• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
کتاب و کتابخوانی (بازدید: 1704)
سه شنبه 27/2/1390 - 10:22 -0 تشکر 318357
از دیار حبیب / سید مهدى شجاعى

بسم الله الرحمن الرحیم

 با سلام

کتاب از دیار حبیت یکی دیگر از آثار فاخر استاد گرانمایه میهن پهناورمون "سید مهدی شجاعی " هست.

این کتاب نیز به نوعی حول محور قیام خونین سالار شهیدان در گردش است.

اگه توفیق همراهمون باشه به امید خدا قراره این کتاب رو مثل کتاب " آفتاب در حجاب" اینجا قرار بدیم.

همراهمون باشید.

 

سه شنبه 27/2/1390 - 10:25 - 0 تشکر 318359

سكوت كوچه را طنین گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند



بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

سكوت كوچه را طنین گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند.
دو سایه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزدیك مى شوند.
از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمین آتش مى روید. سایه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مى كنند و در آغوش كاهگلى دیوارها فروتر مى روند.
در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سایه بانى خود را یله كرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمین تكیه داده اند تا رسیدن اولین نسیم خنك غروب ، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سایه هاى دو اسب ، متین و سنگین و با وقار به هم نزدیكتر مى شوند.
نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب نیز همدیگر را خوب مى شناسند .
آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گیسوى كم و بیش سپید، چهره اش را قابى جو گندمى گرفته است ، دهانه اسب را مى كشد و او را به كنار كوچه مى كشاند.
آن سوار دیگر كه پیشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى ملیح دارد، اسبش ‍ را به سمت سوار دیگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش دو اسب به موازات هم قرار مى گیرد و نفس دو اسب در هم مى پیچد .
نشستگان در زیر سایه بان ، مبهوت ، نظاره گر این دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.
پیش از آنكه پیرمرد، لب به سخن باز كند، آن دیگرى در سلام پیشى مى گیرد :
سلام اى حبیب مظاهر! در چه حالى پیرمرد؟
تبسمى شیرین بر لبهاى پیرمرد مى نشیند:
سلام میثم ! كجا این وقت روز؟
حبیب ، اسبش را قدمى به پیش مى راند تا زانو به زانوى سوار دیگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه میثم مى گذارد و بى مقدمه مى گوید:
من مردى را مى شناسم با پیشانى بلند و سرى كم مو كه شكمى برآمده دارد و در بازار دارلرزق خربزه مى فروشد...
میثم به خنده مى گوید:
خب ؟ خب ؟
حبیب ادامه مى دهد:
آرى این مرد بدین خاطر كه دوستدار پیامبر و على است ، سرش در كوچه هاى همین كوفه بر دار مى رود و شكمش در بالاى دار، دریده مى شود... خب ؟ باز هم بگویم ؟
سایه نشینان از شنیدن این خبر دهشتزا، حیرت مى كنند، آرنجها را از زمین مى كنند و سرها را بلند مى كنند و نزدیك مى گردانند تا عكس العمل حیرت و وحشت را در چهره میثم ببینند، اما میثم ، آرام لبخند مى زند و دست حبیب را بر شانه خویش مى فشارد و مى گوید:
بگذار من بگویم .
چروك تعجب بر پیشانى حبیب مى نشیند:
تو بگویى ؟
آرى ، من نیز پیرمردى گلگون چهره را مى شناسم ، با گیسوانى بلند و آویخته بر دو سوى شانه كه به یارى فرزند پیامبر از كوفه بیرون مى زند، سر از بدنش جدا مى شود و سر بى پیكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.
انگار چشم و چهره حبیب از شادى و لبخند، لبریز مى شود. دو سوار دستها و شانه هاى هم را مى فشارند و بى هیچ كلام دیگر وداع مى كنند.
طنین گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سایه نشینان چنگ مى زند .یكى براى خلاص از اینهمه حیرت ، مى گوید:
دروغ است ، چه كسى مى تواند آینده را به این روشنى ببیند.
دیگرى نیز شانه از زیر بار وحشت خالى مى كند و سعى مى كند بى خیال بگوید :
من كه دروغگوتر از این دو در عمرم ندیده ام ؛ میثم تمار و حبیب بن مظاهر
هرم حیرت و وحشت قدرى فروكش مى كند اما صداى پاى اسبى دیگر بر ذهن كوچه خراش مى اندازد.
سایه اسب ، نزدیك و نزدیكتر مى شود.
سوار، رشید هجرى است :
حبیب را ندیدید؟ یا میثم را؟
دیدیم ، هردو را دیدیم ، آمدند،در اینجا ایستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.
مگر چه گفتند؟
یكى از سایه نشینان بر سكوى انكار تكیه مى زند و از ابتدا تا انتهاى ماجرا را نقل مى كند.
رشید؛ آرام و بى خیال ، اسب را، هى مى كند اما پیش از رفتن ، نگاهش را بر روى سایه نشینان مى گرداند و مى گوید:
خدا رحمت كند میثم را، یادش رفت بگوید:
به آنكه سر حبیب بن مظاهر را مى آورد، صد درهم جایزه افزونتر مى دهند.

سه شنبه 27/2/1390 - 14:44 - 0 تشکر 318436

سلام و درود

جناب صدرا ممنونم از شما... كتابای ایشون فوق العاده هست... انشاءالله بنده و دوستان دیگه همراه شما هستیم

درپناه حق

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 28/2/1390 - 15:23 - 0 تشکر 318702

غلغله اى است در خانه سلیمان بن صرد خزاعى


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
غلغله اى است در خانه سلیمان بن صرد خزاعى
پیرمردان و ریش سپیدان ، در صدر دو اتاق تو در تو نشسته اند و باقى ، بعضى ایستاده و بعضى نشسته ؛ تمام فضاى خانه را اشغال كرده اند.
عده اى كه دیرتر آمده اند، در پشت در خانه سلیمان ایستاده اند و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمى یابند.
سلیمان ، سخت از اتلاف وقت مى ترسد. رو مى كند به حبیب و مى گوید: حبیب ! شروع كنید.
حبیب دستى به ریشهاى سپیدش مى كشد و جا به جا مى شود، اما شروع نمى كند:
من چرا سلیمان ؟ شما هستید، رفاعه هست ، مسیب هست . اصلا خود شما شروع كن سلیمان ! حرف روشن است .
سلیمان از جا برمى خیزد و غلغله فرو مى نشیند. همه به هم خبر مى دهند كه سلیمان ایستاده است براى سخن گفتن . سكوت بر سر جمع سایه مى اندازد و سلیمان آغاز مى كند:
معاویه مرده و كار را به یزید سپرده است .
این فرزند نیز - كه همچنان كه پدر - شایسته خلافت نیست . و حسین علیه السلام بر یزید شوریده و به سمت مكه خروج كرده است .او اكنون نیازمند یارى شماست . شما كه شیعه او هستید؛ شما كه شیعه پدر او بوده اید. پس ‍ اگر مى دانید كه اهل یارى و مجاهدتید، برایش نامه بنویسید و اعلام بیعت كنید. والسلام .
سلیمان مى نشیند و حرفى كه در گلوى حبیب ، گره خورده است ، او را از جا بلند مى كند:
اگر مى ترسید از ادامه راه ، اگر رفیق نیمه راه مى شوید، اگر بیم ماندن دارید، اگر احتمال سستى مى دهید، پا پیش نگذارید. همین .
تردید چند تن در زیر دست و پاى تاءیید عموم گم مى شود و همه یكصدا فریاد مى زنند:
ما بیعت مى كنیم .
نامه مى نویسیم .
مى كشیم و كشته مى شویم .
جان و مالمان فداى حسین .
سلیمان ، كاغذ و قلمى را كه از پیش آماده كرده است ، مى آورد. در كنار حبیب مى نشیند. كاغذ را روى زانو مى گذارد و شروع مى كند به نوشتن . تا ریش سپیدان ، با مشاورت ، نامه را به پایان ببرند. همچنان نجوا و زمزمه و گاهى شعار و فریاد، در تاءیید و تسریع دعوت از امام ، ادامه مى یابد.
سلیمان بر مى خیزد براى خواندن نامه و تا سكوت بر همه جاى خانه حاكم نمى شود شروع نمى كند. حرف را همه باید تمام و كمال بشنوند تا بتوانند زیر آن را امضاء كنند:
بسم الله الرحمن الرحیم
به : حسین بن على علیه السلام
از: سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه ، رفاعة بن شداد، حبیب بن مظاهر، و جمعى از شیعیان ساكن كوفه .
سلام بر شما! خداى لاشریك را به خاطر وجود نعمت بى بدیل شما شكر مى كنیم .
و اما بعد: حمد و سپاس مخصوص خدایى است كه دشمن خونخوار و كینه توز شما، معاویه را به هلاكت رساند. معاویه اى كه به ناحق بر این امت حكم مى راند. خوبان را مى كشت و تبهكاران و جنایت پیشه گان را باقى مى گذاشت و بیت المال را میان گمراهان و آلودگان تقسیم مى كرد.
لعنت خدا بر او بسان لعنت قوم ثمود. به ما خبر رسیده كه معاویه ملعون ، یزید بى لیاقت را بى هیچ قاعده و قانونى جانشین خود قرار داده است .
اما
ما را هرگز امامى جز شما نبوده است . پس بیایید اى امام و ولى و مرشد و امیر ما تا خدا این امت متفرق را به حضور شما وحدت ببخشد و دلهایمان به حقیقت حضور شما روشنى گیرد. در كوفه ، نعمان بن بشیر حكومت مى كند. او در قصر حكومتى هم تنهاست . هیچكس در نماز جمعه و جماعت و عید و او حاضر نمى شود. اگر دعوت ما را اجابت كنید و راهى كوفه شوید، ما او را اخراج و روانه شام مى كنیم .
بپذیرید دعوت و بیعت ما را. سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما اى فرزند رسول الله !
خواندن نامه كه به اتمام مى رسد، فریاد و غوغاى تاءیید و تحسین ، در گوش ‍ خانه مى پیچد و ذهن خانه را آشفته مى كند. سلیمان در میان جمعیت راه مى افتد و تا از تك تك افراد تاءیید نمى گیرد، نامشان را ثبت نمى كند.
نامه را چه كسى به امام مى رساند؟
چند نفرى داوطلب مى شوند و از میان آنها عبدالله همدانى و یك نفر دیگر به تاءیید همگان مى رسند. نامه را برمى دارند، اسب را زین مى كنند و هماندم راهى مكه مى شوند.

جمعه 30/2/1390 - 15:18 - 0 تشکر 319102

كوفه آبستن حادثه است


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، دید و باز دیدها و حرف و سخنها به سان اولین بادهایى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.
بازار كوفه مركز ثقل این بیقرارى و نا آرامى است . صداى جانفرساى آهنگریها، لحظه اى قطع نمى شود؛ چه آنها كه از حكومت ، سفارش شمشیر و خود و نیزه پذیرفته اند و چه آنها كه براى مردم ، سلاح مى سازند.
حبیب ، آرام و با احتیاط از كنار آهنگریها مى گذرد و بغضى سخت گلویش را مى فشارد؛ این همه سلاح ، این همه تجهیزات ، براى جنگ با كى ؟ براى جنگ با چند نفر؟
حبیب ، چهره تك تك آهنگرها را كه در كوره مى دمند یا پتك بر آهن گداخته مى كوبند، از نظر مى گذراند، و با خود مى اندیشد:
كاش دلهاى شما به این سختى نبود؛ كاش لااقل همانند آهن بود؛ اگر نه در كوره عشق ، لااقل در كوره این حوادث غریب ، گداخته مى شد و شكل تازه مى گرفت ؛ كاش دلهاى شما از سنگ نبود. تو، تو و تو كه براى حسین نامه نوشتید. از او دعوت كردید، با او بیعت كردید، چگونه اكنون بى هیچ شرم و حیایى براى دشمن او سلاح مى سازید.
تو چگونه دلت مى آید خنجرى بسازى كه با آن قلب فرزند رسول الله ... واى ... واى بر شما... واى بر دلهاى سخت شما و واى بر دنیا و آخرت شما...
حبیب همچنان آرام و بى صدا مى گذرد و قطرات اشك از لابه لاى شیارهاى صورتش مى گذرد و ریشهاى سپیدش را مى شوید.
اشكریزان و زمزمه كنان ، آهنگران را پشت سر مى گذارد و در كنار عطار آشنایى مى ایستد: سلام بنده خدا! قدرى از آن رنگهایت به من بده .
چهره عطار به دیدن سیماى آشناى حبیب از هم گشوده مى شود:
علیك سلام اى حبیب خدا! در این بازار آشفته تو در فكر رنگ موى خودى ؟
حبیب لب به لبخندى تلخ مى گشاید و مى گوید:
در همین بازار آشفته است كه تو هم به كاسبى ات مى رسى .
پیش از آنكه عطار پاسخى دیگر تدارك ببیند، مسلم بن عوسجه از راه مى رسد و از چند قدمى سلام مى كند. حبیب سلام او را به گرمى پاسخ مى گوید و آغوش مى گشاید و هر دو همدیگر را گرم در بغل مى گیرند و حال مى پرسند.
عطار رنگ را به حبیب مى دهد و پولش را مى ستاند. حبیب و مسلم آرام آرام از دكان فاصله مى گیرند. حزنى غریب در چهره و كلام هر دو نشسته است و هیچكدام توان پوشاندن این غم را ندارند.
مى بینى مسلم ؟ مى بینى بازار كوفه چه خبر است ؟ همه در كار ساختن و خریدن شمشیر و زره و خنجر و نیزه اند؛ اسبهاى جنگى مى خرند؛ زین و برگ تدارك مى بینند.
بغض مسلم مى تركد و اشك به پهناى صورتش فرو مى ریزد:
همه دارند مهیاى جنگ با حسین مى شوند.
لبها و دستهاى حبیب از هجوم غصه مى لرزد؛ آنچنان كه بسته رنگ از دستش به زمین مى افتد. رازش را به مسلم بن عوسجه كه مى تواند بگوید؛ شاید بیان این راز التیامى براى دل هر دو باشد. سر به گوش مسلم مى برد و بغض آلوده نجوا مى كند:
این رنگ را خریده ام تا جوان شوم براى حضور در سپاه حسین و به خدا كه از پا نمى نشینم مگر كه از خون خودم بر این سر و صورت رنگ بزنم - در راه حسین .
این كلام نه تنها از التهاب هر دو كم نمى كند كه انگار به آتش درد و اشتیاقشان دامن مى زند. هر دو آنچنان غرقه در دنیاى دیگرند كه نمى فهمند چگونه با هم وداع مى كنند.
حبیب ، گریان و مضطرب ، اما استوار و مصمم ، كوچه پس كوچه هاى كوفه را یكى پس از دیگرى پشت سر مى گذارد و به خانه مى رسد.
زن سفره را پهن كرده و چشم انتظار حبیب در كنار سفره نشسته است . حبیب بى آنكه میلى به غذا داشته باشد، دستهایش را مى شوید و در كنار سفره مى نشیند.
زن بر خلاف حبیب ، سرمست و شادمان است :
غمگین نباش شوى من ! اكنون ، گاه غصه خوردن نیست .
حبیب مات و متحیر به چهره خندان زن مى نگرد:
چه مى گویى زن ؟ از كجا مى گویى ؟
زن دستهایش را به سینه مى فشارد:
به دلم آمده است كه از سوى محبوب ، قاصدى خواهد آمد، خبرى ، حرفى نامه اى ... غمگین نباش حبیب ، محبوب به تو عنایت دارد؛ محبت دارد؛ دیگر چه جاى غصه است ...؟
هنوز كلام زن به پایان نرسیده است كه سحورى در، به تعجیل نواخته مى شود. زن فریاد مى زند:
آمد. خودش باید باشد .
حبیب از جا بر مى خیزد و همچنان مبهوت به زن نگاه مى كند:
چه مى گویى زن !؟
و به سمت در مى رود و وقتى باز مى گردد، دستهایش كه دو سوى نامه را گرفته اند، از شدت شعف مى لرزد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از: حسین بن على
به : فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر
اما بعد؛
اى حبیب ! تو نزدیكى ما را به رسول الله نیك مى دانى و بیشتر و بهتر از دیگران ما را مى شناسى . تو مرد فطرت و غیرتى .
خودت را از ما دریغ نكن .
جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.
زن ، گریه و خنده و غبطه را به هم مى آمیزد و نجوا مى كند:
فداى نام و نامه تو اى امام ! خوشا به حالت حبیب ! گوارا باد بر تو این باران لطف . كاش نام من هم به زبان و قلم محبوب مى آمد. كاش لحظه اى یاد من هم در خاطره او جارى مى شد. كاش یك بار مرا هم به نام مى خواند. به اسم صدا مى كرد. بال در بیاور مرد! پرواز كن حبیب ! ببین امام به تو چه گفته است ! ببین امام با تو چه كرده است . ببین امام ، چه عنوانى به تو كرامت فرموده است ! اى شوى من ! اى شوى فقیه من ! برخیز كه درنگ جایز نیست . اما... اما درنگ كن . یك خواهش . یك درخواست . یك التماس . وقتى به محبوب رسیدى ، سلام مرا به او برسان ؛ دست و پاى او را به نیابت من ببوس و به آن عزیز بگو كه پیرزنى در كوفه هست كه كنیز تو است ! كه تو را بسیار دوست مى دارد.

جمعه 30/2/1390 - 21:35 - 0 تشکر 319192

سلام

ممنون... این حجمش از اون كمتره یه مراتب.. اینطوری میشه خوند... آدمم شرمنده ی شما نمیشه...:)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 31/2/1390 - 19:50 - 0 تشکر 319552

خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو .
كاش خدا جاى ترا با من عوض مى كرد.
كاش خدا مرا به جاى تو مى آفرید .
اى كاش من به جاى تو رونده این راه بودم .
اگر من به جاى تو رونده این راه بودم ، دست كه روى این دشت نمى گذاشتم ، با پا كه روى این دشت راه نمى پیمودم . من چشم مى گذاشتم بر كف این دشت . من به پاى مژگان راه این دشت داغ را مى سپردم من تاولها را بر دل مى خریدم . بر جگر مى نشاندم .
تو چه مى دانى چه راهى است این راه ؟ تو چه مى دانى مقصد كجاست و معشوق كیست .
آقاى من حبیب خیال مى كند كه من هم نمى دانم ، خیال مى كند كه من كودكم ، كرم ، كورم ، جاهلم . باز اینها مهم نیست .
خیال مى كند كه من دل ندارم ، بى دلم . من اگر چه سواد خواندن عشق ندارم اما دل كه براى عاشق شدن دارم . دل كه براى دوست داشتن ، نیاز به الفبا ندارد. دل كه براى عاشق شدن وابسته حروف و كتاب نیست .
او خیال مى كند كه من دل ندارم . به من گفته است تو را در این سایه روشن سحر، مخفیانه و آرام از كوچه پس كوچه هاى شهر بگذرانم . كوفه را به طرفة العینى پشت سر بگذارم و در پشت این كاروانسراى متروكه منتظرش ‍ بمانم .
خیال مى كند كه من نمى دانم مقصدش كجاست . مقصودش ‍ كیست .
خیال مى كند كه من اینهمه بى تابى او را نمى فهمم ، درك نمى كنم ، در نمى یابم .
بیا عزیز دل ! بیا به این سمت ! بیا در زیر این سرپناه ، آرام بگیر و این ماحضرى را بخور تا آقامان حبیب بیاید.
بیا، بیا این طور مظلومانه به من نگاه نكن ، مظلوم منم نه تو. تو راهى دیار معشوقى ، تو به دیدار كسى مى روى كه خورشید هر روز به خاطر او طلوع مى كند.
تو زائر كسى مى شوى كه فرشتگان آسمان به زیارت او مى روند.
خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگذار ببوسم این چشمهاى تو را كه تا ساعاتى دیگر به روى معشوقم گشوده مى شود.
اى كاش من به جاى تو رونده این راه بودم .
اگر كسى مرا در این سایه روشن سحر مى دید، حتم به من مى خندید كه با اسب و در كنار اسب ، پیاده راه مى روم . ولى مردم چه مى دانند كه این اسب به كجا مى خواهد برود. و من كى ام كه سوار بر اسبى شوم كه چشمش به معشوق مى افتد.
خوشا به حال تو اى اسب ! خوشا به حال چشمهاى تو!
بگو كه از من خشنود هستى ؟بگو كه آیا دلت از من راضى است ؟ آن چنان كه شایسته این سفر عاشقانه است تیمارت كردم ؟ ترا آنچنان كه باید و شاید، مهیاى این سفر كردم ؟
اى عزیز دل ! اى اسب ! مبادا در راه بلغزى ؟ مبادا سوار خود را بلغزانى ؟ مبادا در مقابل گرسنگى بنشینى ؟ مبادا در مقابل تشنگى فرو بیفتى ؟ مبادا به خستگى روى خوش نشان دهى ؟ مبادا سستى كنى ؟ مبادا از اسبى و اسبانگى چیزى كم بگذارى . چنین سفرى براى همه كس پیش نمى آید. و براى تو بیش از همین یك بار وصال نمى دهد.
پس چرا نیامد این آقایمان ؟! وقت گذشت . آفتاب ، پیش از او راهى آسمان شده است . پس چرا نیامد؟ نكند دلش لرزیده باشد؟ نكند به زمین دنیا چسبیده باشد؟ نكند سگ تعلق پایش را گرفته باشد؟ نكند زنجیر محبتى او را نشانده باشد! نكند رعب حكومت بر دلش چنگ انداخته باشد! نكند...
ولى ... نه ... اى اسب ، سوار تو ماندنى نیست . سوار تو كسى نیست كه در راه معشوق ، هیچ تعلقى پایش را سست كند.
مى آید، حبیب مى آید.
بى تابى مكن اى اسب ! سوار تو آمدنى است . سوار تو كسى نیست كه معشوق را در مقابل كرور كرور دشمن تنها بگذارد. یك یار هم یك یار است ، در این برهوت بى یاورى .
حبیب مى آید.
اما... اما... چه باك اگر نیامد، من خودم بر تو سوار مى شوم و جاى او را در سپاه معشوق پر مى كنم .
مشوش نباش اى عزیز! غم به دل راه مده اى اسب ! این شمشیر، اندازه دست من هم هست . این كلاه خود بر سر من هم مى نشیند. این زره بر تن من هم قاعده مى شود.
بیم به دل راه مده اى اسب ! اگر آقایم حبیب ، آمدنى نشد، اگر حكومت او را پشت میله هاى زندان نشاند. من خودم با تو همراه مى شوم و با هم ، جانمان را فداى معشوق مى كنیم .
اما نه ، انگار دارد مى آید؛ آن قامت بلند و خمیده ، آن كمان استوار دارد مى آید؛ با گیسوان رها شده اش در باد.
چرا گیسوان سپید خود را سیاه كرده است ؟ چرا خود را به جوانى زده است ؟
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگوید من هنوز جوانم ، من همان جنگجوى بى بدیل سپاه على بن ابى طالبم . من به همان صلابت كه در سپاه پدر حقیقت شمشیر مى زدم اكنون در ركاب حقیقت پسر شمشیر مى زنم .
انگار مى خواهد به دشمن معشوق بگوید كه من همان حبیب بن مظاهر سى و چند ساله ام و این چند سال پس از على تا كنون ، زندگى نكرده ام كه عمر افزوده باشم . من جوانم هنوز و آماده جنگ .
بیا! بیا حبیب و برو اما نه تنها.
به خدا اگر بگذارم كه بى من به یارى فرزند رسول الله بروى ؟
آنجا در سپاه حسین ، برده و آزاد فرقى نمى كند، در چشم حسین غلام و آقا یكى است كه همه بنده و برده اویند.
او مرا نیز شاید نیاز داشته باشد و من ، بیشتر نیازمند اویم .
مرا هم با خود ببر حبیب !
این اولین بارى است كه غلامى به آقاى خود فرمان مى دهد، اما تو در ركاب حسین ، بیش از بنده نیستى و ما هر دو بنده حسینیم .
مرا هم با خود ببر حبیب !

شنبه 31/2/1390 - 21:44 - 0 تشکر 319594


خیلی زیباست این کتاب . من خیلی دوستش دارم.

خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 2/3/1390 - 0:9 - 0 تشکر 319993

اینجا كجاست كه حسین علیه السلام دستور توقف داده است ؟!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

اینجا كجاست كه حسین علیه السلام دستور توقف داده است ؟!
زنان در كجاوه مى مانند اما مردان یكى یكى از اسب فرود مى آیند و كنجكاو و متحیر اما متین و مؤ دب به كاروانسالار نزدیك مى شوند.
امام فرمان مى دهد كه پرچمها را بیاورند؛ او مى خواهد سپاه كوچك خویش ‍ را پیش از رسیدن به كربلا سازماندهى كند.
دوازده علم براى دوازده علمدار.
پرچمها، بى درنگ از پشت و پهلوى اسب باز مى شوند و در زمین پیش روى امام قرار مى گیرند.
امام آرام خم مى شود، یكى یكى پرچمها را بر مى دارد، مى گشاید و به دست سرداران مى سپارد.
یازده پرچم از دست امام به دست یازده سردار منتقل مى شود و یك پرچم همچنان روى زمین مى ماند.
امام تاءمل مى كند. سكوت بر سر سپاه كوچك امام سایه مى افكند. از هیچ جاى كاروان صدایى بر نمى خیزد. حتى اسبها تندیس وار بر جاى خود میخكوب مى شوند.
اما در درون یاران غوغا و ولوله اى برپاست .
این پرچم آخرى از آن كیست ؟
حتى نفسها ایستاده اند، اما نگاهها میان صفاى چشم و مروه دست امام ، سعى مى كنند.
چرا امام ایستاده است ؟ چرا دست امام حركت نمى كند؟ چرا این علم آخر را به دست اهلش نمى سپارد؟
به چه مى اندیشد امام ؟ چه باید بكنند دیگران !
آیا امام منتظر داوطلبى است ؟
یكى دل را به دریا مى زند، پیش مى آید
و مى گوید:
امام بر من منت بگذارید و این پرچم آخر را به دست من بسپارید.
امام مهربان نگاهش مى كند و مى گوید:
صاحب این پرچم خواهد آمد، صبر كنید.
حیرت بر دل مردان كاروان ، چنگ مى زند. كیست صاحب این پرچم كه خواهد آمد؟ از كجا خواهد آمد؟ از بیرون یا از میان همین جمع ؟ از بیرون كه در این بیابان برهوت كسى نخواهد آمد. پس شاید داوطلبى دیگر باید قدم پیش بگذارد. شاید تقاضایى دیگر به اجابت بنشیند.
فرزند رسول الله ! این افتخار را به من عطا كنید.
اى عزیز پیامبر! بر من منت بگذارید.
آقاى من ! مرا انتخاب كنید.
مولا !رخصت دهید...
امام با نگاه ، دست محبتى بر سر همه داوطلبان مى كشد و همچنان آرام پاسخ مى دهد:
صبر كنید عزیزان ! صاحب این پرچم خواهد آمد.
و اشاره مى كند به سوى كوفه ، به همان سمت كه غبارى از دور به چشم مى خورد و سوارى در میان غبار پیش مى تازد. غبار لحظه به لحظه ، نزدیك و نزدیكتر مى شود.
یك اسب و دو سوار! دو سوار بر یك اسب !
امام پرچم را فرا دست مى گیرد و به سمت غبار و سوار پیش ‍ مى رود.
كاروانیان همه از حیرت بر جاى مى مانند و كیست این سوار كه امام به پیشواز او مى رود؟!
چه رابطه اى است میان او و امام كه امام ، نیامده از آمدنش سخن مى گوید؟ رایتى را پیشاپیش براى او مى افرازد و اكنون به استقبالش ‍ مى شتابد؟!
كاروانیان درنگ بر زمین حیرت را بیش از این جایز نمى شمرند، یكباره از جا مى كنند و به دنبال امام و پرچم ، خود را جلو مى كشند.
دشت خشك است و بى آب و علف و حتى یكدست ؛ بى فراز و نشیب .
كاروانى از زنان و پردگیان بر جاى مانده است و مردانى به پیشدارى امام به سمت غبار و سوار پیش مى روند. نسیمى گرم و خشك به زیر بال پرچم مى زند و آن را بر فراز سر مردان مى رقصاند.
سوار، بسیار پیش از آنكه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را مى كشد. اسب را در جا میخكوب مى كند و بى اختیار خود را فرو مى افكند. همراه سوار نیز خود را با چابكى از اسب به زیر مى كشد.
چهره گلگون و گیسوان بلند سوار از دور داد مى زند كه حبیب است .
عطش حیرت مردان فروكش مى كند؛ خوشا به حال حبیب ! ادب حبیب به او اجازه نداده است كه سواره به محضر امام نزدیك شود. خود را از اسب فرو افكنده است و اكنون نیز عشق و ارادت او اجازه نمى دهد كه ایستاده به امام نزدیك شود.
امام همچنان مشتاق و مهربان پیش مى آید و حبیب نمى داند چه كند.
مى ایستد، زانو مى زند، گریه مى كند، اشك مى ریزد، زمین زیر پاى امام را مى بوسد، مى بوید، برمى خیزد، فرو مى افتد، به یارى دست و زانو، خود را به سوى امام مى كشاند، لباس بلندش در میان زانوها مى پیچد، باز به سجده مى افتد، برمى خیزد، چشم به نگاه امام مى دوزد، تاب نمى آورد، ضجه مى زند، سلام مى كند و روى پاهاى امام آرام مى گیرد.
امام زانو مى زند، دست به زیر بال مى گیرد و او را از جا بلند مى كند و در آغوش خود ماءوایش مى دهد.
جز اشك ، هیچ زبانى به كار حبیب نمى آید.
امام بال دیگر خود را براى همراه حبیب مى گشاید. واى ! چه كند همراه حبیب ؟ چه كند غلام حبیب در مقابل این رحمت واسعه ؟ در مقابل این بال گسترده محبت ؟!
زبان به چه كار مى آید؟ اشك چه مى تواند بكند؟ قلب چگونه در سینه بماند؟ نفس چگونه بیرون بیاید؟ حبیب یارى كن ! اینجا جاى سخن گفتن توست . تو چیزى بگو. مرا دست بگیر در این اقیانوس بیكران محبت !
من ندیده ام ! نچشیده ام . كسى تا به حال این همه محبت یكجا و یك بغل به من هدیه نكرده است . كارى بكن حبیب ! چیزى بگو!
مولاى من ! امید من ! این برادر، غلام من بوده است كه در راه شما آزاد شده ، اما خودش ...
اما خودم حلقه بندگى شما را در گوش كرده ام . اگر بپذیرید، اگر راهم دهید، اگر منت بگذارید.
امام ، غلام را در آغوش مى فشارد و شانه مهربانش را بستر اشكهاى بى امان او مى كند.
از آن سو زینب (س )، سر از كجاوه بیرون مى آورد و مى پرسد: كیست این سوار از راه رسیده ؟
و پاسخ مى شنود:
حبیب بن مظاهر.
تبسمى مهربان و شیرین بر چهره زینب مى نشیند و مى گوید:
سلام مرا به او برسانید.
هنوز تمام پهناى صورت و محاسن حبیب ، از اشك خیس است كه مى شنود:
بانویمان زینب به شما سلام مى رسانند.
این را دیگر حبیب ، تاب نمى آورد. حتى تصور هم نمى كرده است كه روزى دختر امیرالمومنین به او سلام برساند. بى اختیار دست بلند مى كند و بر صورت خویش مى كوبد، زانوهایش سست مى شود و بر زمین مى نشیند. خاك از زمین برمى دارد و بر سر مى ریزد و چون زنان روى مى خراشد و مویه مى كند.
خاك بر سر من ! من كى ام كه زینب ، بانوى بانوان به من سلام برساند
خدایا! تابى ! توانى ! لیاقتى ! كه من پذیراى این همه عظمت باشم .

دوشنبه 2/3/1390 - 15:34 - 0 تشکر 320302

عمر سعد در میان سران لشكرش چشم مى گرداند


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

عمر سعد در میان سران لشكرش چشم مى گرداند و نگاهش روى عروة بن قیس متوقف مى شود:
عروه ! بیا اینجا! مى روى پیش حسین بن على و از او مى پرسى كه اینجا به چه كار آمده و هدفش چیست .
عروه این پا و آن پا مى كند؛ نه مى تواند به فرماندهش عمر سعد، نه بگوید و نه مى تواند فرمانش را بپذیرد. نگاهش را به زیر مى اندازد و ذهنش را به دنبال یافتن پاسخى مناسب كنكاش ‍ مى كند.
شنیدى چه گفتم ؟
شنیده است ولى چه بگوید؟ او خوبتر از هر كس مى داند كه حسین به چه كار آمده است . او خود از اولین كسانى است كه به حسین نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده است . اكنون با چه رویى در مقابل حسین بایستد، و چه بپرسد؟!
بپرسد:
ما نامه نوشتیم ، تو چرا آمدى ؟
ما بیعت كردیم ، تو چرا اعتماد كردى ؟
ما قسم خوردیم ، تو چرا باور كردى ؟
عاقبت دل را یك دله مى كند و پاسخ مى دهد:
مرا معذور بدار اى عمر سعد! من از جمله كسانى ام كه با او بیعت كردم و پیمان شكستم . روى دیدار او را ندارم .
عمر سعد از او مى گذرد و رو مى كند به سردارى دیگر:
تو برو!
من نیز.
توبرو!
من هم .
تو چى ؟
همه .
همه سران لشكر دشمن ، از مواجهه با امام شرم مى كنند كه خود دعوت كننده او و بیعت كننده با او بوده اند. نامها و نامه ها و امضاهایشان هنوز در خورجین امام است ؛ چه مى توانند بگویند؟ اگر هیچ هم نگویند، همین قدر كه از سوى سپاه دشمن به سمت امام مى روند، همین قدر كه قاصد دشمن امام مى شوند، براى مردن از شرم ، كافى است .
كثیر بن عبدالله قدم پیش مى گذارد و مى گوید:
من عذرى ندارم . كار را به من واگذار كن .
او مردى تبهكار و جنایت پیشه است . بى پروایى اش در انجام هر خباثتى ، اسباب شهرتش شده است . پیش از آنكه عمر سعد به نفى یا اثبات پاسخى دهد، خود، ادامه مى دهد:
اگر بخواهى حتى مى توانم حسین بن على را غافلگیر كنم ، از پشت به او شمشیر بزنم و از پاى درش بیاورم .
عمر سعد نگاهى آمیخته از ترس و تحسین به او مى اندازد. هم خوشش مى آید از اینهمه بى باكى و هم مى ترسد از اینهمه سفاكى . از آنكه هیچ پروا ندارد باید ترسید. چه بسا همراه ترین رفیقش را هم از پشت خنجر بزند:
نه فعلا كشتنش را نمى خواهم . فقط پیغام را ببر و پاسخ بیاور.
كثیر شمشیر را بر كمر محكم مى كند و به سوى سپاه امام راه مى افتد.
ابوثمامه صاعدى كه در كنار امام نشسته است ، او را از دور مى شناسد. رو مى كند به امام و مى گوید:
یا ابا عبدالله ! خبیث ترین مرد روزگار دارد به این سمت مى آید، او شهره است به غافل كشى و جنایت پیشگى .
و سپس سریع از جا بر مى خیزد و به فاصله چند خیمه از امام ، بر سر راه او مى ایستد:
به چه كار آمده اى ؟
پیغام آورده ام براى حسین بن على .
اول شمشیرت را بگذار، بعد پیغامت را ببر.
كثیر دستش را بر قبضه شمشیر مى فشارد:
من ماءمورم ، پیغایم دارم . خواستید مى دهم ، نخواستید بر مى گردم .
ابوثمامه دست مى برد تا شمشیر كثیر را با نیام بگیرد:
قبل از اینكه حرف بزنى ، سلاحت را تحویل بده .
كثیر شمشیرش را محكمتر مى گیرد و خود را عقب مى كشد:
به خدا اگر بگذارم كه دست به شمشیرم بزنى .
پس پیغامت را به من بده ، من آن را به امام مى رسانم ، تو را با سلاح نمى گذارم به امام نزدیك شوى .
به تو نمى گویم
نگو، برو! تو شهرتت به جفا و خیانت است ، برگرد.
كثیر دندان مى ساید و جویده جویده فحشهایى نثار ابوثمامه مى كند و باز مى گردد.
عمر! نگذاشتند پیغام تو را برسانم .
عمر سعد، قرة بن قیس را صدا مى كند و مى گوید:
مى روى و از حسین بن على مى پرسى اینجا به چه كار آمده است و هدفش چیست ؟
قرة بن قیس ، بى هیچ كلامى به سمت سپاه امام راه مى افتد، امام ، چهره او را كه از دور مى بیند، مى پرسد: او را مى شناسید؟
حبیب كه در كنار امام نشسته است ، پاسخ مى دهد:
آرى ، مولاى من ! او از طایفه حنظله است از قبیله تمیم ، خواهر زاده ما به حساب مى آید. من او را به حسن عقیده مى شناختم و هرگز گمان نمى بردم كه روزى در این موضع او را ببینم .
قره بن قیس نزدیك و نزدیكتر مى شود تا به امام مى رسد. سلام مى كند. پاسخ مى شنود و سؤ ال ابن سعد را مى پرسد:
به چه كار آمده اید و هدفتان چیست ؟
امام پاسخ مى دهد:
مردم شهرتان كوفه به من نامه نوشتند كه : بیا . اگر نمى خواهند باز مى گردم .
قاصد پیام را داده و پاسخ را دریافت كرده است ؛ اما پیش از رفتن ، حبیب اشاره مى كند كه :
صبر كن .
قره بن قیس مى ایستد و نگاهش به نگاه آشناى حبیب گره مى خورد. حبیب با لحنى آمیخته از مهر و عتاب مى گوید: و اى بر تو! به راستى مى خواهى بر گردى به سمت آن ستم پیشگان ؟ بیا، بیا قره بن قیس ! به یارى مردى بر خیز كه خدا به واسطه او و پدرانش ، ما و شما را حیات و عزت كرامت بخشیده است .
قره بن قیس مردد مى ماند. انتخاب دشوارى است . نگاهى به انبوه سپاه ابن سعد مى اندازد و نظرى به خیام محدود امام . بگذار پیغام را ببرم ، بعد فكر مى كنم كه چه باید كرد. و به سرعت از حبیب دور مى شود تا نگاه ملامت بارش او را نیازارد. نگاه حبیب همچنان او را دنبال مى كند تا در دریاى سپاه دشمن گم مى شود. با خود مى گوید:
رفت ، به یقین باز نخواهد گشت .
و بعد دلش مى شكند از اینهمه تنهایى امام ، در مقابل آنهمه دشمن غرق در سلاح . به یاد طایفه اى از قبیله خود مى افتد كه در روستایى نزدیك نینوا زندگى مى كنند:
آقاى من ! طایفه اى از بنى اسد در این اطراف ساكنند؛ اگر اجازه فرمایید من آنها را به یارى دین خدا بخوانم . شاید خدا به بركت وجود شما آنان را هدایت كند و به واسطه آنان ، شر دشمنان را از شما كم كند.
امام با نگاهى مهرآمیز، حبیب را مى نوازد و رخصت مى دهد.
هوا رو به تاریكى مى رود و حبیب اگر بتواند تاریكى را محمل سفر خود كند، هم امشب دعوت به انجام مى رسد.
عبور از میان خیل دشمن هم كار دشوارى است . حبیب با فاصله اى نسبتا زیاد، سپاه دشمن را دور مى زند و با سرعت به سمت قبیله خود مى تازد. راه سپردن به آن سرعت و در تاریكى شب ، با چشمهاى كم سوى حبیب ، در حالى كه ماه نیز از نمایش نیم چهره خود هم بخل مى ورزد، كار آسانى نیست . اگر چشمهاى تیزبین و فراست كم نظیر اسب هم نباشد، معلوم نیست این تاریكستان چگونه باید طى شود.
شعله هاى آتش چادرها نشان مى دهد كه خواب ، هنوز هشیارى قبیله را نربوده است . صداى فریاد اولین نگاهبان شب ، به حبیب مى فهماند كه به مرز قبیله رسیده است و باید اسب را به تعجیل بایستاند تا از تیر هشیار نگاهبان در امان بماند.
چهره حبیب آنقدر آشنا هست كه در دیدرس روشنایى مشعل ، شناخته شود و با احترام و عزت پروانه عبور بیاید.
حضور بى وقت و ناگهانى حبیب در میان قبیله ، جز سؤ ال و اضطراب و حیرت چه مى تواند در پى داشته باشد.
به چشم بر هم زدنى ، حبیب در میان دایره اى از مشعل و سؤ ال و كنجكاوى قرار مى گیرد، همه مردان قبیله مى خواهند بدانند كه چه خبرى پیر قبیله را این وقت شب به بیابان كشانده است . همه ، همدیگر را به سكوت دعوت مى كنند تا حبیب سخن بگوید:
بهترین هدیه اى كه رائدى براى قبیله اش مى آورد، چیست ؟ من همان را برایتان آورده ام ...
نفس در سینه قبیله حبس مى شود؛ در این هنگامه شب و ظلمت و بیابان ، بهترین هدیه یك پیر قبیله چه مى تواند باشد؟ همه ، گوشها را تیز و چشمها را تنگ تر مى كنند تا ماجرا را دقیق دریابند.
اماممان حسین ، فرزند امیرالمومنین ، فرزند دختر پیامبر، فاطمه زهرا، علیهم السلام در بیابان نینوا به محاصره دشمن در آمده است . عمر بن سعد به دستور یزید بن معاویه با چند هزار سپاه راه را بر او بسته و كمر به قتل او بسته است . سعادت و نجات شما در یارى اوست . مردانى گرد اویند كه هر كدام از هزار مرد جنگى سرند و تا پاى جان ، دست از او نمى شویند. چون شما قوم و عشیره و هم خون منید این شرف و افتخار را براى شما مى خواهم . به خدا سوگند هر كدام از شما در این راه كشته شوید، آغوش ‍ پیامبر را در قرب رحمت پروردگار گشاده مى بینید. والسلام .
هنوز امواج كلام حبیب ، در دریاى شب محو نشده ، عبدالله بن بشیر، حلقه مردان قبیله را با دست مى شكند و وارد میدان جاذبه حبیب مى شود:
خدا تو را پاداش بى نظیر عطا كند اى حبیب ! به راستى كه بهترین هدیه از دوست به دوست ، از شیخ به طایفه و از رائد به قبیله همین است كه تو آورده اى . به خدا من اولین داوطلب این پیكارم و تا پاى جان از این پیمان نمى گذرم . .
و انگار گاه جنگ و ستیز شده باشد، شروع مى كند به دور گشتن و رجز خواندن و مبارز طلبیدن .
افراد،یكى یكى پیش مى آیند و پیمان مى بندند تا نود مرد از قبیله دستشان باگرماى دست جلودار آشنا مى شود.
در این میانه ، ناگهان سایه اى از انتهاى چادرها جدا مى شود و به تك خود را در ظلمت بیابان گم مى كند. ابرى تیره بر چهره ماه مى نشیند.
هیچكس گریز سایه را جدى نمى گیرد. شاید سگى یا گرگى به بیابان زده باشد.
فرصت وداع نیست .
نود و یك اسب زین مى شود، نود و یك پا پر ركاب قرار مى گیرد و نود و یك دهنه ، كشیده مى شود؛ و ناگهان زمین در زیر پاى نود و یك سوار مى لرزد.
حبیب ، همچنان سر مست و عاشق ، كاروان را جلودارى مى كند. اسبها آرام آرام به عرق مى نشینند و خاك نرم بیابان سر و روى مردان را مى پوشاند. ماه ، همچنان گرفته و غمگین از لابه لا ى ابرها، سواران را مى پاید.
تا خیام حسین راهى نمانده است .
ناگهان حبیب ، نگران و وحشتزده ، مركب خویش را در جا میخكوب مى كند و نود اسب دیگر نیز پایشان به ایستادنى ناگهانى ، بر خاك نرم بیابان كشیده مى شود.
این لشكر مقابل ناگهان چگونه در این بیابان ، سبز شده است ؟! شگفتى و وحشت بر دل نود سوار چنگ مى زند، حبیب آرام آرام به لشكر مقابل نزدیك مى شود و كاروان نیز نرم و وارفته خود را جلو مى كشد. حبیب فریاد مى زند:
شما كیستید و به چه كار آمده اید؟
فرمانده سپاه مقابل به نعره پاسخ مى دهد:
منم ازرق ، سدارى از سپاه عمر سعد، با پانصد سوار جنگى . ماءمورم كه كاروانتان را باز گردانم ، یا از دم تیغ بگذرانم .
حبیب حیرت زده مى پرسد:
چه كس شما را خبر كرده است ؟!
و پاسخ مى شنود:
از خودتان ، از قبیله خودتان ، نه از بیرون .
و ذهن همه كاروان به سایه اى باز مى گردد كه ساعتى پیش از انتهاى خیمه ها كنده شده است .
حبیب فریاد مى زند:
باز نمى گردیم ، مى جنگیم .
و ناگهان برق نود و یك شمشیر در شبستان بیابان مى درخشد. دو سپاه ناگهان به هم مى پیچد و جنگى سخت درمى گیرد. صداى شیهه اسبها و برخورد شمشیرها و فریاد سوارها بر دل شب چنگ مى زند. حبیب اگر چه پیر است ، اما هنوز خاطره دلاوریهاى او دشمن را از اطرافش مى گریزاند. جنگ زیاد طول نمى كشد. پنج به یك و پانصد به نود و یك ، تكلیف را یكسره مى كند. از دو سپاه ، كشته ها و اسبها به زمین مى افتد و خاك بیابان را به سرخى گل مى كنند. از كاروان آنچه بر جاى مى ماند، چاره اى جز گریز نمى بیند، كشته هاى خویش را در طرفة العینى به اسبها مى بندد و راه گریز پیش مى گیرد. كشته هاى دشمن همچنان بر زمین مى ماند و لشكر ابن سعد فاتح به سوى اردوگاه باز مى گردد.
حبیب كه كاروان را مغلوب و افرادش را منهزم و گریخته مى بیند، غمگین و افسرده به سمت خیام امام مى تازد. وقتى به خیام نزدیك مى شود، عطر تلاوت قرآن امام كه در فضا پیچیده است ، به او جانى دوباره مى بخشد. اما همچنان احساس شرم مى كند از اینكه تنها و تهى بازگشته است . پروا را كنار مى زند و چشمه اشك در زیر پاى امام مى گشاید و هق هق گریه اش فضاى خیمه را بر مى دارد. اما یك كلام امام و فقط یك كلام امام ، انگار آرامش دنیا را در قلب او مى ریزد و تسكینش مى بخشد: لاحول و لاقوة الا بالله .

دوشنبه 2/3/1390 - 16:51 - 0 تشکر 320383

سلام

ممنونم... پیگیر هستم...

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.