• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 8294)
شنبه 27/6/1389 - 18:22 -0 تشکر 232797
رمان((قصه عشق))-شادی داودی

رمان((قصه عشق))-نویسنده شادی داودی 

داستان دنباله دار قسمت اول 

ازوقتی نسترن خواهرم ازدواج کرد دیگه مجید خونه ی ما نیومده بود انگار با همه ی ما قهر کرده بود ولی خوب تقصیر مانبود نسترن خودش خواست باکسی غیر ازمجید ازدواج کنه!!!

البته منم وقتی تصمیم نسترن رو فهمیدم داشتم شاخ در می آوردم!!!بهش گفتم:نسترن مطمئنی میخوای با حمید ازدواج کنی؟

گفت:آره...دیگه خسته شدم...چقدر باید صبر کنم...چقدر باید بشینم تا ببینم مجید کی خواستگاری رسمی میکنه...

برای عروسی نسترن هم وقتی علی برادرم کارت عروسی رو برد برای مجید اینطور که از علی شنیدیم طفلکی نزدیک بوده از حال بره و همه اش فکر میکرده علی داره باهاش شوخی میکنه ولی وقتی میفهمه قضیه جدی هستش کارت رو پاره میکنه واز اون تاریخ دیگه خونه ی ما نیومده بود.

اسم من یاسمین هستش وتوی خونه یاسی صدام میکنن.دختر کوچک خانواده هستم و شدید به درس علاقه دارم.تا حالا به هیچ چیز غیر ازدرس عشقی نداشتم واصولا دنبال مسائل عشقی و دوست پسر بازی هم نبودم درست برعکس همه ی دوستام!!!

از نظر قیافه میشه گفت بد نیستم پوست سفیدی دارم با صورتی نمکی که به گفته ی دیگران چشم و ابروم زیبایی عجیبی داره همراه با لب و بینیی که بازم به گفته ی همه خیلی برازنده ی صورتم هستش.از نظر کلی شباهت زیادی با نسترن دارم ولی مامان میگه چهره ی من بیشتر به دل میشینه چون نسترن یک کم گوشت تلخه!!!موهامم بلند وصاف تا کمرم هستش به رنگ قهوه ایی تیره و معمولا با یک تل که به سرم زدم تمام موهام صاف و یکدست دورم ریخته چون بابا موهام رو خیلی دوست داره میگه نبندمشون منم گوش میکنم...قدمم نه کوتاه هست نه بلند یه قد متوسط دارم واز نظر اندام هم میشه گفت متناسب هستم نه زیادچاقم که تو ذوق بخوره نه اونقدر لاغرکه هیچ لباسی به تنم خوشگل نباشه...زیاد از خودم تعریف کردم ولی خوب برای اینکه بتونین چهره ام رو توی ذهنتون مجسم کنید لازم بود.

داشتم میگفتم:

آره از وقتی نسترن ازدواج کرد دیگه مجید نیومده بود خونه ی ما تا وقتیکه دختر نسترن۲سالش شد و من سال سوم دبیرستان بودم.فرداش امتحان داشتم ودرحال خوندن درسهام بودم که صدای زنگ بلند شد.با اف اف در رو باز کردم و در کمال تعجب فهمیدم مجید پشت در هستش!!!!

مامان خونه نبود وقتی در رو باز کردم ومجید اومد داخل دقیقا نزدیک یک دقیقه خیره خیره به من نگاه کرد وبعد لبخندی روی لبش نشست وگفت:ماشالله...توی این سه سال چه بزرگ شدی!!!

مجید رو مثل علی میدونستم درست مثل یه برادر چون اولا هم سن علی و۸سال از من بزرگتر بود دوما اینکه من از وقتی یادم می اومد مجید رو توی خونمون دیده بودم.

لبخندی زدم وبعد از سلام واحوالپرسی های معمول ازش خواهش کردم که بیاد توو اونهم اومد داخل  ونشست حال همه رو ازم پرسید:بابا...مامان...علی. ولی یک کلمه از نسترن سراغ نگرفت!!!براش توضیح دادم که علی رفته سربازی و بابا هم برای کاری رفته چابهار و این روزها فقط وقتهایی که نسترن ودختر خوشگلش اینجا میان مامان یک کم سرحال هستش وگرنه که هیچی...

وقتی اسم نسترن رو آوردم برای لحظاتی به فکر فرو رفت وبعد نگاهش رو از روی فرش به صورت من امتداد داد وبا لبخند نگاهم کرد وگفت:خوب...خودت چیکار میکنی؟

گفتم:هیچی سال سوم دبیرستانم...رشته تجربی رو انتخاب کردم...

اومد میون حرفم وگفت:مثل همیشه هم درسخونی نه؟...حتما هم پزشکی میخوای توی دانشگاه شرکت کنی...آره؟

خندیدم وگفتم:خوب مگه شما درس خون نبودی ورشته مهندسی برق الکترونیک رو دوست نداشتی؟اونقدر هم تلاش کردین تا بالاخره تهران همین رشته رو هم قبول شدین...منم میخوام مثل شما به هدفم برسم.

لبخندی زد وگفت:آفرین...آفرین یاسی...فکرش رو میکردم بعد از سه سال بزرگ شده باشی ولی نه اینقدر...خیلی تغییر کردی...دیگه خانومی شدی برای خودت.

تشکر کردم و برای آوردن شربتی خنک برای مجید به آشپزخانه رفتم در حالیکه هربارکه چشمم به مجید می افتاد میدیدم با لبخند داره نگاهم میکنه...

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

يکشنبه 28/6/1389 - 14:35 - 0 تشکر 233051

رمان((قصه عشق))قسمت2 - شادی داودی
مامان وقتی از بیرون برگشت جلوی در بهش گفتم که مجید اومده.داشت از تعجب شاخ در می آورد اصلا باورش نمیشد.وقتی هم مجید رو دید چون همیشه اون رو مثل علی میدونست بغلش کرد وبوسیدش حتی اشکشم در اومد.خوب مدت۳سال بودما ازمجید هیچ خبری نداشتیم واین برای خانواده ی ما که مجید به خاطر دوستیش با علی از بچه گی حتی قبل از دنیا اومدن من به این خونه رفت وآمد داشته کمی سخت بود ولی درنهایت به خاطر کاری که نسترن کرده بود خودمون رو قانع کرده بودیم که شاید هرکسی دیگه غیر از مجید بود بدتر ازاین کرده بود!!!ولی مجید فقط قطع رابطه کرده بود حتی خانواده اشم دیگه با ما ارتباطی نداشتن وبعدازاسباب کشی از محل ما دقیقا به مدت۳سال ازمجید بیخبر بودیم وحالا بعدازسه سال برگشته بود.

مامان کلی از دیدن مجید ذوق کرده بود وازطرفی علی که به خاطر خدمت سربازی مدتی بود به خونه نیومده بودحالامامان بادیدن مجیدگویاعلی رو دیده.

وقتی نشستم به مجید نگاه کردم.درحال صحبت با مامان بود.توی این سه سال خیلی عوض شده بود.موهای خرمایی روشنش دیگه به پرپشتی سابق نبود ولی هنوز قشنگ بود.کمی لاغر شده بود و خیلی پخته وسنجیده صحبت میکرد درست مثل یک آدمی که حسابی سرد وگرم روزگار رو چشیده باشه.چشمهاش همون چشمهای مهربون و آبی رنگی بود که من همیشه وقتی خیلی کوچیک بودم میرفتم توی بغلش ووقتی به چشمهاش نگاه میکردم میگفتم چرا چشمهای تو رنگ چشمهای عروسکهای منه؟واونم میخندید و تند تند لپ من رو می بوسید.یادم می اومد وقتی بچه بودم همیشه با علی ومجید به پارک وسینما میرفتم وهرچی علی اصرارداشت که من رو نبرن ولی مجید من رو بغل میکرد ومیگفت:من میارمش...نترس خودمم مواظبش...اصلا توچیکار داری؟...یاسی خواهرکوچولوی منه.

منهم که بچه بودم چقدرازشنیدن این حرف خوشحال میشدم و واقعا گاهی اوقات میشد که مجید رو بیشترازعلی دوست داشتم چون محبتش ازعلی بیشتربود!!!

اونروزمامان نگذاشت مجید بره وناهارنگهش داشت اونهم که واقعا مامان رو دوست داشت با رغبت قبول کرد.من بعدازناهارتابعدازظهرتوی اتاقم بودم ودرس امتحان فردام رو میخوندم.وقتی درسم تموم شد ازاتاق که بیرون رفتم با اینکه هواسردبودولی تصمیم گرفتم برم بیرون یک قدمی بزنم همیشه مامان این جورمواقع باهام همراه میشد ولی اونروزوقتی مجیدگفت:منم باهات میام.مامان دیگه نیومد وگفت:پس شماهابرین بیرون منم شام رو درست میکنم فقط خیلی بیرون نمونیدهواسرده ممکنه سرمابخورین.

وقتی ازخونه رفتیم بیرون وکنارمجیدراه میرفتم خنده ام گرفته بود...یه روزهایی بودکه کله ام تازیرکمرمجیدبودولی الان قدم بلندشده بود ودیگه اثری از یاسی کوچولونمونده بود...آره من بزرگترشده بودم.

مجید دستم روگرفت وچقدر دستش برام مهربون وبرادرانه بود ودرست یادکوچیکیم افتادم که همیشه توی خیابون دستم رو میگرفت.بااینکه هواسردبودولی دست مجید گرم گرم بود.وقتی یخی دست من روحس کرد بالبخند نگاهی به صورتم کردوگفت:یخ کردی؟گفتم:نه...خوب زمستونه دیگه...دستمم دستکش نیست.وقتی حرف میزدم متوجه بودم مجید چقدرتوی صورتم دقیق میشه ومیدونستم این دقیق شدنش به چهره ی من دلیلش چیه...چون من به نسترن شباهت داشتم...میدونستم مجید بادیدن من به یادعشق گذشته اش میفته!!!

مجید همونطورکه راه میرفتیم دست من رو توی دستش گرفته بودوسعی داشت گرمش کنه بعدباصدای آرومی گفت:یاسی...توخیلی بزرگ شدی...خیلی...همه چیزدرتوتغییرکرده...صدات...نگاهت...حرف زدنت...خندیدنت...هیچ متوجه شدی الان که کنارمن ایستادی وراه میری دیگه اثری ازاون یاسی سه سال پیش نیست؟

خندیدم وگفتم:نه بابا...اینقدرم دیگه تغییرنکردم...داداش مجیدم خیلی وقته باماقهرکرده وحالابعدازبرگشتنش همه چیز رو داره اغراق آمیز میبینه...

مجید درحالیکه به تک تک اعضای صورت من نگاه میکرد گفت:داداش مجید...؟

گفتم:آره دیگه...من ازبچه گی شما وعلی رو داداشهای خودم میدونستم...البته یه جورهایی میشه گفت شما داداش مهربونه ی من بودی...

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

دوشنبه 29/6/1389 - 12:11 - 0 تشکر 233358

رمان((قصه عشق))قسمت3 - شادی داودی
مجید دیگه چیزی نگفت و فقط برای لحظاتی به صورتم خیره شد.یک کم که قدم زدیم رسیدیم جلوی یک بوتیک که دستکشهای زمستونی خیلی خوشگلی داشت.هر چی مخالفت کردم مجید گوش نکرد و یک جفت دستکش زمستونی خیلی خوشگل صورتی رنگ برام خرید.خیلی از سلیقه اش خوشم اومد و بعد از تشکر همونجا از بسته خارج و دستم کردم.دونه های برف که تازه ریزشش شروع شده بود روی موهای مجید ریخته بود و خیلی موهاش رو خوشگل کرده بود.به موهاش چشم دوخته بودم که در زیر نور چراغ خیابون به نظرم خیلی خوشگل شده بود.متوجه شدم داره به تک تک اجزای صورتم نگاه میکنه!!!میخواستم از حال و هوای مرور خاطرات عشق گذشته اش خارجش کنم بنابراین گفتم:مجید؟

گفت:جونم؟

گفتم:برف ریخته رو موهات انگار اکلیل نقره ایی ریختن رو سرت...خیلی خوشگل شده.

همونطور که راه میرفتیم دوباره نگاه کوتاهی بهم کرد و گفت:چقدر جالب...میدونی منم الان داشتم به چی فکر میکردم؟

گفتم:آره...

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:به چی؟!!!!!

به قدری صداش جدی شد موقع گفتن این جمله که حس کردم اگر بهش بگم که حس میکنم با دیدن من یاد نسترن میفته خیلی عصبیش کردم بنابراین لبخندی زدم و گفتم:شوخی کردم...من از کجا بدونم به چی فکر میکردی!!!

کاملا فهمیدم نفسی به راحتی کشید و بعد برای گذشتن از عرض خیابون کاملا حس کردم دستش دور کمرم رفته و این کارشم از نظرم مهربونی برادرانه اش بود که میخواست در طول گذر از عرض خیابون حسابی در پناه خودش من رو نگه داره.

وقتی رسیدیم اونطرف خیابون گفت:من داشتم به دونه های برف روی موهای تو که از زیر رو سریت بیرون اومده فکر میکردم...میدونی شبیه چی شده بود؟...شبیه آسمون شب که پر از ستاره هستش...

خندیدم و گفتم:تشبیه جالبی بود...توی ذهنم نگه میدارم تا در تشبیهات ادبی انشا فارسی ازش استفاده کنم....

و بعد هر دو خندیدیم.موقع برگشت مجید دو تا لیوان شیر کاکائوی داغ خرید که خیلی بهم چسبید و حسابی گرم شدم ولی در تمام مدت که نشسته بودیم و شیرکاکائو رو میخوردیم مجید رو بارها و بارها غرق در نگاه کردن به خودم میدیدم و دلم براش میسوخت که با دیدن من دائم خاطرات عشق نافرجامش با نسترن براش زنده میشد و از اینکه کاری نمیتونستم بکنم حس خوبی نداشتم.توی راه برگشت از جلوی خونه ی نسترن رد شدیم ولی جرات نکردم به مجید بگم اینجا هم خونه ی نسترن هستش.وقتی رسیدیم خونه ماشین حمید جلوی درب حیاط پارک بود.مجید نگاهی به ماشین کرد و پرسید:ماشین کیه؟مهمون اومده براتون؟

ایستادم و به صورتش که بالاتر از صورت من بود و این نشون دهنده ی بلند قدتر بودنش نسبت به من بود نگاه کردم و گفتم:ماشین حمید هستش.

چشمهای خوشرنگ آبیش رو کمی تنگ کرد و گفت:حمید؟!!!حمید کیه؟

گفتم:نسترن و عسل و حمید اومدن اینجا.

کمی به فکر فرو رفت.من هنوز زنگ رو نزده بودم چون میخواستم ببینم اگر میخواد نیاد داخل و با نسترن رو به رو نشه از همونجا خداحافظی کنیم...حتی نمیدونستم اگر خود نسترن بعد از این مدت مجید رو ببینه چه حالی خواهد شد و اصلا دیدار مجدد اینها کار درستی هست یا نه؟

نگاهش رو از کف پیاده رو گرفت و به من نگاه کرد و گفت:نمیخوای زنگ رو بزنی خانوم کوچولو؟

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 30/6/1389 - 0:10 - 0 تشکر 233574

رمان((قصه عشق))قسمت4 - شادی داودی
زنگ که زدم مامان با اف اف درب حیاط رو باز کرد.

دلم شور میزد برای دیداری که میخواست بین مجید و نسترن انجام بشه!!!مجید چهره ایی خونسرد داشت فقط یک کمی چشمهاش غصه رو نشون میداد که اونم سعی داشت با لبخندی به چهره زیر نقاب ببرش.وارد خونه که شدیم حمید با رویی باز به استقبال اومد و فهمیدم مامان کلی از مجید براش تعریف کرده و صد البته همه چیز گفته شده غیر از علاقه ایی که زمانی بین نسترن و مجید بوده.

وقتی چشمم به عسل افتاد دیگه به هیچی توجه نکردم و یکراست رفتم سراغش که با اون لباس قرمز دخترونه ایی که نسترن تنش کرده بود درست شبیه عروسک شده بود.نسترن یک کم دیرتر از مامان از آشپزخونه خارج شد و سلام و علیک گرمی با مجید کرد ولی تصنعی بودنش کاملا مشخص بود.همونطورکه عسل توی بغلم بود و ماچش میکردم به مجید و نسترن هم نگاه میکردم.مجید برای دقایقی صورتش سرخ شده بود و عرق روی پیشونیش کاملا معلوم بود ولی بعد خیلی زود تونست به خودش مسلط بشه و با حمید سریع ارتباط برقرار کرد.حمید که عاشق فوتبال و ورزش بود وقتی فهمید مجید هم نسبت به فوتبال بی علاقه نیست خیلی سریع با پیش کشیدن بحث فوتبالی تونست ارتباط خوبی با مجید برقرار کنه.

عسل یک ثانیه از بغل من پایین نمی اومد.نیم ساعتی که گذشت مجید برای شستن دستش به سمت دستشویی رفت و در حالیکه از کنار من میگذشت با صدایی آهسته گفت:کمر درد میگیری دختر...چقدر میخوای این فسقلی رو توی بغلت داشته باشی...بذارش زمین.

و بعد به آرومی لپ عسل رو گرفت و درحالیکه هنوز عسل توی بغل من بود صورت عسل رو بوسید و گفت:یاسی...عسل رو بوسیدم یاد کوچیکیهای تو افتادم که چقدر لپت رو بوس میکردم...عسلم مثل تو پوستش شیرینه.

یک کم از این حرف مجید خجالت کشیدم چون دیگه من اون یاسی کوچولو نبودم و کمی صورتم سرخ شد و با لبخند کم رنگی جواب این حرفش رو دادم سپس به آشپزخونه رفتم.وقتی وارد آشپزخونه شدم نسترن گفت:مجید چی بهت میگفت اینقدر آروم آروم توی صورتت اومده بود و حرف میزد؟

مامان که داشت توی دیس برنج میکشید تا سر میز بگذاره با تعجب نگاهی به نسترن کرد و گفت:وا...نسترن!!!

نسترن که انگار تازه متوجه ی رفتار و گفتار غیر عادی خودش شده باشه سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:منظور نداشتم...شوخی کردم به خدا...

ولی من یه حس بدی بهم دست داد...یه حس ناشناخته...که نمیدونستم منشا این حس از کجاست!!!

عسل رو به نسترن دادم و در چیدن میز شام به مامان کمک کردم.

سر شام مجید مثل گذشته رفتار میکرد و اصلا هیچ حالت غیر عادی نداشت ولی نسترن سخت عصبی بود و این رو از رفتارش میشد حدس زد.مجید سر شام با اینکه خودش مهمان ما بود ولی دائم به من و بشقاب من میرسید که این مسئله از دید نسترن مخفی نمی موند.ولی مامان زیاد به این چیزها توجه نداشت.سر میز عسل مثل همیشه شیطنتهای خودش رو شروع کرده بود و دائم میخواست هر چیزی رو برداره یا طرف خودش بکشه.وقتی من خواستم عسل رو از نسترن بگیرم با عصبانیت گفت:لازم نکرده...این بچه باید بفهمه وقتی میگم دست نزن...یعنی دست نزنه...تو بدتر لوسش میکنی.

این برخورد از نسترن در رابطه با من و عسل اصلا سابقه نداشت.با تعجب بهش نگاه کردم و بعد متوجه شدم مجید با اشاره بهم میگه مهم نیست و اهمیت ندم.

نسترن حتی با حمید هم سر عسل برخورد تندی سر میز کرد و در گیر و دار حرفهای نسترن بود که عسل ظرف ماست رو برگردوند و نسترن هم محکم زد پشت دست عسل و جیغ بچه به هوا رفت!!!!حمید که روی عسل خیلی حساس بود وقتی این رفتار رو از نسترن دید خیلی عصبی شد و برای لحظاتی با اخم به نسترن نگاه کرد و غذاش رو نیمه کاره رها کرد و به هال برگشت.مامان عسل رو از نسترن گرفت و ساکتش کرد.در تمام این مدت مجید اصلا به نسترن نگاه نکرده بود.نسترن با عصبانیت از جاش بلند شد و به دنبال حمید از آشپزخونه خارج شد.منم دیگه نتونستم غذام رو بخورم و فقط نشستم تا مجید سر میز تنها نمونه.مجید به آهستگی رو کرد به مامان و گفت:مامان(مجید مامانم رو از همون اول مثل مامان خودش مامان صدا میکرد)...بهتره عسل رو ببرید پیش مامان و باباش فکر میکنم اینطوری حداقل از ادامه ی مشاجره پنهانیشون دست بردارن.

مامان نگاهی به مجید کرد و گفت:دختره امشب خل شده...بگو مگه مرض داری بچه رو میزنی...توپش از جای دیگه پره دق و دلیش رو سربچه خالی میکنه.

و بعد عسل رو از آشپزخونه بیرون برد.مجید رو کرد به من و گفت:تو چرا غذات رو نمیخوری؟

گفتم:ولله چی بگم...نسترن امشب...

مجید گفت:اون رو ولش کن...مادر هستش دیگه هر جور دوست داره میتونه بچه اش رو تربیت کنه...

گفتم:ولی آخه...

مجید دوباره گفت:اونجایی که بهت میگم زیاد بغلش کردی...نکن...بذارش زمین...برای همینه...عسل بچه اس فکر میکنه همه باید مثل خاله خوشگلش نازش رو بخرن...اینم میشه عاقبتش.

در همین لحظه متوجه شدیم نسترن و حمید یک کم بحثشون سر عسل تند شده و ترجیح دادن زودتر برگردن خونشون.بنابراین برای خداحافظی از آشپزخونه بیرون رفتیم.

اون شب مجید خیلی دیر برگشته بود خونشون چون وقتی فهمید شوفاژهای ما ایراد داره به زیر زمین رفته بود و عیب موتورخونه رو هم گرفته بود بعد رفته بود خونشون.من چون فرداش مدرسه داشتم زود خوابیدم و متوجه رفتن مجید نشدم.صبح که بیدار شدم مامان برام گفت که مجید دیشب کلی زحمت کشیده و شوفاژخونه رو هم ایرادش رو گرفته و دیگه رادیاتورهای خونه ایراد ندارن و همه داغ شده بودن.

در ضمن فهمیدم که دیشب مامان با مجید کلی هم در مورد نسترن حرف زدن....

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 30/6/1389 - 23:29 - 0 تشکر 233891

رمان((قصه عشق))قسمت5 - شادی داودی
در حینی که صبحانه میخوردم مامان گفت که مجید برای مامان تعریف کرده که این سه سال چقدر براش سخت گذشته و چقدر از نظر روحی در خودش فرسودگی ایجاد کرده تا بتونه نسترن رو از ذهنش پاک کنه.در حال حاضر هم در تهرانپارس یه واحد آپارتمان خریدن و اونجا زندگی میکنن.بدری خانم مادر مجید بارها و بارها از مجید خواسته بوده که دست از لجاجت برداره و قبول کنه دوباره دو خانواده با هم رابطه ی قدیمشون رو برقرار کنن ولی مجید برای فراموش کردن نسترن به زمان احتیاج داشته برای همینم از ایجاد رابطه در فاصله زمانی کوتاه وحشت داشته...هم به خاطر زندگی نسترن هم به خاطر احساسات زخم خورده ی خودش...مجید در ادامه گفته بوده که همیشه فکر میکرده تحمل دیدن مجدد نسترن رو نخواهد داشت ولی اون شب فهمیده بوده که خیلی خوب تونسته با حقایق زندگی کنار بیاد و دیگه الان نسترن براش یه خاطره بیشتر نیست...یه خاطره که مربوط میشه به سالهای نوجوانی و کم تجربگی...در مورد درسشم توضیح داده بوده که مرحله ی کارشناسی ارشد رو میگذرونه و یک سال بیشتر از درسش نمونده و در حال حاضر هم در یک شرکت تجاری سوئیسی که در ایران فعالیت داره مشغول به کار هستش.از طریق شوهر خواهر بزرگش هم تونسته بوده با مدارک پزشکی که برای خودش جور کرده از سربازی معافیت بگیره....

مامان در حال تعریف این حرفها بود که خاله گیتی تلفن کرد و گفت حال بابا بزرگ کمی ناخوش شده و قرار گذاشتن با هم برن خونه ی مامان بزرگ. به منم سفارش کرد که ناهارم رو آماده میکنه و فقط من که از مدرسه برگشتم باید گرمش کنم و بخورم.پرسیدم:شب برمیگردی یا نه؟

گفت:معلوم نیست...اگر برنگشتم...

گفتم:میدونم...باید برم خونه ی نسترن.

ظهر که از مدرسه برگشتم میلی به غذا نداشتم ولی چون میدونستم مامان بفهمه هیچی نخوردم کلی غر غر میکنه کمی از غذا رو گرم کردم و مشغول خوردن شدم داشتم توی ذهنم برنامه ریزی میکردم که بعد ناهار از کدوم درس شروع به مطالعه کنم که تلفن زنگ خورد.وقتی گوشی رو برداشتم اول نشناختم چون شخص پشت خط خیلی خشک و رسمی صحبت کرد.مجید پشت خط بود.اونم اول فکر کرده بود نسترن گوشی رو برداشته ولی وقتی فهمید منم یکدفعه لحن صحبتش عوض شد و کلی سر به سرم گذاشت ولی من هنوز نشناخته بودمش و وقتی دیگه عصبی شدم و میخواستم گوشی رو قطع کنم زد زیر خنده و تازه خودش رو معرفی کرد و کلی خندیدم پای تلفن بعد ازم خواست گوشی رو بدم به مامان.گفتم:مامان نیست...رفته خونه ی مامان بزرگ.

کمی مکث کرد و گفت:یعنی تو الان خونه تنها هستی؟

گفتم:آره.

سریع گفت:بیخود...برای چی تنها موندی؟...آماده شو من الان میام دنبالت میبرمت خونه ی خودمون...

تعجب کردم و گفتم:خونه ی خودتون!!!نه بابا آخه برای چی؟من کلی درس دارم...میشینم درسم رو میخونم.

سریع گفت:خوب کتابهات رو هم بیار اونجا...خونه ی ما هم سر و صدا نیست مامانمم سر و صدایی نداره...از طرفی از دیشب که براش گفتم تو چقدر بزرگ و خوشگلتر شدی کلی مشتاق شده ببینتت...

گفتم:نه مرسی مجید...دفعه اولم نیست که تنها موندم توی خونه.

مجید دوباره با لحنی جدی گفت:ولی من اصلا دلم نمیخواد تو تنها بمونی توی خونه...

جواب دادم:نگران نباش مجید...میشینم درسم رو میخونم غروب هم میرم خونه ی نسترن شب اونجا هستم.

گفت:باشه درسهات رو که خوندی تلفن بزن خونه ی ما من میام دنبالت میبرمت...دیشب شماره ی خونمون رو برای مامان توی دفتر تلفنتون یادداشت کردم.

گفتم:نه نیازی نیست...خونه ی نسترن نزدیکه.

جواب داد:نخواستم برای بردنت به خونه ی حمید بیام...میام دنبالت یک کم بیرون با هم می گردیم یه شام هم با هم میخوریم بعد میبرم میرسونمت جلوی در خونه ی حمید.

حس کردم به عمد اسم نسترن رو نمیاره منم دیگه ادامه ندادم و قبول کردم که بعد از اتمام درسم بهش زنگ بزنم.تا بعد از ظهر بکوب نشستم سر درسم چون میدونستم خونه ی نسترن برم دیگه با وجود عسل نمیتونم درسی بخونم.اصلا متوجه ی ساعت نبودم هوا به علت فصل زمستون زود تاریک شده بود و از وقتی سر درس و کتابهام نشسته بودم فقط یک بار برای روشن کردن چراغ اتاقم از جام بلند شده بودم یکی دو صفحه از درس زیستم مونده بود که صدای زنگ در بلند شد.به ساعت نگاه کردم دیدم۷:۲۰هستش.وقتی اف اف رو جواب دادم فهمیدم مجید اومده دنبالم.در رو بازکردم و اومد داخل.وقتی دید چراغ هال و آشپزخونه رو تازه روشن کردم با تعجب گفت:اونقدر سرگرم درس بودی که فقط چراغ اتاق خودت رو روشن کردی دیگه هم از اتاق بیرون نیومدی که چراغهای خونه رو روشن کنی درسته؟

خندیدم و گفتم:آره.

کمی مثل دفعه ی قبل به صورتم خیره شد و گفت:خیلی خوب خانم کوچولو...حالا برو آماده شو بریم بیرون.

گفتم:یه چند صفحه ای از درسم هنوز مونده.

لبخندی زد و گفت:باشه پس من بیرون توی ماشین منتظرت میشینم هر وقت تموم شد بیا بیرون.

برگشت که از در بره بیرون...با تعجب گفتم:وا...چرا توی ماشین؟!!!خوب همین جا توی هال بشین...زیاد طول نمیکشه.

برگشت به طرفم و با دستش چونه ی من رو گرفت و به آرومی تکون داد و با تاکید گفت:خانم کوچولوی خوشگل...من توی ماشین منتظرتم.

گفتم:آخه ممکنه معطل بشی...

با دست موهای من رو از یک طرف شونه ام گرفت و پشتم ریخت و گفت:بهتر از اینه که توی خونه با هم تنها باشیم.

و بعد سریع برگشت و از خونه رفت بیرون.

با تعجب رفتنش رو نگاه کردم و بعد درب هال رو بستم.متوجه ی منظورش نشده بودم ولی حس میکردم مجید چیزی رو متوجه هست که من نیستم.نیم ساعت بعد از خونه بیرون رفتم و دیدم مجید توی ماشینی که بعدا"فهمیدم متعلق به خودش هست نشسته و داره به موسیقی گوش میده.وقتی من رو دید سوار شدنم به ماشین رو با لبخند و مهربونی خاصی نگاه کرد و گفت:تموم شد خانم کوچولو این درستون؟

گفتم:ببخشید خیلی معطل شدی.

خندید و لپم رو به آرومی کشید و گفت:تو الان اینقدر درس میخونی بری دانشگاه چیکار میکنی؟

لبخندی زدم و گفتم:تو دعا کن رشته ایی که دوست دارم رو قبول بشم حالا درس خوندن اون موقعش پیشکشم.

گفت:مطمئن باش هر رشته ایی که دوست داری همون رو در دانشگاه خواهی خوند.

گفتم:به این سادگی ها هم نیستش.

جواب داد:خودم همه کاری برات میکنم...هر کاری که لازم باشه...تو فقط همیشه همینجوری درسخون باش و به چیزی غیر درس فکر نکن ببین چه کارهایی که برات نمیکنم...

خندیدم و گفتم:نکنه سوالهای کنکور رو میخوای برام بخری؟

کمی به صورتم نگاه کرد بازم از اون نگاههایی که انگار تمام اجزای صورتم رو در چشمهاش میخواد غرق کنه....و بعد گفت:خیلی از این مهمتر...حالا میبینی.

اون شب کلی با مجید گشتیم...با اینکه هوا سرد بود ولی خوش گذشت...حتی مثل دوران بچه گیم سینما هم رفتیم بعدشم رفتیم پارک و با وجود سردی هوا کلی تاب بازی کردم که البته مجید زحمت هل دادنم رو میکشید و منم حسابی کیف میکردم اصلا انگار برای تجدید قوا بعد از چندین ساعت درس خوندن به این چیزها نیاز داشتم...چندین بار هم درست مثل وقتهایی که بچه بودم و میخندیدم مجید من رو بین بازوهاش میگرفت و من باید سعی میکردم از بین دستهاش فرارکنم...نمیدونم چطور ولی برگشتن مجید بعد از۳سال برام چیزی رو عوض نکرده بود و من همون حس گذشته رو به مجید داشتم...همون حسی که انگار مجید برام یه داداش مهربون هستش...فقط همین...ولی با تمام بی تجربه گیم در مسائل عشقی و برخورد با پسرها کم کم متوجه ی حس متفاوت مجید نسبت به خودم شدم...حسی که شباهت چندانی به حس یک برادر نسبت به خواهرش نداشت...یا چند باری متوجه شدم وقتی دستم رو توی دستش میگیره باید دنبال حس برادرونه توش بگردم که نیست...مجید حسی دیگه داشت که برای من ناشناخته بود!!!!

برای همین کم کم سعی کردم به بهانه سردی و دیر شدن راضیش کنم من رو به خونه ی نسترن برسونه.جلوی درب خونه ی نسترن هم زیاد معطل نکرد و وقتی نسترن درب حیاط رو با اف اف باز کرد مجید با من خداحافظی کرد و رفت.

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

چهارشنبه 31/6/1389 - 20:38 - 0 تشکر 234018

رمان((قصه عشق))قسمت6 - شادی داودی
نسترن درب هال رو باز کرد و سر تا پای من رو نگاه معنی داری کرد و با صدایی آروم گفت:خوش گذشت؟میدونی ساعت چنده؟بگذار از راه برسه بعد قصه ی عشق و عاشقیتون رو شروع کنین...

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سلام...چرا اینجوری حرف میزنی؟من از مامان اجازه گرفته بودم...بعدشم نسترن عشق و عاشقی چیه؟...مجید و علی برای من یکی هستن...

لبخندی از روی تمسخر زد و گفت:تو هم برای مجید با مهناز و نسرینشون یکی هستی؟یعنی مجید هم تو رو مثل مهناز و نسرین میدونه؟

کیف و ساکی که وسایل و مانتوی مدرسه ی فردام توش بود رو توی دستهام جابجا کردم و گفتم:نسترن من میرم خونه ی خودمون...تو نسترن همیشه نیستی...منم سر از حرفهای تو در نمیارم.

جواب داد:غلط کردی این وقت شب برگردی خونه...ساعت نزدیک یک و نیمه...خودتم به کوچه ی علی چپ نزن...نه تو خنگی نه من...

در این لحظه حمید با چهره ایی خواب آلود اومد جلوی درب هال و بعد از اینکه با هم سلام علیک کردیم گفت:نسترن چرا یاسی رو جلوی در نگهش داشتی؟...بیا تو دیگه یاسی سرما میخوری...

نسترن کنار رفت و من داخل خونه شدم ولی متوجه نگاه سنگینش روی خودمم بودم. اون شب تا صبح نتونستم بخوابم و دائم این جمله ی نسترن توی گوشم می پیچید:مجید هم تو رو مثل مهناز و نسرینشون میدونه یا نه؟

اون شب من جای خوابم رو توی اتاق عسل کنار تختش انداخته بودم.صبح با صدای جر و بحث حمید و نسترن عسل از خواب بیدار شد.با تموم بچه گیش صدای بحث مامان و باباش رو تشخیص داده بود و با اینکه از دیدن من خوشحال شده بود ولی دائم چشمهای خوشگل و نگرانش رو به در اتاقش میدوخت.سعی کردم حواسش رو پرت کنم ولی ساعت۶:۳۰که شد چون باید خودمم به مدرسه میرفتم عسل رو بغل کردم و از اتاق خارج شدم.حمید با دیدن من و عسل دیگه به بحث ادامه نداد و با چهره ایی گرفته و ناراحت خداحافظی کرد و رفت سر کارش.نمیدونستم بحث نسترن و حمید سر چیه و به خودمم اجازه نمیدادم از نسترن سوالی در این خصوص بپرسم.کمی صبحانه خوردم و راهی مدرسه شدم نسترن گفت که لباسهایی رو که خونشون جا گذاشتم رو خودش بعد از ظهر میاره خونه ی مامان.

دو روز بعد بابا بزرگ فوت کرد و توی مراسم بابا بزرگ علی هم موعد پایان خدمت سربازیش رسید و وقتی توی مراسم از برگشت مجید باخبر شد کلی خوشحال شده بود و میشه گفت تا حدی خوشحالی پایان خدمتش و برگشت و آشتی مجید با ما غم فوت بابا بزرگ رو براش تحت الشعا قرار داده بود و این از رفتار علی معلوم بود.

توی مراسم بابا بزرگ بدری خانم و خواهرهای مجید هم اومدن.نسرین که با شوهرش اومد و مهناز هم که هنوز مجرد بود و همون روزها بود که هم من و هم نسترن فهمیدیم علی نسبت به مهناز بی میل نیست!!!مهناز یک سال از نسترن بزرگتر بود و تازه لیسانسش رو در زبان انگلیسی گرفته بود و علی هم که درسش رو قبل سربازیش در رشته ی کامپیوتر تموم کرده بود.بابا هم وقتی توی مراسم بابا بزرگ از چابهار خودش رو به تهران رسوند جدا از ناراحتیش جهت فوت بابا بزرگ از سویی دیگر حضور دوباره ی مجید براش شادی آور شده بود.مجید در بین تک تک افراد خونواده ی ما محبوبیت خاصی داشت و درست مثل پسر دوم خونواده رفتار میکرد.به خصوص با بابا همیشه میونه ی خوبی داشت چون خودش از داشتن پدر سالهای سال بود که محروم بود و برای همین بابا رو واقعا مثل یک پدر برای خودش دوست داشت.

توی مراسم بابا بزرگ چندین بار شاهد مشاجره بین حمید و نسترن بودم و این برام خیلی عجیب بود چرا که تا چند وقت پیش این دو تا هیچ مشکلی با هم نداشتن ولی این اواخر...!!!

مجید توجهی به نسترن اصلا نداشت ولی اونطور که من متوجه بودم نسترن وقتی مجید وارد میشد چشم از مجید برنمیداشت و چقدر عصبی میشد از اینکه میدید مجید اینقدر با من حرف میزنه یا همه جا بهم توجه داره...توی مراسم بارها و بارها به علت اینکه درس داشتم و باید به خونه برمیگشتم مجید سریع برای برگردوندن من به خونه حاضر میشد.موقع شام هم که میشد باز مجید می اومد دنبالم یا برام از خونه ی مامان بزرگ و یا از بیرون غذا تهیه میکرد و می آورد.میدونستم این توجهاتش به من باعث عصبی شدن نسترن میشه ولی رفتار نسترن برام قابل توجیه نبود!!!نسترن خودش ازدواج با حمید رو انتخاب کرده بود و حالا یک دختر۲ساله داشت...پس چرا باید روی رفتار مجید نسبت به من حساسیت نشون میداد؟!!!کم کم به این نتیجه رسیدم که بهتره از مجید فاصله بگیرم چون این طوری هم نسترن عصبی نمیشد هم احتمال وابستگی خودم رو به مجید کمتر میکردم و هم اینکه اگر مجید واقعا نظری به جز یک برادر به من داشت با رفتار من احتمالا متوجه ی این میشد که من میخوام اون مثل علی برام باشه نه چیز دیگه...ولی هر چی من سعی در دوری از مجید داشتم و بهانه ی درسم رو می آوردم و دائم خودم رو در اتاق به هوای درس خوندن نگه میداشتم رفت و آمدهای مجید به خونه ی ما بیشتر میشد و درست شده بود مجید سالهای گذشته و شاید کمی هم با شدتی بیشتر.

چهلمین روز درگذشت بابا بزرگ رو هم در یکی از روزهای تعطیلات نوروز برگزار کردن و اواخر اردیبهشت بود که علی با مامان و بابا در مورد علاقه اش به مهناز صحبت کرد و از اونجایی که علی مشکل مسکن هم نداشت چرا که بابا طبقه ی بالای خونه رو چند سال پیش برای علی ساخته بود و کارش هم به لطف یکی از داییهام در یک شرکت خصوصی با حقوق مکفی جور شده بود مامان با خیالی آسوده موضوع رو به بدری خانم گفت و قرار خواستگاری رو برای آخر هفته گذاشتن..........

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

پنج شنبه 1/7/1389 - 11:25 - 0 تشکر 234180

رمان((قصه عشق))قسمت7 - شادی داودی
آخر هفته که رفتیم خونه ی بدری خانم چون نظرها و تمام حرفها از قبل معلوم شده بود در نتیجه خواستگاری و بله برون یکی شد و در همون شب علی انگشتری رو هم که مامان برای مهناز خریده بود دستش کرد.بدری خانم در برپایی مهمونی اون شب سنگ تموم گذاشته بود و تعداد مهمونها هم که مجموعه ای از دایی ها و خاله ها و عموها و عمه های دو طرف بود کم نبودن!!!

من مدتی بود که دیگه سعی میکردم زیاد به مجید نزدیک نباشم ولی مجید از هر فرصتی برای در کنار من بودن استفاده میکرد و نهایت لطف و مهربونی و محبتش رو بهم نشون میداد و من در جواب اونهمه محبتش هیچ کاری نه میتونستم بکنم و نه بلد بودم که انجام بدم.بلد نبودم به دلیل اینکه تا اون زمان هیچ تجربه ای در زمینه ی پاسخ محبت یک جنس مخالف رو نسبت به خودم نداشتم و نمی تونستم چون میدونستم و فهمیده بودم که نسترن واقعا روی رابطه ی من با مجید حساس شده!!!و دلم نمیخواست به خاطر هیچ و پوچ نسترن رو عصبی کرده باشم.اون شب حمید نیومده بود و عسل هم نبود.وقتی هر کسی علت این غیبت غیر موجه رو از نسترن سوال میکرد اون در جواب میگفت:یک مشکل خونوادگی بین خونواده ی حمید پیش اومده بوده که حمید برای رفع مشکل باید حتما میرفته خونه ی مادرش و مشکل رو با خواهر و برادراش حل میکرده و از اونجایی که عسل به باباش خیلی وابسته هستش حمید اونم با خودش برده!!!!

ولی من به عنوان خواهر نسترن که خیلی خوب هم همدیگرو میشناختیم کاملا فهمیده بودم که داره دروغ میگه!!!!و چیزی مهمتر باعث نیومدن حمید شده که نسترن نمیخواد کسی از موضوع باخبر بشه.اون شب متوجه بودم که نسترن به هر بهانه ایی سعی در نزدیک شدن به مجید داره!!!چند باری هم موفق شد ولی در نهایت مجید به علت اینکه مجبور بود در آوردن و تدارک شامی که از بیرون سفارش داده بودن نظارت داشته باشه نسترن رو تنها رها کرد.ولی از چهره ی نسترن میفهمیدم که از کار خودش و اینکه بعد از مدتها تونسته بود سر صحبت رو با مجید باز کنه چقدر راضی شده!!!.

آخر شب موقع برگشتن من یک کم زودتر از بقیه به پارکینگ ساختمون رفته بودم چون هوای داخل خونه خیلی گرم شده بود و مجید که دید من تنها دارم از خونه خارج میشم من رو تا پایین و پارکینگ همراهی کرد.توی پارکینگ هوا خیلی بهتر بود و احساس راحتی بیشتری میکردم.مجید توی تاریک و روشن پارکینگ رو به روی من ایستاده بود و بعد از لبخند مهربونی که به چهره آورد گفت:یاسی چقدر امشب خوشگل شده بودی...لذت میبردم وقتی نگاهت میکردم...باورت میشه اگر بگم از نگاه کردن بهت سیر نمیشدم؟

دلم نمیخواست مجید زیاد پیشم بمونه چون هر لحظه امکان اومدن بقیه ی مهمونها و نسترن به پارکینگ بود برای همین گفتم:مرسی مجید...تو خیلی مهربونی و چون محبتت زیاده همه رو خوب و خوشگل میبینی.سریع در جوابم گفت:یاسی همه با تو خیلی فرق دارن...خودت رو با بقیه یكی ندون...واقعیتش امشب تو میدرخشیدی...این رو نسرین و مامانمم گفتن.

در این لحظه سر و صدای پایین اومدن مهمونها از پله ها و آسانسور كم كم شنیده شد و تقریبا بعد از یك معطلی نیم ساعته همه ی مهمونها از بدری خانم و مجید تشكر و خداحافظی كردن.وقتی برگشتیم خونه نسترن نرفت خونه ی خودش و گفت چون حمید نیست شب پیش ما میخوابه.وقتی میخواستیم بخوابیم نسترن كه توی اتاق من خوابیده بود با صدایی آروم كه كسی متوجه بیدار بودن ما نشه گفت:یاسی بیداری؟

روی تخت غلتی زدم و برگشتم به سمت نسترن كه روی زمین تشك پهن كرده و دراز كشیده بود نگاه كردم و گفتم:آره...چیه؟

یك دستش رو تكیه ی زیر سرش كرد و گفت:تو فكر میكنی مجید هنوزم به من فكر میكنه؟

از سوالش متعجب شده بودم چون تا حدودی بعد از حرفهای اون شب مجید به مامان میتونستم جواب منفی به نسترن بدم ولی گفتم:منظورت چیه نسترن؟

نسترن گفت:مجید از من فرار میكنه...من خوب این رو میفهمم...سعی داره با من حرف نزنه...بهم نگاه نمیكنه...و جالب اینه كه خودش رو با تو كه هنوز بچه هستی سر گرم میكنه...

جمله ی آخر نسترن درست عكس جمله ایی بود كه چند وقت پیش از مجید شنیده بودم((یاسی...چقدر بزرگ شدی...دیگه از یاسی سه سال پیش خبری نیست...همه چیز در تو تغییر کرده...دیگه برای خودت خانمی شدی))...

به نسترن نگاه کردم دیدم به پشت دراز کشیده و به سقف خیره شده و معلوم بود توی دنیای دیگه داره سیر میکنه بدون اینکه به من نگاه کنه ادامه داد:میدونی چیه یاسی؟...تو هنوز عاشق نشدی و بچه ایی...اوایل فکر میکردم مجید بهت علاقه مند شده...ولی الان مدتیه به این نتیجه رسیدم که مجید هنوزم من رو دوست داره و برای همینم هست که رفتارش با من اینطوری شده...راستش رو بخوای منم از وقتی دیدمش دیگه حال خودم رو نمیفهمم...دائم با حمید بحثم میشه...انگار دیگه نمیتونم تحملش کنم...همه اش مجید و حمید رو باهم مقایسه میکنم میبینم مجید خیلی از حمید سرتر و بهتره...نمیدونم چرا خریت کردم و زن حمید شدم!!!...ولی خوب...با توجه به اینکه اولا حس میکنم تحمل حمید برام سخت شده و دوما این که مجید هنوزم به من فکر میکنه...میخوام از حمید...

به میون حرف نسترن رفتم و گفتم:نسترن!!!!!!!!!!!!!!!دیوونه شدی؟...عسل رو چیکارش میکنی؟...تو مامان عسل هستی...حمید هم واقعا دوستت داره...چرا داری چرند میگی؟...زندگی به این خوبی داری...تو چیزی توی زندگیت کم نداری چرا میخوای خرابش کنی؟

دوباره برگشت به سمتم و گفت:وقتی میگم بچه ایی همینه دیگه...تو عشق رو نمیشناسی...عاشق نشدی که بفهمی...من اینجوری نبودم یاسی...ولی از وقتی مجید برگشته...ناخواسته زندگیم با حمید داره به گند کشیده میشه...میدونی چرا؟...چون فهمیدم که هنوزم عاشق مجیدم...توی خونه هستم کنار حمید میخوابم ولی فکر و ذهنم پیش مجید میره...تو این حسها رو خیلی مونده تا بفهمی...خیلی سخته...خیلی...یاسی؟

نفسم به سختی بالا می اومد از فکر اینکه نسترن چقدر داره سطحی فکر میکنه و چقدر راحت داره عسل پاره ی جیگرش رو کنار میگذاره به خاطر دل هوسبازش حالت بدی بهم دست داده بود...توی تاریکی اتاق بدون اینکه نسترن متوجه بشه ناخودآگاه اشکم به خاطر عسل و حمید که همیشه به نسترن محبت میکرد سرازیر شد.نسترن دوباره گفت:یاسی؟

جواب دادم:هان؟

گفت:یک کاری ازت بخوام برام میکنی؟

گفتم:چی؟

گفت:تو بچه ایی و اگه این سوال رو از مجید بپرسی مشکلی پیش نمیاد و در نهایت میزنه پای کم سن و سالیت...از مجید بپرس هنوزم به من علاقه داره؟...بپرس میتونم روی عشقش حساب کنم...اصلا بهش بگو...بگو نسترن گفته از وقتی تو رو دیده زندگیش داره داغون میشه...یعنی شده...بهش بگو دیگه نمیتونه حمید رو تحمل کنه...فهمیده هنوز عاشقته...اونقدر دوستت داره که حتی از عسل هم میتونه بگذره...تو رو خدا یاسی اینها رو بهش بگو...بلکه از این برزخ نجاتم بده...میدونم که مجید میتونه درکم کنه چون اون هم عاشقم بوده...و هست.

هاج و واج به حرفهایی که از دهن نسترن بیرون می اومد گوش میکردم.......

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

جمعه 2/7/1389 - 12:55 - 0 تشکر 234479

رمان((قصه عشق)) قسمت 8 - شادی داودی
صبح که بیدار شدم به علت کم خوابی شب گذشته ام از حرفهایی که نسترن بهم گفته بود سر درد داشتم و چشمام به خاطر اشکهایی که پنهانی ریخته بودم میسوخت.نگاهی به جای خالی نسترن در کنار تختم انداختم فهمیدم زودتر از من بیدار شده.وقتی از اتاقم بیرون رفتم دیدم عسل توی بغل نسترن هستش و هق هق گریه اش نشون میداد که دقایقی پیش حسابی گریه کرده.چهره ی مامان و بابا به شدت عصبی بود و نسترن هم چشماش اشکی بود.جلو رفتم و عسل رو از نسترن گرفتم.طفلکی اولش هنوز وحشت دوری از نسترن رو داشت و کمی در اومدن به بغل من تردید کرد ولی بعد خودش رو انداخت توی بغلم.همونطور که توی بغلم گرفته بودمش و تند تند صورتش رو ماچ میکردم گفتم:الهی یاسی قربونت بشه...کی اومدی اینجا؟...چرا نیومدی روی سرم بیفتی و بیدارم کنی؟((عسل از وقتی زبون باز کرده بود به من یاسی میگفت خاله نمیگفت))

مامان رو کرد به من و گفت:یاسی ببین میتونی بهش یکی دو لقمه صبحانه بدی؟از وقتی حمید آوردتش طفلک از وحشت اینکه نکنه این نسترن گور به گور شده تنهاش بذاره فقط گریه کرده و چسبیده به مامانش...تا همین الان داشت گریه میکرد...بشین بهش صبحانه بده الان برای خودتم چایی می ریزم.

درحالیکه عسل بغلم بود توی ظرفشویی آشپزخونه به صورتم آب زدم بعد صورت عسل رو شستم و چون عاشق آب بازی بود یه ذره به صورتش آب پاشیدم بعدم گذاشتم دستای کوچولوش رو که بهم چسبونده بود به قول خودش پر پر پر آب کنه و به من آب بپاشه و همین کلی باعث خندیدنش شد و صدای خنده ی قشنگش همه ی خونه رو پر کرد.متوجه بودم مامان و بابا با چه عشقی دارن به عسل نگاه میکنن ولی بعد بابا با اخم رو کرد به نسترن و گفت:بلند شو بیا بریم توی اتاق میخوام باهات حرف بزنم...یاسی عاطفه اش به عسل از تو بیشتره.

تا نسترن از جاش بلند شد که از آشپزخونه بیرون بره عسل زد زیر گریه مامان گفت:خاک بر سرت نسترن ببین با این بچه چه کردی که اینقدر از رفتن تو وحشت کرده!!!

دوباره با عسل بازی کردم و بهش قبولوندم که مامان نسترنش هیچ جا نمیره و وقتی خیالش راحت شد که نسترن توی خونه میمونه با من نشست صبحانه خورد.کلی شیرین زبونی میکرد ولی هر چند وقت یکبار نسترن رو با صدای بلند صدا میکرد و نسترن که با بابا به اتاق خوابشون رفته بود از همونجا با صدای بلند جواب عسل رو میداد.از حرفهای مامان فهمیدم که نسترن صبح روز گذشته با حمید جر و بحث مفصلی کرده و به حالت قهر بعد از ظهر به خونه ی ما اومده بوده و حمید هم که گویا خیلی عصبی شده بوده دنبال نسترن نمیاد و در مهمونی بله برون علی هم شرکت نمیکنه ولی عسل تا صبح گریه میکرده و به خاطر بی قراری عسل مجبور میشه صبح زود بیاد خونه ی ما و عسل رو بیاره.اما بازم نسترن بهش بی محلی کرده و حمید هم ناراحت شده از خونه رفته بیرون و علی هم که از دست نسترن عصبی شده بوده دنبال حمید از خونه بیرون میره و تا اون ساعت برنگشته بود.بابا توی اتاق در رو هم بسته بود و داشت با نسترن حرف میزد بلکه بفهمه مشکلش با حمید سر چیه و چرا رفتارش با حمید بد شده؟!!!!دو ساعتی توی اتاق بودن وقتی اومدن بیرون عسل توی بغل من خوابش برده بود خودمم که شب پیش خوب نخوابیده بودم عسل رو بردم توی اتاقم و روی تختم خوابوندمش و چون اون روز جمعه بود درس چندانی هم برای فردا نداشتم کنارش خوابیدم.مامان برای ناهار که بیدارم کرد عسل هم با من بیدار شد.سر میز ناهار متوجه شدم بابا خیلی توی فکر رفته ولی مامان مشخص بود از حرفهایی که بین نسترن و بابا زده شده بیخبره.علی هم بعد از ناهار به اتاقش رفت چون یکسری از کارهای دفتری شرکت رو آورده بود خونه و باید بهشون میرسید ولی وقتی داشت از آشپزخونه بیرون میرفت زمانیکه نه بابا و نه نسترن توی آشپزخونه نبودن رو کرد به مامان و در حالیکه منظورش نسترن بود گفت:به این دختره بیشعور حالی کنین دست از بچه بازی و بهانه گیریهای الکی برداره بلند بشه بره سرخونه زندگیش...حمید بچه خوبیه فقط میگه خودشم نمیدونه نسترن چرا اخلاقش اینطوری شده و بهانه گیری میکنه...مامان دارم جدی میگم...باهاش صحبت کن بره خونه اش و گرنه هر چی دیده از چشم خودش دیده ها....

مامان هم با صدایی آروم گفت: اااا...خوبه تو هم...خودم میدونم...لازم نیست تو شاخ و شونه بکشی واسه خواهرات.

علی گفت:شاخ و شونه نیست مامان...دخترت یا خل شده یا خوشی زده زیر دلش...از ما گفتن بود دیگه خود دانید.

بعد از اینکه ظرفها رو شستم کمی به مرور درسهام رسیدم و بعد از ظهر که شد برای بردن عسل به پارک کوچیک نزدیک خونمون از خونه رفتم بیرون.عسل خیلی ذوق میکرد و تقریبا اون استرس صبح دیگه توش نبود.سر خیابون که رسیدیم وقتی میخواستیم از خیابون رد بشیم صدای بوق ممتد ماشینی رو شنیدم وقتی نگاه کردم دیدم مجید داره بوق میزنه و با لبخند اشاره کرد سوار ماشینش بشم.به عسل اشاره کردم و گفتم:میخوام ببرمش تاب بازی کنه.با سر حرف من رو تایید کرد و با همون اشاره گفت که ما بریم توی پارک تا اون ماشینش رو پارک کنه بیاد.به همراه عسل وارد پارک شدم ودیدم برعکس همیشه چقدر پارک خلوته!!!!دائم حرفهای نسترن توی ذهنم دور میخورد...برای خودمم جای سوال شده بود...نکنه واقعا مجید هنوز نسترن رو دوست داشته باشه...نکنه استدلالهای نسترن درست باشه و واقعا من در این خصوص بچه و بی تجربه باشم...نکنه جدی جدی نسترن زندگیش رو خراب کنه...نسترن خواسته بود که همه چی رو به مجید بگم و بخوام مجید از این برزخی که توش افتاده نجاتش بده......

داشتم عسل رو که روی تاب نشسته بود به آرومی هل میدادم ولی فکرم مشغول بود و اصلا متوجه ی اومدن مجید نشدم.سکوت قشنگی همه جا حاکم شده بود.یه لحظه وجود دستهایی رو که از پشت به آرومی بازوهام رو لمس میکرد شدم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم مجید با لبخند داره نگام میکنه گفت:توی کدوم عالمی خانوم خوشگله؟دو سه بار آروم صدات کردم ولی برنگشتی فهمیدم حواست جای دیگه اس...به چی فکر میکردی؟

مجید درست پشت سرم قرار گرفته بود و حالا که بازوهام رو با دستهاش گرفته بود انگار من رو بغل کرده بود و در آغوشش بودم یک کم خودم رو جابجا کردم تا از شرایط ایجاد شده خارج بشم و رفتم کنار و مجید شروع کرد به هل دادن عسل.منم روی نیمکتی نزدیک اونها نشستم.مجید دوباره گفت:نگفتی خانوم؟...به چی فکر میکردی؟

به تاب خوردن عسل خیره شده بودم درحالیکه میدونستم مجید به صورت من داره نگاه میکنه.ناخودآگاه گفتم:مجید؟...تو هنوزم به نسترن فکر میکنی؟...یعنی هنوزم دوستش داری؟

بعد به مجید نگاه کردم.لبخند روی لبش به آهستگی محو شد و خیره به صورتم نگاه کرد لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت:قبل از اینکه به سوالت جواب بدم تو به چند سوال من جواب بده...این حرفی که الان زدی از روی حسادت دخترونه ات بود؟...تو از اینکه من به نسترن فکر کنم و یا هنوز دوستش داشته باشم احساس ناراحتی کردی که داری این رو میپرسی؟

سریع گفتم:من؟...نه...اصلا...چه دلیلی داره حسادتی به این موضوع داشته باشم؟خوب شما دو تا یه روزهایی عاشق هم...

نگذاشت حرفم تموم بشه همونطور که عسل رو به آرومی هل میداد گفت:پس حسادت دخترونه ایی به این قضیه نداری درسته؟...باشه قبول...حالا یه سوال دیگه...فقط بهم بگو این فکر مزخرف در مورد من که هنوزم به نسترن فکر میکنم یا هنوزم دوستش دارم رو کدوم احقی انداخته توی سر تو؟...با توجه به اینکه میگی هیچ حس حسادتی در این بین نداری پس معلوم میشه این فکر مال تو نیست و کسی توی ذهنت انداخته و تو با توجه به ناباوریت و شناختی که از شخصیت من داری میخوای جواب این مزخرفات موهوم رو ازمن بگیری...درسته؟

چهره ی مجید خیلی جدی شده بود و از من انتظار جواب سوالش رو داشت.کمی به اطراف نگاه کردم.مجید دوباره پرسید:یاسی؟...گفتم کی این مزخرفات رو بهت گفته؟

نگاهش کردم و گفتم:ولی مجید...نسترن مطمئنه که تو هنوز...

بازم نگذاشت جمله ام رو تموم کنم.تاب رو نگه داشت و به آرومی عسل رو پایین آورد و در همون حال با عصبانیت گفت:نسترن بیخود کرده...نسترن بیجاکرده...ببین یاسی مجبورم یه چیزهایی رو که فکر میکردم بعدها در موردش باید باهات صحبت کنم حالا بهت بگم و کاملا ذهنت رو نسبت به خودم و نسترن روشن کنم............

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

شنبه 3/7/1389 - 13:38 - 0 تشکر 234788

رمان((قصه عشق))قسمت9 - شادی داودی
مجید چهره اش به شدت در هم رفته بود وقتی عسل رو بغل گرفت و خواست به سمت سر سره بره عسل یکدفعه دلش هوای نسترن رو کرد و با بغض رو کرد به من و گفت:یاسی جون مامانم کو؟

فهمیدم دوباره ترس و هراس نبودن نسترن نگرانش کرده برای همین رو کردم به مجید و گفتم:مجید نبرش سمت سرسره...بیارش...الان دوباره میزنه زیر گریه...

و بعد رفتم سمت مجید و عسل رو ازش گرفتم.مجید اولش نمیخواست عسل رو بده من بغلش کنم ولی وقتی دید خود عسل بیشتر دوست داره توی بغل من باشه تا اون مجبور شد رضایت بده ولی دائم تا برسیم به جایی که ماشینش رو پارک کرده بود اصرار داشت که عسل رو از بغل من بگیره تا به قول خودش من راحتتر باشم.سوار ماشین شدیم و چون فاصله ایی تا خونه نبود چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم جلوی درب حیاط.بابا داشت به درختهای جلوی حیاط آب میداد و وقتی ما رو دید که با مجید هستیم با خوشرویی شلنگ آب رو در باغچه گذاشت و به سمت ماشین اومد.دیگه نگذاشت از ماشین پیاده بشیم و هر چی مجید اصرار کرد فایده نداشت.بابا بعد از سلام و احوالپرسی در حالیکه سمت مجید ایستاده بود و از شیشه ی کنار مجید صحبت میکرد رو کرد به من و گفت:نسترن با حمید رفتن خونه ی خودشون گفت عسل رو هم که از پارک برگشت ببریم برسونیمش حالا هم که ماشین زیر پاتونه زحمت بکشین عسل رو ببرین پیش مامانش.

بعدم در عقب ماشین رو باز کرد و حسابی عسل رو بوسید و باهاش خداحافظی کرد.وقتی میخواستیم حرکت کنیم مجید سرش رو از شیشه ماشین کرد بیرون و گفت:بابا؟...برگشت ممکنه یک کم طول بکشه چون باید برم با ظروف کرایه ایی مهمونی دیشب هم تصفیه حساب کنم از نظر شما ایرادی نداره یاسی هم با من باشه یا برش گردونم خونه بعد برم؟

بابا جواب داد:نه برو ...فقط این عسلی رو به مامانش زودتر برسونید.

عسل رو بردیم رسوندیم ولی مجید از ماشین پیاده نشد فقط من رفتم بالا و عسل رو به نسترن دادم و خداحافظی کردم.وقتی توی ماشین نشستم مجید هنوز توی فکر بود و حرفی نمیزد.بعد کمی مسافت کاری رو هم که به بابا گفته بود انجامش داد و بعد ماشین رو توی یک خیابون خلوت پارک و خاموشش کرد.به درب کنارش تکیه زد و برای دقایقی به صورتم نگاه کرد سپس گفت:یاسی؟میخوام برام بگی نسترن چی بهت گفته؟هر چی گفته رو میخوام بدونم...بی کم و کاست.

اولش برام گفتن حرفهای دیشب نسترن سخت بود ولی وقتی جدیت مجید رو در شنیدن حرفهای نسترن دیدم به هر جون کندنی بود همه رو بهش گفتم که البته این همون چیزی بود که نسترن هم از من خواسته بود.وقتی حرفهام تموم شد چهره ی مجید به شدت عصبی شده بود اونقدر که میشه گفت در طول مدتی که مجید رو میشناختم هیچ وقت اینقدر عصبی ندیده بودمش.پوست سفید صورتش به شدت سرخ شده بود و عرق تمام پیشونیش رو گرفته بود.اخمی که به چهره نشونده بود صورتش رو جذاب تر کرده بود ولی چشمهای آبیش به علت عصبانیتش دیگه به نظرم زیبا نبودن.دائم لب بالاش رو با دندون میگرفت و دستش رو دور گردنش میکشید.لحظه ایی انگار نتونست تحمل کنه.از ماشین پیاده شد و درب ماشین رو بست و به بدنه ی ماشین تکیه داد.منم از ماشین پیاده شدم و رفتم کنارش.نمیخواستم اینقدر عصبی بشه...دلم یه جوری شده بود...حس میکردم توی قلبم داره خالی میشه...وقتی بهش نگاه میکردم و میدیدم چقدر با حرفهایی که از من شنیده عصبی شده از خودم بدم می اومد...حس میکردم به هیچ قیمتی حاضر نیستم دیگه باعث رنجش و ناراحتی مجید بشم.به آرومی بهش نزدیک شدم و گفتم:مجید؟

سرش رو برگردوند سمت من و گفت:جونم؟

گفتم:قصد نداشتم ناراحتت کنم...نسترن خواسته بود بهت بگم...خودتم اصرار کردی...ولی با اینهمه ازت معذرت میخوام.

لبخند کم رنگی روی لبش نقش بست.بعد با یه دست بازوم رو گرفت و با دست دیگه چونه ام رو به آرومی تکون داد و گفت:من از حرفهای تو عصبی نشدم عزیزم...حماقت و بی مسئولیتی و هوسبازی نسترن برای دقایقی داغونم داشت میکرد...برای همینم از ماشین پیاده شدم و خواستم روی اعصابم تمرکز کنم...فقط همین...وگرنه تو که کار بدی نکردی یا حرف بدی نزدی که معذرت خواهی میکنی.

نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه یک دست مجید رو بین دو دستم گرفتم و در حالیکه بی اراده بغض کرده بودم و چشمهام پر اشک شده بود گفتم:مجید؟...نذار زندگی نسترن خراب بشه...تو رو خدا...به خاطر عسل هم شده یه کاری بکن...

مجید رو به روی من ایستاد و از ماشین فاصله گرفت طوریکه فاصله ی بین من و اون به حداقل ممکنه رسیده بود.بعد سر من رو توی سینه اش گرفت منم دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه و دوباره گفتم:مجید تو رو خدا...فقط تویی که میتونی کاری کنی که عسل سختی نکشه...تو نمیدونی عسل دیشب تا امروز صبح چقدر از وحشت نبودن نسترن گریه کرده بوده...

دیگه کاملا مجید من رو در آغوشش گرفته بود و در حالیکه شونه هام رو نوازش میکرد روی سرم رو بوسید و گفت:گریه نکن...بسه دختر...بهت قول میدم کاری کنم که عسل هیچ وقت از مامان و باباش جدا نشه...خوبه؟...بسه دیگه...دلم نمیخواد گریه کنی...بشین توی ماشین بریم یه بستنی بخوریم بعد برگردیم خونه.

وقتی برای خوردن بستنی دوباره در جایی توقف کردیم در حین خوردن بستنی مجید گفت:یاسی؟...میخوام یه واقعیتی رو بهت بگم...واقعیتی که۳سال طول کشید خودمم بفهممش...من و نسترن هیچ وقت عاشق هم نبودیم...بلکه بهم عادت کرده بودیم و روی حساب دوران بچه گیمون برای خودمون دنیایی ساختیم که هیچ اساس و بنیادی نداشت...من و نسترن عاشق هم نبودیم این رو باور کن...حد اقل من بعد از سه سال این رو در خودم مطمئنم...نسترن هم باید متوجه باشه که اگه عشقی در کار بود نمیتونست با حمید ازدواج کنه...پس عشقی میون ما نبوده و نیست...الانم نسترن داره از روی هوس دنباله ی چیزی رو میگیره که برای من فقط یه خاطره و یه بچه بازی بیشتر نبوده...خاطره ایی که در حال حاضر هیچ ارزشی هم برام نداره...من اگه به نسترن بی محلی میکنم یا اگه باهاش هم صحبت نمیشم یا اگه ازش دوری میکنم دلیلش این نیست که هنوز دوستش دارم...دلیلش اینه که نمیخوام اصلا به گذشته ی مسخره ایی که بینمون بوده حتی برای یک ثانیه هم شده فکر کنم...میدونی یاسی؟...سه سال برام سخت گذشت چون تا قبل از ازدواج نسترن اونقدر خام و نپخته به قضایا نگاه کرده بودم که نسترن بی هیچ دلیل واقعی عشقی شده بود عروسک ذهن من...در حالیکه واقعا عشقی این وسط نبوده...فقط دیدارهای مکرر و ارتباطی بچه گونه این تصور رو برای همه حتی برای خود ما دو تا به وجود آورده بوده که ما عاشق هم هستیم... در حالیکه اصلا این طور نیست... ببین یاسی من امشب میخوام با بابا صحبت کنم و حتی اگه اجازه بده با خود نسترن هم حرف بزنم... و بگم که چقدر داره احمقانه و سطحی فکر میکنه...میخوام به بابا خیلی چیزهای دیگه رو هم بگم.

در این لحظه ظرف بستنیش رو کنار گذاشت و با مهربونی خاصی دست من رو گرفت و خیره به چشمهام نگاه کرد و گفت:یاسی...فقط دلم نمیخواد تو نگران چیزی باشی...باشه؟...دلم نمیخواد هیچ وقت اون چشمای خوشگلت رو اشکی ببینم...باشه؟

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

يکشنبه 4/7/1389 - 11:31 - 0 تشکر 235196

رمان((قصه عشق))قسمت10 - شادی داودی
سعی کردم لبخندی به لب بیارم ولی مجید خیلی زود فهمید هنوز نگرانم بنابراین گفت:الهی قربون اون چشمات بشم...تو نگران نباش به خدا بعد از شنیدن حرفهای نسترن خودمم نگران عسل شدم...بهت قول میدم همه چی مرتب میشه...تو فقط نذار اون چشمات اشکی بشه باشه؟

مجید به قدری با محبت حرف میزد که برای لحظاتی در عمق وجودم حسی ناشناخته به تلاطم افتاد.برای لحظاتی احساس کردم نمیتونم بیشتر از این اجازه بدم مجید به چشمهام خیره باشه برای همین نگاهم رو به سمت خیابون که از شیشه ی کنارمون پیدا بود معطوف کردم.مجید هنوز دستم رو توی دستش نگه داشته بود و به صورتم خیره بود با صدای آرومی گفت:یاسی؟...چرا صورتت رو برگردوندی اونطرف؟

جوابی برای این سوالش نداشتم چون دلیل کارم رو خودمم به وضوح نمیدونستم فقط حس میکردم دیگه هیچ قدرتی در خودم سراغ ندارم که به چشمهای مجید نگاه کنم...یه حس عجیبی بود...انگار از چیزی می ترسیدم یا خجالت میکشیدم...یه حس خیلی ناشناخته که تا حالا در خودم سراغ نداشتم...مثل این بود که انگار یه دروغ گنده گفته بودم و حالا میترسیدم به چشمهای مجید نگاه کنم و اون پی به راز من ببره!!!!

با مهربونی دستم رو توی دستش نوازش کرد و بعد گفت:خوب بسه دیگه...بلند شو بریم خونه...دیگه زیادی داریم معطل میکنیم.

توی راه برگشت هم هنوز اون حس در من بود سکوتی عجیب بین ما حکمفرما شده بود که شاید کمی هم برام آزار دهنده جلوه میکرد.وقتی رسیدیم خونه حس میکردم طولانی ترین مسیر ممکن رو در عمرم توی ماشین نشسته بودم وقتی داخل خونه شدیم مامان و بابا توی حیاط نشسته بودن و داشتن چایی میخوردن.علی هم رفته بود دنبال مهناز که با هم برن بیرون و بگردن.مجید کنار مامان و بابا نشست.مامان به من گفت که برم برای خودم و مجید چایی بیارم.مجید گفت که چایی نمیخواد فقط میخواد کمی با بابا صحبت کنه.مامان حس کرد نباید اونجا باشه ولی وقتی بلند شد مجید سریع گفت که حضور مامان برای صحبتهای مجید ضروریه و بعد برگشت به سمت من نگاه کرد و هیچی نگفت فقط با لبخند نگاهش رو ادامه داد.مامان خندید و گفت:یاسی جون قربونت بشم...این نگاه یعنی اینکه تو حضورت الزامی نیست.

به مجید نگاه کردم دیدم خنده ی توی صورتش عمیق تر شده.گفتم:منم نمیخواستم اینجا بمونم...کلی درس برای خوندن دارم خودم داشتم می رفتم.

مامان و بابا و مجید هرسه زدن زیر خنده خودمم از دروغی که گفته بودم خنده ام گرفت ولی بعدش رفتم داخل خونه.میدونستم مجید در مورد حرفهای نسترن میخواد با بابا و مامان صحبت کنه بنابراین خودمم دوست نداشتم اونجا باشم چون میتونستم حدس بزنم بابا اگه بفهمه نسترن چه چرندیاتی گفته چقدر عصبی میشه.رفتم به اتاقم و هر چند دقیقه یکبار از پشت پرده به حیاط نگاه میکردم و میدیدم هر سه دارن با هم صحبت میکنن ولی اثری از خشم و یا عصبانیت در چهره ی هیچکدوم نبود!!!

تقریبا دو ساعتی توی حیاط با هم حرف زدن. در طول این مدت منم کمی درس خوندم.مامان و بابا برای شام هم از مجیدخواستن که اونجا بمونه و اونم خیلی راحت قبول کرد و از مامان خواست که اجازه بده شام رو خودش درست کنه!!!من با تعجب نگاهش کردم.دیدم میخنده و بعد گفت:چیه بهم نمیاد آشپزی کنم؟

خندیدم و گفتم:نه.....

سریع گفت:باشه پس تو کمکم کن...

بعد بلند شد دست من رو گرفت رو کرد به مامان و بابا و با خنده گفت: با اجازه ما بریم؟

بابا کمی به نظرم اومد توی فکر رفته ولی مامان با خنده گفت:خدا به دادمون برسه که امشب چی به خورد ما بدین شما دو تا....

مجید رو کرد به بابا و گفت:بابا شما چی؟اجازه میدین ما بریم؟

بابا با لبخند به هردوی ما نگاه کرد و گفت:فقط ما رو نکشین امشب...ما هزار تا آرزو داریم حالا حالا ها...مگه نه خانم؟

مامان و بابا و مجید کلی با هم شوخی کردن و منم گاهی از حرفهاشون به خنده می افتادم ولی برام عجیب بود!!!دو ساعت صحبت توی حیاط!!!اونم در مورد موضوع به اون مهمی!!!و حالا این خنده ها!!!البته بابا مشخص بود در عمق وجودش ضمن اینکه میگه و میخنده به چیزی هم داره فکر میکنه ولی کلا جو اونجوری نبود که من تصورش رو داشتم!!!

وقتی با مجید رفتیم به آشپزخونه مجید گفت:خوب چی بلدی درست کنی؟زود...زود...

به مجید نگاه کردم بازم همون حس اومد سراغم بنابراین سعی کردم یک کم به درونم تسلط پیدا کنم.مجید اومد نزدیکم و گفت:نخیر...مثل اینکه هنوز نگرانی...یاسی باور کن همه چی حل شد...

گفتم:تو همه چی رو به بابا و مامان گفتی؟

خندید و لپم رو گرفت و گفت:خانم خوشگله...بله...همه چی رو گفتم...هر چیزی که لازم بود بگم...و همه ی حرفهایی که باید میگفتم...و حرفهایی که برای خودمم خیلی مهم بود بهشون گفتم...که این مورد آخر از همه برام واجبتر بود...حالا میای با هم شام درست کنیم یا هنوز میخوای اینجا وایستی و...

گفتم:بابا و مامان از دست نسترن عصبی نشدن؟

جواب داد:ناراحت شدن ولی نذاشتم عصبی بشن...یاسی فدای اون صورت مثل ماهت بشم میشه حالا بریم سر درست کردن شام؟

اون شب من و مجید با هزار مکافات و خنده ماکارونی درست کردیم که دست آخر هم مامان به دادمون رسید وگرنه فکر نکنم اگر ما دو تا به واقع میخواستیم شام رو درست کنیم اون شام خوردنی میشد.

اون حس غریبی که بین خودم و مجید حس میکردم هم کم کم برام عادی شد و یک کم بیشتر از قبل وقتی با مجید حرف میزدم یا شوخی که باهام میکرد آرامش داشتم.

وسطهای شام خوردن بودیم که علی و مهناز هم اومدن و دیگه بساط خنده و شوخی سر شام درست کردن ما شدت گرفت و علی کلی سر به سر من و مجید گذاشت. بعد از شام هم تا دیر وقت مجید و مهناز خونه ی ما بودن.وقتی هم که رفتن من از شدت خستگی و خواب آلودگی خیلی زود رفتم به اتاقم و خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم بابا خیلی قبل از بیدار شدن من دوباره به چابهار برگشته بود.علی هم رفته بود سر کار.در حین صبحانه خوردن مامان گفت:یاسی؟...دوست داری برای ادامه تحصیل از ایران بری؟

با تعجب نگاهی به مامان کردم و گفتم:برم؟!!!!کجا برم؟

مامان گفت:یه کشور خارجی...

خندیدم و گفتم:بر فرضم من دوست داشته باشم...مگه شما و بابا میگذارین من تنهایی برم یه کشور غریب؟

مامان در ضمنی که برای خودش چایی میریخت گفت:تنها که نه...مثلا شوهر کنی...با شوهرت بری؟

صبحانه ام رو تموم کرده بودم و باید راهی مدرسه میشدم از جام بلند شدم و مانتو ی مدرسه ام رو آوردم و شروع کردم به حاضر شدن برای رفتن در همون حال خندیدم و گفتم:اوووه...حالا خواستگارهای منم صف کشیدن جلوی در خونه...همه هم وضعشون توپ توپ...همه هم عازم خارج از کشور...ول کن مامان تو رو خدا...بذار درسم رو بخونم...ببین خودت داری پر روم میکنی ها...

مامان که داشت چاییش رو میخورد با نگاهی جدی سر تا پای من رو نگاه کرد و گفت:حالا جون مامان...یک کم فکر کن...اگه یه روز برات خواستگاری پیدا بشه که بخواد تو رو ازایران ببره...طوریکه بتونی خارج از کشور به درس و رشته ی مورد علاقه اتم برسی...حاضری زنش بشی؟

مقنعه ام رو سرم کردم و گفتم:ماماااااااااااااااااااان؟...صبح اول صبحی شما هم گیر دادی به شوهر دادن من...کو حالا من درسم تموم بشه یه سال دیگه...بعدش تازه باید فکر کنکور و دانشگاه و...

مامان به میون حرفم اومد و خیلی جدی گفت:دیشب مجید تو رو از من و بابات خواستگاری کرده و گفته میخواد از ایران ببرتت.

مات و متحیر به مامان نگاه کردم بعد گفتم:از من؟!!!!!!!!!!...شما چی گفتین؟

مامان جواب داد:فعلا که یک سال از درست مونده...بابات و من هم گفتیم فعلا درست رو باید بخونی...ولی مجید میگه اگه خودت راضی باشی از اونجایی که متولد شش ماهه دوم هستی میشه یه عقد محضری بکنین و مجید شروع کنه به اقدام برای گرفتن پاسبورت و ویزا...درست که تموم شد یه جشن میگیرین بعدشم از ایران میرین....البته همه ی این برنامه ها بستگی به نظر نهایی خودت داره...من و بابات هیچ مخالفتی نداریم چون مثل علی...مجید رو میشناسیم و بهش اطمینان داریم...از طرفی مجید خیلی به تو علاقه پیدا کرده و مهمتر اینکه اون نسترن احمق هم حالیش میشه که مجید واقعا بهش علاقه ایی نداره و میشینه زندگیش رو میکنه... ولی بازم میگم یاسی...اینها همه فعلا در حد حرفه...مجید گفته تو رو توی فشار نگذاریم فقط در همین حد بهت بگیم...هر قدر هم خواستی میتونی روی این قضیه فکر کنی...ببینی میتونی با مجید...

از حرفهای مامان گیج شده بودم...حالت بهت و ناباوری عذابم میداد...مجید دیشب چی گفته بوده به مامان و بابا؟!!!!!!!!!!!!

با حالتی از بهت و منگی به مامان گفتم:مامان میشه فعلا دیگه چیزی نگین...من یه ذره قاطی کردم...الانم باید برم مدرسه...

و بعد کیف و کلاسورم رو برداشتم و از خونه اومدم بیرون.................

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

دوشنبه 5/7/1389 - 16:56 - 0 تشکر 235720

رمان((قصه عشق))قسمت11 - شادی داودی
ازخونه که خارج شدم درست مثل این بود که مشاعرم رو از دست دادم!!!گیج گیج بودم!!!تا سر خیابون برسم صد بار سر جام ایستادم و برای لحظاتی فکر کردم آخرشم نزدیک یک ربع دیر رسیدم به مدرسه و این برای من که همیشه از شاگردین ممتاز مدرسه بودم بی سابقه بود!!!هیچی از درسهای اونروز نفهمیدم و تمام مدت به رفتار مجید با خودم فکر میکردم...اونهمه خیره شدنهاش به صورتم...دست دور شونه هام انداختن هاش...طرز صحبت کردنش...همه و همه پس یه حس برادرانه نبوده!!!و من فکر میکردم همونطورکه من مجید رو مثل برادرم میدونم اونم من رو مثل خواهرش میدونه در حالیکه این یک فکر غلط بیشتر نبوده!!!!پس نسترن درست میگفت...اون در ابتدا چیزهایی رو حس کرده بوده که اون شب به من گفت آیا مجید هم تو رو مثل خواهراش دوست داره یا نه؟

نمیتونستم خوب فکر کنم...احساس خودم رو به مجید نمیفهمیدم...انگار سالهاست که ناشناسه برام و بر عکس روزهای پیش که برام از علی مهربونتر و برادروار دوستش داشتم حالا در افق مجهول ذهنم گمش داشتم میکردم!!!

باورم نمیشد مجید این کار رو کرده باشه!!!قرار بود با مامان اینها در مورد نسترن صحبت کنه و زندگی نسترن رو از پاشیدگی نجات بده...پس چی شد؟...چرا حرف رو رسونده به خواستگاری از من؟!!! اگه نسترن بفهمه چی؟!!!چه حالی میشه؟...نسترن در مورد من چی فکر میکنه؟...ولی من که در علاقه مند شدن مجید به خودم کاری نکرده بودم!!!...گاهی حس عجیبی بهم دست میداد...یعنی واقعا مجید من رو دوست داره؟!!!چرا مجید به این قضیه فکر نکرده که اگه من با اون ازدواج کنم و نسترن هم واقعا مجید رو دوست داشته باشه و از روی هوسبازی عشقش به مجید بیدار نشده باشه...اونوقت چی میشه؟...احتمال بهم خوردن زندگی نسترن که بیشتر میشه!!!!!!!!!

کم کم احساس میکردم همه ی کلاس داره دور سرم میچرخه...حالم بد شده بود...دهنم تلخ تلخ...و دیگه هیچی نفهمیدم.

وقتی چشم بازکردم دیدم توی اتاق بهداشت مدرسه روی تخت خوابوندنم و معاون مدرسه به همراه مدیرمون توی اتاق هستن و خیلی هم از وضع من نگران به نظر میرسن.خانم رحیمی معاون مدرسه یه لیوان آب قند رو آروم آروم کمک کرد بخورم و گفت:با منزلتون تماس گرفتیم و چند دقیقه دیگه میان دنبالت.

در همین لحظه در اتاق باز شد و مامان با چهره ایی نگران به همراه یکی دیگه از دبیرهامون وارد اتاق شد.پشت سرشم علی اومد داخل.مامان بعد از خبردار شدن تلفنی با علی تماس میگیره اونم سریع خودش رو به خونه رسونده بوده تا بیان مدرسه و من رو ببرن خونه.وقتی از مدرسه اومدیم بیرون علی و مامان اول بردنم دکتر و دکتر هم تشخیص داد چیز مهمی نیست افت فشار باعث شده حالم بد بشه که میتونه دلیلش شرایط جسمی دختران در این سن باشه میتونه فشار عصبی باشه میتونه حتی دلیلش گرسنگی هم باشه که باعث افت قند خون و سپس افت فشار میشه و بعد از تجویز یک سری دارو و سرم من رو مرخص کرد.مامان و علی هر کاری کردن برای تزریق سرم راضی نشدم چون همیشه محیطهای مطب و بیمارستانها و کلینیکها بیشتر حالم رو بد میکرد.وقتی برگشتیم خونه ناهار رو که خوردم بعد خوردن یه قرص آرام بخش که دکتر بهم داده بود خیلی زود خوابم برد.بعد از ظهر که بیدار شدم از توی هال صدای بدری خانم و مهناز و نسرین رو به وضوح میشنیدم.روی تختم نشستم و کمی به صداها گوش کردم.از صدای خنده و صحبت مامان و بدری خانم معلوم بود که خیلی وقته اومدن.بلند شدم و یه شلوار جین از توی کمدم بیرون آوردم و به همراه یه تی شرت صورتی رنگ که بابا برام چند وقته پیش آورده بود پوشیدم.موهامم مرتب کردم.قبل اینکه از اتاقم برم بیرون یه نگاه به برنامه ی درسی فردام انداختم دیدم زیاد نمیتونم پیش بقیه بمونم چرا که باید فیزیک و زبان رو مرور میکردم.وقتی از اتاق بیرون رفتم.بدری خانم مثل همیشه با اون هیکل چاق و صورت مهربون و همیشه خندونش کلی قربون صدقه ام رفت و حسابی توی بغلش فشارم داد و بوسیدتم.ولی من کاملا حس میکردم این بوسیدن و قربون صدقه رفتن با همیشه فرق داره و خیلی عمیق تر شده...نسرین هم بیشتر از گذشته من رو توی بغلش گرفت و بوسید حتی مهنازم همین طور رفتار کرد.از احوالپرسیشون مشخص بود از طریق علی فهمیدن من حالم توی مدرسه بد شده و برای احوالپرسی من اومده بودن...حس خوبی نداشتم یه جور خجالت...یه جور حس تهی شدن در خودم میدیدم...نمیدونم چرا نمیتونستم افکارم رو جمع کنم...دختر بی جنبه ایی نبودم که با شنیدن خواستگاری یک پسر اینطوری بهم بریزم با اینکه۱۷سالم بیشتر نبود ولی کم و بیش خبر داشتم که توی فامیل و یا چند تا از همسایه ها من رو برای پسراشون از مامان خواستگاری لفظی کردن ولی این بار قضیه برام خیلی جدی شده بود...اونم از ناحیه ایی که تصورشم نمیکردم.نیم ساعت بعد با تمام اصراری که مامان برای نگه داشتن اونها برای شام داشت ولی گفتن که شام میخوان برن خونه ی نسرین و قبول نکردن آخر هم بعد از یه خداحافظی گرم با من و مامان علی اونها رو برد که برسونه.مشغول جمع کردن پیش دستی های میوه از روی میزهای کنار مبلها بودم که زنگ زدن.مامان با اف اف درب رو باز کرد و در حالیکه داشت میرفت سمت درب هال گفت:مجید هم اومد....

یکدفعه انگار چیزی توی دلم فرو ریخت...نمیدونم چرا رو به رو شدن با مجید اینقدر برام سخت شده بود...این مجید همون مجیدی بود که تا دیشب مثل علی بود برام ولی دقیقا از صبح اونروز جایگاهش توی ذهنم گم شده بود...حس میکردم یه غریبه اس که اصلا نمیشناسمش...فکرم کار نمیکرد و مغزم فرمانی نداشت برای من که بدونم حالا با این فرد که برام غریبه هستش باید چه رفتاری داشته باشم!!!

مامان قبل از اینکه درب هال رو باز کنه به آرومی رو کرد به من و گفت:یاسی جون قربونت بشم...میدونم حال خراب امروزت مال چی بوده...ببین عزیزم تو هیچ اجباری در قبول این مسئله نداری...مجید هم گفته تو فشار نذاریمت...ولی سعی کن اول خوب مجید رو برای خودت سبک و سنگین کنی...خوب خوب روش فکر کنی...حتی سعی کنی بیشتر بشناسیش بعد اگر دیدی واقعا اونی نیست که در آینده بتونه خوشبختت کنه جواب قطعیت رو بده...مجیدم از هیچی برات دریغ نخواهد کرد...هر چی دلت میخواد از الان تا یک سال دیگه که درست تموم میشه میتونی ازش بپرسی و با معیارهای ذهنی خودت سبک و سنگینش کنی...خودشم این حرف رو زده...پس توی این رفت و آمدها سعی کن به آینده ی خودت فکر کنی و مجید رو بهتر بشناسی...

در این لحظه مجید چند ضربه به درب هال زد و مامان درب رو بازکرد.مجید بعد از اینکه با مامان سلام و احوالپرسی کرد اومد داخل هال.خودم رو با جمع آوری ظرفهای پذیرایی سرگرم کرده بودم و سلام کوتاهی کردم.مامان رفت به آشپزخونه.مجید ایستاده بود و با لبخند نگام میکرد.سعی داشتم نگاهش نکنم.وقتی خواستم ظرفهای کثیف رو به آشپزخونه ببرم جلوی راهم رو گرفت و با لبخند و مهربونی که همیشه توی رفتارش دیده بودم سرش رو به سمت شونه ی چپش کج کرد و با انگشت نوک بینی من رو گرفت و گفت:نبینم یاسی خوشگله توی مدرسه حالش بد بشه ها.....

سرم رو کشیدم عقب تا دستش از صورتم دور بشه.خواستم از کنارش رد بشم دوباره سد راهم شد و با شوخی و خنده گفت:نوچ...نمیشه...اول باید مالیات من رو بدی تا بعد اجازه عبور بهت بدم...

هنوز سعی داشتم بهش نگاه نکنم...نه میخندیدم...نه لبخند زده بودم...بشقابها توی دستم بود و به یقه ی لباس مجید نگاه میکردم که از میون دکمه های باز پیراهنش شمایل زیبای حضرت علی که به گردن داشت کاملا خودنمایی میکرد.

دوباره سرش رو کج کرد و کمی خم شد تا صورتش رو مقابل دید من قرار بده...صورتم رو به سمت پنجره های پذیرایی برگردوندم و با صدایی آروم گفتم:اذیت نکن مجید...بذار رد بشم...میخوام ظرفها رو ببرم آشپزخونه بعدشم میخوام برم سر درسم...

با لبخند نگاهم کرد و گفت:فقط یه نگاه...به یه نگاه کوچولو راضی ام...یه نگاه کوچولو بهم بنداز میرم کنار...جون مجید...یاسی؟...یعنی اینقدر پرداخت این مالیات برات سخته؟

ناخودآگاه صورتم رو برگردوندم و نگاهم مستقیم به چشمهاش افتاد..........

با صدایی آروم گفت:قربون اون ناز توی چشمات بشم من خانمی...

مامان از آشپزخونه با یه سینی چایی اومد بیرون و گفت:تا شما دو تا یه چایی بخورین من گلهای حیاط رو آب بدم.مجید سینی چایی رو از مامان گرفت و منم ظرفها رو بردم به آشپزخونه.مجید خواست کار آب دادن گلها رو انجام بده ولی مامان گفت که اون وارد نیست ممکنه گلها رو داغون کنه...مجیدم دیگه اصراری نکرد.

از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم مامان رفت به حیاط.نمیدونم چرا یه لحظه تصمیم گرفتم دنبال مامان به حیاط برم از کنار مجید که گذشتم تا برم سمت درب هال یکدفعه مجید دستم رو گرفت و گفت:قرار نیست من و تو بریم توی حیاط...اگه قرار بود مامان خودش میگفت بیاین توی حیاط...

و بعد همونطور که هنوز دستم توی دستش بود من رو به همراه خودش به هال برگردوند و هر دو نشستیم .دستم رو به آرومی از دستش بیرون کشیدم و گفتم:مجید من درس دارم...تا یک ساعت پیشم خواب بودم نرسیدم درسم رو بخونم...میرم یک کم به درسام برسم...

تا از جام بلند شدم دوباره دستم رو گرفت و همونطورکه نشسته بود نگاهی عمیق و جدی اما پر از محبت به صورتم انداخت و گفت:تا الان نخوندنی...یه ساعته دیگه هم روش...بشین یاسی...میخوام یک کم صحبت کنیم...

به آرومی دوباره سرجام نشستم...به مجید نگاه نمیکردم ولی میدونستم مجید چشم ازم برنمیداره و تمام توجهش به رفتار منه.بعد به آرومی گفت:خوب؟...

نگاهش کردم و گفتم:خوب چی؟

لبخندی زد و گفت:میدونم که در جریان قرارت دادن...میخوام بدونم میخوای به حرفهام فکر کنی یا نه؟...میخوای مرد زندگیت بشم یا...

حس کردم تمام بدنم داغ شد...حس خجالت و بیگانگی با این صحبتهایی که از مجید میشنیدم داشت خفه ام میکرد...به میون حرف مجید رفتم و گفتم:مجید تو رو خدا...

سکوت کرد و سپس گفت:مجید تو رو خدا چی...؟

آب دهنم رو فرو بردم و گفتم:ببین مجید...قرار ما این نبود...قرار بود دیشب تو حرفهای نسترن رو به مامان و بابا بگی...

با لبخند نگاهم کرد و گفت:خوب منم گفتم و در ادامه اش حرفهای مهمتری هم زدم...

گفتم:ولی مجید...من تو رو همیشه به چشم یه برادر دیدم...مثل علی...

لبخندش عمیق تر شد و گفت:خوب ببین در خودت این توان رو داری که از این به بعد من رو به چشم شوهر آینده ات ببینی؟...منم نخواستم تو همین الان زن من بشی...الانم میخوام ببینم فقط حاضری به این قضیه فکر کنی یانه؟....تا هر وقتم بخوای صبر میکنم.

چشمهای آبی و جذابش تا عمق وجودم داشت نفوذ میکرد...صدای ضربان قلبم رو به وضوح میشنیدم...حس عجیب و ناشناخته ایی بود برام.

به میز کنار راحتی که مجید نشسته بود چشم دوختم مجید دوباره با حالتی از محبت و شوخی سرش رو خم کرد تا چشمهامون همدیگرو ببینه و گفت:خانم خوشگله...جواب سوالم رو ندادی؟...میخوای روی این قضیه فکر کنی یا نه؟

ناخودآگاه یاد نسترن توی ذهنم غوغایی به پا کرد...رو کردم به مجید و با نگرانی که در صدام موج میزد گفتم:مجید...تو در این بین اصلا به نسرتن فکر نکردی؟

لبخند روی لب مجید محو شد...کمی روی مبل جا به جا شد و چهره اش فوق العاده جدی شد دستم رو دوباره توی دستش گرفت و گفت:ببین خانم خوشگله...ببین یاسی عزیزم...من........................

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.