• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 193)
جمعه 6/3/1390 - 14:7 -0 تشکر 322186
زندگی نامه شهید رمضان احمدی

فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان نیک شهر رمضان احمدی در سوم خرداد 1335 ه ش در خانواده ای زحمتکش و مذهبی در شهرستان یزد دیده به جهان گشود ،او بعد ها نام مستعار صالح را برای خود بر گزید .هوش و ذکاوت او موجب شد تا قرائت قرآن را تا هفت سالگی فرا گیرد . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را نیز با موفقیت به پایان رساند .به دلیل هوش و فراست و احراز رتبه شاگرد ممتازی در سالهای آخر تحصیلات دبیرستانی هر سال به اردوهای تابستانی دعوت می شد که او شرکت در این اردوها را غیر مشروع و غیر اسلامی می دانست و همواره به دعوت طاغوت شجاعانه جواب رد می داد . تعطیلات تابستان را با کار کردن سپری می نمود و بدین وسیله با انجام کار شرافتمندانه و خدا پسندانه در تامین مخارج تحصیلی خود و خانواده اش کمک و مساعدت می کرد . خدمت سربازی او مصادف با حوادث خونین انقلاب در شهر تبریز و بعد هم شهر زادگاهش یزد گذشت .رمضان احمدی که در همان اوایل به اهداف عالی و اسلامی رهبر ومعمارانقلاب پی برده بود .اعلامیه های صادر شده از طرف رهبر عزیز انقلاب را در پادگان و حوزه ماموریت خویش مخفیانه توزیع می کرد ،تا اینکه دامنه اعتراضات ملت مستضعف و ستمدیده ایران به رژیم منفور پهلوی و حکومت طاغوتیان و ستمگران به اوج خود رسید .«رمضان احمدی» که منتظر دستور ترک خدمت به طاغوت از جانب رهبر ش امام خمینی(ره) بود با در یافت فرمان ،تاخیر را جایز ندانست و در حالی که کمتر از دو ماه از خدمتش مانده بود به اتفاق چند تن دیگر شبانه فرار کرده به زادگاه خود یزد مراجعت نمود و به این ترتیب به صف دیگر همیهنان و همشهریان انقلابی خود پیوست .او پیوسته در تظاهراتی که در شهر بر گزار می شد .با عشق و علاقه خاصی شرکت می کرد و جهت گرامیداشت آن خاطرات عکس های هنری هم از آن راهپیمایی های باشکوه می گرفت که می توان آنها را از بهترین آثار هنر عکاسی به حساب آورد . وقتی که از او پرسیده می شد چرا دو ماه بقیه خدمت را هم به پایان نرساندی؟می گفت:دوماه از خدمتم مانده بود ترجیح دادم یک روز را هم برای حکومت طاغوتی شاه خدمت نکنم و فرمان رهبر و امام خود را اطاعت نمایم .آرزویم این است که در پای برگ خاتمه خدمتم مهر جمهوری اسلامی خورده باشد . سر انجام به آرزوی خود رسید و چنین افتخاری نصیبش شد .بدین ترتیب که بعد از پیروزی انقلاب بنا به امر امام و دولت جمهوری اسلامی خود را به پادگان مربوط معرفی کرد و بقیه خدمت سربازی را در سایه حکومت اسلامی به انجام رسانید و در نتیجه برگه خاتمه را در حالی که مهر جمهوری اسلامی مزین بود در یافت نمود . بعد از پایان خدمت همواره به فکر آن بود تا بعد از پیروزی انقلاب چگونه می تواند وظیفه و مسئولیت انقلابی و اسلامی خود را دنبال کند .تا اینکه پس از تشکیل سازمان سپاه پاسداران در« یزد» داوطلبانه جهت خدمت در این نهاد مقدس انقلابی به عضویت سپاه در آمد .در حالیکه تا لحظه شهادت هیچ گاه حاضر نشد آن خدمت ارزنده و مقدس را به عنوان شغل و کار بپذیرد و رسما به استخدام سپاه در آید، بلکه تا آخر عمر به عنوان یک سپاهی داوطلب و غیر رسمی از هر گونه فداکاری و از خود گذشتگی دریغ نکرد .وقتی بعد از دوره اتمام آموزشی به او ماموریت داده شد تا به اتفاق عده ای از برادران پاسدار «یزد» در استان« سیستان و بلوچستان» به انجام خدمت بپردازد ،با نهایت میل و رضایت این ماموریت پر افتخار را پذیرا شد و سر انجام در همان منطقه در حین انجام وظیفه مقدس پاسداری به فیض شهادت نائل آمد .آخرین دیداری که شهید «رمضان احمدی» با خانواده اش داشت در حدود یک ماه قبل از شهادتش بود. وی برای جمع آوری نیرو به «یزد» مراجعت نموده بود ،بعد از یکی دو روز دید و باز دید با اعضای خانواده و دوستانش به شهرستان« نیکشهر» که فرمانده سپاه آنجا بود مراجعت نمود. او احتمال می داد که ممکن است آین آخرین ملا قاتش با خانواده باشد ،پس به هنگام خدا حافظی به پدر و مادرش گفت :« بارها مرگ و شهادت از بیخ گوشم گذشته و آن را از نزدیک حس نموده ام .» وقتی عواطف و احساسات لطیف مادر پدری تحریک می گردید و قطرات اشک را در چشمانشان مشاهده می کرد در این لحظات حساس می کوشید تا با دلایل مستند اسلامی آنان را تسلی داده قانع کند که جهاد و دفاع در راه خدا و دین از واجبات است و نباید آنان از اینکه جوانشان راه خدا و اسلام را بر گزیده ناراحت شوند . وی در نیمروز هفتم محرم برابر با 6 آذر 1358 بر اثر توطئه نا جوانمردانه ضد انقلاب به اتفاق 6 تن از همرزمانش در جاده ایرانشهر – چابهار به محاصره در می آید و دشمن از اطراف با سلاحهای مختلف به سویشان آتش می گشاید .بعد از چند ساعت در گیری تا آخرین فشنگ در برابر دشمن ایستادگی می کند و سر انجام او و دو همرزم اصفهانی اش به نامهای «محسن بدخشان» و« جعفر ساوجی» شجاعانه مرگ سرخ و شهادت را پذیرا می شوند و بدین ترتیب کارنامه زندگی پر افتخار این سربازو مجاهد و پاسدار اسلام و انقلاب با نیل به شهادت بسته می شود و روح پاکش به ملکوت اعلی می پیوندد . منبع:سرداران سپیده،نوشته ی مریم شعبان زاده،نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران و شهدا ی سیستان وبلوچستان-1377 خاطرات حمیدرضاپورامینی: دستش را به کمرش گرفت و دست دیگرش را به دیوار .صدای قدمهای پیری را به گوشش می شنید .از دیدن رگه های سفید در سرش ،گذر عمر را احساس می کرد .قرآن و مفاتیح را از روی تاقچه بر داشت و نشست . کاش رمضان اینجا بود .این مفاتیح مال اوست .آفرین پسرم در 6 سالگی آن را جایزه گرفته ای .هر جا هستی خدا پشت و پناهت !! مفاتیح را باز کرد ولی گویا کتاب دیگری پیش چشمهایش گشوده بود .چشمش به دور دستها خیره شد. پسرم خیلی وقت است که رفته ای .نمی گویی وقت درو است و پدر و مادرت به تو احتیاج دارند .با با !؟ از صبر مادرت پشت من شکسته .پسر مهربان بابا .حتما آنجا به تو بیشتر نیاز دارند .یعنی از من و مادرت هم بیشتر .تو که بی معرفت نبودی .تو اهل کاری !می دانم حتما آنجا سرت خیلی شلوغه که یاد بابا نمی کنی ؟!پسرم خانه بی صوت قرآن تو سوت و کور است .بیا ببین لامپ آشپز خانه سوخته ،چرخ مادر شکسته .پس کی می آیی بابا !؟ببین ساعت را دادم درست کردند تا همیشه سر وقت نماز صبح برایت زنگ بزند .یادت هست !؟آن روز که نماز صبح تو قضا شد چقدر ناراحت شدی تا شب راه می رفتی و تاسف می خوردی .هر چقدر گفتم بابا تقصیر تو که نبود .تو جوانی خدا از تو می گذرد ،همه اش می گفتی نه !این چه روزی بود ؟چه روز بدی که نمازم را از دست دادم ! رشته افکار مرد با صدای پاشنه در گسست .همسرش بود که با یک سینی چای آمده بود .چای را کنارش گذاشت .مفاتیح و قرآن را جلوی پیرمرد دید اشکش را با چارقد از گوشه چشمش پاک کرد و گفت : - مرد باز هم که اینها را در دست گرفته ای و به رمضان فکر می کنی .! - خیلی وقت است که خبرش را نداریم . - آره !!دیشب تا صبح صدای زمزمه می شنیدم .هی بلند می شدم می آمدم دم در اتاق رمضان اما کسی نبود. همه اش خیال می کردم رمضان آمده و دارد نماز می خواند .حاج آقا تو می گی می یاد ؟!بیا بریم سیستان و بلوچستان ،دلم خیلی هواش رو کرده . می ریم ؟! مرد می خواست بگوید پسر ما که همیشه از کودکی هم بزرگ بود .اصلا بچه نبود و ترس به دلش راه نداشت .ما بودیم که می ترسیدیم .وقتی رفت سربازی چقدر ترسیدیم .فقط 50 روز به آخر سربازیش مانده بود که ول کرد و آمد .می گفت: می خوام از حکومت اسلامی پایان خدمت بگیرم . یادت می آید که با ساواک در گیر شد .چه روز ها و شبهایی را تا صبح برای سلامتی اش دعا کردیم .چقدر آن روز ها به ما سخت گذشت .اما لبهایش باز نشد .آرام زیر لب گفت : خودش می آید صبر کن !حتما کار داره ! زن به مفاتیح خیره شده بود پولک های اشک بر صورتش می درخشید . ایام محرم جای رمضان در مسجد خالی بود . یک مداح دیگر آورده بودند ولی صدای رمضان چیز دیگری بود. مسجد قلقله شد .عکس رمضان حجله کنار در مسجد را آذین کرده بود . وقتی از پدر شهید پرسیدند حالا که نان آورتان را از دست داده اید از جمهوری اسلامی چه می خواهید ؟ لبخندی زد و گفت :من چیزی نمی خواهم .از خدا ممنونم که این توفیق راداد که فرزندمان به چنین راهی رفت .خدا را شکر . آسایشگاه خلوت بود چند سر باز در گوشه ای نشسته ،با هم صحبت می کردند. از طرز صحبت کردنشان آشکار بود که نمی خواهند کسی از سخنانشان آگاه شود .یکی از آنها رو به رمضان کرد و گفت : - شما ها فقط دوست دارید با همه چیز مخالفت کنید .مثلا خود تو ،اگر از تو بپرسند برای چی قاطی شورشی ها شدی ،چه جوابی برای گفتن داری !من اصلا به حرفهای تو اعتقادی ندارم وهمراه تو نمی آیم . - محمد جان ،من هیچ اصراری برای فرار تو از سرباز خانه ندارم اما اصلا از تو به عنوان یک بچه مسلمان انتظار نداشتم با اعتقادات من و مردم این سرزمین مخالفت کنی .یعنی واقعا تو با اسلام خواهی ،ریشه کنی ظلم و فساد و از بین رفتن طاغوت مخالفی !؟ رمضان با هیجان خاصی با لهجه شیرین یزدی صحبت می کرد. به طوری که هر شنونده ای را تحت تاثیر قرار می داد .بعد از اتمام سخنانش یکی دیگر از دوستانش رو به او کرد و گفت : ببین رمضان ،تازه اگر حق با تو باشد ما که نزدیک دو سال است به انتظار تمام شدن سربازی روز را به شب می کنیم تا برویم دنبال کار و زندگیمان ،حالا چطوری به خاطر 50 روز باقیمانده خودمان را بدبخت کنیم .تو هم اگر کمی به آینده ات فکر کنی از این کار پشیمان خواهی شد . رمضان لبخندی به دوستش زد و این بار با ملایمت شروع به صحبت کرد . ببین رحیم !فرار از سرباز خانه حرف من یا امثال من نیست .این خواسته مرجع تقلید حضرت امام خمینی است و من دیگر در این باره با تو صحبت نمی کنم و فقط کتاب ولایت فقیه را که حضرت امام در تبعید نوشته اند به شما می دهم به شرط اینکه در مورد مطالب این کتاب کاملا فکر کنید .در ضمن مواظب باشید که مسئولان سربازخانه این کتاب را در دست شما نبینند که مطمئن باشید خیلی اذیتتان خواهند کرد .بعد از خواندن این کتاب هر تصمیمی که بگیرید از روی آگاهی است و در قبال آن مسئولید .من هم در یکی دو روز آینده از سرباز خانه بیرون می زنم و دیگر بر نمی گردم .من دوست ندارم مهر طاغوت روی برگه پایان خدمتم باشد . دوست دارم حکومت اسلامی روی برگه پایان خدمت مرا مهر بزند . رمضان این را گفت و از داخل ساکش کتابی را بیرون آورد و به دوستانش داد و با لبخندی از کنار آنها دور شد . نصرت انصاری مقدم: فرزند خدمتگذار مدرسه مریض بود ،پیرمرد ناراحت و عصبی به نظر می رسید .رمضان احمدی در گوشه مدرسه ایستاده بود و به او فکر می کرد ،دلش می خواست کاری کند تا اندکی از ناراحتی پیرمرد بکاهد اما هر چه فکر می کرد به جایی نمی رسید . زنگ خورد ،بچه ها به کلاس رفتند اما رمضان همچنان در فکر بود .آن روز درس را خوب نفهمید .با لا خره فکری مثل برق از ذهنش گذشت . به ساعت مچی زیبایش که گویی به او لبخند می زد نگاه کرد .برای او خوشحالی پیرمرد ارزش بیشتری داشت .به پیرمرد فکر می کرد که پولی برای مداوای فرزندش نداشت و غمگین کنار در مدرسه ایستاده بود ،بچه ها با عجله از مدرسه خارج شدند . رمضان با تردید به او نزدیک شد ،آرام دست برد و ساعتش را از مچ دستش باز کرد دست پیرمرد را گرفت ساعت را به او داد .او که از این موضوع یکه خورده بود با تعجب به رمضان نگاه کرد . رمضان گفت :مال شما ،بفروشید و با پولش بچه تان را مداوا کنید و با سرعت از مدرسه بیرون رفت. پیرمرد دنبالش دوید و صدایش کرد اما او که گویی از خوشحالی پر در آورده بود مانند باد از مدرسه دور شده بود .

                                                                                                   ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگر دار تر از صد مردیم
هر زمان عطر خمینی به سر افتد ما را / دور سید علی خامنه ای میگردیم

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.