• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 1657)
يکشنبه 12/4/1390 - 13:8 -0 تشکر 324637
ناگفته‌های خواندنی محافظ رهبر معظم انقلاب


در آخرین شماره ماهنامه امتداد پرونده‌ای درباره حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب ممتشر شده است. در این پرونده خاطراتی از غلام شاه‌پسندی، یكی از محافظان مقام معظم رهبری به چاپ رسیده است. در بخشی از این خاطرات می‌خوانیم:

اشاره

شغل من پس از بسیجی بودنم، پاسداری است؛ چون دشمنان شروع كرده بودند به زدن شخصیتهای اصلی نظام، كار من شد حفاظت از شخصیتهای نظام و در این راه لطف الهی شامل حالمان شد، و اگر لطف الهی نبود، ما کجا و این بزرگواران مثل حضرت آقا یا حضرت امام کجا، که بتوانیم سالهای عمرمان را در کنار این بزرگانمان باشیم.

البته دلایل دیگری هم بود، قدمان بلند بود، هیکلمان خوب بود، ورزشکار بودیم و... من پیش از انقلاب، رزمیکار بودم. پدر و مادر و خانوادهام متدین بودند، هیئتی بودیم. در این جمع دورههایی بهمان یاد دادند و محافظ شخصیتهای نظام شدیم. از سال 1362 تا تقریباً شانزده سال بعد، من خدمت مقام معظم رهبری در ریاست جمهوری و رهبری ایشان بودم. بعد هم به دلایلی مثل سنوسال، وضعیت درجه و... به قسمت فرهنگی سپاه منتقل شدم و بعد هم از سپاه بازنشسته شدم. اکنون هم شغلم معلمی است. با افتخار، معلمی را بعد از رزمندگیام انتخاب کردم. دلیلم هم این بود، که با بچهها ذهن آدم سالمتر و صالحتر میماند.

خاطرات آن شانزده سالی که من در خدمت حضرت آقا در ریاست جمهوری و رهبری بودم، توی یک یا دوتا کتاب نمیگنجد و نمیتوان با ده تا سخنرانی جمعش كرد.

بعضی چیزها را هنوز هم بعد از این چند سال مجاز نیستیم بگوییم. خصوصیات اخلاقی آقا را میدانیم. آقا اصلا راضی نیست مطالبی که توی خانة خودش میگذرد که حالا باب جامعه شاید نیست، پخش شود.

ما فقط قسمتهایی از مطالب عمومی آقا را میگوییم؛ چیزی که آقا را رساند به مرجعیت، به رهبری، به یک روحانی فاضل با این عظمت.

 


يکشنبه 12/4/1390 - 13:9 - 0 تشکر 324638

به خاطر پدر از درسش گذشت

ایشان می‌گویند: من تمام این چیزهایی که لطف خداوند می‌دانستم فقط و فقط از احترام به پدر و مادرم دارم. از احترام به پدر و مادر همة این چیزها به من رسید و اگر احترام به پدر و مادرم نبود، هیچ کدام این‌ها به من نمی‌رسید.

خودشان تعریف می‌کردند: من وقتی به حوزة علمیة قم می‌آمدم خوشحال بودم کوچک‌ترین فرد حوزة علمیة قم هستم. خیلی کوچک بودم. وقتی حجره‌بندی کردند، با دو نفر دیگر هم‌حجره‌ای شدم. رفتم توی اتاق دیدم اِ... یکی از من کوچک‌تر است. اولش خیلی بهم برخورد؛ چون یك نفر از من کوچک‌تر بود. فکر می‌كردم کوچک‌ترینشان منم. آن کوچک‌تر آقای هاشمی بود. بعد که با هم مأنوس شدیم، دیدم نه، این هم الحمدلله از من بزرگ‌تر است. چون ریش نداشت، قیافه‌اش کوچک‌تر دیده می‌شد.

در حوزه، شهید بهشتی، آقای خامنه‌ای و آقای هاشمی، توی یك حجره با هم زندگی می‌کردند. درس امام خیلی مهم بود. فرض کن حالا یك درسی را برای شما می‌گذارند خیلی بارغبت نیستید، می‌گویید حالا نوارش می‌آید گوش می‌کنیم. ولی یك درسی را عاشقید؛ حاضرید سه ساعت از خوابتان بزنید و آن درس را درک کنید. آقا می‌گفت: امام این‌جور بود که ما حاضر بودیم همه چیزمان را بگذاریم و درس امام را درک کنیم. تو این شرایط که درس امام می‌رفتیم، از مشهد تماس گرفتند به من گفتند پدرتان جایی را نمی‌بیند. در حالی که من بچة دوم خانواده بودم. بچة اولمان آسیدمحمدآقا بود. سیدمحمد هم با من درس می‌خواند. در حجرة دیگری بود و استاد دیگری داشت. آن احساس وظیفه‌ای که من برای پدر کردم را شاید آقامحمد کم‌تر کرد و چون بزرگ‌تر بود، بزرگی کرد ما را فرستاد و من رفتم مشهد. من یك طلبه بودم و دوست داشتم در آن وضعیت شاگرد امام باشم.

چندین وقت شغلم این بود. پدرم مطلقا دید نداشت و هیچ نمی‌دید. چشم‌هایش آب‌مروارید آورده بود و حاضر هم نبود عمل جراحی کند. اعتقادهای قدیمی خودش را داشت و خیلی سخت‌گیر بود. به‌هیچ عنوان نمی‌خواست آمپول دکتر را به خودش بزند و قرص دکتر را بخورد. این آمپول‌های شیمیایی را اصلاً قبول نداشت. چند وقت شغلم نگه‌داری از پدرم بود. دست پدرم را می‌گرفتم، از تو کوچة خامنه‌ای‌ها که توی مشهد، بغل بازاربزرگ هست، می‌آوردم سر چهارراه شهدا، مسجد حکمت، و ایشان نماز می‌خواندند.

نماز که تمام می‌شد، می‌نشستند پاسخ به سؤالات شرعی مردم و وجوهات و مسائل دیگری که بود، انجام می‌دادند. من دوباره دستشان را می‌گرفتم و به منزل برمی‌گشتم. دوباره غروب همین بود. سه بار شغل من این بود که بابا را ببرم و بیاورم. حالا توی این بردن و آوردن، از بحث‌هایی که پدر داشت، سعی می‌كردم استفاده کنم؛ به اضافة مطالعة کتاب‌هایی که داشتم و باید می‌خواندم.

بعد از مدتی پدرمان الحمدلله قبول کرد که یك دکتر برود. بردیم دکتر. به محض بردن، دکتر چشمش را نگاه کرد. خواباند و عمل کرد و جفت چشم‌هایش خوب شد. وقتی چشمش خوب شد، ذره‌ای به دکترها اعتماد پیدا کرد. کار ما تمام شد و دوباره رفتیم قم.

خودم می‌دانم، توی آن قضایا هر آن‌چه گیرم آمده، از آن لحظه بود که من درس و وضعیت و همة این‌ها را رها کردم. پدرم مهم‌تر از درسم بود. رفتم خدمت پدرم را کردم و ایشان دعای خیرش همیشه با من بود. هیچ‌گاه نشد که برای من دعای خیر نکند.

برای پدر تا در ورودی ریاست جمهوری می‌آمد

سال 69 یا70 پدر آقای خامنه‌ای مرحوم شدند؛ یعنی رهبری آقای خامنه‌ای را دیدند. الآن هم توی حرم امام رضا(ع) دفن‌اند. من مطالب آقای خامنه‌ای را این‌جور عرض کنم كه مادر و پدر از هیچ مرتبتی کم‌تر نبودند؛ از هر چیزی که در عالم می‌گذشت. اگر جلسة ریاست جمهوری با یك رئیس‌جمهور خارجی هم بود، وقتی پدر ایشان وارد می‌شدند، ایشان تمام قد می‌ایستادند و باسرعت به‌طرف پدرشان می‌دویدند و حتماً دست ایشان را می‌بوسیدند.

تا روزی که پدرشان مرحوم شد، من یاد ندارم یک‌بار آقای خامنه‌ای به پدرشان برسند و دستشان را نبوسند. این نبود که حالا چون رئیس‌جمهور است و برای خودش کسی است، نه...! دیدارشان با مادرشان چون بیش‌تر توی منزل بود، ما کم‌تر دیدیم؛ ولی پدرشان را ما با چشم، خیلی دیدیم. پدرشان می‌خواست از فرودگاه بیاید، به ما می‌گفت بروید آن‌جا پدرم را بیاورید، ویلچر هم ببرید. پیاده نیاید که اذیت می‌شود. به‌شان بگویید سید‌علی گفت: من مشکل دارم، اگه من بیایم باید پنجاه نفر با من همراه بیایند. من شرمنده‌ام.

به ریاست جمهوری که می‌رسیدیم، آقای خامنه‌ای دم در ورودی می‌آمدند توی ماشین و کنار پدرشان می‌نشستند و تا کنار در ساختمان همراهی می‌كردند. دم در ساختمان، هیچ‌کدام از ما اجازه نداشتیم که حتی یك انگشت از پدر ایشان را بگیریم کمک کنیم. آقای خامنه‌ای خودشان پدرشان را کمک می‌کردند تا از ماشین پیاده شود.

از پائین ساختمان ریاست جمهوری تا طبقة دوم که تشریفات است، 25 پله است که این پله‌ها را پابه‌پای ایشان می‌آمدند. اگر سه‌ربع هم طول می‌کشید، آقای خامنه‌ای عجله نمی‌کرد. پابه‌پای ایشان آرام‌آرام می‌آمدند بالا. حتما پشتی پشت پدرش می‌گذاشت. حتما خودش چایی برای پدرش می‌آورد. آن‌قدر احترام می‌کرد این پدر را که حد نداشت. همیشه می‌گفت: هر آن‌چه از خدا می‌خواهید، از پدرتان بخواهید. هر چه از خدا می‌خواهید از مادرتان بخواهید. اگر پدر و مادرتان در قید حیات‌اند، حتماً بگویید دعا کنند، مستجاب می‌شود و اگر نیستند بروید سر قبرشان و بخواهید. قبر پدر و مادر هم کمک آدم می‌كند.

این درس‌های اخلاقی بود که ما می‌دیدیم از آقا و خیلی هم تأكید داشتند. بر صلة‌رحم خیلی تأکید دارند و در این شرایطی که الآن هستند، حتماً منزل بچه‌های خودشان می‌روند؛ منزل آسید‌محمدآقا، آقا هادی، حسن‌آقا، اخوی‌هاشان حتماً می‌روند.

در مشهد به همة فامیل‌ها سر می‌زند

وقتی مشرف می‌شوند حرم حضرت رضا(ع) چند روز ایشان مشهد می‌مانند که همة فامیل‌هایشان را ببینند. تا روزی که پدرخانم و مادرخانم‌شان زنده بودند، مثل پدرومادر خودشان احترام می‌گذاشتند. منزل آنان، چهارراه راهنمایی توی مشهد بود. ایشان حتماً می‌رفتند به دیدار و هر موقع خدمت پدرخانم‌شان می‌رسیدند، دست پدر خانم را می‌بوسیدند، مثل پدر.

آیت‌الله حسن‌زاده آملی، به عوارضی آمده بود

يکشنبه 12/4/1390 - 13:9 - 0 تشکر 324639

خبر رادیو دست رهبری را به‌درد آورد

توی نمازجمعه تهران، آقای خامنه‌ای صحبت کردند و امام یك نامه‌ای نوشتند و به جواب سخنرانی ایشان اعتراض کردند، به آقای خامنه‌ای که این نظر من نبوده و...

نامه امام البته نباید پخش می‌شد. حالا به دلایلی که توی بیت پیش آمده بود، پخش شد. ما خانه آقای منتظری بودیم و از قم داشتیم می‌رفتیم تهران. توی ماشین آقا، من نشسته بودم و آقای «عباس سعدآبادی» راننده بود. توی جاده شاید نزدیک 20کیلومتر از قم رد شده بودیم كه آقا گفتند رادیو را روشن کنید. من روشن کردم، وقت اخبار بود. این اخبار بی‌معرفت هم، نه گذاشت و نه برداشت، گفت: بسم الله الرحمن الرحیم. نامه سرگشاده امام خمینی، رهبر انقلاب، به آقای سیدعلی خامنه‌ای، رئیس جمهور... متن نامه را هم خواند و متن بسیار تند بود.

این‌قدر آقای خامنه‌ای، آن عذاب روحی که امام از دستشان ناراحت شده برایشان مهم بود که ایشان تا تهران نتوانست درد دستش را تحمل کند. چون ایشان عصب‌های دستشان کار می‌كند. عصب‌های دستشان زنده است و عصب زنده درد زیادی دارد. یك درد دائمی همراه آدم است. این‌قدر که ما نتوانستیم تا تهران برویم. وسط راه، یك پمپ بنزین در پانزده کیلومتری هست كه یك مسجد دارد. نگه‌داشتیم و به آقا آمپول زدیم. یعنی آقا را با آمپول تا تهران بردیم. رسیدیم تهران. آقا فرمودند: بچه‌ها چند دقیقه باشید، شاید برویم جماران. آمدند تماس گرفتند و از امام وقت گرفتند. با همان اسکورتی که از قم آمدیم تهران، با همان اسکورت رفتیم جماران.
.

يکشنبه 12/4/1390 - 13:9 - 0 تشکر 324640

امام رهبری را بغل كردند

به واسطه دو تا از دوستان بیت امام، آقای «فراهانی» و آقای «شمسری»، ما راحت توی جماران رفت‌وآمد می‌کردیم. من جماران را خیلی با آقا می‌رفتم. بیش‌تر دیدارهای امام را من می‌رفتم و چون به واسطه این‌ها بود، تا دست امام را نمی‌بوسیدم نمی‌آمدم بیرون. با پررویی می‌رفتیم دست امام را می‌بوسیدیم، بعد هم یك‌جوری می‌انداختنمان بیرون. بالاخره آن‌جا هم با آقا من رفتم. وقتی ما رفتیم، امام توی آن حیاط کوچک، منتظر آقای خامنه‌ای بود؛ یعنی جای غیرمعمولی بود. امام همیشه یا روی بالکن قدم می‌زدند و می‌ایستادند، یا توی اتاق خودشان بودند. توی دیدارهای قبلی، وقتی آقای خامنه‌ای به امام می‌رسیدند، احمد آقای خمینی، آقای «توسلی»، آقای «انصاری» و آقای «آشتیانی» ژاندارمری هم ایستاده بودند. آمدند دست امام را ببوسند، امام نگذاشتند. ایشان را بغل کردند. دست‌هایشان را كامل باز کردند و آقای خامنه‌ای را بغل کردند و بوسیدند. همان لحظه اولین عبارتش این بود: والله قسم، من راضی نبودم، این‌ها (منتشر) کردند!

آن‌ها هم که تیز در رفتند، ماهم دیدیم بهترین فرصت است و کسی نیست، دست امام را بوسیدیم. هیچ‌کس نبود. دیگر نه محافظ بود، نه احمد آقا بود كه دعوامان کند، سیر ایستادیم و دست امام را بوسیدیم. امام و آقای خامنه‌ای از پله‌ها رفتند که بروند توی اتاق کوچک امام که همیشه ملاقات‌هایشان آن‌جا بود. امام چون توی حیاط ایستاده بودند، عصا همراهشان نبود. دست راست امام در دست چپ آقای خامنه‌ای بود. از این پله‌ها یواش‌یواش مثل پدر رفتند بالا. من هم نگاه می‌كردم، توی دل خودم آن چیزی که دوست داشتم این بود دیگر، هیچ‌کس هم نبود که ما را بیندازد بیرون. رفتند داخل و من آمدم دم در. هیچ‌کس با من کار نداشت. یك‌نفر بود به نام شعبان، كه محافظ امام بود و از بچه‌های قدیمی آن‌جاست. من را صدا کرد از بیرون كه بیا. من می‌ترسیدم بروم بیرون و دیگر راهم ندهند. با پررویی ایستادم و نرفتم. آخر آقا شعبان آمد و مرا صدا کرد و گفت: غلام، بیا. بیا حاجی کارت داره.

و رفتم و با شخصیت‌ها شروع کردم چای خوردن. دو سه تا از دوست‌هایی که از محافظین حاج‌احمدآقا هستند همه‌شان هم قمی‌اند، آمدند مطالبی را درباره نامه به من گفتند که من بروم به آقای خامنه‌ای بگویم. خود این مطالب هم چندمَن کاغذ می‌خواهد برای گفتن. چون من دارم این موضوع را دنبال می‌کنم از این حاشیه‌ها دیگر پرهیز می‌کنم.

آقای خامنه‌ای توی اتاق‌ با امام دیدار کردند و خیلی باصفا برگشتند و آمدند. سوار ماشین شدیم و برگشتیم آمدیم خانه. آن درد دست آقای خامنه‌ای انگار خوب شده بود. آقای خامنه‌ای واقعاً انگار باطری‌اش شارژ شده بود. ما دیدیم حال آقا خوب است الحمدلله، شروع كردیم صحبت کردن. گفتیم آقا، حال امام که الحمدلله خوب بود؟

گفتند: بله! خوب بود و الحمدلله جلسه خوبی بود. شما منزل نرو، من کارت دارم.

آقا نامه‌ای نوشتند و فرمودند: فقط دست امام بدهید.

آمدیم توی دفتر ریاست جمهوری، توی چهارراه پاستور، توی دفتر پیاده شدیم. گفتند: آقای کریمی را صدا کنید بیایند.

آقای کریمی، معاون عملیات و سرتیم ما بود. اصفهانی بود. صدایش کردیم. من و آقای کریمی رفتیم توی اتاق. آقا گفتند: خب! شیفت عوض شود و بچه‌ها بروند. شما بایستید من باهاتان کار واجب دارم؛ یك‌جایی می‌فرستمتان بروید.

ما هم چند دقیقه‌ای ایستادیم. نیم ساعتی طول کشید كه آقای «میرمحمدی» رئیس دفتر، ما را صدا کرد كه آقا کارتان دارد. رفتیم توی دفتر. یك نامه باز را آقای خامنه‌ای داد به من و گفت: با آقای کریمی این نامه را دوتایی‌تان ببرید. تا آخرش هم دونفره بروید. هیچ‌جا هم تنها نشوید. دست هیچ‌کس هم نمی‌دهید جز دست امام. می‌ایستید و جوابش را هم می‌گیرید و می‌آیید.

اصلا مرسوم نبود که ما توی جماران این‌طوری برویم و بیایم. ما هم سریع نامه را گرفتیم و یك موتور هزار سوار شدیم و با مسلسل رفتیم جماران. چون نامه در باز بود، برایم خیلی مهم بود. یك لحظه هم از هم جدا نمی‌شدیم. با آقای کریمی نامه را بردیم، راهمان ندادند. چند بار با داخل تماس گرفتیم؛ راهمان نمی‌دادند، تا بالاخره آقای خامنه‌ای تماس گرفتند و احمدآقا آمدند دم در. دست ما را گرفت و گفت بیایید تو. ما را بازرسی کردند و نامه را خواستند باز کنند كه نگذاشتیم. ما گفتیم نامه را آقا به ما داده‌ و گفته بدهید دست امام. جز دست امام به هیچ‌کس نمی‌دهیم. می‌خواهید برگردیم، برگردیم. امام هم منتظر این نامه بود و این‌ها مجبور بودند تا جایی که می‌شد کوتاه بیایند و ما را ببرند. تا این‌که بالاخره با احمدآقا تا توی اتاق امام رفتیم. رفتیم خدمت امام، دست امام را بوسیدیم. نامه را خدمت امام دادیم و نشستیم کنار دیوار روی همان بالکن کنار دیوار.

چند دقیقه‌ای که گذشت، امام در یك نامه جوابش را به ما دادند. احمدآقا از امام گرفتند و دادند تحویل ما. ما برگشتیم و آمدیم. ساعت دو بعد از ظهر بود. آن همان نامه‌ای است که امام، آقای خامنه‌ای را خطاب کردند كه شما در میان دوستان مثل خورشید می‌مانید و نورافشانی می‌کنید و در پرتو تلألوهای نورافشان شما جامعه اسلامی...

يکشنبه 12/4/1390 - 13:19 - 0 تشکر 324643

نامه امام، آیت‌الله خامنه‌ای را بالاتر برد

این جواب آن نامه‌ای بود که به دلایلی برای آقای خامنه‌ای مسائلی ایجاد کردند و به نوعی توی ذهن مردم و اذهان عمومی مسأله ایجاد شد. با نامه دوم امام، به كلی رفع شد و حتی بالاتر از آن شد. ما در انتخاب دوم آقای خامنه‌ای به‌عنوان ریاست جمهوری با مشکل زیادی روبه‌رو بودیم. دوستانی که هم‌سن من هستند یا بزرگ‌ترند، خیلی بیش‌تر مطالب آن روزها را می‌دانند. مسائل زیادی به وجود آمده بود توی کشور و خناس‌ها از این مسائل استفاده کرده بودند.

آگهی داده بودند که مهندس موسوی و هیئت دولت یك طرف بود، آقای خامنه‌ای یك طرف. ولی این‌طور نبود‌. این دیدگاه جامعه شده بود و به هر شکل می‌خواستند این ساخته شود، نمی‌شد. دولت مهندس موسوی قرار نبود نخست‌وزیر قانونی آقای خامنه‌ای باشد. به دلیلی امام اجازه داد كه آقای خامنه‌ای کس دیگری را انتخاب كند. تعدادی از نماینده‌های مجلس پا می‌شوند می‌روند پیش امام و می‌گویند: آقای خامنه‌ای، هركس را به جز مهندس موسوی، کاندید کند، ما مجلسی‌ها رأی نمی‌دهیم.

مجبور کردند که آقای خامنه‌ای به‌علاوه دلایل و صلاحدید امام خمینی، آقای موسوی را دوباره انتخاب كنند. در انتخاب خود آقای خامنه‌ای، در ریاست جمهوری دوم، امام در روزی که حکم تنفیذ را می‌خواست بدهد، یك جمله‌ای گفت. توی آن انتخابات هم امام یك جمله این‌جوری و خیلی عجیب می‌گویند. امام می‌گویند: من خوشحالم از این‌که می‌بینم فردی از سلاله پاک پیامبران و از فرزندان حسین(ع) بر مسند حکومت می‌نشیند.

يکشنبه 12/4/1390 - 13:26 - 0 تشکر 324644

حضرت امام تنها در برابر آقا تمام‌قد می‌ایستادند

من خودم با چشم‌های خودم، بیش‌تر از صدبار برخورد امام خمینی را با آقای خامنه‌ای دیدم. هیچ برخوردی از امام خمینی ندیدم که تمام‌قد جلوی آقای خامنه‌ای بلند نشود و به طرف ایشان حرکت نکند. برای هیچ‌کس ندیدم این کار را بکند. البته آن‌هایی که من دیدم را عرض می‌کنم‌. بعضی از شخصیت‌ها هم بودند که رفته بودند پیش امام، من نبودم. من کاره‌ای نبودم آن‌جا. آن‌هایی که دیدم را عرض می‌کنم.

هیئت دولت و شخصیت‌های حکومتی را عرض می‌کنم، شاید دیدار ایشان با یك مرجع تقلید این‌طور نباشد. امام تنها جلوی آقای خامنه‌ای تمام‌قد می‌ایستاد و به طرف ایشان حرکت می‌کرد و ایشان را با یك حالت باز بغل می‌کرد و خیلی تحویل می‌گرفت.

ما رفتیم پیش یك آقای محترمی سؤال کردیم كه آقا، این جمله امام تفسیر می‌خواهد؛ یعنی چی که امام فرمودند: مردی از سلاله پاک پیامبران و از فرزندان حسین(ع)؟

ایشان گفتند: آقای خامنه‌ای شجره‌نامه دارند و شجره‌نامه‌شان موجود است و خیلی از دوستان بزرگوار دیده‌اند و امام این را می‌دانند. ایشان بدون واسطه، فقط از طریق پدر، فرزند امام حسین(ع)‌اند.


يکشنبه 12/4/1390 - 13:32 - 0 تشکر 324645

دیدار با علماء قم
آیت‌الله حسن‌زاده آملی، به عوارضی آمده بود

رهبری که وارد قم شدند، مورد استقبال مردم قرار گرفتند. از آن میدان ورودی تا خود حرم با ماشین آمدند. آن‌موقع خیلی از علمای بزرگ برای دیدن آقا تا عوارضی قم ـ تهران آمده بودند. آقای «حسن‌زاده آملی» خودشان فرمودند که برای ورود آقای خامنه‌ای، به استقبال ایشان آمدند. هرچند آقای خامنه‌ای را ندیدند، توی ورودی شهر قم ایستادند و منتظر آقای خامنه‌ای بودند. حرف‌های آقای حسن‌زاده آملی که دربارة آقای خامنه‌ای گفتند، واقعاً عجیب است.

یک‌ساعت‌و‌بیست دقیقه طول کشید. من عین آن لحظات را فقط گریه می‌كردم. شاید به اندازة پنج تا روضة امام حسین(ع) گریه کردم.

آیت‌الله حسن‌زاده آملی دربارة آقای خامنه‌ای مطالبی می‌گفت که خیلی کوچك‌ترهای جامعه جرأت نمی‌كنند با آقا این‌طوری حرف بزنند. حقیرترین آدم‌ها که ما باشیم، خودمان را مقابل آقای خامنه‌ای کسی می‌بینیم. این‌قدر آقای حسن‌زاده نسبت به ایشان آن روز باصفا برخورد کرد.

آیت‌الله جوادی آملی دویدند در ماشین را باز كردند

صبح با آقای «موسوی‌کاشانی» دفتردار آقا رفتیم منزل آیت‌الله «جوادی آملی». گفتیم آقا بعد از نماز مغرب‌وعشا بنا دارند بیایند منزل شما. ایشان گفتند: خواهش می‌کنم که بگویید نیایند.

برای خود ما هم غریب بود كه چرا نیایند. گفتند: واقعاً می‌گویم، منزل من برای ایشان خیلی حقیر است. اگر ایشان اراده کنند هر روزه بارهاوبارها خدمتشان می‌رسم. به ایشان ارادت دارم، ولی خانة من خیلی حقیر است. این خانة حقیر اصلا گنجایش وجود نازنین ایشان را ندارد. من خواهشم این است كه اگر ایشان می‌خواهند بزرگی کنند، تشریف بیاورند قدمشان روی تخم چشم ما، ولی بگویید که نظر من این است که نیایند.

ما هم با آقای موسوی کاشانی رفتیم، عرض ادب كردیم و سلام رساندیم و نظر آیت‌الله جوادی آملی را گفتیم. آقا خندیدند و گفتند: ایشان بزرگوارند. ما منزل ایشان برویم، خیلی چیزها گیرمان می‌آید. خیلی چیزها یاد می‌گیریم.

عصر رفتیم منزل آقای جوادی آملی. تا آقا تشریف بیاورند. آقای جوادی آملی آمدند پیش ما ایستادند. گفتیم آقا شما بفرمایید بنشینید، هر موقع نزدیک شدند ما می‌گوییم. گفتند نه، من در انتظارم، از صبح که گفتید، ننشستم. می‌گفتند: چی شد؟ کی می‌آیند؟

هی می‌پرسیدند. لحظه‌ای که ماشین حرکت کرد، ما گفتیم آقا از صفاییه حرکت کردند. از صفاییه تا منزل آقای جوادی آملی کلی راه است. ایشان هم آمدند دم در ورودی توی کوچه ایستادند. برای ما خیلی بد بود؛ چون می‌خواستیم مطلب نسوزد. وقتی آقای جوادی آملی دم در می‌ایستد، هر کس عبور می‌كند، حداقلش این است كه می‌ایستد و احوالپرسی می‌كند.

وقتی ماشین ایستاد، آقای جوادی دویدند در را باز کردند. رفتند که دست آقا را ببوسند، آقا نگذاشتند و سریع از آن در ماشین پیاده شدند. با آقای جوادی آملی رفتیم بالا توی خانة آقای جوادی آملی. ایشان تا دست آقا را نبوسید، ول نکرد. آیت‌الله جوادی آملی، خیلی اظهار تواضع و احترام كردند. آقا شروع ‌کرد با ایشان صحبت کردن. حدود چهل دقیقه خانة آقای جوادی آملی با آقا نشستیم.

يکشنبه 12/4/1390 - 13:33 - 0 تشکر 324646

آیت‌الله بهاءالدینی می‌خواستند دست آقا را ببوسند

صبح زود تقریبا ساعت‌های سه‌ونیم، چهار صبح، رفتم منزل آیت‌الله «بهاءالدینی». قرار بود آقای خامنه‌ای از جمکران که نماز صبحشان را می‌خواندند، برویم منزل آقای بهاءالدینی. من با چندتا از دوستان در خانه را زدیم. آقاعبدالله، پسر آقای بهاءالدینی، آمد دم در. بهشان عرض کردم من شاه‌پسندی هستم از دفتر حفاظت آقا. آقای خامنه‌ای قرار است که خدمت آقا برسند.

آقاعبدالله هم در را باز کردند و ما رفتیم بالا. هنوز ساعت چهار صبح نشده بود. آقای بهاءالدینی تقریبا لباس تنشان بود و مهیا و منتظر كسی بود. دست گذاشتم به سینه‌ام و خدمتشان عرض ادب کردم. احوالی از ما پرسیدند و گفتند: خب، آسیدعلی آقای ما کجاست؟

این حرف آقا، قبل از این بود که من حرفی بزنم. گفتم: جمکران هستند. از آن‌جا که حرکت کنند، قرار است خدمت شما برسند.

گفتند: این‌جوری نگویید. ایشان اجلّ بر این هستند که خدمت من برسند؛ ایشان دارند لطف می‌كنند؛ ایشان بزرگواری می‌كنند، قدم می‌گذارند بر منزل ما. رونق منزل ماست...

بعد نشستیم چند دقیقه‌ای تا اسکورت حرکت کند. اسکورت تماس گرفتند که شما حاضرید؟

گفتیم: بله.

گفتند: پس ما راه افتادیم. اما آقای بهاءالدینی به ما گفتند که آقای خامنه‌ای از آن‌جا حرکت نکردند!

نگاه کردم، یك خورده به من برخورد. من بی‌سیم دستم است و تماس دارم. مثلاً می‌دانم چه خبر است دیگر. رفتم بالکن و به «مجتبی حیاتی»، فرمانده‌مان بی‌سیم زدم و گفتم: آقا حرکت کردند؟

گفتند: نه! آقا رفتند توی گودی داخل محراب مسجد جمکران، آن‌جایند؛ الآن حرکت می‌کنیم.

دیدیم آقای بهاءالدینی می‌داند كه آقا حرکت نکردند. به ایشان گفتم: بله، ‌آقا حرکت نکرده‌اند.

چند دقیقه‌ای گذشت و این‌ها دوباره تماس گرفتند. گفتم: حرکت کردند.

آقای بهاءالدینی گفتند: بله! حرکت کردند.

چند دقیقه بعد آقا در خانه رسیدند و از پشت بی‌سیم تأکید زیادی به من داشتند که مزاحم ایشان نشوید؛ یعنی حتی توی خانه خیلی اذیت و آزار برای ایشان نداشته باشید.

محافظ‌ها را برداشتیم بردیم بیرون و خانه را خلوت‌تر کردیم. آقا با تعدادی از همراه‌ها وارد منزل آقای بهاءالدینی شدند. آقای بهاءالدینی آمدند تا از پله‌های خانه ـ كه پله‌های خیلی درب‌وداغانی هم بود و تقریباً آدم جوان هم شاید زمین بخورد ـ، بیایند پائین. آقای خامنه‌ای تند آمدند بالا و توی بالکن به هم رسیدند. آقا برگشتند با یك عصبانیت به من نگاه کردند، انگاری که من تخلف کردم و مزاحم آقای بهاءالدینی شده‌ام. آقای بهاءالدینی نگاه کردند و گفتند: آقا به این بچه‌ها چیزی نگویید. این طفلکی‌ها هیچی به من نگفتند. من دیشب تا حالا منتظر شما هستم. من دیشب نخوابیدم اصلاً.

آقای بهاء الدینی می‌خواستند كه دست آقا را ببوسند. آقا هم نمی‌گذاشتند. آقای بهاءالدینی فرمودند: درست است كه شما جوانید و زور هم دارید و قدرت در حد، ولی ما پیر شدیم، ولی این جوری‌ها هم نیست؛ من یك خواهشی ازت دارم، بگذارید من دستتان را ببوسم که فردا به مادرتان حضرت زهرا(س) بگویم دست ولی‌ام را بوسیدم.

وقتی نشستیم، آقای بهاءالدینی از آن دم در ورودی چشم می‌انداخت نگاه می‌کرد. آن‌هایی که یك چیزهایی می‌دانستند نزدیک بود قلبشان از توی سینه‌شان بزند بیرون. همه ترسیدند. ایشان چی می‌بیند ماها را؟ ما که مطمئن بودیم.

به آقای خامنه‌ای گفتند: آقا من شنیده بودم شما مراقبید و مواظبید، ولی نمی‌دانستم این‌قدر؛ الحمدلله الحمدلله. چیزهایی را به قاعده خوب می‌بینم، خوب‌اند.

بعد دربارة بچه‌های آقا صحبت کردند؛ دربارة آقامصطفی، آقامجتبی، آقامسعود، آقامیثم گفتند. آن آقا پسرهای بزرگ‌تان را بارها دیدم، الحق که مثل خودتان‌اند. آن‌دوتا بچه‌های کوچک‌ترتان را من ندیده بودم، همین چند روز پیش دیدم. این‌ها هم الحمدلله خیلی اهل‌اند، خیلی خوب‌اند.

بعد آقا به بچه‌ها اشاره کردند و بچه‌ها آمدند. تک‌تک پاسدارها و محافظین و دفتری‌هایی که بودند، دست آقا را بوسیدیم و خداحافظی کردیم آمدیم بیرون. یعنی دیدگاه شخصی مثل آقای بهاءالدینی، دیدگاه شخصیتی مثل آیت‌الله العظمی «اراکی»، دیدگاه كسی مثل آقای حسن‌زاده آملی، دیدگاه آقای جوادی آملی، این‌ها را ماها از نزدیک با چشم خودمان دیده‌ایم.

يکشنبه 12/4/1390 - 19:15 - 0 تشکر 324730

لحظة آخر امام چیزی در گوش رهبری فرمودند كه رنگ آقا تغییر كرد

صحنة پیش از رحلت امام را عرض کنم تا بعدش. روزی که امام داشتند به رحمت خدا می‌رفتند، تماس گرفتند با دفتر ریاست جمهوری. ما هم شیفت کاری‌مان بود. سریع سوار ماشین اسکورت شدیم و رفتیم جماران. موقعی که رسیدیم، شرایط خیلی سختی ایجاد کرده بودند؛ چون همة شخصیت‌ها داشتند می‌آمدند آن‌جا.

تعدادی از محافظین را با هر کدام از شخصیت‌ها داخل راه می‌دادند. از ریاست جمهوری هم حدود چهارنفر را راه دادند. نهایتاً با فشار زیاد ما هم توانستیم از آن ورودی اصلی وارد شویم.

از این‌جا به بعد را که عرض می‌کنم، خودم دیدم، بعضی‌هایش را هم که شیفت عوض می‌کردیم، از شیفت قبل یا بعد از خود شنیدم. امام آن لحظه‌ای که داشتند از دنیا می‌رفتند، قبل از خانواده‌شان، تنها کسی را که توی اتاق پذیرفتند، آقای خامنه‌ای بود. یکی دو صحنه است که تلویزیون هم بعداً نشان داد، همة آقایانی که بالای سر امام بودند، بعد از آن نمازی که امام خواند، و یك مقدار راز و نیاز کرد، دکترها گفتند که قطع و یقین، دیگر کاری برای امام نمی‌شود کرد، توی این حالت قرار شد آقایانی که داخل اتاق بودند، همه بروند بیرون و فقط خانوادة امام بیایند داخل. وقتی همه را بیرون می‌کردند، حاج احمد آقا آمدند کنار امام. بعد، از پیش امام آمدند کنار دم در ورودی و گفتند: امام، آسیدعلی‌آقا را کار دارد. آقای خامنه‌ای رفتند داخل. چون صدای امام نحیف بود، آقای خامنه‌ای یک دستشان را که مشکل دارد، این طرف سینة امام گذاشته بودند و دست دیگرشان را تکیه کردند روی تخت و گوششان را نزدیک دهان امام برده بودند تا امام مطالبی را که می‌گویند، متوجه بشوند. امام برایشان صحبت می‌کردند. ما که پشت پنجره بودیم، مثل همه می‌دیدیم. چیزی که من توی ذهنم است، هر لحظه که می‌گذشت، آقای خامنه‌ای فقط سرخ‌تر می‌شد؛ یعنی صورت ایشان مثل آدمی که درجة حرارتش بیاد بالا، هی قرمز، قرمز... به حد انفجار رسید.

تا این‌که آقای خامنه‌ای، حاج‌احمدآقا صدا کردند. حاج احمد آقا رفتند داخل. (آن‌چه را که من عرض می‌کنم، چیزی است كه ما بعدا از آقایان شنیدیم، چون ما که کلام این دوتا را نمی‌شنیدیم) بعد حاج‌احمدآقا گفتند حاج خانم و محارم بیایند. حاج خانم و تمام محرم‌های امام رفتند داخل، تمام این صحنه‌ها فیلمبرداری شده و فیلم‌هایش هست. حاج‌احمدآقا وقتی صدا کردند، خانوادة امام تا آقای طباطبایی که شهردار تهران بود، همه داخل بودند. این جمع بچه‌هایی که منسوب به امام بودند، چه دختر، چه پسر، همه پیش امام حاضر بودند. همه‌شان با امام روبوسی کردند. همه از نزدیک با امام دیداری تازه کردند و آمدند کنار. تنها کسی که با محارم تا لحظة آخر حیات امام توی اتاق بود، آقای خامنه‌ای بود.

يکشنبه 12/4/1390 - 20:47 - 0 تشکر 324740


من فرصت نکردم کامل بخونم اما تا اونجایی که خوندم جالب بود. ممنون


خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 13/4/1390 - 8:28 - 0 تشکر 324800

سلام

آخی... عالی بود... دستتون درد نكنه

انشاءالله هیچ وقت كاری نكنیم كه دل رهبرمونو بشكونیم

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.