کتاب و کتابخوانی (بازدید: 1366)
يکشنبه 25/7/1389 - 17:50 -0 تشکر 242906
به بهترین پایان نظر بدهید

سلام دوستان . بالاخره مسابقه ی بهترین پایان مهر ماه هم تمام شد . پایان ها را با شماره و بدون نام نویسنده قرار می دهم . هر کس می تواند به یک نفر به جز خودش رای بدهد . تا 29 مهر فرصت رای دادن دارید . در پایان برنده را اعلام می کنیم و غیر از اهدای جایزه به ایشان ، ایشان این امتیاز را دریافت می کند که ابتدای داستان ماه بعد را بنویسد . ( در همینجا رای خود را اعلام کنید )

 

 

 

 

 

 

يکشنبه 25/7/1389 - 18:1 - 0 تشکر 242913

شماره 1 :
وقتی واردشدسلام کردوکفت آقامخواهم درمسابقه دومیدانی شرکت کنم معلم ورزش هم اسم اورا درلیست شرکت کنندگان نوشت وعلی چندروزی رافرصت داشت که خودرابرای مسابقه آماده کنه شروع به تمرین کردن کردتا روزمسابقه فرارسیدوعلی باتوکل به خداوآمادگی خوبی درمحل مسابقه حاضرشدبعدازدقایقی همه برای شروع مسابقه درجای خودشان ایستادن وباسوت معلم ورزش مسابقه شروع شدعلی هم باذکرخدا شروع به دویدن کردوهرچه خواهرش رایادمیکردکه کفش نداردبیشترازخودش همت خرج میدادوبه سرعت خوداضافه میکردتاتوانست ازهمه جلوبیافتدو وقتی به خط پایان مسابقه رسیدیک دفعه ایستاد همه تعجب کردن که چرا ازخط پایان عبورنمیکنه تادونفرازخط پایان گذشتندواونفرسومی بودکه ازخط پایان گذشت علی رفت وجایزه دل بخواهش راگرفت ولی معلم ورزش که هنوز دلیل ایستادن علی رانمی دونست وجای سوال برایش بود به نزد علی رفت وسوال کرد!علی جان چرا ازخط پایان نگذشتی؟چرا ایستادی؟حق تونفراولی بود!علی جواب داد آقاراستش من به خواهر کوچکم قول دادم که کفش برایش بیارم بخاطرهمین خواستم که نفرسومی باشم وماجرای گم شدن کفش خواهرش رابرای معلم ورزش تعریف کردوگفت بخاطرهمین درمسابقه شرکت کردم معلم ورزش بانگاهی محبت آمیزبه علی گفت خداتورو حفظ کنه آفرین وبعدعلی باخوشحالی به خانه برگشت وجایزه خود را به خواهرش زهرا دادوخدا راشکرکردکه به قولی که به خواهرش داده بود عمل کرد.

 

 

 

يکشنبه 25/7/1389 - 18:2 - 0 تشکر 242915

شماره 2 : (داستان این دوست عزیز خیلی بیشتر از 15 خط شد اما استثناءا این دفعه در مسابقه شرکت داده می شوند )
• خوشحال وشادمان به سمت اتاق معلم ورزش رفت و بدون اینکه در بزند با عجله وارد اتاق شد و دید که دانش آموزان دور معلم ورزش حلقه زده اند و سرو صدای بلندی به راه افتاده ناگهان صدای سوتی شنیده شد
• بله صدای سوت آقای معلم بود که باعث شد جو اتاق آرام شود وبعد توپ فوتبال و والیبال را به دو دانش آموز داد و اکثر دانش آموزان با آن دو از اتاق خارج شدند علی به سختی از بین دانش آموزانی که از کلاس خارج میشدند به داخل اتاق رفت و به معلم ورزش رسید که به یکی از دانش آموزان میگفت:
• شما فردا با کلاس 2 مسابقه دارید اگه اون بازی رو ببرید با برنده ی بازی کلاس های 3 و 4 بازی میکنید وبعد نگاهش به علی افتاد و علی فورا سلام کرد و معلم ورزش که اسمش آقای مسواکچی بود جواب سلام او را داد وبعد برگه هایش را مرتب کرد وگفت:
• چیه علی جان کاری داری؟
• علی گفت:
• بله آقا ما میخواهیم تو مسابقه ی دو شرکت کنیم اومدیم که اسم نویسی کنیم.
• آقای مسواکچی گفت:
• هزینه ی ثبت نام 500 تومنه الانم باید بدی.
• علی فورا دست به جیب هایش زد و سر جمع 300 تومن داشت که 100 تومن آن هم برای زهرا بود
• علی به آآقای مسواکچی گفت:
• آقا نمیشه بعدا پولشو بیاریم؟
• آقای مسواکچی گفت نه نمیشه ما که نمیتونیم بعد مسابقه بیفتیم دنبال شما پول جمع کنیم.
• علی ناراحت شد و از اتاق اومد بیرون و در راهرو به اطلاعیه زل زده بود و هواسش نبود که زنگ خورده ناگهان متوجه شد کسی او را صدا میزند.
• برگشت و دید دوستش رضا است که به او میگوید معلم داره میاد سرکلاس چرا وایسادی اونجا؟
• علی فورا به کلاس رفت و خلاصه سر کلاس کلا به 500 تومن که باید جور میکرد فکر میکرد و چند بار معلمین با او برخورد شدید کردند.
• بلاخره زنگ خورد و بچه ها به خانه هایشان رفتند.
• علی هم به خانه رفت و در راه به فکر 500 تومن بود
• وقتی به خانه رسید زهرا خانه بود و در را برای او باز کرد و زود فهمید که علی در فکر چیزی است و به او گفت:
• علی به چی داری فکر میکنی
• تو فکر کفش ها هستی ولش کن یه کاریش میکنیم و فورا کفش ها را از علی گرفت و به مدرسه رفت تا بازگشت زهرا علی تمام پول قلکش را که با زهرا شریک بودند رو ازش بیرون آورد و شمرد با پول جیبش 500 تومن میشد علی وزهرا روزی 50 تومن میگرفتند (اون موقه 50 تومن پول کمی نبود) وکمیش رو تو قلک می انداختند ویا علی پیش خودش نگه میداشت
• وقتی زهرا اومد خونه علی فورا با او صحبت کرد و زهرا هم بدون این که در مورد 500 تومن صحبت کند گفت: از کجا معلوم سوم بشی اگه اول یا دوم ویا اصلا مقام نیاری چی؟
• علی به اینجاش فکر نکرده بود چند لحظه فکر کرد و گفت اونش با من , من درستش میکنم.
• من حتما سوم میشم.
• فردا علی رفت و در مسابقه ثبت نام کرد و جمعه یعنی 2 روز بعد روز مسابقه بود.

• بلاخره روز جمعه رسید و علی برای مسابقه به مدرسه رفت
• زهرا هم برای تشویق او به مدرسه رفت.
• مسابقه شروع شد و پس از چند متر راه علی یکی پس از دیگری دانش آموزان را رد کرد و به نفر اول رسید با تلاش بسیار او را هم پشت سر گذاشت دائم در این فکر بود که "من باید سوم بشم" و مراقب بود که نزدیک خط پایان سرعت خود را کم کند
• دیگه داشت به خط پایان نزدیک میشد سرعتش رو کم کرد ونفر دوم ازش جلوزد سرعتش رو کمتر کرد و نفرسوم هم از کنارش کذشت علی خواست که به پشتش نگاه کند تا ببیند که با نفر چهارم چقدر فاصله دارد که ناگهان پایش در چاله افتاد و به زمین خورد همین طور که روی زمین بود نفر سوم از کنارش گذشت تنها صدای هم همه ی تماشاچی ها به گوش می آمد علی فورا برخواست به پشتش نگاه کرد کسی پشتش نبود فقط 3 نفر را در جلوی خود دید نفر اول از خط گذشت علی چشمش را بست و پس از باز کردن دید که نفر دوم هم از خط گذشته و فقط نفر سوم مانده , نفر سوم به خط پایان نزدیک میشد علی در جایش میخ کوب شده بود و به زهرا فکر میکرد نفر سوم روی خط بود که ناگهان ایستاد علی چشم هایش را مالید تا ببیند که چه اتفاقی افتاده
• نفر سوم برگشت و به پشتش نگاه کرد او رضا بود علی چشم هایش را بار دیگر مالید و با دقت نگاه کرد درسته اون رضا بود رضا از ماجرای کفشهای زهرا باخبر بود برگشت به سمت علی نفر پنجمی در کار نبود

 

 

 

يکشنبه 25/7/1389 - 18:3 - 0 تشکر 242916

این هم ادامه ی شماره 2 : D:
که از خط بگذرد همه در وسطهای راه مانده بودند رضا دست علی را روی شانه ی خود انداخت و به او کمک کرد تا حرکت کند همه ی تماشاچی ها ساکت شده بودند و فقط نگاه میکردند
• دیگر روی خط ایستاده بودند رضا کمک کرد تا علی پایش را طرف دیگر خط بگذارد و همین که علی از خط گذشت اشک از چشمانش جاری شد و بر اثر ضربه ای که به سرش خورده بود بی هوش شد

• وقتی علی چشمانش را باز کرد در بیمارستان بود و رضا و آقای مسواکچی و پدر و مادر علی و چند نفر از دوستان علی دور تخت علی بودند زهرا هم گوشه ی اتاق ایستاده بود علی از روی تخت با زحمت بلند شد و رضا را در آغوش گرفت و از او تشکر کرد .

• خلاصه علی حالش خوب شد و شنبه به مدرسه رفت و جایزه ی نفر سوم را که یک جفت کفش بود به او دادند و مورد تشویق دانش آموزان قرار گرفت
• علی از روی سکوی مدرسه پایین می آمد که چشمش به یک جایزه ی دیگر افتاد.
• یک توپ نوی فوتبال در دست آقای مسواکچی بود که مانند جایزه ی نفر اول بود آقای مسواکچی پشت میکرفن با صدای بلند رضا را صدا زد علی به رضا نگاه کرد که به سمت سکو می آمد و از سکو بالا رفت و آقای معلم به خاطر این فداکاری رضا یه توپ نو به او جایزه داد.
• و رضا با تشویق دانش آموزان از سکو پایین آمد
• علی بعد از این که از مدرسه آمد کفش ها را به زهرا داد و از آن روز به بعد دیگر هرکس با کفش خود به مدرسه میرفت و هر دو خوشحال بودند که دیگر مجبور نیستند که از یک کفش شریکی استفاده کنند.

 

 

 

يکشنبه 25/7/1389 - 18:4 - 0 تشکر 242917

شماره 3 :
• وارد اتاق معلم ورزش شد ولی با اعلامیه تکمیل ظرفیت مسابقه مواجه شد . علی که دید لیست نفرات پر شده و دیگه نمی تواند در این مسابقه شرکت کند به شدت غمگین شد ، نگاهش به کفش های دیگران دوخته شده بود و اشک از گونه هایش سرازیر شد ، قطره های اشکش بر روی کفش پاره علی می ریختند ، گویی که کفش هم با علی در حال گریه کردن است . با کمال نا امیدی بلند شد و به سوی حیاط مدرسه راهی شد و در گوشه ای از حیاط روی زمین نشت ، با چهره ای در هم گرفته و ناراحت . زنگ به صدا در آمد و علی آن روز با ناراحتی تمام راهی خونه شد و در راه تمام به اینکه نکته که جواب زهرا را چه خواهد داد فکر می کرد تا اینکه چشمش به مغازه کفش فروشی و درخواست شاگردی نظر علی را به خود جلب کرد. به داخل مغازه رفت ، و با صحبت هایی که بین علی و صاحب مغازه انجام شد ، علی شاگرد مغازه شد و یک کفش برای زهرا انتخاب کرد . علی روزها تلاش می کرد که صاحب مغازه از کار علی رضایت کامل داشته باشد تا زودتر به پولش و در حقیقت به کفش برسد . روز تصویه حساب بود ، صاحب مغازه پول رو به علی داد وعلی با خوشحالی ، تمام پولش را برای خرید کفش برای زهرا صرف کرد و کفش را گرفت و به سوی خانه رفت . زهرا در کنار حوض مشغول ور رفتن به شیر حوض بود علی از پشت سر کفش را جلوی چشم زهرا برد . زهرا اشک در چشمانش جاری جمع شد و در انتها بدون هیچ صحبتی بین علی و زهرا و تنها با لبخندی گریالود ابراز محبت و علاقه خود را به هم نشان دادند

 

 

 

يکشنبه 25/7/1389 - 18:4 - 0 تشکر 242918

شماره 4 :
معلم ورزش با انگشتش به تاریخ پایین اطلاعیه که زیر شیشه میز اتاقش گذاشته بود به ارامی ضربه ای میزند و به علی میگوید: بهتر بود به مهلت مسابقه هم نگاهی می انداختی!این گفته مانند اب سردی بر سرعلی فرو ریخت...زنگ اخر خورد وعلی با سرعت به محل قرار همیشگی اش با زهرا برای دادن کفش هایش به او حرکت کرد وقتی به محل نزدیک شد زهرا را دید که اینبارچند متر انطرف تر ایستاده و چنان محوتماشای کفش های ویترین مغازه شده بود که متوجه نزدیک شدن علی به او و دوبار صدا کردنش نشد تا اینکه علی دستش را روی شانه ی زهرا گذاشت و کمی بلندتر گفت:زهرا مدرسه ات دیر میشه ها!حالا علی بود که پس از تعویض کفش با دمپایی انجا ایستاده و به ویترین زل زده بود.کفش صورتی براق کوچکی توجه علی را خیلی جلب کرد برقی را به چشمان او انداخت و فکری رابه ذهنش!داخل مغازه شد.از صاحب مغازه کفش را خواست فروشنده کفش را در قوطی گداشت وبه دست علی داد علی میدانست زهرا رنگ صورتی راخیلی دوست دارد.قوطی کفش رامحکم در اغوش گرفت و گفت اقا به جاش تا هروقت بخواین براتون کار میکنم مرد با با فریاد گفت:بچه منو مسخره کردی؟کفشو بده بپر بیرون. اما علی با کفش فرار کرد! دقایقی طولانی علی درحال فرار وچندین نفر به دنبال او میدویدند تا اینکه علی درحال دویدن خانه خرابه ای را دید و کفش را به داخل ان پرتاب کرد تا بعدا به طریقی بدست زهرا برسد.به عقب برگشت مردها را دید شرمسار بود سرش را پایین انداخت:حالامنو ببرید زندان!این را گفت وبغض مردانه اما کودکانه اش ترکید...

 

 

 

يکشنبه 25/7/1389 - 18:44 - 0 تشکر 242925

چه جوری باید امتیاز بدیم؟
موافقم را میزنم ارور میده.

يکشنبه 25/7/1389 - 18:49 - 0 تشکر 242928

لطف کنید از افراد ماهر بخواهید تا در این نظر سنجی نظر بدهند.

تا برندهی این مسابقه عادلانه معلوم بشه.

يکشنبه 25/7/1389 - 19:42 - 0 تشکر 242936

سلام

داستان شماره 2 خیلی طولانی بود شاید بقیه هم اگه میدونستن داستان طولانی پذیرفته میشه طور دیگه تمومش میکردن

چون به داستان خودم نمیتونم رای بدم به شماره 3 رای میدم

با تشکر از مدیر محترم به خاطر فعالیت های مفیدشون

يکشنبه 25/7/1389 - 22:17 - 0 تشکر 242977

داستان شماره ی 1 که بدون هیچ جنجال و هیجانی به پایان رسید
داستان شماره ی 3 هم بد نبود ولی باز هم هیچ هیجانی نداشت و داستان فورا از مسیر خودش خارج میشه.
داستان شماره ی 4 هم شخصیت قهرمان داستان را به یک دزد تبدیل می کنه و اگه من فرزندی داشتم نمیگزاشتم این داستان را بخواند.دزدی را اگر راهی برای فرار از فقر حساب کنیم راه آخر است نه اول
من به داستان 2 رای میدهم به دلایل زیر:
1-هیجان داستان ومعلوم بودن اوج آن.
2-آموزنده بودن برای کودکان از جهت فداکاری رضا.
3-معرفی شخصیت ها مانند آقای مسواکچی و رضا دوست علی.
4-تصویر سازی زیبا مانند صحنهای که علی چشم خود را میبند و پس از باز کردن رضا را روی خط میبیند.
5-جذب کردن خواننده به طوری که اگر وسط داستان باشید عجله دارید که بدونید آخرش چی میشه.
6-رعایت کردن اصول داستان نویسی از جمله اوج گیری رسیدن به اوج و فرود آمدن داستان که در هیچ یک از داستانها ی رعایت نشده بود و در واقع داستان اوجی نداشت.

دوشنبه 26/7/1389 - 15:19 - 0 تشکر 243202

من به شماره 2 رای میدم

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی