• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
کتاب و کتابخوانی (بازدید: 2244)
دوشنبه 10/5/1390 - 16:33 -0 تشکر 346469
محبوب ترین شخصیت داستانی شما در کتابیهایی که خوانده اید کیست؟؟؟؟

سلام خدمت همه ی  دوستان کتابخوان و فعال.

تا به حال پیش آمده که در یک داستان کوتاه یا بلند، به شدت شیفته و عاشق یکی از شخصیت ها شوید؟

با اتفاقات تلخ و شیرینی که برایش می افتد بمیرید و زنده شوید؟

یا احیانا بر رنج و شکنجه و غم هایش اشک بریزید؟

یا نمی دانم...اصلا انقدر پاک و خوب (و خیلی خیلی خیلی خوب) باشد که به خاطر این تراکم معصومیت و پاک سرشتی، اشک هایتان جاری شود و...خدای من! آرزو کنید که شبیه او باشید؟

نه! مهم نیست این شخصیت  قهرمان داستان باشد یا نباشد، وجود خارجی داشته باشد یا کاملا خیالی باشد، بحث سر تأثیرگذاری فوق العاده است. اینکه شما او را هرگز فراموش نمی کنید!

بعضی از کاراکترها واقعا آنقدر جذاب و دوست داشتنی خلق می شوند که احساسات و عواطف شما رو به دلخواه نویسنده به اوج می رسانند. (خیلی هنره ها!!!!)

چطوره در اینجا یکی دو مورد از کاراکترهای محبوبتان (در داستان فارسی/غیر فارسی) معرفی کنید و چه بهتر که توضیحاتی در موردش بدهید و اینکه علت علاقه شما چیست؟چه چیزی در این شخصیت نظر شما را جلب کرده؟ در ضمن نام داستان یا کتاب و نویسنده فراموش نشود.

به زودی درباره شخصیت های محبوب خودم: شازده کوچولو، عمو تام در کلبه عمو تام، محمد دالان بهشت ، علی من او ، آنت جان شیفته ، ایوا در کلبه عمو تام ، حسن بادبادک باز ، پرستوی شاهزاده ی خوشبخت  و بسیاری دیگر خواهم نوشت.


 

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


دوشنبه 10/5/1390 - 16:48 - 0 تشکر 346478

از شخصیت کشیش تو داستان بینوایان...اونجایی که ژان وال ژان رو پلیس ها گرفتن میارن کلیسا و از کشیش

میپرسن که این شمعدونی رو از شما دزدیده؟....کشیش به ژان وال ژان میگه چرا اون یکی رو نبردی ؟وپلیس ها

فکر میکنن این شمعدونی رو خودش به اون داده.....واقعا با این کارش یه انسان رو زیر رو میکنه.....ویکتورهوگو با

خلق این شخصیت واقعا شاهکار کرده

 

 

يه سري به خدا بزنيم

خيلي زود

بي بهانه...

دوشنبه 10/5/1390 - 16:57 - 0 تشکر 346486

vahidmiladi گفته است :
[quote=vahidmiladi;415987;346478]از شخصیت کشیش تو داستان بینوایان...اونجایی که ژان وال ژان رو پلیس ها گرفتن میارن کلیسا و از کشیش

میپرسن که این شمعدونی رو از شما دزدیده؟....کشیش به ژان وال ژان میگه چرا اون یکی رو نبردی ؟وپلیس ها

فکر میکنن این شمعدونی رو خودش به اون داده.....واقعا با این کارش یه انسان رو زیر رو میکنه.....ویکتورهوگو با

خلق این شخصیت واقعا شاهکار کرده

آفرین...!!!!....دقیقا زدید وسط خال...
واقعا کاری که این شخصیت انجام داد آدم رو به گریه می اندازه...ژان وال ژان که بنظرم مابقی زندگی شرافتمندانه اش رو مدیون همین کشیش بزرگ و کار عظیمشه.

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


دوشنبه 10/5/1390 - 17:11 - 0 تشکر 346491

دررابطه با شخصیت مورد علاقه فعلا شخص خاصی موجود نیست یعنی اونقدر غرق داستان نمیشم که بخوام شیفته شخصیت کسی باشم.

شاید تقدیر قابل تغییرنباشد،اما تغییر قابل تقدیر است.
دوشنبه 10/5/1390 - 17:36 - 0 تشکر 346502


بســـــــــــم رب المــهــدی

سلام علیکم . 

راستش من داستانهایی که یادم میاد خونده باشم بیشتر خاطرات و داستانهای واقعی رو شکل میدند ...

مثل ملاقاتهای افرادی که به محضر امام زمان عج رسیده اند .شخصیتهایی که الان یادم میاد و دوستشون داشتم "علی بن مهزیار" و "اسماعیل هرقلی" هستند

یا افرادی که به خاطر اشارات ائمه ی اطهار علیهم السلام ره صدساله را یک شبه طی کردند مانند "رسول ترک" .

آقا جان اگر قرار باشد من هم مثل ژول ورن دور دنيا را درهشتاد روز بچرخم ،
ترجيح ميدهم دور تو بچرخم
چون تو هم دنياي مني هم عقبي مني
دوشنبه 10/5/1390 - 23:49 - 0 تشکر 346648

سلام
شخصیت ها زیادی هستن ولی هر کدوم یادم اومد میام میذارم

نمیدونم کتاب شاهزاده خانم و قورباغه رو خوندین یانه؟
من اون قورباغه رو که تبدیل به انسان میشد و کارای بامزه میکرد و عروس شاه بود میدوستیدم :دی

وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ

 
سه شنبه 11/5/1390 - 0:27 - 0 تشکر 346655

سلام

یادم نیست :دییی

باور کن.. هرچی فکر میکنم. خب خیلی شخصیت زیاده.... چشم یادم اومد میذارم... راستی خودت چی؟ همین کشیشه یا نه؟

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 15/5/1390 - 16:17 - 0 تشکر 348618

سلام دوستان گل.

پیگیر نظرات شما هستیم...

من خودم شخصیت اول تبیانم

شنبه 15/5/1390 - 16:19 - 0 تشکر 348621

نمی دانم رمان "روی ماه خداوند را ببوس" رو خوانده اید یانه.

در این کتاب ناگهان یک شخصیت فرعی وارد می شود و خاطره ای تعریف می کند که به اندازه کل کتاب مرا تحت تاثیر قرار می دهد. به شدت

او را باور کردم و حرفها و خاطره اش عجیب بنظرم  درست و واقعی آمد.
حتما این بخش داستان را بخوانید تا از زبان خودش متوجه شوید منظورم چیست:

«من و مهرداد که به رستوران می رسیم علیرضا را می بینیم که پشت میز چهارنفره ای نزدیک پنجره نشسته و به حرف های جوانی که کنارش
نشسته گوش می دهد...او راننده تاکسی است اما چیزهایی می گوید که گمانم هیچ راننده تاکسی تا به حال به آنها حتی فکر هم نکرده
است:

«...یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه. حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه؛ فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلو ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. باید فرما رو بچسبی و فقط به چند متر جلو سپر نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. به چیزی نباید گوش بدی. آن پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفه اش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هرچی توی اون خراب شده ی پایین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه این طور ادامه بدی یواش یواش پیچ های سخت خودشون رو نشونت می دن و هیچ خطری هم در کار نیست اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره ویا می کوبی توی کوه. خب نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش مواظب زنه باش! زنه جبو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شور همه ی دنیا و آدم های کثافتش رو ببره. گفت دلش می خواد یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافر ها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی بر میگرده. گفت شوهره یک لات بی سروپا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی دروپیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی برنمی گرده. به ش گفتم اگه این حرف هارو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتمش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هر جا که بخواد برسونم. گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی درآن لحظه به خودم گفتم عباس! حالا وقتشه. پرسید:« گفتی واسه چی این کارو می کنی؟» گفتم:« برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. اون قدر بلند بلند خندید که
پیشونی اش خورد به داشبورد ماشین. گفت:« چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چندتا اسکناس سبز واسه این بیچاره بفرسته پایین.» این رو که گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدی شد و گفت:«ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون وهم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خداوند تو هم راضی راضی باشه.قبوله؟» توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره ی خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش روبرانداز کرد و گفت:« یه چیزایی شنیده م اما چیز زیادی ندیدم. اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خدا نشنیده اند. گمونم خدا هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ی ماشین رو پایین آورد و گفت:«اگه شنیده بود که من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت:« اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم می رم خرید.»
کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هامو گشتم و هرچه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم تو دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم تو دستش. گفتم «خیال کن خداوند من از توی آسمونش اینها رو انداخته پایین.» مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد  پولها رو قاپید.از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمهام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت:« از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس!»
چند خیابون که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه ی اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره واما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی صداهایی هم می شندیم. انگار از ته یک چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله ی جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه ام کرد ماشین رو کتار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه ی پیاده رو می اومد. رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هر چه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی کرد. دستم روبردم توی حفره و سوسک رو روس پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اونطرفتر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وایساده بودند.»
این را که می گوید بغض می کند و از روی صندلی بلند می شود و به سمت در خروجی رستوران می رود...»

مصطفی مستور،روی ماه خداوند را ببوس،فصل 17

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


شنبه 15/5/1390 - 16:32 - 0 تشکر 348627

با نام خدا و سلام
یه داستان حدود 25 سال پیش خوندم با عنوان«راه و نیمراه»شخصیت «راه» برام بسیار جالب بود و خاطره انگیز حالاهم گاهی برای بچه ها داستانو تعریف میکنم خیلی زیبا با اون ارتبط برقرار می کنن

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» 

رواق منظر چشم من آشیانه توست         کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

انجمن تعلیم و تربیتیها 

شنبه 15/5/1390 - 16:55 - 0 تشکر 348643


با تشکر از شما به خاطر ثبت این مطلب جالب

من سوم راهنمایی که بودم ( یعنی حدود ده سال پیش) کتاب کلبه عمو تام رو خوندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. الان اسم شخصیتها یادم نیست ولی چند تا شخصیت خیلی خوب داشت. یکیشون سیاه پوست بود.

شخصیتهای کتابهای رضا امیرخانی رو هم دوست دارم.

خدا در همین نزدیکی است
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.