. سرش گیج می رفت... خدا را شكر كرد و به راه افتاد. باید عملیات را ادامه می داد...



مفقود الاثر
سال ها از شهادتش گذشته است. گروه های تجسس به تپه برهانی آمده اند و پیكر بسیاری از شهدا را پیدا كردند. كسی از او نشان آورد: «من خودم با چشمانم دیدم كه همین جا افتاد. گلوله به پشت سرش خورد و افتاد. حاجی هیچ وقت پلاك نداشت، اما یك انگشتر عقیق در دستش بود. شب قبل از شهادتش می خواست آن انگشتر را به من بدهد اما قبول نكردم.» نیروها همه جا را گشتند اما هیچ نیافتند و او خود می دانست. به دوستش گفته بود كه من می روم و می دانم كه مفقود خواهم شد. امیدواریم كه یادش هیچ وقت مفقود نشود و همواره چون ستاره ای درخشان راه ما را روشنی بخشد.

سه شنبه 25/5/1390 - 8:21 - 0 تشکر 353489

یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی . بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید.

سه شنبه 25/5/1390 - 8:21 - 0 تشکر 353490

مادر نشسته بود وسط حیاط ، رخت می شست.مرتضی آمد تو . گفت « یا الله ، مادر چند تا نقاش آورده م، خونه را ببینند. یه چادر بنداز سرت.» با لباس شخصی بودند . خانه را گشتند. حسابی هم گشتند. چیزی پیدا نکردند. مصطفی همان روز صبح عکس ها و اعلامیه ها با خودش برده بود.وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن. توی کارهای سیاسی می اندازنشون. خراب کار می شن.»

سه شنبه 25/5/1390 - 8:22 - 0 تشکر 353491

گلوله ی توپ خانه ی خودی ، درست صد متری سنگر ، روی یک لوله ی نفت خورده بود و آتش بود که هوا می رفت. دیده بان قهر کرده بود . نمی آمد توی سنگر . از دست خودش ، ازدست مصطفی،از دست همه دلگیر بود. می گفت « من دیگه دیده بانی نمی دم. از اولش هم گفتم بلد نیستم. حالا بفرما. اگه یه خورده این ورتر خورده بود،می افتاد رو سر بچه ها . من چی کار باید می کردم؟» مصطفی می گفت« کوتاه بیا. دیگه کاریش نمی شه کرد. اگه تو نیایی کسی رو نداریم جات واسته. خواست خدا بوده . تو که کم نذاشتی.»

چهارشنبه 26/5/1390 - 10:11 - 0 تشکر 354076

تیر خورده بود. مهماتش تمام شده بود . افتاده بود کنار جاده . بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام . از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار . برو برام مهمات جورکن.» ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود ، اما چیزی به من نگفته بود . بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش . خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت . بههیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند . خاک ریز را زیر آتش گرفتند . بی هوش شده بود. بردندش عقب. نفهمیده بود.

چهارشنبه 26/5/1390 - 10:11 - 0 تشکر 354077

شب جمعه ، دعای کمیل می خواند . اشک همه را در می آورد . بلند می شد. راه می افتاد توی بیابان ؛ پای برهنه. روی رملها می دوید . گریه می کرد. امام زمان را صدا می زد. بچه ها هم دنبالش زار می زدند. می افتاد . بی هوش می شد. هوش که می آمد،می خندید. جان می گرفت. دوباره بلند یمشد. می دوید ضجه می زد. یابن الحسن یابن الحسن می گفت. صبح که می شد، ندبه می خواند. بیابان تمامی نداش. اشک بچه ها هم.

چهارشنبه 26/5/1390 - 10:11 - 0 تشکر 354078

ماه رمضان را خانه آمده بود . به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنیین را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت.» هر شب با موتور علی می رفتند دعای ابوحمزه . هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود . ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند ، گوشه ی حیاط ، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت . هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال ، العفو می گفت. گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می شم.»

شنبه 29/5/1390 - 16:51 - 0 تشکر 355931

عالی بود
ممنون

عده ای دائم مینالند که گل سرخ خار دارد، ما باید شاد باشیم که خارها گل دارند.
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی