• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 385)
جمعه 26/1/1390 - 14:3 -0 تشکر 308050
واقعیت نامتناهى على(ع)

محمدرضا حکیمی

من در این گفتار در پى آنم که زیرساز زندگى على(ع) و اهمیت بحث در آن باره را تا حدى روشن کنم و فلسفه لزوم توجه به طرز فکر و عمل‌ امام را اگر‌ امکانات بگذارند برملا سازم، تا اجتماع ببیند که اگر هر صبح همراه نشریات یومیه، یک کتاب هم در زندگى على به دست مردم بدهد زیاد نیست، بلکه تنها راه زنده نگه داشتن نوامیس ارزشمند زندگى همین است و بس، که زندگى على روش و اجتماعى على پسند بسازیم، و در این راه اگر نیروى شورانگیز ولاى على و معنویت خلاق تشیع و نشاط سازنده طبقه جوان به همگامى برخیزند، به رسیدن به مقصود،‌ امیدها خواهیم داشت و دیگر گناه یأس مرتکب نخواهیم گشت.

پس اکنون، منظور این نوشته نشان دادن موقعیت تربیتى على است در تاریخ انسان و هم نمایاندن فلسفه پیگیرى از این رشته بحث و گفتگو که مخصوصاً نگارنده این صفحات در زندگى خویش زیاد بدان اهتمام ورزیده است و یقین است که در این گفتار از من توقع داشته نشده که درباره عظمت ذاتى و شخصیت على سخن سر کنم و حتى از آن بیکرانه بحر قسمت یک روزه‏اى در کوزه ریزم، چه این کار از بزرگانى همچون ابن سینا و نصیرالدین طوسى بر نیامد که با کلماتى کوتاه دهشت زدگى خود را در برابر این عظمت بتوان عظمت نشان دادند و مبهوت به دیواره تاریخ تکیه کردند.

چون واقعیت على همچون واقعیت اسرار بزرگ است که هر چه انسان بدانها نزدیک شود و بکاود و پى برد، بیشتر مرعوب مى‏شود و از زبان مى‏افتد.

درباره شخصیت و عظمت على همین بس که انسان هرچند هم پر مطالعه و دانش اندوخته باشد به اشاره‏اى بگذرد، زیرا بعد شناسایى على بعد مطالعه و دانشها و مقیاسهاى بشرى نیست.

آن کس که در دریایى بى ساحل و کبود دست و پا مى‏زند و خورشید را مى‏نگرد که از سمتى از آب طلوع مى‏کند و از سمت دیگر در آب فرو مى‏رود درباره این دریا، چه بگوید؟ جز این که همین قدر بفهماند که در دریا افتاده‏ام و در دامن‌ امواج کوه پیکر این دریا خاره‏اى گران خاشه‏اى بیش نیست.

على همان بیکران دریایى است که خورشید همه ارزشهاى زندگى و احساس و شعر انسانى از سویى از آن مى‏دمد و از سویى در آن غروب مى‏کند و گنجایش سطح هستى على است که مى‏تواند تمام فروغ‏هاى ارزیابى شده وجود را بگیرد و از خود متجلى سازد، انسان در این دریا افتاده چه بگوید؟ جز این که بگوید من هم دستخوش‌ امواج این دریا شده‏ام.

عشق همیشه از رسیدن به زیبایی‌هاى عظمت بار و پر غرور سرچشمه مى‏گیرد و تا ممکن گردد درباره آن زیباییها گفتگو و تفسیر شود ولو در حدیث دیگران، چنان مى‏شود، ولى همین که از حد تعریف گذشت زبان بسته مى‏شود و چشم دل باز، و عشق در عمق روح ریشه مى‏دواند و هر دم بر تجلیات و دامنگیرى‏هایش افزوده مى‏گردد. کم‌کم غبار و خاکسترى نمى‏ماند و آتش گل انداخته عشق مى‏سوزد و مى‏سوزاند و بى سر و سامان مى‏کند. عاشقان دیگر سر و سامان نمى‏دانند.

واقعیت متجلى على در همه مظاهر زیباییهاى عظمت پیوند: احساس، نفوذ، دید، عدالت، تقوا، شجاعت، رادى، بزرگى، سخاوت، اصالت احساس وظیفه، انسان دوستى بیکران، حقوق‏شناسى باریک، یتیم‌نوازى و زاغه جویى، پی ریزى فلسفه‏هاى عمیق، محبت و شور زندگى، ایثار، نیایش و عبادت از گنجایش بدر، ولایت مطلق و نفوذ در روح عالم و تسلط بر ملکوت ماهیات به اذن و اراده خدا، روشن اندیشان را وا داشت، که نه تنها على را پیشواى خود بدانند بلکه به او عشق بورزند، او را بزرگ دارند و بزرگ، آنگونه که انسانها هماهنگ شوند و انسانى را بزرگ دارند، براى انسانیت، براى حق... براى حقیقت جاودان... براى آن فروغ مطلق و بى‌انتهایى که از مرزهاى اندیشه مى‏گذرد.

آنان که به درستى شناختند که باید به فکر انسان باشند، آنان که فهمیدند که باید صخره مانند تکیه‌گاه پیکره‏اى واقع شوند که در پرتو شخصیتش کوچکترین پدیده حقوقى پایمال نگردد و تعلیماتش زندگى سازد و زندگى‏هاى مرگ‌گونه را خراب کند، آنان که دانستند که باید بکوشند تا یک روز، در یک اجتماع، یک طفل یتیم، حتى از یک حق خود هم محروم نماند و آنان که به انسان و ارزش انسان ایمان آوردند، رفتند که على را یارى کنند و طنین تکان‌دهنده این نداى حماسى را همه جا برسانند و همراه نور خورشید به هر کرانه‏اش بریزند.

این حقیقتها بود که عشقى خون فرجام و محبتى دامنگیر آفرید و براى اینها واین وظیفه بزرگ انسانى بود که انسانهاى بزرگى همچون:

سلمان فارسى، اباذر غفارى، مقداد کندى، محمد بن ابى‌بکر، عبدالله بن مسعود، سعد بن عباده، قیس بن سعد، مالک اشتر نخعى، سعید بن قیس همدانى،‌هاشم مرقال، کمیل بن زیاد، حجر بن عدى، عمرو بن حمق خزاعى، میثم تمار، رشید هجرى، سعید بن جبیر، عبدالله بن عفیف، سلیمان بن صرد خزاعى، عبدالله بن سعید آزدى، محمد ابن ابى عمیر، ابن سکیت و صدها نفر دیگر رفتند وبه جرم على دوستى (که در واقع همان انسان دوستى مطلق بود، چه بگفته روسو: دوستى انسانیت جز دوستى على نیست) سوختند و نابود شدند و خاکستر گرم خود را بر ارواح پاشیدند...

اینها بود که رفتند و تاریخ على‏شناسى و تشیع را با خون آزادگان نوشتند و شهداى عظیم کربلا سرود پیروزى خونرنگ خود را در خیمه تاریخ نواختند و بزرگترین سرمشق را به آزادیخواهان و مصلحان دادند.

اینها بود که سادات حسنى و حسینى هر دم در هر گوشه خروج کردند. و زندگى خود را با تند رنگ خون زینت دادند و اولاد على و فاطمه لاى دیوارها گذارده مى‏شدند و در ساختمان یک شهر اسلامى کار استوانه را به دوش مى‏گرفتند، و ابوالفرج اصفهانى کتاب «مقاتل الطالبیین» را نوشت.

اینها بود که جوانان شیعه مذهب غیور که آتش عشق على مشتعلشان ساخته بود، در کوچه‏ها و خیابانهاى کوفه حرکت مى‏کردند و پرچمهاى خونین خود را در میان نخلستانها مى‏گرداندند و با شعار شور آور «یا منصور‌ امت» هیجان خلق مى‏کردند.

اینها بود که اصحاب بزرگوار ائمه با چه خون جگرها و دردها و مشقتها، تعلیمات شیعه را نشر مى‏دادند، عقیده‌شناسان و حقوقدانان بزرگ تربیت مى‏شدند و‌ امام صادق 4000 تن را تربیت مى‏کرد و جابر بن حیان پدر شیمى را پرورش مى‏داد.

اینها بود که محدثان و ادیبان و دانشمندانى مانند:

شیخ ابوالحسن علان رازى، حافظ بدیع‌الزمان همدانى، ابوالحسین بن طرخان کندى، ابوالمحاسن رویانى، شیخ ابو على فتال نیشابورى، ابن‌هانى اندلسى، مؤید الدین طغرائى، شیخ جمال الدین حمدانى، شیخ حسن بن محمد سکاکینى، شمس‌الدین محمد مکى، حکیم صدرالدین دشتکى، شیخ نورالدین علایى محقق ثانى، شیخ زین‌الدین عاملى، شیخ شهاب الدین خراسانى، قاضى نورالله شوشترى و... که سر و کارشان با علم و کتاب و مدرسه بود به هیجان‌ آمدند و در راه نوامیس انسانى تشیع شهید گشتند و سرفصل کتاب علم را با خون آذین بستند و خون جوشنده خود را بر افق تاریک پاشیدند و خاطرات «مرگ سقراط» را تجدید کردند، و علامه ‌امینى از پس کرانه‏هاى احساسات خویش دست برآورد و کتاب آنان: «شهداءالفضیله» را نوشت.

اینها بود که شعراى پرشور و متفکر و با شخصیت و مبارزى همچون:

نابغه جعدى، فرزدق، کمیت اسدى، سید حمیرى، ابوتمام طائى، دعبل خزاعى، حمانى کوفی، ابو فراس حمدانى، شرف رضى، عبدى کوفى، اشجع سلمى، کثیر عزه، ابن الرومى، ابوالفتح کشاجم، صنوبرى، مفجع، ناشى صغیر، ابن حماد، ابن طباطبا، ابوالفرج رازى، مهیار دیلمى، ابو العلاء معرى، صفى‌الدین جلى، ابو حامد انطاکى، قاضى تنوخى، رودکى، فردوسى طوسى، سنائى غزنوى، ابوالحسن تهامى، ابن سنان خفاجى، ابن منیر طرابلسى، اسدى طوسى، کسائى مروزى، ناصر خسرو علوى، حافظ شیرازى، سلمان ساوجى، نظیرى نیشابورى، جمال‌الدین خلیعى، حافظ رجب برسى، صائب تبریزى، محتشم کاشى، سروش اصفهانى، سید حیدر حلى، عبدالمحسن کاظمى، علامه اقبال پاکستانى، شیخ کاظم ازرى، شیخ محمد رضا سبیبى، سید سعید حبوبى، عبدالمهدى مطر، ملک‌الشعراى بهار و...

و فلاسفه و حکما و ریاضى‌دانان و عقیده‌شناسان بزرگى همچون:

هشام بن حکم، ابن اعلم بغدادى، حسن بن موسى نوبختى، ابو على سینا، ابو نصر فارابى، ابو ریحان بیرونى، خواجه نصیر طوسى، یعقوب کندى، ابو على بن مسکویه، ابو اسحق فزارى، ابوسعید سجزى، ابو زید بلخى، احمد بن یوسف مصرى، احمد بن طیب سرخسى، ابن قبه رازى، ابن مبشر بغدادى، بدیع اسطرلابى، قطب‌الدین رازى، میر ابوالقاسم فندرسکى، میرداماد حسینى، غیاث‌الدین کاشانى، ملا عبدالرزاق لاهیجى، جلال‌الدین دوانى، ابومحمد همدانى، کامل‌الصباح عاملى و...

و شخصیت‏هاى ادبى، علمى، حقوقى و اجتماعى مهمى همچون:

شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ کلینى، شریف رضى، شریف مرتضى، خلیل فراهیدى، ابوالحسن کسائى، ابوعقمان مازنى، ابن فهد حلى، شیخ طوسى، قطب‌الدین راوندى، شیخ طبرسى،‌ امام مرزوقى، ابن ابى جمهور احسائى، علامه حلى، ابوالفتوح رازى، عبدالجلیل قزوینى رازى، ابوالفضل ابن العمید، صاحب بن عباد، ابن طاووس حسنى، شیخ بهائى، علامه مجلسى، مقدس اردبیلى، ملا مهدى نراقى، فیض کاشانى، شیخ حر عاملى، علامه بحرالعلوم، میر حامد حسین هندى نیشابورى، میرزاى شیرازى، سید جمال‌الدین اسدآبادى، شیخ انصارى، سید محسن ‌امین عاملى، سید حسن مدرس، سید حسن صدر کاظمى، شیخ محمد جواد بلاغى، شیخ محمد حسین کاشف‌الغطا، سید عبدالحسین شرف الدین، آیت‌الله بروجردى، شیخ آقابزرگ تهرانى،‌ امام خمینى، علامه ‌امینى و... و بسیار رهبران بزرگ و مصلحان اجتماعى و رجال علمى دیگر همه مشعل على‏شناسى را به دوش کشیدند و اجتماعات با پرتو دانش و تقوا و فضایل خویش به حقایق جاوید و مفاهیم زنده تشیع رساندند و فداکاریهاى خستگى‏ناپذیر و مجاهدات عظیم خود را سرمشق آیندگان قرار دادند. گر چه همواره سد راههایى خشن نیز داشته‏اند.

اینها بود که دانشمند بزرگ ابوریحان بیرونى در کتاب «الاثار الباقیه» عید غدیر را از بزرگترین اعیاد همگانى اسلامى شمرد...

وضیاء الدین مقبلى عالم متبحر اهل سنت، پس از ذکر اسناد حدیث غدیر، گفت:

«فان لم یکن هذا معلوماً فما فى الدین معلوم»

اگر این حدیث، دانسته و ثابت نباشد پس در اسلام هیچ دانسته و ثابتى نیست.1

حافظ ابوالعلاء همدانى گفت: «اروى هذا الحدیث بمائتین و خمسین طریقاً: من این حدیث (غدیر) را با دویست و پنجاه سند نقل مى‏کنم».2

اینها بود که دانشمندان و محدثان بزرگ اهل سنت، فضایل و مناقب على را در کتب خود نوشتند و در سراسر ممالک نشر شد و بازگو گشت و نفوذ کرد و پرورش داد و حتى حقیقت غدیر را که یکى از ریشه‏هاى استدلالى و دینى و الهى تشیع است و بس مهم و قاطع، گروههاى فراوانى از علماى فنى سنت درکتابهاى معتبر و معتمد خود، حتى در چند «صحیح» نقل کردند...

اینها بود که پیوسته کتاب على «نهج‌البلاغه» همچون مشعل جاودان افروخته، روى پایه افکار و احساسات اجتماعات قرار داشت و همواره نیز قرار دارد و بیش از صد شرح و تفسیر بر آن نوشته شده و به ده‏ها زبان، همه یا قسمتهایى از آن گردانده شده است و از شرح‏هایش یکى شرح شیخ محمد عبده (حکیم و مفتى بزرگ مصر و از پیشوایان حرکتهاى علمى و اجتماعی اخیر آن کشور) است که بواسطه تأثیرات سید جمال‌الدین و همکارى با او، بیشتر بحقایق تشیع و کلام على(ع) پى برد و بر آن شرح نوشتن و آن کتاب را در همه مصر و بلاد اسلامى عرب پهن کرد و در آغاز شرحش گفت:

«من در مطالعه این کتاب از فصلى به فصل دیگر مى‏رسیدم و حس مى‏کردم که پرده‏هاى سخن عوض مى‏شود و‌ آموزشگاههاى پند و حکمت تغییر مى‏یابد و گاهى خودم را در جهانى مى‏یافتم که ارواح بلند معانى با زیور عبارت تابناک، آن را آباد ساخته است.

این معانى بلند پیرامون روانهاى پاک و دلهاى روشن مى‏گردد تا بدانها الهام رستگارى بخشد و به مقصد عالی یى که دارند برساند و از لغزش گاهها دورشان کرده به شاهراه محکم فضیلت و کمال بکشاند. و گاه مى‏یافتم که عقلى نورانى که هیچ شباهتى با اجسام ندارد از عالم الوهیت جدا گشته و به روح انسانى اتصال یافته او را از لابه‏لاى پرده‏هاى طبیعت بیرون آورده و تا سرا پرده ملکوت اعلى بالا برده است و تا شهودگاه فروغ فروزنده آفرینش رسانده است...».3

از ترجمه‏هاى نهج‌البلاغه یکى اثر مرحوم جواد فاضل است که بارها به نام «سخنان على» به چاپ رسیده است. من به طبقه جوان یکسر، توصیه مى‏کنم که این کتاب را بگیرند و همیشه داشته باشند و در هر شبانه روز ولو مقدار کمى از آن بخوانند حتى آن جوانان که خود را از دین کنار مى‏کشند (در صورتى‌که به اصول شریف انسانیت پاى بند باشند) پذیرفتن این توصیه مهرآمیز چندان زحمتى ندارد. بروند و با على آشنا شوند و به همین که از او نامى بشنوند، بس نکنند، تا بنگرند که اگر دین همانست که على داشته و بدان مى‏خوانده، باید دین داشت و باید به استوارى در دین سر بلند بود... و باید در تمام فراز و نشیبهاى زندگى از فروغهاى این مرد جاودان هدایت جست.

اینها بود که حتى از غیر مسلمین ده‏ها نویسنده و فیلسوف و ادیب بزرگ در سراسر جهان درباره عظمت على(ع) مقاله‏ها و کتابهاى مختصر و مفصل نوشتند و کسانى مانند بارون کارادیفو، توماس کارلایل، جبران خلیل جبران، ‌امین نخله، نرسیسان، گابریل انگیزى، جورج جرداق، بولس سلامه، میخائیل نعیمه، فؤاد جرداق و... در تجلیل‌ امام سخنها گفتند، و از آن میان کارلایل انگلیسى گفت: «...و‌ امام على جز این ما را گنجایش ندارد که او را دوست بداریم و بدو عشق بورزیم» و نرسیسان فاضل مسیحى گفت: «اگر این خطیب بزرگ در عصر ما، هم‏(10) اکنون بر منبر کوفه پا مى‏نهاد، مى‏دیدید که مسجد کوفه با آن پهناوریش از شاپوهاى اروپائیان موج مى‏زد، مى‏آمدند تا از دریاى سر ریز دانش او روحشان را سیراب سازند»...4

اینها بودکه شبلى شمیل دوست بخنز و طبیعیدان معروف گفت: «الامام على بن ابى طالب عظیم العظماء، نسخة مفردة لم یرلها الشرق و لا الغرب صورة طبق الاصل، لا قدیماً و لا حدیثاً.»5

اینها بود که بولس سلامه بیروتى حقوقدان مسیحى در اثر ادبى و بدیع خود سرود: «شبهایى که بیدار بوده با درد و رنج مى‏گذراندم، افکار و تخیلاتم مرا به گذشته کشانده و شهید بزرگ‌ امام على و سپس‌ امام حسین به یاد من مى‏آمدند، یک بار براى مدتى طولانى گریستم و سپس شعر «على و حسین» را نوشتم.

آرى من یک مسیحى هستم ولى دیده باز دارم و تنگ بین نیستم. من یک مسیحى هستم که درباره شخصیت بزرگى صحبت مى‏کنم که مسلمانان درباره او مى‏گویند خدا از او راضى است، صفا با اوست و شاید هم خدا به او احترام بگذارد، و مسیحیان در اجتماعات خود از وى سخن گفته و از تعلیمات او سرمشق مى‏گیرند و دینداریش را پیروى مى‏نمایند.

از آنجا که در آیینه تاریخ، مردم پاک و نفس کش بخوبى نمایان هستند مى‏توان على را بزرگتر از همه آنها شناخت... او بطورى از وضع رقت بار یتیمان و فقیران متأثر و غمگین مى‏گشت که حالت وحشتناکى بخود مى‏گرفت...

اى داماد پیغمبر! شخصیت تو مرتفع‏تر از مدار ستارگان است. این از خصایص نور است که پاک و منزه باقى مانده، گرد و غبار نمى‏تواند آن را لکه‏دار و کثیف کند. آن کس که از حیث شخصیت، ثروتمند و غنى است هرگز نمى‏تواند فقیر باشد، نجابت و شرافت او با غم دیگران عالیتر و بزرگتر شده است، شهید راه دیندارى و ایمان با لبخند رضایت درد و مشقت را مى‏پذیرد.

اى استاد ادب و سخن! شیوه گفتار تو مانند اقیانوسى است که در عرصه پهناور آن روحها به هم مى‏رسند و به یکدیگر مى‏پیوندند...».6

و همین مواریث معنوى و وارستگیهاى عمیق و فضیلتهاى بزرگ شیعه مذهبان آزاد الهى بود که همه جا در روحانیون واقعى این ملت نموده مى‏گشت و شخصیتهاى بزرگ را تحت تأثیرى عجیب قرار مى‏داد که در اینجا حتى مجال اشاره بدانها را هم نمى‏یابیم، جز این‌که سخنى از فیلسوف فریکه و متفکر اجتماعى مسیحى «امین‌الریحانى» که از پیشوایان تجدد شرق است نقل کنیم. وى مى‏گوید:

«به عزم ملاقات سید حسن صدر به کاظمین رفتم. وى مرد تنومند چهار شانه بلند بالا و (11) خوش‌اخلاق و خوش برخوردى است، با پیشانى بلند و ریش انبوه سفید و بازوهاى قوى، عمامه سیاه بزرگى بر سر دارد و پیراهنى سینه گشاده در بر، با آستین‏هاى فراخ که بازوهاى او در وقت صحبت از آن نمایان مى‏شد.

در تمام سیاحتم در بلاد عرب هیچ‌کس را به خاطر ندارم دیده باشم که صورت پیغمبران را آنطور که تاریخ و شعرا وصف کرده و نقاشان براى ما مصور کرده‏اند، در مقابل چشم من مجسم کند مثل این مرد شیعى بزرگ. چقدر مستحسن است سادگى اطوار و خشونت زندگى او، وقتى که من داخل خانه او مى‏شوم ابتدا خیال مى‏کردم داخل خانه یکى از خدمه او مى‏شدم که به منزل او راه دارد.

وقتى که او را دیدم روى حصیرى نشسته در اتاقى که جز آن حصیر و چند پشتى، هیچ اثاثیه دیگرى نداشت، و چون قبلاً مسبوق بودم که او بیش از دو میلیون اتباع و مقلد دارد و میلیونها روپیه از هند و ایران براى صرف در وجوه براى او فرستاده مى‏شود و او با وجود همه اینها در کمال سادگى و زهد زندگى مى‏کند و یک روپیه از آنها را هم در غیر وجوه معینه استعمال نمى‏کند، این مرد فوق‏العاده در چشمم بزرگ‌ آمد و آرزو کردم که کاش بین رؤساى روحانى ما که با جامه‏هاى ارغوانى گردش مى‏کنند و در اعمالشان جز کار خیر چیزى کمبود ندارد، چند نفرى نظیر این مرد پیدا مى‏شد...»

و این فدائیان على بودند که همه جا شورانگیزترین حماسه زندگى را بپا مى‏کردند، بگفته آقاى حکیم الهى: «هزار و چند سال است که به نام او میلیونها نفر ـ (به هر نامى که مى‏خواهید بنامید ـ خود را فدا کرده و با طیب‌خاطر و اراده شخصى در راه او بذل جان و مال مى‏کنند که در کمترین شخصیت تاریخى آن را مى‏شود یافت.

و از آن گذشته صدها و هزاران نفر را که همین آنسیکلوپدیا داراى شخصیت تاریخى و داراى قیافه تاریخى ذکر کرده است چه از سلاطین و چه از فلاسفه و ادبا همه کسانى هستند که خود را فدائى على دانسته و به عظمت او معتقد بوده و مباهات داشته‏اند.7

اینها همه نیروهایى بودند که به هم مى‏پیوستند و از خلال قرون و اعصار غبار گذشت زمان را پس مى‏زدند و هر بامداد و غروب چهره خروشناک على را با همان ابهت تربیتیش از میان تند نقش شفق نشان مى‏دادند و به این‌ امید نیروبخش که زاویه‏هاى دید على نسبت به انسان و ارزش انسان روشن گردد، به فعالیت پیگیر خویش ادامه مى‏دادند....

اکنون با استمداد از معلومات مختلف بشر‌ امروز، پدیده‏هاى فکرى و اجتماعى‌ امام را مى‏شود روشن کرد و تابش این خورشید را که قرن‏هاست بر سرزمین ما تابیده و درست نتوانسته‏ایم از نورش بهره بگیریم مى‏توان به هر سوى گیتى رسانید.

اقیانوس زمان هر روز‌ آماده‏تر مى‏شود که ما صخره‏هاى بزرگى از دامنه شخصیت کوه‌آساى على برداریم و در آن افکنیم و موجش را به دورترین ساحل‏هاى زندگى برسانیم و مردى را بشناسانیم که از نظر علم، تا آن جا افکار را جهش مى‏دهد که در ضمن اشاره به «انشعاب علوم» حتى روى آشیانه‏شناسى پرندگان تکیه مى‏کند و اصول فلسفه‏هاى مهم را پى مى‏ریزد و در حقوق و علوم‌الاجتماع، حقایقى ژرف و در عدالت و داورى و مساوات، اصولى عمیق پیشنهاد کرده خود بدان‏ها عمل مى‏کند.

از بینوایان سخن مى‏گوید و با آنان مى‏نشیند و کنار دیوارهاى درد چهره زاغه‏ها مى‏ایستد و خود را به جاى زاغه‌نشینان مى‏گذارد.

همدوش یک فرد بسیار معمولى جامعه کار مى‏کند، به طورى که براى هر سوسیالیست منصف مایه حیرت است. رئیس اسلام و فرمانرواى پهناورترین‌ امپراطورى‏ها و براى چند نخل مردى یهودى آبیاری‌کردن و دستمزدگرفتن و به بینوا دادن... عجیب است!...

اینها همه شگفتى‏هاى این شعله جاوید و واقعیت نامتناهى است.

آن همه فروغى که از چراغ راه مصلحین تراوید و آن همه ارزشهایى که انساندوستان بزرگ را به تلاش وا داشت. آنان که براى آزاد زندگى کردن جامعه‏ها، یا از بین بردن‌ امتیاز سیاه و سفید، یا بهبود وضع زندانها و زندانیان یا تیمارستان‌ها، یا بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها، یا سایر آسایشگاه‌هاى مرضى، یا زندگى اطفال بى سرپرست، یا تعمیم دانش و سودا براى همه، یا کوبیدن استبداد و ظلم، یا رفع اختلافات شوم طبقاتى، یا پیشرفت علوم و اختراعات، یا گسترش عدالت و داد و احقاق حقوق، یا نشر تعالیم روحى و اخلاقى، یا سایر اصلاحات اجتماعى و... گام فشردند و تلاش کردند، همه چهره‏هاى مقدسى هستند که یقیناً بشریت بدانها احترام مى‏گذارد. ولیکن نمونه کامل و جامع همه این کششها و کوششها و تمام این احساسات و عواطف و بلکه از همه برتر و بزرگتر و الهى‏تر، همان چهره‏اى است که مى‏گوییم باید شناسانده شود و همگان کیفیت اندیشه و مجارى دیدش را درک کنند و معلومات درباره او طورى عمومى شود که هر روز فرزندانى که وارد زندگى مى‏شوند، او را با همان هیمنه حقوقیش در سراسر زندگى و شؤون آن ناظر کار خود بدانند.

بشر براى آسودگى مطلق و رسیدن به ارزش واقعى خویش، ناگزیر است که به طرف على برود. آن مردان بزرگى هم که پس از یک احساس ژرفناک و شور‌ امیدانگیز، عمرى در شعله عشق على مى‏سوزند و به شناساندن على مى‏پردازند بدین نظر عالى است.

اینها حقایقى است، و این بحث‏ها بحث سنى ـ شیعه نیست، بحث یک طرفه است: «على‏شناسى» است. نهایت دنیاى تسنن هم وقتى پس از گذشتن چهارده قرن بر اسلام و عقیم ماندن جهانى شدن آن ؛ به این حقایق توجه پیدا کرد ـ با حفظ احترام سلف ـ با ما همگام خواهد شد و برادرانه با هم در راه تحقق بخشیدن به آرمانهاى عالى پیغمبر بزرگوارمان خواهیم کوشید.‌

اما چون همین را گروهى نمى‏خواهند و به سود منافع خودشان نمى‏دانند، این بحث مقدس انسانى را که نتیجه‏اش عاید دورترین بشر جزیره‌نشین هم خواهد شد، به گونه‏اى نامطلوب جلوه مى‏دهند. و دریغا که بعضى از عناصر کم دید و یک‌سونگر و کم مطالعه در دین و تشیع که به گمان خود دید وسیع هم دارند! و چه بسا شیعه معتقدى هم هستند، چون از فلسفه مذهب خود آگاهى درستى ندارند.

در راه نشر این حقیقت که نمى‏کوشند هیچ، سد راه کوشندگان هم مى‏شوند. این دسته اگر توجه نیابند تأسفى فراوان دارد.

در این جا حقیقتى است که ناگزیر باید بدان اشاره کرد: آیا اگر بنا شود اجتماعى را به وظایف بزرگ پاى‌بند سازند و توده درهم رفته و بى سامانى را زنده کنند و به خود آورند، از کجا باید شروع کرد؟

از همانجا که یقینى بحق در مردم انگیخته شود و همه از صمیم دل بپذیریم که باید به طرف حرکتى روى آورند ؛ و خلاصه باید برنامه‏اى به مردم پیشنهاد شود که از ایمان قلبى و حس درونى منشأ گیرد.

اینجاست که باید ابتدا همگان حق محض و صریح را درک کنند و بشناسند و به تأیید فروغ حق نیت پاکى که از شناختن حق در تصمیمات به وجود مى‏آید به‌سوى مقصود پیش روند.

تا فرد یا جامعه‏اى در تشخیص خود یقین نکند و اشعه زنده‌کننده حقیقت بر کانون اراده و احساساتش نتابد، هیچ جهش و جوشش راستینى نمى‏توان از آن فرد یا جامعه توقع کرد.

اکنون قدرى صریح‏تر درک مى‏شود که هرچه جوانان، احساساتى‏تر و پر شورتر و جامعه دوست‏تر باشند، باید بى‌تردید برگردند (و اگر در اثر علل و عواملى از دین فاصله گرفته‏اند فاصله را به صفر رسانند) و در شناساندن مکتبى بکوشند که اقدامات اصلاحى و جهشهاى اجتماعى جزو متن آنست، و در آن ریشه دینى دارد...

اگر این فکر (توجه به تعلیمات على) چنانچه یاد شد در طبقه جوان رسوخ کند و باز شور على‏شناسى در رسته‌ آماده‏تر یعنى جوانان سرگیرد، و ولاى على به هدایت نشاط سازنده جوانان برخیزد، آیا اگر این پرتو از افق اجتماعى دمید نباید به سعادتمندى محتوى آن جامعه دل بست؟

آیا اصل سعادت هر اجتماع جهش داشتن و زندن بودن افراد نیست؟ و آیا عاملى جهش‌زاتر از توجه درست به طرز فکر قاطع و دادگر و کوبنده على و حقیقت ناشناخته تشیع داریم؟....
* این متن، بخشى از مقاله مفصل «جهش‌ها» در این کتاب است که با تلخیص و حذف قسمتهایى از پاورقى‏ها و... آورده شده است.

‏‏محمدرضا حکیمى
واقعیت نامتناهى على(ع)
چون واقعیت على همچون واقعیت اسرار بزرگ است که هر چه انسان بدانها نزدیک شود و بکاود و پى برد، بیشتر مرعوب مى‏شود و از زبان مى‏افتد.



من در این گفتار در پى آنم که زیرساز زندگى على(ع) و اهمیت بحث در آن باره را تا حدى روشن کنم و فلسفه لزوم توجه به طرز فکر و عمل‌ امام را اگر‌ امکانات بگذارند برملا سازم، تا اجتماع ببیند که اگر هر صبح همراه نشریات یومیه، یک کتاب هم در زندگى على به دست مردم بدهد زیاد نیست، بلکه تنها راه زنده نگه داشتن نوامیس ارزشمند زندگى همین است و بس، که زندگى على روش و اجتماعى على پسند بسازیم، و در این راه اگر نیروى شورانگیز ولاى على و معنویت خلاق تشیع و نشاط سازنده طبقه جوان به همگامى برخیزند، به رسیدن به مقصود،‌ امیدها خواهیم داشت و دیگر گناه یأس مرتکب نخواهیم گشت.

پس اکنون، منظور این نوشته نشان دادن موقعیت تربیتى على است در تاریخ انسان و هم نمایاندن فلسفه پیگیرى از این رشته بحث و گفتگو که مخصوصاً نگارنده این صفحات در زندگى خویش زیاد بدان اهتمام ورزیده است و یقین است که در این گفتار از من توقع داشته نشده که درباره عظمت ذاتى و شخصیت على سخن سر کنم و حتى از آن بیکرانه بحر قسمت یک روزه‏اى در کوزه ریزم، چه این کار از بزرگانى همچون ابن سینا و نصیرالدین طوسى بر نیامد که با کلماتى کوتاه دهشت زدگى خود را در برابر این عظمت بتوان عظمت نشان دادند و مبهوت به دیواره تاریخ تکیه کردند.

چون واقعیت على همچون واقعیت اسرار بزرگ است که هر چه انسان بدانها نزدیک شود و بکاود و پى برد، بیشتر مرعوب مى‏شود و از زبان مى‏افتد.

درباره شخصیت و عظمت على همین بس که انسان هرچند هم پر مطالعه و دانش اندوخته باشد به اشاره‏اى بگذرد، زیرا بعد شناسایى على بعد مطالعه و دانشها و مقیاسهاى بشرى نیست.

آن کس که در دریایى بى ساحل و کبود دست و پا مى‏زند و خورشید را مى‏نگرد که از سمتى از آب طلوع مى‏کند و از سمت دیگر در آب فرو مى‏رود درباره این دریا، چه بگوید؟ جز این که همین قدر بفهماند که در دریا افتاده‏ام و در دامن‌ امواج کوه پیکر این دریا خاره‏اى گران خاشه‏اى بیش نیست.

على همان بیکران دریایى است که خورشید همه ارزشهاى زندگى و احساس و شعر انسانى از سویى از آن مى‏دمد و از سویى در آن غروب مى‏کند و گنجایش سطح هستى على است که مى‏تواند تمام فروغ‏هاى ارزیابى شده وجود را بگیرد و از خود متجلى سازد، انسان در این دریا افتاده چه بگوید؟ جز این که بگوید من هم دستخوش‌ امواج این دریا شده‏ام.

عشق همیشه از رسیدن به زیبایی‌هاى عظمت بار و پر غرور سرچشمه مى‏گیرد و تا ممکن گردد درباره آن زیباییها گفتگو و تفسیر شود ولو در حدیث دیگران، چنان مى‏شود، ولى همین که از حد تعریف گذشت زبان بسته مى‏شود و چشم دل باز، و عشق در عمق روح ریشه مى‏دواند و هر دم بر تجلیات و دامنگیرى‏هایش افزوده مى‏گردد. کم‌کم غبار و خاکسترى نمى‏ماند و آتش گل انداخته عشق مى‏سوزد و مى‏سوزاند و بى سر و سامان مى‏کند. عاشقان دیگر سر و سامان نمى‏دانند.

واقعیت متجلى على در همه مظاهر زیباییهاى عظمت پیوند: احساس، نفوذ، دید، عدالت، تقوا، شجاعت، رادى، بزرگى، سخاوت، اصالت احساس وظیفه، انسان دوستى بیکران، حقوق‏شناسى باریک، یتیم‌نوازى و زاغه جویى، پی ریزى فلسفه‏هاى عمیق، محبت و شور زندگى، ایثار، نیایش و عبادت از گنجایش بدر، ولایت مطلق و نفوذ در روح عالم و تسلط بر ملکوت ماهیات به اذن و اراده خدا، روشن اندیشان را وا داشت، که نه تنها على را پیشواى خود بدانند بلکه به او عشق بورزند، او را بزرگ دارند و بزرگ، آنگونه که انسانها هماهنگ شوند و انسانى را بزرگ دارند، براى انسانیت، براى حق... براى حقیقت جاودان... براى آن فروغ مطلق و بى‌انتهایى که از مرزهاى اندیشه مى‏گذرد.

آنان که به درستى شناختند که باید به فکر انسان باشند، آنان که فهمیدند که باید صخره مانند تکیه‌گاه پیکره‏اى واقع شوند که در پرتو شخصیتش کوچکترین پدیده حقوقى پایمال نگردد و تعلیماتش زندگى سازد و زندگى‏هاى مرگ‌گونه را خراب کند، آنان که دانستند که باید بکوشند تا یک روز، در یک اجتماع، یک طفل یتیم، حتى از یک حق خود هم محروم نماند و آنان که به انسان و ارزش انسان ایمان آوردند، رفتند که على را یارى کنند و طنین تکان‌دهنده این نداى حماسى را همه جا برسانند و همراه نور خورشید به هر کرانه‏اش بریزند.

این حقیقتها بود که عشقى خون فرجام و محبتى دامنگیر آفرید و براى اینها واین وظیفه بزرگ انسانى بود که انسانهاى بزرگى همچون:

سلمان فارسى، اباذر غفارى، مقداد کندى، محمد بن ابى‌بکر، عبدالله بن مسعود، سعد بن عباده، قیس بن سعد، مالک اشتر نخعى، سعید بن قیس همدانى،‌هاشم مرقال، کمیل بن زیاد، حجر بن عدى، عمرو بن حمق خزاعى، میثم تمار، رشید هجرى، سعید بن جبیر، عبدالله بن عفیف، سلیمان بن صرد خزاعى، عبدالله بن سعید آزدى، محمد ابن ابى عمیر، ابن سکیت و صدها نفر دیگر رفتند وبه جرم على دوستى (که در واقع همان انسان دوستى مطلق بود، چه بگفته روسو: دوستى انسانیت جز دوستى على نیست) سوختند و نابود شدند و خاکستر گرم خود را بر ارواح پاشیدند...

اینها بود که رفتند و تاریخ على‏شناسى و تشیع را با خون آزادگان نوشتند و شهداى عظیم کربلا سرود پیروزى خونرنگ خود را در خیمه تاریخ نواختند و بزرگترین سرمشق را به آزادیخواهان و مصلحان دادند.

اینها بود که سادات حسنى و حسینى هر دم در هر گوشه خروج کردند. و زندگى خود را با تند رنگ خون زینت دادند و اولاد على و فاطمه لاى دیوارها گذارده مى‏شدند و در ساختمان یک شهر اسلامى کار استوانه را به دوش مى‏گرفتند، و ابوالفرج اصفهانى کتاب «مقاتل الطالبیین» را نوشت.

اینها بود که جوانان شیعه مذهب غیور که آتش عشق على مشتعلشان ساخته بود، در کوچه‏ها و خیابانهاى کوفه حرکت مى‏کردند و پرچمهاى خونین خود را در میان نخلستانها مى‏گرداندند و با شعار شور آور «یا منصور‌ امت» هیجان خلق مى‏کردند.

اینها بود که اصحاب بزرگوار ائمه با چه خون جگرها و دردها و مشقتها، تعلیمات شیعه را نشر مى‏دادند، عقیده‌شناسان و حقوقدانان بزرگ تربیت مى‏شدند و‌ امام صادق 4000 تن را تربیت مى‏کرد و جابر بن حیان پدر شیمى را پرورش مى‏داد.

اینها بود که محدثان و ادیبان و دانشمندانى مانند:

شیخ ابوالحسن علان رازى، حافظ بدیع‌الزمان همدانى، ابوالحسین بن طرخان کندى، ابوالمحاسن رویانى، شیخ ابو على فتال نیشابورى، ابن‌هانى اندلسى، مؤید الدین طغرائى، شیخ جمال الدین حمدانى، شیخ حسن بن محمد سکاکینى، شمس‌الدین محمد مکى، حکیم صدرالدین دشتکى، شیخ نورالدین علایى محقق ثانى، شیخ زین‌الدین عاملى، شیخ شهاب الدین خراسانى، قاضى نورالله شوشترى و... که سر و کارشان با علم و کتاب و مدرسه بود به هیجان‌ آمدند و در راه نوامیس انسانى تشیع شهید گشتند و سرفصل کتاب علم را با خون آذین بستند و خون جوشنده خود را بر افق تاریک پاشیدند و خاطرات «مرگ سقراط» را تجدید کردند، و علامه ‌امینى از پس کرانه‏هاى احساسات خویش دست برآورد و کتاب آنان: «شهداءالفضیله» را نوشت.

اینها بود که شعراى پرشور و متفکر و با شخصیت و مبارزى همچون:

نابغه جعدى، فرزدق، کمیت اسدى، سید حمیرى، ابوتمام طائى، دعبل خزاعى، حمانى کوفی، ابو فراس حمدانى، شرف رضى، عبدى کوفى، اشجع سلمى، کثیر عزه، ابن الرومى، ابوالفتح کشاجم، صنوبرى، مفجع، ناشى صغیر، ابن حماد، ابن طباطبا، ابوالفرج رازى، مهیار دیلمى، ابو العلاء معرى، صفى‌الدین جلى، ابو حامد انطاکى، قاضى تنوخى، رودکى، فردوسى طوسى، سنائى غزنوى، ابوالحسن تهامى، ابن سنان خفاجى، ابن منیر طرابلسى، اسدى طوسى، کسائى مروزى، ناصر خسرو علوى، حافظ شیرازى، سلمان ساوجى، نظیرى نیشابورى، جمال‌الدین خلیعى، حافظ رجب برسى، صائب تبریزى، محتشم کاشى، سروش اصفهانى، سید حیدر حلى، عبدالمحسن کاظمى، علامه اقبال پاکستانى، شیخ کاظم ازرى، شیخ محمد رضا سبیبى، سید سعید حبوبى، عبدالمهدى مطر، ملک‌الشعراى بهار و...

و فلاسفه و حکما و ریاضى‌دانان و عقیده‌شناسان بزرگى همچون:

هشام بن حکم، ابن اعلم بغدادى، حسن بن موسى نوبختى، ابو على سینا، ابو نصر فارابى، ابو ریحان بیرونى، خواجه نصیر طوسى، یعقوب کندى، ابو على بن مسکویه، ابو اسحق فزارى، ابوسعید سجزى، ابو زید بلخى، احمد بن یوسف مصرى، احمد بن طیب سرخسى، ابن قبه رازى، ابن مبشر بغدادى، بدیع اسطرلابى، قطب‌الدین رازى، میر ابوالقاسم فندرسکى، میرداماد حسینى، غیاث‌الدین کاشانى، ملا عبدالرزاق لاهیجى، جلال‌الدین دوانى، ابومحمد همدانى، کامل‌الصباح عاملى و...

و شخصیت‏هاى ادبى، علمى، حقوقى و اجتماعى مهمى همچون:

شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ کلینى، شریف رضى، شریف مرتضى، خلیل فراهیدى، ابوالحسن کسائى، ابوعقمان مازنى، ابن فهد حلى، شیخ طوسى، قطب‌الدین راوندى، شیخ طبرسى،‌ امام مرزوقى، ابن ابى جمهور احسائى، علامه حلى، ابوالفتوح رازى، عبدالجلیل قزوینى رازى، ابوالفضل ابن العمید، صاحب بن عباد، ابن طاووس حسنى، شیخ بهائى، علامه مجلسى، مقدس اردبیلى، ملا مهدى نراقى، فیض کاشانى، شیخ حر عاملى، علامه بحرالعلوم، میر حامد حسین هندى نیشابورى، میرزاى شیرازى، سید جمال‌الدین اسدآبادى، شیخ انصارى، سید محسن ‌امین عاملى، سید حسن مدرس، سید حسن صدر کاظمى، شیخ محمد جواد بلاغى، شیخ محمد حسین کاشف‌الغطا، سید عبدالحسین شرف الدین، آیت‌الله بروجردى، شیخ آقابزرگ تهرانى،‌ امام خمینى، علامه ‌امینى و... و بسیار رهبران بزرگ و مصلحان اجتماعى و رجال علمى دیگر همه مشعل على‏شناسى را به دوش کشیدند و اجتماعات با پرتو دانش و تقوا و فضایل خویش به حقایق جاوید و مفاهیم زنده تشیع رساندند و فداکاریهاى خستگى‏ناپذیر و مجاهدات عظیم خود را سرمشق آیندگان قرار دادند. گر چه همواره سد راههایى خشن نیز داشته‏اند.

اینها بود که دانشمند بزرگ ابوریحان بیرونى در کتاب «الاثار الباقیه» عید غدیر را از بزرگترین اعیاد همگانى اسلامى شمرد...

وضیاء الدین مقبلى عالم متبحر اهل سنت، پس از ذکر اسناد حدیث غدیر، گفت:

«فان لم یکن هذا معلوماً فما فى الدین معلوم»

اگر این حدیث، دانسته و ثابت نباشد پس در اسلام هیچ دانسته و ثابتى نیست.1

حافظ ابوالعلاء همدانى گفت: «اروى هذا الحدیث بمائتین و خمسین طریقاً: من این حدیث (غدیر) را با دویست و پنجاه سند نقل مى‏کنم».2

اینها بود که دانشمندان و محدثان بزرگ اهل سنت، فضایل و مناقب على را در کتب خود نوشتند و در سراسر ممالک نشر شد و بازگو گشت و نفوذ کرد و پرورش داد و حتى حقیقت غدیر را که یکى از ریشه‏هاى استدلالى و دینى و الهى تشیع است و بس مهم و قاطع، گروههاى فراوانى از علماى فنى سنت درکتابهاى معتبر و معتمد خود، حتى در چند «صحیح» نقل کردند...

اینها بود که پیوسته کتاب على «نهج‌البلاغه» همچون مشعل جاودان افروخته، روى پایه افکار و احساسات اجتماعات قرار داشت و همواره نیز قرار دارد و بیش از صد شرح و تفسیر بر آن نوشته شده و به ده‏ها زبان، همه یا قسمتهایى از آن گردانده شده است و از شرح‏هایش یکى شرح شیخ محمد عبده (حکیم و مفتى بزرگ مصر و از پیشوایان حرکتهاى علمى و اجتماعی اخیر آن کشور) است که بواسطه تأثیرات سید جمال‌الدین و همکارى با او، بیشتر بحقایق تشیع و کلام على(ع) پى برد و بر آن شرح نوشتن و آن کتاب را در همه مصر و بلاد اسلامى عرب پهن کرد و در آغاز شرحش گفت:

«من در مطالعه این کتاب از فصلى به فصل دیگر مى‏رسیدم و حس مى‏کردم که پرده‏هاى سخن عوض مى‏شود و‌ آموزشگاههاى پند و حکمت تغییر مى‏یابد و گاهى خودم را در جهانى مى‏یافتم که ارواح بلند معانى با زیور عبارت تابناک، آن را آباد ساخته است.

این معانى بلند پیرامون روانهاى پاک و دلهاى روشن مى‏گردد تا بدانها الهام رستگارى بخشد و به مقصد عالی یى که دارند برساند و از لغزش گاهها دورشان کرده به شاهراه محکم فضیلت و کمال بکشاند. و گاه مى‏یافتم که عقلى نورانى که هیچ شباهتى با اجسام ندارد از عالم الوهیت جدا گشته و به روح انسانى اتصال یافته او را از لابه‏لاى پرده‏هاى طبیعت بیرون آورده و تا سرا پرده ملکوت اعلى بالا برده است و تا شهودگاه فروغ فروزنده آفرینش رسانده است...».3

از ترجمه‏هاى نهج‌البلاغه یکى اثر مرحوم جواد فاضل است که بارها به نام «سخنان على» به چاپ رسیده است. من به طبقه جوان یکسر، توصیه مى‏کنم که این کتاب را بگیرند و همیشه داشته باشند و در هر شبانه روز ولو مقدار کمى از آن بخوانند حتى آن جوانان که خود را از دین کنار مى‏کشند (در صورتى‌که به اصول شریف انسانیت پاى بند باشند) پذیرفتن این توصیه مهرآمیز چندان زحمتى ندارد. بروند و با على آشنا شوند و به همین که از او نامى بشنوند، بس نکنند، تا بنگرند که اگر دین همانست که على داشته و بدان مى‏خوانده، باید دین داشت و باید به استوارى در دین سر بلند بود... و باید در تمام فراز و نشیبهاى زندگى از فروغهاى این مرد جاودان هدایت جست.

اینها بود که حتى از غیر مسلمین ده‏ها نویسنده و فیلسوف و ادیب بزرگ در سراسر جهان درباره عظمت على(ع) مقاله‏ها و کتابهاى مختصر و مفصل نوشتند و کسانى مانند بارون کارادیفو، توماس کارلایل، جبران خلیل جبران، ‌امین نخله، نرسیسان، گابریل انگیزى، جورج جرداق، بولس سلامه، میخائیل نعیمه، فؤاد جرداق و... در تجلیل‌ امام سخنها گفتند، و از آن میان کارلایل انگلیسى گفت: «...و‌ امام على جز این ما را گنجایش ندارد که او را دوست بداریم و بدو عشق بورزیم» و نرسیسان فاضل مسیحى گفت: «اگر این خطیب بزرگ در عصر ما، هم‏(10) اکنون بر منبر کوفه پا مى‏نهاد، مى‏دیدید که مسجد کوفه با آن پهناوریش از شاپوهاى اروپائیان موج مى‏زد، مى‏آمدند تا از دریاى سر ریز دانش او روحشان را سیراب سازند»...4

اینها بودکه شبلى شمیل دوست بخنز و طبیعیدان معروف گفت: «الامام على بن ابى طالب عظیم العظماء، نسخة مفردة لم یرلها الشرق و لا الغرب صورة طبق الاصل، لا قدیماً و لا حدیثاً.»5

اینها بود که بولس سلامه بیروتى حقوقدان مسیحى در اثر ادبى و بدیع خود سرود: «شبهایى که بیدار بوده با درد و رنج مى‏گذراندم، افکار و تخیلاتم مرا به گذشته کشانده و شهید بزرگ‌ امام على و سپس‌ امام حسین به یاد من مى‏آمدند، یک بار براى مدتى طولانى گریستم و سپس شعر «على و حسین» را نوشتم.

آرى من یک مسیحى هستم ولى دیده باز دارم و تنگ بین نیستم. من یک مسیحى هستم که درباره شخصیت بزرگى صحبت مى‏کنم که مسلمانان درباره او مى‏گویند خدا از او راضى است، صفا با اوست و شاید هم خدا به او احترام بگذارد، و مسیحیان در اجتماعات خود از وى سخن گفته و از تعلیمات او سرمشق مى‏گیرند و دینداریش را پیروى مى‏نمایند.

از آنجا که در آیینه تاریخ، مردم پاک و نفس کش بخوبى نمایان هستند مى‏توان على را بزرگتر از همه آنها شناخت... او بطورى از وضع رقت بار یتیمان و فقیران متأثر و غمگین مى‏گشت که حالت وحشتناکى بخود مى‏گرفت...

اى داماد پیغمبر! شخصیت تو مرتفع‏تر از مدار ستارگان است. این از خصایص نور است که پاک و منزه باقى مانده، گرد و غبار نمى‏تواند آن را لکه‏دار و کثیف کند. آن کس که از حیث شخصیت، ثروتمند و غنى است هرگز نمى‏تواند فقیر باشد، نجابت و شرافت او با غم دیگران عالیتر و بزرگتر شده است، شهید راه دیندارى و ایمان با لبخند رضایت درد و مشقت را مى‏پذیرد.

اى استاد ادب و سخن! شیوه گفتار تو مانند اقیانوسى است که در عرصه پهناور آن روحها به هم مى‏رسند و به یکدیگر مى‏پیوندند...».6

و همین مواریث معنوى و وارستگیهاى عمیق و فضیلتهاى بزرگ شیعه مذهبان آزاد الهى بود که همه جا در روحانیون واقعى این ملت نموده مى‏گشت و شخصیتهاى بزرگ را تحت تأثیرى عجیب قرار مى‏داد که در اینجا حتى مجال اشاره بدانها را هم نمى‏یابیم، جز این‌که سخنى از فیلسوف فریکه و متفکر اجتماعى مسیحى «امین‌الریحانى» که از پیشوایان تجدد شرق است نقل کنیم. وى مى‏گوید:

«به عزم ملاقات سید حسن صدر به کاظمین رفتم. وى مرد تنومند چهار شانه بلند بالا و (11) خوش‌اخلاق و خوش برخوردى است، با پیشانى بلند و ریش انبوه سفید و بازوهاى قوى، عمامه سیاه بزرگى بر سر دارد و پیراهنى سینه گشاده در بر، با آستین‏هاى فراخ که بازوهاى او در وقت صحبت از آن نمایان مى‏شد.

در تمام سیاحتم در بلاد عرب هیچ‌کس را به خاطر ندارم دیده باشم که صورت پیغمبران را آنطور که تاریخ و شعرا وصف کرده و نقاشان براى ما مصور کرده‏اند، در مقابل چشم من مجسم کند مثل این مرد شیعى بزرگ. چقدر مستحسن است سادگى اطوار و خشونت زندگى او، وقتى که من داخل خانه او مى‏شوم ابتدا خیال مى‏کردم داخل خانه یکى از خدمه او مى‏شدم که به منزل او راه دارد.

وقتى که او را دیدم روى حصیرى نشسته در اتاقى که جز آن حصیر و چند پشتى، هیچ اثاثیه دیگرى نداشت، و چون قبلاً مسبوق بودم که او بیش از دو میلیون اتباع و مقلد دارد و میلیونها روپیه از هند و ایران براى صرف در وجوه براى او فرستاده مى‏شود و او با وجود همه اینها در کمال سادگى و زهد زندگى مى‏کند و یک روپیه از آنها را هم در غیر وجوه معینه استعمال نمى‏کند، این مرد فوق‏العاده در چشمم بزرگ‌ آمد و آرزو کردم که کاش بین رؤساى روحانى ما که با جامه‏هاى ارغوانى گردش مى‏کنند و در اعمالشان جز کار خیر چیزى کمبود ندارد، چند نفرى نظیر این مرد پیدا مى‏شد...»

و این فدائیان على بودند که همه جا شورانگیزترین حماسه زندگى را بپا مى‏کردند، بگفته آقاى حکیم الهى: «هزار و چند سال است که به نام او میلیونها نفر ـ (به هر نامى که مى‏خواهید بنامید ـ خود را فدا کرده و با طیب‌خاطر و اراده شخصى در راه او بذل جان و مال مى‏کنند که در کمترین شخصیت تاریخى آن را مى‏شود یافت.

و از آن گذشته صدها و هزاران نفر را که همین آنسیکلوپدیا داراى شخصیت تاریخى و داراى قیافه تاریخى ذکر کرده است چه از سلاطین و چه از فلاسفه و ادبا همه کسانى هستند که خود را فدائى على دانسته و به عظمت او معتقد بوده و مباهات داشته‏اند.7

اینها همه نیروهایى بودند که به هم مى‏پیوستند و از خلال قرون و اعصار غبار گذشت زمان را پس مى‏زدند و هر بامداد و غروب چهره خروشناک على را با همان ابهت تربیتیش از میان تند نقش شفق نشان مى‏دادند و به این‌ امید نیروبخش که زاویه‏هاى دید على نسبت به انسان و ارزش انسان روشن گردد، به فعالیت پیگیر خویش ادامه مى‏دادند....

اکنون با استمداد از معلومات مختلف بشر‌ امروز، پدیده‏هاى فکرى و اجتماعى‌ امام را مى‏شود روشن کرد و تابش این خورشید را که قرن‏هاست بر سرزمین ما تابیده و درست نتوانسته‏ایم از نورش بهره بگیریم مى‏توان به هر سوى گیتى رسانید.

اقیانوس زمان هر روز‌ آماده‏تر مى‏شود که ما صخره‏هاى بزرگى از دامنه شخصیت کوه‌آساى على برداریم و در آن افکنیم و موجش را به دورترین ساحل‏هاى زندگى برسانیم و مردى را بشناسانیم که از نظر علم، تا آن جا افکار را جهش مى‏دهد که در ضمن اشاره به «انشعاب علوم» حتى روى آشیانه‏شناسى پرندگان تکیه مى‏کند و اصول فلسفه‏هاى مهم را پى مى‏ریزد و در حقوق و علوم‌الاجتماع، حقایقى ژرف و در عدالت و داورى و مساوات، اصولى عمیق پیشنهاد کرده خود بدان‏ها عمل مى‏کند.

از بینوایان سخن مى‏گوید و با آنان مى‏نشیند و کنار دیوارهاى درد چهره زاغه‏ها مى‏ایستد و خود را به جاى زاغه‌نشینان مى‏گذارد.

همدوش یک فرد بسیار معمولى جامعه کار مى‏کند، به طورى که براى هر سوسیالیست منصف مایه حیرت است. رئیس اسلام و فرمانرواى پهناورترین‌ امپراطورى‏ها و براى چند نخل مردى یهودى آبیاری‌کردن و دستمزدگرفتن و به بینوا دادن... عجیب است!...

اینها همه شگفتى‏هاى این شعله جاوید و واقعیت نامتناهى است.

آن همه فروغى که از چراغ راه مصلحین تراوید و آن همه ارزشهایى که انساندوستان بزرگ را به تلاش وا داشت. آنان که براى آزاد زندگى کردن جامعه‏ها، یا از بین بردن‌ امتیاز سیاه و سفید، یا بهبود وضع زندانها و زندانیان یا تیمارستان‌ها، یا بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها، یا سایر آسایشگاه‌هاى مرضى، یا زندگى اطفال بى سرپرست، یا تعمیم دانش و سودا براى همه، یا کوبیدن استبداد و ظلم، یا رفع اختلافات شوم طبقاتى، یا پیشرفت علوم و اختراعات، یا گسترش عدالت و داد و احقاق حقوق، یا نشر تعالیم روحى و اخلاقى، یا سایر اصلاحات اجتماعى و... گام فشردند و تلاش کردند، همه چهره‏هاى مقدسى هستند که یقیناً بشریت بدانها احترام مى‏گذارد. ولیکن نمونه کامل و جامع همه این کششها و کوششها و تمام این احساسات و عواطف و بلکه از همه برتر و بزرگتر و الهى‏تر، همان چهره‏اى است که مى‏گوییم باید شناسانده شود و همگان کیفیت اندیشه و مجارى دیدش را درک کنند و معلومات درباره او طورى عمومى شود که هر روز فرزندانى که وارد زندگى مى‏شوند، او را با همان هیمنه حقوقیش در سراسر زندگى و شؤون آن ناظر کار خود بدانند.

بشر براى آسودگى مطلق و رسیدن به ارزش واقعى خویش، ناگزیر است که به طرف على برود. آن مردان بزرگى هم که پس از یک احساس ژرفناک و شور‌ امیدانگیز، عمرى در شعله عشق على مى‏سوزند و به شناساندن على مى‏پردازند بدین نظر عالى است.

اینها حقایقى است، و این بحث‏ها بحث سنى ـ شیعه نیست، بحث یک طرفه است: «على‏شناسى» است. نهایت دنیاى تسنن هم وقتى پس از گذشتن چهارده قرن بر اسلام و عقیم ماندن جهانى شدن آن ؛ به این حقایق توجه پیدا کرد ـ با حفظ احترام سلف ـ با ما همگام خواهد شد و برادرانه با هم در راه تحقق بخشیدن به آرمانهاى عالى پیغمبر بزرگوارمان خواهیم کوشید.‌

اما چون همین را گروهى نمى‏خواهند و به سود منافع خودشان نمى‏دانند، این بحث مقدس انسانى را که نتیجه‏اش عاید دورترین بشر جزیره‌نشین هم خواهد شد، به گونه‏اى نامطلوب جلوه مى‏دهند. و دریغا که بعضى از عناصر کم دید و یک‌سونگر و کم مطالعه در دین و تشیع که به گمان خود دید وسیع هم دارند! و چه بسا شیعه معتقدى هم هستند، چون از فلسفه مذهب خود آگاهى درستى ندارند.

در راه نشر این حقیقت که نمى‏کوشند هیچ، سد راه کوشندگان هم مى‏شوند. این دسته اگر توجه نیابند تأسفى فراوان دارد.

در این جا حقیقتى است که ناگزیر باید بدان اشاره کرد: آیا اگر بنا شود اجتماعى را به وظایف بزرگ پاى‌بند سازند و توده درهم رفته و بى سامانى را زنده کنند و به خود آورند، از کجا باید شروع کرد؟

از همانجا که یقینى بحق در مردم انگیخته شود و همه از صمیم دل بپذیریم که باید به طرف حرکتى روى آورند ؛ و خلاصه باید برنامه‏اى به مردم پیشنهاد شود که از ایمان قلبى و حس درونى منشأ گیرد.

اینجاست که باید ابتدا همگان حق محض و صریح را درک کنند و بشناسند و به تأیید فروغ حق نیت پاکى که از شناختن حق در تصمیمات به وجود مى‏آید به‌سوى مقصود پیش روند.

تا فرد یا جامعه‏اى در تشخیص خود یقین نکند و اشعه زنده‌کننده حقیقت بر کانون اراده و احساساتش نتابد، هیچ جهش و جوشش راستینى نمى‏توان از آن فرد یا جامعه توقع کرد.

اکنون قدرى صریح‏تر درک مى‏شود که هرچه جوانان، احساساتى‏تر و پر شورتر و جامعه دوست‏تر باشند، باید بى‌تردید برگردند (و اگر در اثر علل و عواملى از دین فاصله گرفته‏اند فاصله را به صفر رسانند) و در شناساندن مکتبى بکوشند که اقدامات اصلاحى و جهشهاى اجتماعى جزو متن آنست، و در آن ریشه دینى دارد...

اگر این فکر (توجه به تعلیمات على) چنانچه یاد شد در طبقه جوان رسوخ کند و باز شور على‏شناسى در رسته‌ آماده‏تر یعنى جوانان سرگیرد، و ولاى على به هدایت نشاط سازنده جوانان برخیزد، آیا اگر این پرتو از افق اجتماعى دمید نباید به سعادتمندى محتوى آن جامعه دل بست؟

آیا اصل سعادت هر اجتماع جهش داشتن و زندن بودن افراد نیست؟ و آیا عاملى جهش‌زاتر از توجه درست به طرز فکر قاطع و دادگر و کوبنده على و حقیقت ناشناخته تشیع داریم؟....



* این متن، بخشى از مقاله مفصل «جهش‌ها» در این کتاب است که با تلخیص و حذف قسمتهایى از پاورقى‏ها و... آورده شده است.



پی‏نوشت‏ها:‏

‏1. الغدیر، ج 1، ص 307‏
‏2. همان، ص 158
3. از مقدمه شرح «نهج البلاغه» عبده، داستان غدیر، ص 177‏
‏4. «ما هو نهج‌البلاغه» از علامه سید هبة‌الدین شهرستانى
‏5. امام على بن ابى‌طالب بزرگ بزرگان، تنها نسخه‏اى است که نه شرق و نه غرب صورتى مطابق با اهل آن ندیده است نه در قدیم و نه در دنیاى حاضر... (از: مبدأ اعلى) ‏
‏6. «امام على مجاهد بزرگ»، ص 56 به بعد
‏7. «نخستین‌ امام» ص 25



لینک منبع: http://www.sedayeshia.com/showdata.aspx?dataid=976

 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.