• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 586)
سه شنبه 23/6/1389 - 17:58 -0 تشکر 231206
شهیدی با پلاک شکسته

بعضى وقت ها مى شد كه انسان را به بازى مى گرفتند.

همه را به بازى مى گرفتند و چه بسا آن زیر زیرها، كلى مى خندیدند.

ولى خب ما هم از رو نمى رفتیم.

از قدیم گفته اند: «گر گدا كاهل بُوَد، تقصیر صاحب خانه چیست؟» راست هم گفته اند.

اگر قرار بود سماجت و همت قوى بچه ها نباشد، كه همان اوایل باید كار را تعطیل مى كردیم. آنها كه به این راحتى ها رخ نمایان نمى كنند.

گاهى هم خودشان اشاره اى مى كنند و آدم را مى كشند دنبال خودشان. یك استخوان بند انگشت كافى است تا همه را دربدر خود كند. آن روز هم یكى از همان روزها بود.


بهار سال 70 بود. پرنده هاى كوچك در میان علفزارها و سیم هاى خاردار چرخ مى خوردند. سر مست از بهار، و لوله اى برپا كرده بودند. رفتیم پاى كار. ظهر بود و یك ساعتى مى شد، من بودم و «حمید اشرفى» كه هر دویمان تخیریبچى بودیم و «سید احمد میرطاهرى».

سنگر تانكى كه در مقابلمان قرار داشت بد جورى مشكوكمان كرده بود. رفتیم طرفش. نه. كشیده شدیم آن سمت.

توى حال خودم بودم. كنار لبه كانال قدم مى زدم. چهار پنج مترى به سنگر تانک ، مانده بود كه چند چیز سفید نظرم را جلب كرد. رفتم طرفش. چند مهره استخوان ستون فقرات انسان بود كه میان خاك ها خودنمایى مى كرد. سه تا مهره استخوانى بودند. به واسطه مداومت و كثرت كار به راحتى استخوان انسان را باز مى شناسم. به اطرافم نگاه كردم.

تعداد دیگرى از آنها دیدم. در اطراف پخش شده بودند. چرخى در آنجا زدم. كمى كه گشتم، تكه اى از جمجمه انسان نظرم را جلب كرد. جمجمه به اندازه یك كف دست بود. نیروها را نگه داشتم. احساس كردم چیزى پاهایم را آنجا نگه مى دارد. فكر كردم كه چه چیزى باید بدنش را این گونه در اطراف پخش كرده باشد. حسّ درونم مى گفت كه گلوله مستقیم تانكى در نزدیكترین فاصله او اصابت كرده و بدنش را متلاشى كرده است.

بهتر كه دقت كردم.

متوجه امر شدم. ظاهراً باید آرپى جى زن بوده كه براى زدن تانكى كه در سنگر بوده از كانال بیرون آمده باشد و به محض خارج شدن هدف گلوله تانك قرار گرفته و به شهادت رسیده است. اطراف را كه گشتم، متوجه شدم استخوان هاى بدنش در شعاعى حدود بیست - سى مترى پخش شده اند. شروع كردم به جمع كردن آنها.

قمستى از كانال هم بریدگى داشت كه مشكوك به نظر مى رسید. مقدارى خاك آنجا ریخته و ظاهراً باید چیزى دفن شده باشد. آنجا را با بیل دستى كنیدم. خاك ها را كه كنار زدیم، دو جفت جوراب و استخوان هاى خورد شده پاهایش بیرون آمد. چه بسا پاهایش تكه تكه شده، پس باید مى گشتیم و بقیه اندامش را پیدا مى كردیم.

شعاع بیست - سى مترى را وارسى كردیم. اول در سطح زمین و سپس مقدارى خاك هاى مشكوك را كندیم و زیرورو كردیم. تكه هاى استخوانش را كه جمع كردیم قسمت هاى عمده بدنش به چشم مى خوردند.

این را مى شد از تعداد استخوان ها و بندها فهمید. هر چند كه شكسته و خرد شده بودند. از آنجا به بعد هدفمان پیدا كردن پلاك یا دیگر مدارك شناسایى او بود. هر چه مى گشتیم بیشتر ناامید مى شدیم. اعصابمان خرد مى شد. همیشه خواسته ام از خدا این بوده و هست: «یا شهید پیدا نشود، یا اگر پیدا مى شود پلاك داشته باشد.» آن هم یكى از آنها بود كه مى خواستند آدم را دربدر خودشان كنند، هوایى كند تا ببینند چند مرده حلاجیم. چقدر سمجیم.


بچه ها خسته بودند. همه. بیشتر از خستگى، كلافه شده بودند و ناراحت كه چرا پلاك این شهید پیدا نمى شود. هرچه مى گشتیم آفتاب امیدمان غروب مى كرد. بچه ها مى خواستند بروند پاى كار و جایى را كه نشان كرده اند جستجو كنند. نصف روز بود كه وقتمان را گرفت تا بگوید: «حالتان را گرفتم... پلاك ندارم... گمنامم... نمى توانید مرا بشناسید» شاید مى خواست بگوید: «بدنم را همان گونه كه بود، در زمین مقدس فكه دفنش كنید و بروید بگذارید در ارتفاع 112، همین جا كه تعداد زیادى از دوستانم به خاك افتادند، آرام بخوابم. ...».

آفتاب سرخ شده بود. خونىِ خونى. یعنى كه جمع كنیم و برویم. تاریك نشده، هر آنچه را یافتیم درون كیسه ریختیم و رفتیم به مقر. كسى حال حرف زدن نداشت. نگاه هاى پرسنده، به كیسه سفیدى بود كه در گوشه چادر قرار داشت. همه از خود مى پرسیدند: «آخر او كیست؟».

نماز صبح را كه خواندیم، زیارت عاشوراى باصفایى قرائت شد و درلب طلایى آفتاب، راهى كار شدیم. سوار بر ماشین، از كنار سنگر تانك گذشتیم.

میان گرد و خاك پشت سرماشین، چشم ها برگشت به طرف سنگر. هر كس زیر لب چیزى زمزمه مى كرد. با خود گفتم: «خوب ما را سر كار گذاشت...».

چهار - پنج كیلومترى مى شد كه از آنجا فاصله داشتیم. از سنگر تانك. از آن شهید گمنام مانده. مشغول كار خودمان بودیم. زمین را وجب به وجب با چشمان خود مى كاویدیم. نگاه ها سرد بود. مثل روزهاى قبل نمى ماند. سرسرى رد مى شدند. دم ظهر بود.

اشرفى آمد پهلویم. به بهانه استراحت، كنارم نشست. زیر سایه پتویى كه روى میله هاى نبشى میدان مین زده بودیم. حرف دلش را زد.

منبع رو هم بگم از سایت محترم و عزیز صالحین

 

سه شنبه 23/6/1389 - 23:34 - 0 تشکر 231297

با سلام
خیلی زیبا بود- ممنون
ادامه هم داره؟؟
یا علی

 
سیب‌سرخ‌60- غریبی‌آشنا       وبلاگم: ماه تابان من 

چهارشنبه 24/6/1389 - 1:22 - 0 تشکر 231325

اجرکم عندالله.
انشاءالله ادامه داره.
موفق باشید.
متأسفانه به مدت دو سه ماه تبیانو ترک می کنم وگرنه خیلی خوشحال می شدم در ثبت مطلب در این زمینه کمکتون می کردم.

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم كه از تراكم اندیشه های پست تهی باشد                                                                مسعود خادمی                                        
جمعه 26/6/1389 - 1:10 - 0 تشکر 232208

نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام زمان (عج) به‌دنبال عملیات تفحص می‌رویم اما فایده نداشت.

خیلی جست‌وجو كردیم پیش خود گفتیم یا امام زمان (عج) یعنی می‌شود بی‌نتیجه برگردیم؟ در همین حین 4 یا 5 شاخه گل شقایق را دیدیم كه برخلاف شقایق‌ها، كه تك‌تك می‌رویند، آنها دسته‌ای روییده بودند.

گفتیم حالا كه دستمان خالی است شقایق‌ها را می‌چینیم و برای بچه‌ها می‌بریم. شقایق‌ها را كندیم. دیدیم روی پیشانی یك شهید روئیده‌اند.

او نخستین شهیدی بود كه در تفحص پیدا كردیم، شهید مهدی منتظر قائم.

منبع هم سایت خوش اب و هوای ساجد

شنبه 3/7/1389 - 13:52 - 0 تشکر 234793

سلام
ایشالا این بار با هم بریم جنوب .
یعنی اگه شهدا دعوتمون کنن...

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.