• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 969)
يکشنبه 12/10/1389 - 14:21 -0 تشکر 269914
از درد دل های یک نی نی !

از درد دل های یک نی نی !
از درد دل های یک نی نی !


نویسنده: ناهید نوری

www.rasekhoon.net


 

امان از دست این مامان و باباها با این سلیقه هایشان، چرا فکر می کنند که برای نوزاد دختر حتماً باید لباس صورتی بخرند؟ آه، من از این پیراهن صورتی با طرح هاپو اصلاً خوشم نمی آید. وقتی میهمان می آید و مامانم می خواهد به زور این لباس را تن ام کند- چون طفلکی فکر می کند که این لباس خیلی به من می آید- دست هایم را سفت می کنم و جیغ می کشم. مامانم عصبانی می شود و زیر لب غر می زند، اما جلو بقیه الکی می گوید: پیش پیشی، دخمل گلم گریه نکن الان خوشگل می شی!
یکی نیست به او یادآوری کند که من بدون این لباس های صورتی بدریخت هم خوشگلم.
شبها را که نگو، وقتی دل درد می گیرم بابای محترم اخمهایش را توی هم می کند. می رود پنبه می آورد و می چپاند توی گوشش. پشتش را می کند به من و مامان و صدای خر و پفش بلند می شود. خداییش بعضی از این پدر و مادرها خیلی بی احترامی می کنند به آدم! مگر من چه گناهی کرده ام که دلم درد می گیرد و زبانم را هم کسی نمی فهمد جز خدا؟
مامان خانم هم که هیچ، یک بند غر می زند و سرم منت می گذارد که از خواب نازش زده و دارد مرا ناز می کند. همین مامان خانم محترمه وقتی می رود خرید و با بقال و چقال و اینها سر قیمت اجناس چانه می زند، مرا مثل این هاپوهایی که عکس شان روی تمام لباس هایم هست و عروسک هاشان را به در و دیوار اتاقم کوبیده اند، روی دست می گیرد و مدام کله ام را که با یک سنجاق سفت مثل فکل درست کرده، ناز می کند و بقال محترم هم هی با چشم های ورقلمبیده زل می زند بهم و ماشاءالله می گوید. مامان هم که انگار مرا آورده نمایشگاه، هی موچ موچ می کشد تا بخندم و بقال و چقال و نانوا و زن همسایه و اینها خوش شان بیاید و ازم تعریف می کنند.
امان از دست این مامان و باباها که اصلاً یک نی نی و نیازهایش را درک نمی کنند. همینطوری می شود که ما نی نی ها وقتی بزرگ می شویم، عقده ای می شویم!
گاهی همین مامان یادش می رود پوشکم را عوض کند. هرچه پا می کوبم به هم و غرغر می کنم محلم نمی دهد و مجبورم می کند که یکی از آن جیغ های بنفش بکشم و مخل آسایش همسایه ها گردم!
تازه اینها که چیزی نیست، داداشی من هم چشم دیدنم را ندارد و فکر می کند که این پیراهن های زشت و صورتی رنگ سند عزیزتر بودن من است توی چشم مامان و بابا. هی می رود و تفنگ بد صدایش را می آورد و با خنده طرف من شلیک می کند. گاهی هم مثلاً از روی محبت دور از چشم مامان مرا برمی دارد و هی دور خودش می چرخاند و مثلاً تابم می دهد. من هم هی دلم قیلی ویلی می رود و شیرهایی را که با کلی ذوق و شوق خورده ام، بالا می آورم.
گاهی هم مدادش را می کند توی دهنم. خب من هم فکر می کنم که داداشی دلش سوخته و برایم قاقالی لی آورده. هی مداد را میک می زنم و حالم بد می شود. تازه اینها که چیزی نیست، بعضی وقتها هم دور از چشم مامان سقلمه می زند بهم یا نیشگونم می گیرد. وقتی از شدت درد گریه می کنم، صدای مامان بلند می شود و به جای اینکه به این داداشی چیزی بگوید، سر من داد می کشد که خیلی بچه ی شلوغی هستم و بعد از تولد من قدر داداشی را بیشتر می داند که خیلی پسر ماه و ساکتی بوده و هست! و هی غر می زند که وعده ی یک میلیون تومان برای تولد من پس چی شد؟!
بابا بیشتر وقت ها به محض ورود به خانه، کنترل تلویزیون را برمی دارد و بدون توجه به من که توی ننوی راحتم خوابیده و دارم سعی می کنم خواب های طلایی ببینم و به خودم تلقین کنم که آینده احتمالاً چیز بسیار خوبی ست، تلویزیون را روشن کرده یا فوتبال تماشا می کند و یا اخبار گوش می دهد. آن هم اخبار وحشتناکی در مورد تورم و گرانی و کمبود مسکن و وعده ی سر خرمن که انشاء الله در سال های آینده همه چیز حل می شود و لطفاً خودتان را ناراحت نکنید که قیمت بلیت مترو سه برابر شده و اینها!
گاهی فکر می کنم که گوش بابای من مشکل دارد. آخر توی آپارتمان پنجاه متری مگر لازم است که آدم صدای تلویزیون را تا آخرین حد ممکن بالا ببرد؟ و تازه فکر این نی نی بیچاره هم نباشد که دلش آرامش می خواهد.
خداییش من اگر توی شکم مامانم می دانستم که دنیا اینقدر جای شلوغ و پر هرج و مرجی ست عمراً پا می گذاشتم تویش! آن جای گرم و تاریک و کمی تنگ می ارزید به این جای روشن و پر سر و صدا و بزرگ که نه سرش معلوم است و نه تهش!
تازه بدتر از همه ی اینها خاله ی نازنینم است که با وجود سی و خرده ای سن، هنوز مجرد تشریف دارد و توی گوش من به جای لالایی و یه توپ دارم قل قلیه مدام از قحطی شوهر و تجرد اجباری حرف می زند. گاهی هم وسط حرفهایش اشک می ریزد و گریه ی ما را هم در می آورد!
راستی اگر قرار باشد بعد از تحمل این همه گرفتاری و عدم درک بابا و مامان و داداشی و تب دندان درآوردن و درد واکسن های مختلف و اینها، بعد از دردسرهای درس خواندن و پشت کنکور ماندن و هزار و یک گرفتاری و بدبختی که از همین حالا هی توی گوش نی نی بیچاره ای مثل من می خوانند، آخر سر بی سر و همسر هم بمانم خداییش خیلی ستم است!
خدا کند تا من بزرگ شوم این معضل بزرگ البته نه مثل خیلی از معضل های بزرگ که قرار است حل شوند، حل شود و ما هم در طی یک عاقبت به خیری خودمان نی نی دار شویم و حالش را ببریم. الهی آمین!
منبع:جوانان امروز، شماره 2118.



برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.