• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 1514)
دوشنبه 20/10/1389 - 13:21 -0 تشکر 272481
بابای من قشنگترین بابای دنیاست :(

آن شب سپهر دیده ی او پر ستاره بود

 

داغ نهفته در جگرش بی شماره بود

 

در قاب خون گرفته ی چشمان خسته اش

 

عکس ِ سر بریده و یک حلق ِ پاره بود

 

شیرین و تلخ خاطره های سه سال پیش

 

این سر نبود بین طبق ، جشنواره بود

 

طفلک تمام درد تنش را زیاد برد

 

حرفی نداشت ، عاشق و گرم نظاره بود

 

با دست خسته معجر خود را کنار زد

 

حتی کلام و درد ِ دلش با اشاره بود

 

زخم نهان به روسری اش را عیان نمود

 

انگار جای خالی یک گوشواره بود

 

دستش توان نداشت که سر را بغل کند

 

دستی که وقت خواب علی گاهواره بود

 

در لابه لای تاول پاهای کوچکش

 

هم جای خار هم اثر سنگ خاره بود

 

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

 

دریای حرف های دلش بی کناره بود

 

کوچکترین یتیم خرابه شهید شد

 

اما هنوز حرف دلش نیمه کاره بود

 

مصطفی متولی

 

-------------------------------------------------------------------------------------

السلام علیك یا رقیه

السلام علیك یا بنت الحسین

شهادتش بر عاشقانش تسلیت...

 

 

یا علی

 

پروردگارا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

دوشنبه 20/10/1389 - 13:39 - 0 تشکر 272517

ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم

برخیز و بین ملالم؛ من بر تو میهمانم

ای دختـر عـزیـزم؛ مهمان اشـک ریـزم

من سر به تن ندارم؛از جا چگونه خیزم

بابا به جان زهـرا؛ سیـرم از ایـن زمانه

بین پیکرم کبود است؛ از ضرب تازیانه

دیدم چه ها کشیدی در عالم اسیری

تو درس صبــر باید از مــادرم بگیــری

بابا به کوفه دشمن؛ فریاد جنگ میزد

بر دختــران زهــرا ؛ از بام سنگ میزد

دور از شما نبودم ای لاله ی کبودم

هنگام سنگ باران ؛ من روی نیزه بودم

آمد صدای قــرآن نــوری به دل نشاندی

گفتم بخوان دوباره ؛ بابا چرا نخواندی ؟

جانا مگر ندیدی اشرار کوفه پستند

قرآن به نیزه خواندم؛ پیشانی ام شکستند

بابا شبی ز ناقه افتادم و نمردم

دور از نگاه عمه ؛ سیلی ضجر خوردم

آن شب که ناله کردی از دست ضجر نامرد

از غیرتش به حالت عباس گریه میکرد

تا شام من پدرجان دنبال سر دویدم

اما سر عمو را بر نیزه ها ندیدم

این نکته را نگویی با مـــادر اباالفضل

بر نیزه ها نمی ماند آخر سر اباالفضل

پروردگارا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

دوشنبه 20/10/1389 - 13:44 - 0 تشکر 272519

به مژگان رفته­ام ویرانه را با اشک تر کردم

سرآمد عمر من ای سر ترا امشب به بر کردم

گرفتم دامن وصلت مرا بریا که با ما شو

چشیدم زهر هجران را بهرشب تا سحر کردم

تو رفتی ترک ما گفتی که یاد از ما نمیکردی

بیادت ترک جان گفتم بویرانه سفر کردم

شبی در کربلا دیدم که آمد ساربان نزدت

گرفتم زان نشانی را سرکوبت گذر کردم

چو دادم دامنت از کف شدم صید ستم آندم

نهاده بند بر دستم عجب خاکی بسر کردم

مروای گل تو با ما شوکه دور از تو بهر خاری

سر هر کوی وهر برزن سر و سینه سپر کردم

بیابان خارزار و غافل از من کاروان رفته

من آن طی مسافت را چه با خون جگر کردم

طنابی گردنم پایم برهنه مجلس اغیار

نهانم سوخته هر دم که بر سویت نظر کردم

دلم میگفت برخیزم ببوسم از لب لعلت

حیا از مردم چشمت ز نامحرم حذر کردم

زبانحال زارم را چه خوش دیوانه میگوید

بمژگان رفته ام ویرانه را با اشگ تر کردم

پروردگارا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

دوشنبه 20/10/1389 - 17:51 - 0 تشکر 272664

همدم تنهایی بابا

محمد کامرانی اقدام

سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشم های کوچک تو خلاصه شده است.

سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیه السلام رها بودی و پا به پای آبله، زخم هایش را به جستجو.

سلام بر کوچکی گام هایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده ات.

سلام بر تو که آتش، کوتاه تر از دامنت نیافت.

تو را خوب تر از شام غریبان، زینب می شناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را.

شام غریبان، تو را خوب می شناسد؛ تورا که آن قدر پدر پدر کردی و «یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی» گفتی تا در روشنای حضور حسین علیه السلام غوطه ور شدی.

سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیه السلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی.

از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم می رسد و هرگاه نام تو را می نویسم، هیچ واژه ای را توان توصیف اندوهت نیست.

از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا.

سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرن ها آیا آبله پاهایت خوب شده است؟

خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 20/10/1389 - 17:55 - 0 تشکر 272666

تو خرابه نشین نیستی

جاده های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته اند. تازیانه ها پیکرِ سه ساله را خوب می شناسند و خورشیدی که آتش می گرید و عطش را در حنجره ها سنگین تر می کند.

و اینک، شبِ شام، سنگین بر شهر لمیده است؛ چنان که سقفِ ویرانه را توانِ تحمّل نیست. لهیبِ ماتمی که از خرابه می ترواند، قصرِ ابلیسِ علیه السلام را به آتش کشیده است. بادها زوزه می کشند و ابرها، سیاه اشک می ریزند. امّا میان این همه غوغا، ضجّه ای کودکانه، ستون های متزلزل شام را به لرزه نشانده است. کسی پیش تر اگر رفت، خواهد شنید و خواهد دید، دخترکی سیاه پوش که هر لحظه، نامِ پدر بردنش، عطوفت را در دلِ حتّی سنگ ها، به آتشفشانی بدل می کند.

پیش تر باید رفت؛ باید دید. اینک این فرزندِ سه ساله حسین علیه السلام است که چنین خسته و عطشناک، زانو به آغوش کشیده است. باید شنید این دخترِ تازه زادِ حسین علیه السلام است که هنوز کامی به شیرینی از دنیا نگرفته، به ماتمی سوزاننده، جراحتِ فراغِ پدر را در حنجره مزمزه می کند.

بی شک، زمین هرگز امانتداری درست کردار نبوده است. پس ای همه کهکشان ها! گواه باشید که خاک، با عاریت افلاک چه کرده است؟ امانتی آنچنان بزرگ که زمین، بیش از سه سال، در خود نگاهداریش نتوانست.

اینک رقیّه است و ظرفِ سرپوشیده ای که گشودنش، شهامتی عظیم طلب می کند. و رقیّه سینیِ خونین را سر می گشاید. غریبه نیست؛ چهره آشنای پدر، لبخند می زند. بگیر رقیّه! اینک این همان است که آن را طلب می کردی. همان که در هجرش اشک ها ریخته ای. اینک در آغوش بگیر و تنگ بفشار. این سَرِ حسین علیه السلام است؛ اگرچه بر پیکر همیشگی نیست، اگرچه خون آلود و گرچه مجروحِ نیزه ای چند روزه که محملش بوده است. عشق و شهامت، دستانِ رقیّه را به سمتِ پدر می گشاید. اندوهی غریب، جانش را چنگ می زند که آخر، اینک جانش را ـ پدرش را ـ سر بریده یافته است. بگو رقیّه! گلایه چندروزه را ـ چند صد ساله را ـ برای پدر اشک بریز.

پدر، دردِ بزرگِ مانده در سینه ات را گوش خواهد سپرد؛ حتّی با سرِ بریده. تمامِ ماتمت را بیرون بریز رقیّه!

سه ساله ای، امّا خوب می دانی که پدر، محصورِ این سینیِ خونین نیست. خوب به یاد داری که پدر، خود گفته بود که خواهد رفت. پدر هجرتی عظیم کرده است؛ شاید به آسمان ها و اینک تو را به خویش می خواند که تابِ دوری ات را ندارد رقیّه! و تابِ تازیانه خوردنت را. پدر، تو را می خواهد و تو نیز پدر را. پس بال بگشا که اینک دروازه آسمان، به صدایی که تنها تو می شنوی برایت گشوده می شود.

به آسمان نگاه می کنی. پدر، آنجا به انتظار و لبخند تو را طلب می کند: «برخیز رقیّه! دخترکِ اندوهگین من! برخیز...» چشم از آسمان بر می گیری و به اطراف نگاهی می کنی. عمّه وفادار ـ زینب ـ تو را می نگرد؛ آنچنان که گویی همه چیز را می داند. چنان که گویی خود را برای مصیبت دیگری آماده کرده است. هر دو نگاه با هم وداع می کنند و ناگاه، تو... بال می گشایی.

هان ای دختر خورشید! تو خرابه نشین نیستی. اینک عرش را به پاس قدوم تو مفروش کرده اند. پای بگذار! بالِ تمامِ ملایک برای گام گذاشتنت در خویش نمی گنجند. منقّش ترین و گسترده ترینِ ایشان را برگزین تا محملِ تو در عروجِ بزرگ و منوّرت باشند. و تو چون رودی زلال و موّاج که عمود ایستاده باشد قد می کشی و سر به آن سوی ابرها می بَری و به نا گاه از زمین بریده می شودی و در بیکرانگیِ لاجورد، در عمیقِ کهکشانی دور، از زمینیان پنهان خواهی شد.

نامت و خاطره ات، جاودان و در صحیفه استوارِ تاریخ، ماندگار!

خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 20/10/1389 - 18:3 - 0 تشکر 272679


صبر را از که آموخته بود؟

دست هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی. اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی ها! صبر را از چه کسی به ارث برده بودی، نمی دانم! اما ایمان، هم پای تو بزرگ شده بود.


هم سن و سال هایت، سرگرم بازی بودند؛ اما تو انگار رسالتت بود که انسان را سربلند کنی!

خدا در همین نزدیکی است
يکشنبه 26/10/1389 - 12:31 - 0 تشکر 274621

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیك یا ابا عبدالله الحسین

السلام علیك یا ابا صالح المهدی

سلام

« درد سه ساله »
مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود
درد رقیه تو پدر جان یتیمی است
درد سه ساله تو مداوا نمی شود
شأن نزول رأس تو ویرانه من است
دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود
بی شانه نیز می شود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گره اش وانمی شود
بیهوده زیر منت مرحم نمی روم
این پا برای دختر تو پا نمی شود
صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند
خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود
چوب از یزید خورده ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی شود
کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر
این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود
شاعر: محمد سهرابی

اللهم عجل لولیك الفرج

 

الهی به حق فاطمه ،عجل لفرج مولانا صاحب الزمان

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.