• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 15538)
پنج شنبه 6/8/1389 - 10:39 -0 تشکر 246245
دشــــمــــن؛ طنز ِ جبهه ایی


اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

جایی نشستیم.

یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.

کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.

با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام!


پنج شنبه 6/8/1389 - 10:43 - 0 تشکر 246258

ایرانی مزدور!


اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می‌جنگیدیم.

بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده!  اسمش عزیز بود.

شبها می‌شد نامریی! چون همرنگ شب می‌شد و فقط دندان سفیدش پیدا می‌شد.


زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب. وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم سراغش.


پرستار گفت که در اتاق ١١٠ است. اما در اتاق ١١٠ سه مجروح بستری بودند. دو تایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود.

دوستم گفت: «اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!»

یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به وول وول خوردن و سر و صدا کردن.

گفتم: «بچه‌ها این چرا این طوری می‌کند. نکنه موجیه؟»

یکی از بچه‌ها با دلسوزی گفت: «بندۀ خدا حتماً زیر تانک مانده که این قدر درب و داغان شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟»

همگی گفتیم: «نه کجاست؟»

پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره کرد و گفت: «مگر دنبال ایشان نمی‌گردید؟»

همگی با هم گفتیم: «چی؟ این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت.


عزیز بدبخت به پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیبهای سفید گم شده بود.

با صدای گرفته و غصه‌دار گفت: «خاک تو سرتان. حالا مرا نمی‌شناسید؟» یک هو همه زدیم زیر خنده.

گفتم: «تو چرا این طوری شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که این قدر دستک و دمبک نمی‌خواد!»

عزیز سر تکان داد و گفت: «ترکش خوردن پیشکش. بعدش چنان بلایی سرم آمد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!»

بچه‌ها خندیدند. آن‌قدر به عزیز اصرار کردیم تا ماجرای بعد از مجروحیتش را تعریف کرد.



- وقتی ترکش به پام خورد مرا بردند عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند.

تو همین هیس و بیس یک سرباز موجی را آوردند انداختند تو سنگر. سرباز چند دقیقه‌ای با چشمان خون‌گرفته بر و بر نگاهم کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماستهایم را کیسه کرده بودم.

سرباز یک هو بلند شد و نعره زد: «عراقی پست فطرت می‌کشمت!» چشمتان روز بد نبیند، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد.

به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم.

حالا من هر چه نعره می‌زدم و کمک می‌خواستم کسی نمی‌آمد. سربازه آن قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه‌ای و از حال رفت.

من فقط گریه می‌کردم و از خدا می‌خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زود تر شفا بدهد.

بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می‌رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تختهایشان دست و پا می‌زدند و کِرکِر می‌کردند.

عزیز ناله‌کنان گفت: «کوفت و زهر مار هرهر کنان؟ خنده دار ِ؟ تازه بعدش را بگویم. یک ساعت بعد به جای آمبولانس یک وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش.

تا رسیدن به اهواز؛ یک گله گوسفند نذر کردم که او دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد.

مردم گوش تا گوش بیمارستان بودند و شعار می‌دادند و صلوات می‌فرستادند.

سرباز موجی نعره زد: «مردم این مزدور عراقیه. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم.

این دفعه چند تا قلچماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جای سالم در بدنم نماند. یک لحظه گریه کنان فریاد زدم: «بابا من ایرانی ام، رحم کنید.»

یک پیرمرد با لهجۀ عربی گفت: «آی بی‌پدر، ایرانی هم بلدی، جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لَشَم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز مرا می‌بینید.»


پرستار آمد تو و با اخم تَخم گفت: «چه خبره؟ آمده‌اید عیادت یا هِرهِر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!»

خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یک نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد: «عراقی مزدور، می‌کشمت!»

عزیز ضجه زد: «یا امام حسین. بچه‌ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات بدهید!»


پنج شنبه 6/8/1389 - 10:46 - 0 تشکر 246260

پا خروسی

با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه‌اش پایین آمده بود و چشمهای میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجۀ غلیظ تهرانی‌اش می‌شد به راحتی او را از بقیۀ بچه‌ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه‌هایش را چرق‌چرق صدا می‌داد.

اوایل که سر از گردانمان در آورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره‌کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می‌زدند و نفس‌کش می‌طلبیدند و نفس‌داری پیدا نمی‌شد. اسمش «ولی» بود.

عشق داشت که ما داش ولی صداش بزنیم. خدایی‌اش لحظه‌ای از پا نمی‌نشست. و

قت و بی‌وقت چادر را جارو می‌زد، دور از چشم دیگران ظرفها را می‌شست و صدای دیگران را در می‌آورد که نوبت ماست و شما چرا؟


یک تیربار خوش‌دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی!  اما تنها نقطه ضعفش که داد فرماندهان را در می‌آورد فقط و فقط پامرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می‌رود. تو ورزش و دویدن و کوه‌پیمایی با تجهیزات از همه جلو می‌زد. م

ثل قرقی هوا را می‌شکافت و چون تندبادی می‌دوید.

تو عملیات قبلی دست خالی و با یک سر نیزه دخل ده دوازده عراقی گردن‌کلفت را در آورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما.

تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش در آورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر ِ پرداری رد شده بود و خون ِ چکه‌چکه که شده بود: داش ولی!


آخر سر فرماندۀ گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می‌کرد، گفت: «برادر ولی، شما که ماشاءلله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می‌گذارید.

پس چرا پامرغی نمی‌روید؟»

داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش رابه دندان گرفت و جویده‌جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»

فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چه؟»

- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره پامرغی بریم؟  بگو پاخروسی برو،تا کربلاش هم می‌رم!

زدیم زیر خنده و تازه شصتمان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده‌خنده گفت: «پس لطفاً پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفات ُ عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.


پنج شنبه 6/8/1389 - 10:53 - 0 تشکر 246266

سلام.
این مطالبی که خوندید و شاید خندیدید از کتابی هست که نویسنده اش داوود امیریان که سال‌های آخر جنگ رو تجربه کرده، تو کتاب‌هاش به خوبی تونسته تصاویر بکری از حال و هوای بروبچه‌های جنگ ارائه بده.
مشخصات کتاب هم :
رفاقت به سبک تانک / داوود امیریان / انتشارات سورۀ مهر / چاپ هشتم / ١٣٨۶ / ١١٢‌صفحه

پنج شنبه 6/8/1389 - 10:58 - 0 تشکر 246268

به رسم امانت این معرفی از وبلاگ پیچک سر به هوا هست.

پنج شنبه 6/8/1389 - 13:15 - 0 تشکر 246296

خیلی جالب بود انشااله میرم دنبال کتابش
موفق باشید

گاهي به آسمان خيالم عبور کن

شعر مرا نيم نگاهي مرور کن

دل مرده ام،قبول . . .!

تو اما مسيحا باش،

يک جمعه هم زيارت اهل قبور کن.

جمعه 7/8/1389 - 17:12 - 0 تشکر 246510

سلام(رسیدن بخیر)
وای که چقدر خندیدم!! خیلی جالب بودن مخصوصا دوتای آخریش
هه هه هه هنوزم دارم می خندم...
حق یارتون

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 15/8/1389 - 10:22 - 0 تشکر 248180



از بچه های خط نگهدار گردان صاحب الزمان (عج) بود. می گفتند یک شب به کمین رفته بود، صدای مشکوکی می شنود با عجله به سنگر فرماندهی می آید و می گوید بجنبید که عراقیها در حال پیشروی هستند.

از او می پرسند: تو چطور این حرف را می زنی، از کجا می دانی که عراقی اند، شاید با نیروهای خودی اشتباه گرفته باشی!

می گوید: نه بابا، با گوش های خودم شنیدم که عربی سرفه می کردند!

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

شنبه 15/8/1389 - 14:11 - 0 تشکر 248232

خداقوت خیلی جالب بود

دوشنبه 17/8/1389 - 0:1 - 0 تشکر 249006

بلند شدم برای....

پای منبع آب تصادفی همدیگر را دیدیم. البته من سعی کردم خودم را نشان ندهم که مبادا احیانا خجالت بکشد، ولی برایم خیلی جالب بود که او هم نماز شب می خواند. اما وقتی برگشتم به چادر، با کمال تعجب دیدم، ظاهراً وضو گرفته و رفته تخت خوابیده. فکر کردم یعنی چه؟ آدم بلند شود برای نماز شب، بعد وضو بگیرد و نماز نخوانده برود بخوابد.گذشت تا بعدها که کمی رویمان به هم بازتر شد. پرسیدم: آن شب قضیه چی بود؟ با همان لحن داش مشتی اش گفت: والله یه چند وقتی است حسابی حال مارو می گیره؛ هرچی دوست و رفیق داریم بر می زنه می بره، ما هم که هرچی دست به دامنش می شیم که: اقلاً حالا که مارو نمی بری این ها رو به خواب ما بیار، گوش نمی کنه که نمی کنه. من هم گفتم، بگذار ببینم حال گیری خوبه؟

منبع: فرهنگ جبهه (شوخ طبعی ها)، ص 161

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 17/8/1389 - 20:1 - 0 تشکر 249264

این خاطره ای که محبت کردید گذاشتید من رو یاد یه خاطره انداخت ... الان نمی دونم به این خاطره بخندم یا به اون خاطره ...

به هر حال ممنون بعد 3 روز من رو خندوندید

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.