• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 1120)
جمعه 6/12/1389 - 12:55 -0 تشکر 290228
خاطرات سردارشهید حسین خرازی

                               بسم رب الشهداوالصدیقین

بعد خواندن عقد،امام یک پول مختصری به شان داد،بروند مشهد،

 

ماه عسل.

 

پول را داده بود به احمدآقا.گفته بود"جنگ تموم بشه،زیارت هم

 

می ریم."

 

باخانمش دوتایی رفتند اهواز.

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
شنبه 7/12/1389 - 0:35 - 0 تشکر 290547

نگاهش می کردم.یک ترکه دستش بود،روی خاک،نقشه ی

منطقه را توجیه می کرد.بهم برخورده بودفرمانده گردان نشسته،

یکی دیگرداردتوجیه می کند.فکر می کردم فرمانده گروهان است

یادسته.ندیده بودمش تا آن موقع.بلند شدیم،می خواست برود.

دستش را گرفتم.گفتم"شمافرمانده گروهانی؟"

خندید،گفت"نه،یه کم بالاتر."دستم رافشار دادورفت.

حاج حسن گفت"تواینو نمی شناسی؟"

گفتم"نه.کیه؟"

گفت"یه سال جبهه ای،هنوز فرمانده تیپت رو نمی شناسی؟"

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
شنبه 7/12/1389 - 14:36 - 0 تشکر 290911

سلام

ممنون از شما...بااجازه:

***یادی از سردار شهید حسین خرازی

روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یكی از محله‌های مستضعف نشین اصفهان به نام «كوی كلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدا...(ع) شد. هوش و ادب، زینت بخش دوران كودكی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه‌ای كه معلمان آن‌جا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» می‌رفت و با صدای پرطنینش اذان و تكبیر می‌گفت. حسین در دوران فراگیری دانش كلاسیك لحظه‌ای از آموزش مسایل دینی غافل نبود و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و كتب اسلامی‌ و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم برای طی دوران سربازی به مشهد عزیمت کرد. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سركوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولی از این سفر به معصیت یاد كرد و حتی نمازش را تمام می‌خواند.

از همان روزهای اول انقلاب در كمیته دفاع شهری مسؤولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگ‌های كردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظه‌ای آرام نگرفت. یك سال صادقانه در این مناطق خدمت كرد و مأموریت‌های محوله او را راهی گنبد نمود. با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقی‌ها در منطقه دارخوین، مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی بسیار كم استقامت كرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان، تیپ امام حسین(ع) را رسمیت داد كه بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادت‌ها و جانفشانی‌ها، به لشگر امام حسین(ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی می‌رفت و تدبیر فرماندهی‌اش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت می‌كرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر تدبیر نظامی‌، شجاعتی كم‌نظیر داشت، معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی‌ بود و در آموزش نظامی‌ و تربیت نیروهای كارآمد اهتمام می‌ورزید. حساسیت فوق‌العاده و دقت زیادی در مصرف بیت‌المال و اجرای دستورات الهی داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی كاملش هنگام زیارت خانه خدا (شهریور1365) بود. در سایر موارد هر سال یك‌بار به مرخصی می‌آمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت می‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز می‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش میهمان پیكر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه كرد. اما او با آن‌كه یك دست نداشت برای تامین و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان می‌نمود. در عملیات كربلای 5 زمانی كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد، حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره‌ای این سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهید لشگر امام حسین(ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجی‌اش میهمان خاك شد.

چند پرده از زندگی شهید خرازی

* ظهرها بعد از مدرسه می‌رفت تا در خلوت شبستان بنشیند و به خادم پیر نگاه کند که محراب و منبر را گلاب می‌پاشید، او که با صدای کودکانه‌اش مکبر می‌شد، در خانه پدری و در محله‌ای قدیمی از شهر اصفهان زندگی می‌کرد.

* پادگان دنیای دیگری بود. بزرگ‌تر و متفاوت از مدرسه. شور انقلاب که بالا گرفت، از او خواستند تفنگش را رو به سینه مردم بگیرد و حسین نمی‌خواست. با فرمان امام بود که از پادگان گریخت با سری تراشیده و لباسی شخصی.

* فردای روز پیروزی به «کمیته شهری اصفهان» رفت. شهر در دست مردم بود؛ از حفظ امنیت شهر تا جمع‌آوری زباله و تقسیم غذا و سوخت، همه را مردم بر عهده داشتند. حسین به خاطر آشنایی‌اش با تجهیزات نظامی، مسؤول اسلحه‌خانه کمیته شد.

* ماه‌های آخر سال 58 بود که حسین به کردستان آمد. شهر تقریباً در دست ضد انقلاب بود. گروه شصت نفری حسین که به تدریج به «گروه ضربت» مشهور شد، به کمک نیروهای دیگر با دشواری شهر را در کنترل گرفتند. هنوز آن‌قدرها کردستان امن و آرام نشده بود، که گفتند بروید جنوب.

* چهل روز بعد از آغاز جنگ، گروه ضربت را به دارخوین فرستادند؛ جایی که مردم روستاهایش با دست خالی با لشکر تانک‌ها مواجه شده بودند. همان روز اول، او و همراهانش که برای آشنایی به منطقه رفته بودند با تانک‌ها درگیر شدند و آن‌ها را تا لب کارون عقب راندند. سه ماه با دست خالی، خاکریزی به طول 1750 متر به وجود آوردند که به خط شیر معروف شد و اولین خط دفاع منطقه بود. در خرداد 60 او عملیات «فرمانده کل قوا» را با استفاده از همان خاکریز فرماندهی کرد.

* کم‌کم نیروهای حسین یک به یک از راه رسیدند و نیروهای داوطلب هم به آن‌ها پیوستند. گروه ضربت به تیپ و تیپ هم سرانجام به لشکر امام حسین(ع) تبدیل شد.

* در آزادسازی بستان، هر کار که از دستش می‌آمد انجام داد؛ از فرماندهی و طراحی عملیات تا جنگیدن ساده مثل بقیه نیروها. بعد از آزادسازی خرمشهر، از اولین کسانی بود که قدم در شهر نهاد. در طلاییه دستش با ترکش قطع شد، ولی هنوز داروهایش تمام نشده بود که پیش بچه‌ها برگشت.

* در سراشیبی یک تپه بلند، چند آرپی‌جی جلوی ستون منفجر شد. در کمین کامل عراقی‌ها بود. حدود صد نفر در معرض شهادت یا اسارت قرار گرفته بودند. حسین دستور عقب‌نشینی داد. عده‌ای از ترس، قدرت حرکت نداشتند. خرازی از سمت چپ موقعیت نیروها، آتش آرپی‌جی را به طرف عراقی‌ها گرفته بود تا در پناه آن نیروها عقب بروند. ردانی‌پور هم از سمت راست تپه با تیربار، همان کار حسین را می‌کرد. سر و صورت حسین و مصطفی از شدت آتش و انفجار سیاه شده و موهایشان پر از رمل ریز و درشت بود.

* این جملة حسین قبل از عملیات در چزابه بود: «خوب گوش کنید. دشمن تازه بیدار شده، فهمیده از کجا ضربه اصلی را خورده است، ننه من غریبم کسی درنیاره، اگه کسی می‌خواد بره، تا درگیری اصلی شروع نشده بره، برسیم تو چزابه، محشر به پا می‌شه. قبل از عملیات هم به شما گفتم، جنگ ما از وقتی شروع می‌شه که برسیم تو چزابه، امشب و فردا باید عاشورایی بجنگید. اطمینان داشته باشید این رمل‌ها برای ما کربلا می‌شه،‌ نیروهای خودتون را خوب توجیه کنید که بند پوتین‌های خودشونو محکم ببندند. مهمات نداریم، اسلحه نداریم، قبول نیست. دشمن رو منهدم کنید و اسلحه آن‌ها را بردارید.»

نگاه‌ها همه رفت تو صورت حسین. حرف آخر را باید او می‌زد. نشان داده بود که در شرایط سخت و بحرانی، بدون داد و قال اضافه و هول شدن، تصمیم‌های صحیحی می‌گیرد.

* حسین گفت: پشت ضد هوایی باشید، با یک خط آتش راه بال‌گردها را ببندید، آسمان را برای پروازشان ناامن کنید. اگر راه تدارکات‌شان بسته نشود، این جنگ می‌تواند هفته‌ها طول بکشد. یادتان باشد اگر تا بغداد هم برویم، مردم آزادی خرمشهر را می‌خواهند.

* حسین در دسترس همه نیروها بود. آشپزها و راننده‌ها و دژبان‌ها و نیروهای خط مقدم و غواص‌ها، همه و همه او را می‌دیدند.

* وقتی ازدواج کرد، حقوقش مثل دستمزد بقیه بسیجی‌ها کفاف یک زندگی را ساده را می‌داد. دو هزار و دویست تومان در ماه.

* حسین دست او را گرفت و کنار کشید. بچه‌ها نگاهشان می‌کردند. حسین با دست به وسط زمین اشاره کرد که فرو نشسته و خراب‌ترین نقطه بود. آهسته گفت: این محل مزار من است. مرا همین جا خاک کنید؛ میان دوستانم. این وصیت من است.

شهید خرازی به روایت شهید آوینی

...وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می‌داده‌اند بگذری، به «فرمانده» خواهی رسید، به علمدار.

او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه می‌گویم چهره ریز نقش و خنده‌های دلنشینش نشانه بهتری است. مواظب باش، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می‌کنی. اگر کسی او را نمی‌شناخت، هرگز باور نمی‌کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین(ع) رو به رو است.

ما اهل دنیا، از فرمانده لشکر، همان تصویری را داریم که در فیلم‌های سینمایی دیده ایم. اما فرمانده‌های سپاه اسلام، امروز همه آن معیار‌ها را در هم ریخته‌اند.

حاج حسین را ببین، او را از آستین خالی دست راستش بشناس. جوانی خوشرو، مهربان و صمیمی، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته‌اند، بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده‌اند: شجاعت و تدبیر.

حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود. اما می‌دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه‌ای از این حضور، غفلت داشته باشد. اخذ تدبیر درست، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو، اقدام به پاتک کرده، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.

گنجنه آسمانی، ص 165

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 7/12/1389 - 14:37 - 0 تشکر 290912

***بخشی از وصیت نامه سردار شهید حسین خرازی


... از مردم می‌خواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم كه آن‌ها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا می‌خواهم كه ادامه‌دهنده راه آن‌ها باشم؛ آن‌هایی كه با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند، با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسؤولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آن‌ها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمام‌تر جلوی این فسادها را بگیرید.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 7/12/1389 - 18:3 - 0 تشکر 290963

حاج حسین را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت

سرویس دفاع مقدس تابناكـ هشتم اسفند سال 65 روز آسمانی شدن فاتح فتح المبین و شیرمرد لشکر 14 امام حسین (ع)، حاج حسین خرازی است؛ هم او که به قول حاج احمد کاظمی، دری از درهای بهشت از کنار آرامگاه زمینی او باز می شود.

به گزارش «تابناک»، این دلاورمرد اصفهانی، از همان ماه‌های نخستین پیروزی انقلاب كه دل به جبهه كردستان سپرد تا لحظه شهادت حتی برای لحظه‌ای هم آرام نگرفت و جز به جبهه‌های حماسه و شرف دل نسپرد، به گونه ای که از سال 58 تا لحظه عروج فقط و فقط یك بار، آن هم برای زیارت خانه خدا و انجام عمل واجب، قصد سفر کرد و در غیر آن حتی ده روز هم در شهر اصفهان نماند.

او در هفت سال و نیم حضور مستمر در مناطق جنگی غرب و جنوب، از هیچ عملیاتی غافل نماند و در عملیات خیبر دست راستش را تقدیم آستان دوست کرد و سرانجام، در حالی كه بوسه بر گونه پدر شهیدی سپرده بود، در ادامه عملیات كربلای پنج با اصابت خمپاره در كنارش به دیدار معشوق شتافت. 


بنا بر این گزارش، امسال نیز دوستان و همراهان او در آن سال های شور و حماسه، پنجشنبه شب گذشته در تالار بزرگ وزارت کشور در مراسمی با شکوه، یاد و خاطره این اسوه اخلاق، مردانگی و شجاعت را زنده کردند تا هم خود را که سال هاست در هجر او می سوزند تسلایی داده باشند و هم به ما نسل بعدی ها یادآوری کنند که قامت درخت این انقلاب و این نظام، آسان سربلند نکرده که به آسانی بخواهد سر خم کند. 

نوشته زیر گزارشی است از این مراسم که سعید توکلی در وبلاگ ساقی میکده آن را نگاشته است:  


تهران، منطقه عملیاتی فاطمی، تالار وزارت کشور

اینجا تهران است. شهر شهدا. مردمانش قدردان. همگی پیرو خط رهبر. باورم نیست. خدایا دل من روشن شد. به جمال دلبر. او خودش بود. همان شیر دلِ عصر خمینی (ره) ...

جای شما خالی بود. ورودی تالار وزارت کشور در خیابان فاطمی آکنده از جمعیت بود. به سختی می شد عبور کرد از لابه لای جمعیت و در این ازدحام جعیت همه مشتاق بودند برای بیشتر دانستن. همه آمده بودند، بیشتر بشناسند حاج حسین خرازی را. فرمانده دلاور لشکر 14 امام حسین (ع). آمده بودند دل هایشان را صیقل دهند. جلا دهند. حاج حسین آن شب زنگار دل ها را دوباره زدود. این از الطاف همیشگی شهداست و کاش، ما همیشه و همه جا یادمان نرود که شهدا همانند خدایشان صاحب لطفی تمام نشدنی هستند.

حاج حسین، فرمانده فاتح فتح المبین پنجشنبه شب، در ششمین شب اسفند ماه، قرار بود دل های مردمی را فتح کند که چند ماهی است از نبرد هشت ماهه فارغ شده اند. محدوده این عملیات تالار وزارت کشور بود؛ همان جایی که کمتر از دو سال پیش، آشوب های خیابانی را به خود دیده بود و چه شب هایی که مردمان تهران دلشان خون شده بود از این بی معرفتی ها نسبت به خون شهدا. حالا جمعیتی که به سمت وزارت کشور و تالار آن می رفت نه برای آشوب که برای عاشقی بود.

لابی تالار غلغله بود. همه از حاج حسین می گفتند. وارد سالن اصلی تالار شدم. همه صندلی ها پر شده است. تمام راه روهایی که شرق و غرب و شمال و جنوب سالن را به هم مرتبط می کنند، شده اند محلی برای نشستن افرادی که مشتاقانه به این تالار آمده اند. نمایشی آغاز می شود. حاج حسین سوار بر موتوری خاکی روی سِن می آید. خدایا چه می بینم؟ حاج حسین است! صدای حاج حسین در شب عملیات پشت بیسیم پخش می شود. اضطراب شب های پراضطراب عملیات حالا سالن وزارت کشور را فرا گرفته است. نفس ها در سینه حبس شده است. لحظات شهادت حاج حسین را پرده نمایش تالار نشان می دهد. اشک ها جاری می شود. همرزمانش که در صندلی های جلوی سالن نشسته اند، بلند بلند گریه می کنند. برادر حاج حسین دوباره احساس می کند کمرش شکسته است. تشییع پیکر حاج حسین در تالار وزارت کشور انجام می شود و همه در بیست و چهارمین شب سالگرد شهادت فاتح فتح المبین تجدید میثاق می کنند با فرمانده قلوبشان و هم قسم می شوند تا راهش را ادامه دهند.

قرعه به نام مشاور عالی رهبر انقلاب افتاده است و در بین همرزمان حاج حسین خرازی که در سالن نشسته اند سردار رحیم صفوی باید ایراد سخن کند. او که روزهای زیادی را در رکاب حاج حسین رزمیده است، از دلاوری های هم رزمش می گوید و حسرت چنان از دلش بر می خیزد که حاضران در سالن، غم روی دلشان می نشیند. 

در بین سخنان مجری برنامه، سخنان آیت الله العظمی خامنه ای درباره این فرمانده عاشورایی لشکر امام حسین (ع) که چند روز پس از شهادت حاج حسین در نامه ای خطاب به ملت ایران ذکر شده بود، جلوه ای دیگر از این فرمانده سپاه خمینی (ره) عرضه می کند.


بسم الله الرحمن الرحیم

«سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاء الله شتافت و به ذخیره ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزی برای خدا و نبردی بی امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آسمان رحمت الهی فرود آمد. او كه در شش  سال جنگ، قله هایی از شرف و افتخار را فتح كرده بود، اینك به قله رفیع شهادت دست یافته است و او كه هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیك گفته بود، اكنون به زیارت مولایش امام حسین (ع) نایل آمده است و او كه در جمع یاران لشکر سرافراز امام حسین (ع) عاشقانه به سوی دیار محبوب می‌تاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نایل آمده است.

آری، او پاداش جهاد صادقانه خود را اكنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت سبكبال، در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای كه در این وادی قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌ای از تاریخ این ملت است. ملتی كه در راه اجرای احكام خدا و حاكمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستكبرین، عزیزترین سرمایه خود را نثار می‌كند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه دلبستگی‌های مادی زده پای در میدان فداكاری نهاده و با همه توان مبارزه می‌كنند و جان بر سر این كار می‌گذارند. چنین ملتی بر همه موانع پیروز خواهد شد و همه دشمنان را به زانو درخواهد آورد.

ما پس از هشت سال دفاع مقدس همه جانبه و شش سال تحمل جنگ تحمیلی، نشانه‌های این فرجام مبارك را می‌بینیم و یقینا نصرت الهی در انتظار این ملت مؤمن در مبارزه ایثارگر است...» سید علی خامنه‌ای10/12/1365

پرده نمایش تالار صورت پیرمردی را نشان می دهد که صدای لرزانش، گواه سنگینی غم از دست دادن فرزند است؛ فرزندی که در شجاعت بی مثال بود و در تواضع بی بدیل؛ فرزندی که در عین فرماندهی سپاه حضرت مهدی (عج) متشکل از چند لشکر، همیشه دستبوس پدرش بود. پدر دلسوخته اش یکی دو سالی هست که به حاج حسین، در بهشت پیوسته است.



نوبت فرمانده محور حاج حسین «حاج رضا رضایی» است. لهجه شیرین اصفهانی ها را دارد. موهایش را روزگار سفید کرده است. غم دوری از حاج حسین در این سفیدی ها بی اثر نبوده است. از شب های عملیات می گوید. بغض می کند. پرده نمایش صورت برادر حاج حسین را نشان می دهد. صورتش خیس شده است. از آخرین لحظات حاج حسین می گوید. دوربین گردان حاضر در تالار می رود روی صورت مهمانان ویژه حاضر در سالن. این صحنه ها روی پرده نمایش سالن هم نشان داده می شود. علی‌اكبر صالحی وزیر امور خارجه، حجت‌الاسلام قاضی عسكر نماینده ولی فقیه در امور حج، حجت‌الاسلام ابوترابی‌فرد، نایب رئیس اول مجلس، حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، بختیاری وزیر دادگستری، فولادگر و شهرزاد نمایندگان اصفهان در مجلس، حجت‌الاسلام سالك سخنگوی جامعه روحانیت مبارز، علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی، سردار سلامی جانشین فرمانده كل سپاه، سردار فدوی فرمانده نیروی دریایی سپاه، سردار رادان جانشین فرمانده نیروی انتظامی، سرلشكر صفوی دستیار و مشاور عالی فرمانده معظم كل قوا، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و قالیباف شهردار تهران در سالن نشسته اند. بعضی هایشان حلقه اشکی در چشمانشان جمع شده است. جای سردار عزیز جعفری خالی است. پیامی داده است و مجری می خواندش.

حالا باید شیرزنی که حاج حسین را در دامانش پرورانده است، به حضار معرفی شود. کسی که الگویش در تربیت فرزند، مادر عباس (ع)، حضرت ام البنین (س) است. اگر نبود این گونه، فرزندش فدای راه ولایت نمی شد و عجب است این شباهت که حتی در دادن دست هم دریغ نمی کند فرزند این شیرزن انقلاب. همه حاضران به احترام این مادر شیرپرور قیام می کنند و با صلواتی بدرقه اش می کنند روی سن. خمیده است، اما استوار. خاک پایش توتیای چشمان حاج حسین بوده است. او یک مادر شهید است. خدا حفظ کند مادران شهدا را برای انقلاب.



دکتر لاریجانی روی سن می رود. از این استقبال بی نظیر تشکر می کند. روایتی می خواند از رسول الله (ص). «هر امتی را سیادتی است و سیادت امت من جهاد در راه خداست». و کی است که انکار کند که حاج حسین از مجاهدین در راه خداست؟ حاج حسینی که افتخار می کرد به جانبازی پیش از شهادتش. دکتر لاریجانی از تأثیرگذاری حاج حسین ها گفت در تاریخ جهان. و امروز خون حاج حسین و یارانش در کشورهای اسلامی بیداری ایجاد کرده است؛ بیداری ای که به یاری الله دست استکبار را از منطقه و جهان قطع خواهد کرد.

حاج حسین در  ثامن الائمه، طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم، والفجر مقدماتی، والفجر 1، والفجر 2، والفجر 3، والفجر 4، خیبر، بدر، والفجر 8 و  كربلای 4 رشادت هایش را نشان داد. بار سنگینی را در طول حضور شش ساله اش در جبهه های نبرد حق علیه باطل به دوش کشید و سرانجام در اسفند ماه سال 1365 در شلمچه به آرزویش که همانا آرزوی همه مجاهدان فی سبیل الله است رسید.

سید مرتضی آوینی راوی روایت فتح می گوید: «... وقتی از این كانال كه سنگرهای دشمن را به یكدیگر پیوند می داده اند بگذری، به «فرمانده» خواهی رسید، به علمدار. او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت. چه می گویم! چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه بهتری است. مواظب باش، آن قدر متواضع است كه او را در میان همراهانش گم می كنی. اگر كسی او را نمی شناخت، هرگز باور نمی كرد كه با فرمانده لشكر مقدس امام حسین (ع) روبه روست. ما اهل دنیا، از فرمانده لشكر، همان تصویری را داریم كه در فیلم های سینمایی دیده ایم، ولی فرمانده های سپاه اسلام، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند. حاج حسین را ببین، او را از آستین خالی دست راستش بشناس. جوانی خوشرو، مهربان و صمیمی، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان كه درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصایل وی تأكید كرده اند: شجاعت و تدبیر. حضور حاج حسین در نزدیكی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود. اما می دانستیم او كسی نیست كه بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین كسی نبود كه لحظه ای از این حضور، غفلت داشته باشد. اخذ تدبیر درست، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم كه دشمن با تمام نیرو، اقدام به پاتك كرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.»

و چنانکه امروز می بینید راه حاج حسین همچنان ادامه دارد و رایحه ظهور هر روز بیش از گذشته مشام عاشقان را می نوازد...

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 7/12/1389 - 21:58 - 0 تشکر 291079

خیلی ممنونdehkade2010 از خاطرات شهید خرازی و

زندگینامه و وصیت نامه اش.

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
دوشنبه 9/12/1389 - 13:43 - 0 تشکر 291810

ازکنارآشپزخانه ردمی شدم،دیدم همه این طرف آن طرف می دوند

ظرف هارامی شویند.گونی های برنج رابالاوپایین می کنند.

گفتم"چه خبره اینجا؟"

یکی کف آشپزخانه رامی شست.گفت"برو.برو.الان وقتش نیس"

گفتم"وقت چی نیس؟"توی دژبانی همه چیزبرق می زد.از درو

دیوارتاپوتین هاولباس ها،شلوارهاگترکرده،لباس ها تمیز،مرتبو

ازصبح راه افتاده بودبرای بازدید واحدها.همه این طرف آن

طرف می دویدند.

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
جمعه 13/12/1389 - 17:18 - 0 تشکر 294159

 توجبهه خیلی همدیگر را میدیدیم.وقتی

برمی گشتیم شهر،کم تر.همان جاهم دوسه روزیک بارراباید

می رفتم می دیدمش.نمی دیدمش،روزم شب نمیشد.

مجروح شده بودم.نگرانش بودم.هم نگران هم دل تنگ.

نرفتم تاخودش پیغام داد"بگیدبیادببینمش.دلم تنگ شده"

خودم هم مجروح بودم.باعصا رفتم بیمارستان.

روی تخت دراز کشیده بود.آستین خالیش رانگاه می کردم.

اوحرف میزد،من توی این فکر بودم"فرمانده لشکر؟بی دست؟"

یک نگاه می کرد به من،یک نگاه به دستش،می خندید.

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
سه شنبه 17/12/1389 - 1:27 - 0 تشکر 295237

سلام
به دوست عزیزم ممنون از ایجاد تاپیکت
همینطور از دهکده عزیز تشکر میکنم بابت وصیت نامه و ادامه تاپیک
خیلی دلنشین بود
خیلی زیبا بود
جالب بود
یسره همه رو خوندم
ادامه هم داره؟

من از اين كوه بالا خواهم رفت.ميگويند ارتفاعش زياد است.راهش طولاني و شيب دار است,پر از صخره و صعود به آن بيش از حد دشوار است.كارخودم است.از آن بالا خواهم رفت.به زودي مرا خواهي ديد كه از قله برايتان دست تكان ميدهم يا از فرط تلاش بر دامنه جان ميسپارم

سه شنبه 17/12/1389 - 8:39 - 0 تشکر 295256

soltan_azdad گفته است :
[quote=soltan_azdad;507077;295237]سلام
به دوست عزیزم ممنون از ایجاد تاپیکت
همینطور از دهکده عزیز تشکر میکنم بابت وصیت نامه و ادامه تاپیک
خیلی دلنشین بود
خیلی زیبا بود
جالب بود
یسره همه رو خوندم
ادامه هم داره؟

سلام

خوش اومدین....ادامه شو برید تو تاپیكای دیگه بخونید...این انجمن تاپیك ناب خیلی داره :)

حق یارتون

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 17/12/1389 - 9:52 - 0 تشکر 295270

همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است . من هم اول که آمده بودم ، باورم نشده بود. حسین آمد ، نشست روبه رویش . گفت « آزادت می کنم بری.» به من گفت « به ش بگو.» ترجمه کردم .

 باز هم معلوم بود باورش نشده . حسین گفت « بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم.» خودش بلند شد دست های او را باز کرد.

افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند.

خدا در همین نزدیکی است
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.