• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 714)
شنبه 30/5/1389 - 2:20 -0 تشکر 222898
جبهه و امام خامنه ای


در گوشه لچكی، یعنی جایی كه كربلای8 در آن زمان انجام گرفت، تمام بچه‌های لشگر سیدالشهدا مورد حمله شیمیایی قرار گرفتند و تعداد زیادی شهید شدند.
 در جزایر هم وضع همین‌ گونه بود. مقام معظم رهبری به‌عنوان امام جمعه تهران ـ البته رئیس‌ جمهور وقت هم بودند ـ پیام بسیار مهمی صادر كردند كه اولین پیامی بود كه آقا رهبرگونه دادند.  
 شما می‌دانید دقیقاً آنچه كه آقا روی كاغذ آوردند مثل حضرت  امام بود.
 در آن پیام گفتند‌:
 من به‌ عنوان امام جمعه تهران، نه رئیس‌جمهور، به جبهه‌ها می‌ روم و ائمه‌ جمعه هم بیایند. لشگرامام حسین(ع) در آن زمان حدود  نُه گردان پیاده داشت. آن‌قدر نیرو آمد كه گردان‌های پیاده ما به 24 گردان رسید. مقر اصلی لشگر هم در دارخوین پر از نیرو بود.
هشت گردان را آوردیم.  تهران جایی داشتیم به نام پادگان قوچانی  آنجا هم پر شده بود.
 بعدهفت گردان را در یك پادگانی در سنندج بردیم.
 یعنی حدود 26 گردان فقط پیاده، برای‌مان نیرو آمد.
 گردان‌ها را از 256 نفر تا 350 نفر افزایش دادیم و هر گردان را چهارگروهان كردیم.
 تمام واحدهای ما پر از نیرو شد، به طوری‌كه گفتیم دیگر نیرو نیاورید.
 خلاصه اینكه حركت آقا به سوی جبهه‌ها، امواجی از نیروهای مردمی را دوباره به حركت  درآورد و در دل دشمن رعب  و  وحشت ایجاد كرد و به رزمندگان روحیه  بخشید.


سردار سیدعلی بنی‌لوحی
ادامه داره

 

شنبه 30/5/1389 - 9:14 - 0 تشکر 222941

در آغاز جنگ بر حسب مسئولیتی كه داشتم دركردستان بودم. مقام معظم رهبری در آن زمان به‌خاطر حساسیت جبهه‌های جنوب، بیشتر درخوزستان بودند، لذا ما از حضور ایشان در منطقه عملیاتی‌‌ مان در روزهای اول، محروم بودیم، تا اینكه در اواخر 59 بود كه ایشان به كردستان آمدند، من فرمانده منطقه عملیاتی مریوان بودم با برادر عزیزم، حاج آقا متوسلیان كه ایشان از سپاه بود و من از ارتش كه فرماندهی منطقه عملیاتی مریوان تا حدود نوسود و سقز را بر عهده داشتیم.

می‌دانیدكه سال 59 كردستان وضع مساعدی نداشت، نه تنها به خاطر هجوم عراق مرزها ناامن بود،بلكه بسیاری از نقاط آن هم همراه با توطئه و خطر مین‌گذاری و خطر تهاجم ضدانقلاب،ناامنی‌های جاده‌ای، حتی ناامنی‌های پروازی و هلی‌كوپتری بود؛ به طوری‌كه در چندین مورد از پایین به هلی‌كوپترها تیراندازی می‌شد، حتی رئیس بانك مریوان هم در هلی‌كوپترشهید شد، بنابراین حضور یك مقام برجسته‌ای مثل آقا در سال 59 در آن منطقه كه حتی پادگان مریوان هم زیر توپ 130 دشمن بود و هم خمپاره ضدانقلاب، برای ما فوق‌العاده مهم و روحیه‌ بخش بود. عراق هم به حضور ایشان در منطقه پی برده بود و چندین‌بار بااختلاف چند دقیقه موضع و محلی را كه ایشان بودند بمباران كرد. به هر جهت اقامت طولانی آقا نشان دهنده این بود كه حضور فرمانده اصلی در لحظات بحرانی در كناررزمندگان بسیار مهم و روحیه بخش است...

آقا از منطقه جنوب هم بازدید های زیادی كرده‌اندو روزهای بیشتری را در آنجا بوده‌اند. مشكل خاصی كه در بازدیدهای ایشان بود همین تیراندازی‌ها و بمباران‌ها بود، ولی ایشان مثل یك رزمنده ساده و شجاع از خط‌ مقدم بازدید می‌كردند و هیچ ترسی هم نداشتند كه حالا گلوله می‌آید یا نمی‌آید.

خیلی راحت رفت و آمد می‌كردند، ولی ما واقعاً به خاطر حفظ جان ایشان از چنین حضورهایی بیمناك بودیم و واقعاً می‌ترسیدیم، چون خیلی خطرناك بود و احتمال تیر خوردن بسیار بود.

روزهای آغاز جنگ بود، این منطقه به خاطروضعیت خاص و مرزی بودن حمله دشمن و جا نیفتادن نیروها وضع خاصی داشت، به طوری كهانسان احساس غربت می‌كرد و آن چیزی كه آدم را از این غربت درمی‌آورد و روحیه می‌بخشید،حضور یك شخصیت معنوی و دل‌قوی بود.

دقیقاً یادم هست وقتی كه آقا تشریف آوردند ماابتدا ایشان را به اتاق جنگ بردیم كه حتی گلوله هم كنارش خورده بود و وضع مرتبی نداشت.

این اتاق توجیه بود و نقشه‌ای به دیوار آن زده بودیم.

ایشان فرمودند: «وضع منطقه را توضیح بدهید».

من وضع منطقه را تشریح كردم و نسبت به مناطقی كه ما از عراقی‌ها پس گرفته و امن كرده بودیم توجیه شدند. بعدازظهر به داخل شهر مریوان تشریف بردند و از شهر بازدید كردند.

همان شب جلسه‌ای تشكیل دادند و مسائل منطقه را از زبان مسئولین شنیدند. با فرماندهان ومسئولین شهر ملاقات كردند، بعد به طرف ارتفاعات «حورسلطان» حركت كردند.

این ارتفاعات مشرف به مرز عراق بود. عراقی‌ها فهمیده بودند؛ لذا شروع به تیراندازی كردند. آقا در آنجا یك حالت خاصی پیدا كرده بودند، چون از روی آن ارتفاعات خاك عراق به خوبی دیده می‌شد و از اینجا بود كه آقابرای اولین‌ بار از خاك جمهوری اسلامی ایران، شهرها و آبادی‌های منطقة عراق را به طور واضح می‌دیدند.

خط دفاعی عراقی‌ها از آنجا كاملاً مشخص بود، برعكس منطقه جنوب كه به خاطر هموار بودن زمین نمی‌توان دشمن را دید. بعد از این بازدید برگشتند و شب را استراحت كردند.فردا صبح محور سمت چپ را به طرف محور دزلی برای بازدید انتخاب كردند. ما داخل یك جیپ در كنار ایشان نشسته بودیم. حاج آقا فرمودند: «من علاقه دارم همه را ببینم تارزمندگان هم احساس تنهایی نكنند.

خوب ما برای جان «آقا» دلواپس بودیم و منطقه داخلی هم دیگر نا امن بود. با همة این‌ها خیلی كند حركت كردیم. یكی ـ دوبار سفارش كردم و گفتم حاج آقا مثلاً اگر می‌شود دیگر از اینجا بازدید نفرمایید. فرمودند: «نه، من می‌خواهم مناطق خط‌ مقدم و بچه‌هارا ببینم، بعضی از این پست‌ها خیلی بلند بود، به طوری‌كه اگر می‌خواستیم بالابرویم، اقلاً سه ـ چهار ساعت طول می‌كشید، لذا خواهش می‌كردم و آقا هم پیاده می‌شدندمی‌رفتند پانصد متر جلوتر.

بعدمی‌گفتم بچه‌ها از بالا می‌آمدند پایین و مشتاقانه به دست و پای آقا می‌افتادند.ایشان هم همه را مورد تفقّد قرار می‌دادند. دیگر از محاصره این‌ها خارج شدن كارسختی بود. صحنة بسیار جالب و شورانگیزی بود. بعد رفتیم از تنگة دزلی عبور كردیم.تنگة دزلی دیوارة عظیمی است از ارتفاعات، جاده باریكی كه از بین كوه‌های خیلی بلندمی‌گذرد و هر دو طرف ارتفاعات بر این تنگه مشرف است.

به هر صورت تنگه را بازدید كردند كه در اختیار خودی بود. به داخل آبادی دزلی رفتیم.در جلوی دزلی ارتفاعات ملا خورد و ارتفاعات تپه هست كه مرز بین ما و عراق را تشكیل می‌دهد و از بلندی آن می‌توان شهرهای سیدصادق و حلبچه را به‌خوبی دید. در مسیرماناز درة دزلی كه عبور كردیم، به موضع توپخانه خودی رسیدیم. در اینجا آتش توپخانة عراق شروع به زدن كرد.

آقاهم بی‌اعتنا اصلاً  نفرمودند كه این از كجا می‌آید و به بازدید خود ادامه دادند.بعضی فرماندهان دستپاچه شدند كه این آتش توپخانه ممكن است به آقا صدمه برساند. بعضی هم گفتند كه چون بازدید لو رفته، هرجا برویم ایجاد اشكال می‌كند و بهتر است برگردیم. در این موقع كه هركس نظری می‌داد، آقا با یك تصمیم مقرراتی شجاعانه و نظامی فرمودند: «نه، فرمانده سرهنگ جمالی است و ما طبق نظر و تصمیم ایشان عمل می‌كنیم. شما تصمیم بگیرید و ما همان‌طور عمل می‌كنیم.»

این واقعاً شاید در ذهن خود من هم كه تا آ ن‌ موقع افزون بر بیست سال خدمت نظامی كرده بودم چنین چیزی نبود كه تا این‌قدر یك فرمانده عالی‌رتبه متكی به مقررات نظامی باشد و به وحدت فرماندهی و تصمیم‌گیری توجه كند این سخن كه فرمانده مسئول است ومسئولیت خوب و بد منطقه با اوست. من یك لحظه بر سر دوراهی قرار گرفتم كه حالا چه بكنم حفظ جان و سلامت آقا برایم از همه چیز مهم‌تر بود. بنابراین به فكرم رسید كه به طرف جلو حركت كنیم؛ چون می‌دانستم اگر آتش توپخانه بیاید و درست روی موضع قراربگیرد، خطرناك خواهد بود. آقا هم فرمودند: همین تدبیر درست است.

سوارماشین‌ها شدیم و حركت كردیم و دقیقاً سه یا چهار دقیقه بعد كه گلوله‌های پی‌درپی می‌خورد سه فروند هواپیمای دشمن آمد و موضعی را كه چند لحظه پیش آنجا ایستاده بودیم بمباران كرد. این كار خداوند بود كه آقا هم فرمودند فلان كس تدبیر كند و ماهم تصمیم گرفتیم كه از اینجا برویم بعد آتش بمبی كه روی موضع توپخانه بود به هوابلند شد. ما ماشین‌ها را نگه داشتیم و از آقا خواهش كردیم كه به بیرون بپرند وپناه بگیرند، ایشان هم به شكل نظامی و چالاكانه از ماشین بیرون پریدند و در كنارجاده و پشت یك جوی آب موضع گرفتند. بعد به طرف جلو راه خود را ادامه دادیم. بعد كه به عقب برگشتیم دیدیم كه همان موضعی كه ایستاده بودیم و تصمیم می‌گرفتیم، بمباران شده و خسارات و تلفاتی هم به موضع توپخانه وارد شده است.

تیمسار علی‌اصغر جمالی

شنبه 30/5/1389 - 16:39 - 0 تشکر 223071

خیلی ها برای جنگ تلاش كردند...با تمام وجود از تمام لذت ها گذشتند

خیلی ها فعالیت كردند...بعضی هاشون علمی بعضی هاشون تاكتیكی بعضی هاشون رزمی و شاید فرهنگی و عقیدتی...هركی در حد توان خودش در جایگاه های مختلف برای این دفاع مقدس زحمت كشید و هیچ ادعایی هم ندارن اكثرشون البته...!
آقای خامنه ای هم برای جنگ زحمت كشیدند...البته به عنوان یك ایرانی خب وظیفشون رو انجام دادند...مثل پدران ما و شما و مثل خیلی های دیگه...چیز عجیبی نیست...!

يکشنبه 31/5/1389 - 22:4 - 0 تشکر 223490

در روزهای اول جنگ من مدت محدودی در جبهه آبادان و اهواز بودم. آقا به اهواز تشریف آوردند و به‌عنوان یك رزمنده لباس رزم پوشیده بودند و در جنگ شركت می‌كردند. در آنجا هم امور جنگ رازیر نظر داشتند، هم سخنرانی می‌كردند و بچه‌ها را به جنگ علیه دشمن تشویق می‌كردند.آن روزها هنوز سپاه به درستی و كامل شكل نگرفته بود و سپاه خوزستان و خرمشهر واهواز بود كه با نفرات كمی شب‌ها علیه دشمن عملیات چریكی می‌كردند. آقا هم به‌عنوان یك رزمنده در مجموعه‌ای كه به همراه شهید چمران راه‌اندازی كرده بودند، كار چریكی انجام می‌دادند و با نیروها به جلو می‌رفتند تا به خط عراقی‌ها لطمه بزنند و یا ازآنان اطلاعات به دست آورند و وضعیت آن‌ها را بشناسند.

در همان ایام مصیبتی كه ما در جبهه داشتیم مصیبت بنی‌صدر بود. آقا در یكی از سخنرانی‌های عمومی آن زمان خود این‌گونه درد دل می‌كرد: «ما تا ساعت یك و دو نصف شب می‌نشینیم و بحث می‌كنیم كه چه بكنیم و در كجا به دشمن ضربه بزنیم و امكانات را چگونه جمع كنیم،اما وقتی كه می‌آییم در اتاق بنی‌صدر كه فرمانده كل قوا هستند می‌بینیم كه آنجا با خنده و شوخی و مزاح و هرزگی هست.» این عملیات چریكی ادامه داشت ، تا اینكه بعد ازحصر آبادان و یا قبل از آن بود كه آقا برای اولین‌بار پیشنهاد دادند كه سپاه برای خود تیپ درست كند، پس از آن تیپ‌ها به‌سرعت شكل گرفت و رفته‌رفته در كوران جنگ تكامل یافت و به لشگر تبدیل شد و اكنون به لطف خدا سازمان متشكل نظامی داریم كه با نیروی ایمان، تخصص و كارآزمودگی، قوی‌ترین ارتش جهان را به رعب و وحشت افكنده است.

دكتر عوض حیدرپور

سه شنبه 2/6/1389 - 11:21 - 0 تشکر 223872

همسفره رزمندگان

در سفری كه آقا به كردستان داشتند، قرار بود كه ایشان در منطقه‌ای واحده ای خط مقدم را بازدید كنند و در میان رزمندگان خط باشند. با هلی‌كوپتر پرواز كردیم.در آسمان من خدمت آقا عرض كردم: با توجه به اینكه مردم بانه شما را دیده‌اند و شما به شهر آن‌ها تشریف برده‌اید، خوب است كه مردم مریوان هم شما را زیارت كنند، چون مشتاق هستند. آقا فرمودند: «پس رفتن به خط پیش بچه‌ها چی؟ گفتم: اگر شما با انبوه مردم مریوان صحبت كنید همة رزمندگان بیشتر خوشحال می‌شوند، مردم هم با دیدن شما خوشحال می‌شوند؛ حالا ما محبت شما را در خط به بچه‌ها ابلاغ می‌كنیم. آقا گفتند:خوب با بچه‌های حفاظت هماهنگ كنید من حرفی ندارم. من با مسئول حفاظت آقا صحبت كردم ایشان شروع به داد و بیداد كرد و گفت: یعنی برنامه ما را به هم می‌زنی؟! از اول باید پیش‌بینی كرده باشید. گفتم: خوب حضرت آقا خودشان موافق‌اند. او گفت نمی‌شودكه آقا را همین‌طوری ببریم! خلاصه رسیدیم به مریوان و قرارگاه تاكتیكی لشگر كه كنار دریاچه بود، واحدها همه منتظر بودند. در سوله بودیم كه برق رفت و تاریك شد.متأسفانه بچه‌های ما بی‌توجهی كرده بودند و ضبط هم نیاورده بودند. در نتیجه سخنرانی هم ضبط نشد. آقا در آن تاریكی شروع به سخنرانی كردند. موضوع سخنرانی دربارة فلسفه زندگی بود كه انسان برای چه زندگی می‌كند؟ و اگر قرار باشد ما بخوریم و بخوابیم دیگر انسان نیستیم و... مثال جالبی هم زدند درباره انسان بی‌هدفی كه فقط به خوردن بیندیشد كه مثل ماشینی می‌ماند كه در مسیر خود در صورت احتیاج، به پمپ‌بنزین برسد و بنزین بزند و جلوتر دوباره به پمپ‌بنزین دیگر برود و بنزین بزند و به همینصورت رفع احتیاج كند. خلاصه درباره فلسفة زندگی یك ساعت صحبت كردند و آنجا اصلاً یك حال به من دست داد و گفتم اگر خودم بودم و در حالی‌كه جمعیت انبوهی در انتظارمن بودند و افراد كمی هم در یك جای دیگر بودند، من برای این افراد كم صحبت نمی‌كردم،بلكه با یك خسته نباشید و خدا قوت تمامش می‌كردم، ولی سخنرانی یك ساعتة ایشان درآن تاریكی و فضای بستة سوله برای من یك درس بود. از این جالب‌تر هم آن بود كه وقتی سخنرانی تمام شد و آقا وارد اتاقی شدند تا كمی استراحت كنند، رزمندگان به سراغ آقا رفتند، به طوری‌كه ما نمی‌توانستیم اوضاع را كنترل كنیم. یك مرتبه احساس كردم آقامی‌فرمایند: «اگر اجازه بدهید من پیراهنم را عوض كنم» همه بیرون آمدند، برق اتاق آقا را خاموش كردیم تا ایشان استراحتی بكنند. شاید ده دقیقه نشد كه بچه‌ها داخل شهر مریوان رفتند به مردم اعلام كردند كه رئیس‌جمهوری آمد، بیایید ورزشگاه. همین بچه‌ها یك ماشین آتش‌نشانی آورده بودند كنارش یك پله هم گذاشته بودند و فوراًبلندگوها را نصب كرده بودند. من یك‌سری رفتم آنجا و از نزدیك دیدم كه مردم هجوم آورده‌اند و با یك شوری می‌آیند،‌ بعضی مردم را كنترل می‌كردند. گفتم مردم را كنترل و بازرسی نكنید، بگذارید همگی بیایند، حالا پیش‌مرگ‌ها هم با اسلحه كلاش آمدند، بعد هم ریختند داخل ورزشگاه، بعد از ده دقیقه استراحت به آقا گفتم: «آقا،مردم آماده‌‌‌‌اند، آقا بلافاصله بلند شدند، وضو گرفتند و راه افتادیم به طرف شهر.به ورزشگاه رسیدیم، جمعیت با فشار هجوم آوردند و آقا توانستند از نرده‌بان بالابروند و روی ماشین آتش‌نشانی شروع به سخنرانی كردند. مردم با یك شور و شعفی شعارمی‌دادند و دست‌شان را بالا می‌بردند. پیش‌مرگ‌ها هم اسلحه‌های كلاش را بالا می‌بردندو تكبیر می‌گفتند. صحنه عجیب و دیدنی بود. آقا چند بار فرمودند: «من از این احساسات مردم و صداقت آن‌ها به وجد آمده‌ام. بچه‌های محافظ خیلی نگران سلامت آقا بودند. حق هم داشتند، چون جوُ منطقه كلاً نا امن بود. جالب اینجاست كه ورزشگاه پراز جمعیت بود و حتی بعضی هم در بیرون استادیوم ایستاده بودند. بعضی از مردم همكلاش به دست روی بام‌های خانه‌های اطراف رفته بودند. تمام خشاب‌ها پر و آماده بود.بعد كه سخنرانی آقا در شهر تمام شد، به سوله آمدیم. بچه‌های ارتش، سپاه، بسیجی‌هاو جهادگران همه جمع بودند. در راهروی سوله یك سفره دراز انداختند. خدمت آقا عرض كردم چون سوله شلوغ است غذای شما را به یك سوله جداگانه ببریم و شما آنجا غذا راصرف كنید، ایشان فرمودند: «نه، كنار همین بچه‌ها سفره بیندازید، ‌همه خود را در آن شلوغی فشرده كردند و خدمت آقا غذا خوردند و این یك خاطره فراموش‌نشدنی از حضور آقادر میان مردم مناطق جنگ‌زده و نیز رزمندگان بود.

تیمسار احمد دادبین

سه شنبه 2/6/1389 - 12:0 - 0 تشکر 223899

هدف رو بگم از این بحث تا بعضی نظر ندن که کسی اینجا ادعا داره یا خدایی نکرده بخوام بزرگ نمایی کنم و یا هرچیز دیگه ایی برای بهانه

تو انجمن معارف یه بحث هست که به شناسوندن امام خامنه ای به اعضای انجمن هست...کار خیلی خوبی هم بود و من اونجا هم مطلب می ذارم.
تو انجمن پایداری هم جاش رو خالی دیدم ... می خوام این بحث باشه تا ببینیم که را شهدا و امام خامنه ای تا چه حد به هم نزدیک هست بود و خواهد بود.

این بحث از قول فرماندهان و اهل جهاد در جبهه مطالبی هست که قرار می دم و از دوستان هم اگر مطلبی دارند بذارند تا امام خامنه ای ِ دوران جنگ و جهاد رو هم بشناسیم.

ا

یا حق.

سه شنبه 2/6/1389 - 12:17 - 0 تشکر 223905

yalda_farhang گفته است :
[quote=yalda_farhang;553532;223071]

خیلی ها برای جنگ تلاش كردند...با تمام وجود از تمام لذت ها گذشتند

خیلی ها فعالیت كردند...بعضی هاشون علمی بعضی هاشون تاكتیكی بعضی هاشون رزمی و شاید فرهنگی و عقیدتی...هركی در حد توان خودش در جایگاه های مختلف برای این دفاع مقدس زحمت كشید و هیچ ادعایی هم ندارن اكثرشون البته...!
آقای خامنه ای هم برای جنگ زحمت كشیدند...البته به عنوان یك ایرانی خب وظیفشون رو انجام دادند...مثل پدران ما و شما و مثل خیلی های دیگه...چیز عجیبی نیست...!

 سلام.

 من ادبیاتم فرق می کنه... به عنوان مرد مکتبی به تکلیفشون عمل کردند...

اما انکه می فرمایید چیز عجیبی نیست ... باید بگم که ما تو انجمن دنبال چیزای عجیب می گردیم مگه؟

فکر کردم اینجا دنبال راهیم!!! راه مقاومت و پایداری برای اسلام و انقلاب.

عجیب نیست که فردی این همه اخلاص داشته باشد؟ 

چرا عجیبه واسه شهید مطهری عجیب بود !!! باور نمی کنید؟ خودتان بخوانید :

شهید آیت‌الله مطهری می‌فرمایند: سیدعلی خامنه‌ای از نمونه‌های ارزنده‌ای است كه برای آیندة موجب امیدواری است. من از اخلاص آقای خامنه‌ای تعجب می‌كنم، ایشان هیچ به دنبال خودنمایی نیست كه بخواهد خودش را مطرح كند و خودش را نشان بدهد، من در جریان كمیتة استقبال از حضرت امام بیشتر به تقوای ایشان پی بردم.(2)(به نقل از همسر شهید مطهری)

 امام خامنه ای یا به تعبیر شما اقای خامنه ای برای انقلاب هم زحماتی کشیدند و محدود به جنگ نمی شه....

سه شنبه 2/6/1389 - 15:38 - 0 تشکر 223983

یکی از تحلیل گران مسائل لبنان میگفت:من تاكنون معجزه‌های زیادی از این مرد خدایی آیت الله خامنه ای دیده‌ام اما در خلال این جنگ سه روزه لبنان در سال 2006 نفس خدایی او ما را بر رژیم صهیونیستی كه خود را از لحاظ نظامی اولین ارتش منطقه می‌دانست پیروز كرد . آقا در جلسه‌ای گفتند كه به احتمال زیاد رژیم صهیونیستی در این تابستان یك عملیاتی برای اشغال نظامی قسمتهایی از لبنان و حذف حزب‌الله كلید بزند و شما باید آمادگی آن را داشته باشید. این در حالی بود كه بررسی‌های نظامی و اطلاعاتی ما چنین چیزی را نشان نمی‌داد بعد از چند روزی ما دقت خود را افزایش دادیم تا اینكه دو افسر صهیونیستی را دستگیر شدند و بعد از بررسی‌های متعدد توطئه آنها كشف شد و رژیم صهیونیستی برای اینكه طرحش زیاد لو نرود عملیات خود را جلو كشید و زودتر از موقع اولیه به لبنان حمله كرد و به این طریق خیلی از طرح‌های نیمه تمام آنها شناسایی و اطلاعات آنها ناقص ماند و ما به پیروزی بزرگی رسیدیم . معجزه دوم این مرد خدایی این بود كه گفتند به بچه‌ها در حزب‌اله بگویید دعای جوشن صغیر بخوانند . گفتند آقا چرا این دعا؟ فرمودند: این دعا ، دعای افراد مضطرب و گرفتار است و انشاءالله روحیه آنها را تقویت و آنها را پیروز می‌گرداند. و ما هم پیام را رساندیم و در این 33 روز همه رزمندگان حزب‌‌الله لبنان این دعا را می‌خواندند و حتی سنی‌ها و مسیحی‌ها هم در مورد ماهیت این دعا و نقش آن در مقاومت حزب‌الله سوال می‌كردند و در بسیاری از موارد این دعا را می‌خواندند و الحمداله این جنگ با پیروزی حزب‌الله به پایان رسید و مقاومت حزب‌الله به نقش بی‌بدیل ولی‌فقیه در كنترل این بحران پی برد و حقانیت ایشان حتی برای دشمنان حزب‌الله و ایران هم آشكار شد.

سید حسن نصر الله هم در بخشی از مصاحبه خود با هفته نامه پنجره به بیان برخی از این خاطرات می پردازد:خیلی مسایل در گذشته داشتیم. اکثریت همه مسئولین یک نوع فکر می‎کردند و نظر می‎دادند و آقا هم نظر دیگری می‎داد. بعد می‎دیدیم نظری که آقا داده‎اند صائب است و نتیجه‎بخش. من خیلی با حضرت آقا محشور بوده ام .مسایل زیادی دارد که اگر بگویم تا صبح تمام نمی‎شوند، بعد از حادثه یازده سپتامبر آقا فرمودند: نگران نباشید. یازده سپتامبر شروع نزول آمریکا است. آمریکا به اوج خود رسیده است و آغاز نزول آن است. این‎ها از کجا است؟ این‎ها از هدایت الهی است. همیشه آقا به آینده خوش‎بین است. قدر آقا را بدانید. یکی از علمای شیعه مدینه آمده بودند و نگران بودند. به ایشان بعضی از مسایل را تعریف کردم و مسایلی درباره آقا گفتم و اطمینان دادم.
در جنگ تموز (جنگ سی‎وسه روزه)، تحلیل‎ها حاکی از یک جنگ محدود بود. فکر می‎کردند چند تا ساختمان را می‎زنند، حملات محدودی برای آزادی اسرا انجام می‎دهند و تمام می‎شود، لکن از روز دوم تهاجم وسیعی را آغاز کردند و تقریبا همه‎جا را زدند. در اتاق عملیات بودیم و مقابله می‎کردیم. وضعیتمان خوب بود، ولی چند نفر از دوستان از نظر روحی و عاطفی ناراحت بودند. آیا اسیر گرفتن امل باعث این تهاجم و جنگ شده است؟ این سؤال ذهنمان را آزار می‎داد و بچه‎ها را در فشار روحی قرار می‎داد. هرچند این مسئله در اصل اداره جنگ و مقاومت تأثیری نداشت. در این شرایط حساس بود که پیام الهام بخش آقا، رسید: «این حمله از قبل تدارک دیده شده است. می‎خواستند در غفلت حزب الله تهاجم وسیع داشته باشند. همه‎جا را بزنند و بعد حمله زمینی بکنند و مسلط بشوند و شروط خود را تحمیل کنند. این‎هایی که رفتند اسیر گرفتند، لطف خدا بود، این جنگ احزاب است «ستبلغ القلوب الحناجر» اگر به خدا توکل کنند و مقاومت کنند پیروزند به آقای سید حسن نصرا... بگویید پیروزید و اگر در این جنگ پیروز شوید قدرتی می‎شوید که هیچ قدرتی در مقابلتان نمی‎ایستد. این را هم بگویید که آن‎ها می‎خواستند حمله کنند. اسیر گرفتیم جنگ را جلو انداختند و آخرین سفارششان هم این بود که به امام زمان (ع) توسل کنید.
این پیغام، بسیار الهام‎بخش بود. مشکل روحی و عاطفی ما را حل کرد. آن‎ را لطف الهی دانستیم و امیدوار به پیروزی شدیم. در سخنرانی‎ها هم گفتیم که دشمن از قبل برنامه‎ریزی برای حمله داشته و می‎خواستند در پاییز حمله کنند و لکن بعد از حادثه اسیرگیری حمله را به تابستان آوردند، وقتی ما این حرف را زدیم، خیلی از تحلیل‎گران سیاسی جهان عرب آمدند آن را تأیید کردند. آقای حسین هیکل در حمایت از این حرف مصاحبه کرد و گفت من هم اطلاع داشتم و در تحلیل به آن رسیده بودم. روزنامه‎های معروف جهان عرب هم این تحلیل را واقع‎بینانه معرفی کردند. از سیاسیون لبنان افرادی مثل میشل عون هم آن ‎را تأیید کردند. اما یک چیز برای خود من سؤال بود که آقا، این حرف را از کجا می‎دانسته و با چه دلیلی گفته است؟ بعد از جنگ، از طریق یکی از دوستان آن را از آقا پرسیدم. آیت الله خامنه‎ای فرموده بودند اطلاعات خاصی در این‎باره نداشتم. به ذهنم خطور کرد. گفتم این الهام خدایی است که به ذهن بنده‎اش جاری کرد.
خاطرات سید حسن نصر الله از آیت الله خامنه ای

چهارشنبه 3/6/1389 - 1:53 - 0 تشکر 224213

آغاز جنگ یكی از حساس ‌ترین زمان‌ های نبرد بود. چون خیلی از افراد امید به پیروزی نداشتند و اكثراً با یأس و ناامیدی به اوضاع نگاه می‌كردند؛زیرا دشمن موفقیت‌هایی در میدان ‌های نبرد به دست آورده بود و شعارهایی می ‌داد كه سه روزه یا یك هفته اهداف راتصرف می‌كنیم. از طرف دیگر عدم موفقیت‌هایی كه در میدان‌های نبرد می‌ دیدیم همه این‌ها مأیوس كننده بود، لذا این وضعیت برای بچه‌ها زمان حساسی بود. در آن زمان مقام معظم رهبری در میدان ‌های نبرد حضور پیدا كردند و با خط ‌دهی به نیروها و حمایت از گروه‌های پارتیزانی و چریكی به رزمندگان روحیه و توان می‌بخشید ند. وقتی كه یك رزمنده پاسدار و یا ارتشی و یا بسیجی می‌ دیدند كه «آقا» در اهواز و در میدان ‌ها ی نبرد ازنزدیك جنگ را اداره و كنترل و هدایت می‌كند، اهمیت كار و ضرورت حضور درمیدان‌ های نبرد و دفاع از انقلاب و اسلام را بیش از پیش لمس می‌كرد و به خودی خود روحیه می‌گرفت و تقویت روحی می‌شد و برای دفاع از انقلاب جان ‌فشانی می‌كرد. در آغاز جنگ، بچه‌های رزمنده و انقلابی واقعاً غریب و تنها بودند و این به خاطر عملكرد و طرز تفكر  بنی‌صدر،رئیس‌جمهوری وقت و همفكرانش بود. در آن وضع و اوضاع، واقعاً حضور آقا و كسانی همچون شهید چمران باعث قوت قلب بچه‌ها بود. آقا كه خود سلاح به دست گرفته بود وپای در جبهه گذاشته بود، علاوه بر شركت در كارهای چریكی و ضربه به دشمن، به اموربچه‌ها و سازمان‌دهی فكر می‌كرد و در جهت حل مشكلات آنان قدم برمی‌داشت.

ما در منطقه «دب هردان» در میان جنگل‌های مقابل كارخانه نورد مستقر بودیم كه تا اهواز اقلاً ده ـ دوازده كیلومتر فاصله داشت. چهل روز از جنگ گذشته بود كه به اتفاق شهید رستمی یك طرح عملیاتی آماده كرده بودیم و برای اجرای آن به یك‌ سری امكانات احتیاج داشتیم، بنابراین به اهواز رفتیم تا با مسئولین صحبت كنیم و طرح خود را به تصویب برسانیم و امكانات بگیریم. شهید والامقام تیمسار فلاحی طرح ما را دیدند و پرسیدند: الان چه چیزهایی در اختیاردارید؟ گفتیم: تعدادی اسلحه‌ «ام‌یك» و «برنو» و مقدار كمی هم فشنگ. همین‌جا ازایشان درخواست اسلحه و مهمات كردیم. ایشان فرمودند: «به خدا قسم، بنی‌صدر به من دستور داده كه یك پوكه هم به شما ندهم، اگر بخواهید من می‌توانم بخشنامه‌اش را هم به شما نشان بدهم. خود شهید فلاحی وقتی این طرح و برنامه و آمادگی بچه‌ها را دید شیفته شد و قصد پشتیبانی و همكاری داشت، اما برای عدم همكاری به او بخشنامه‌ شده بود، ولی ما مُصر بودیم كه طرح‌مان اجرا شود؛  لذا یك روز گفتند قرار است بنی‌صدر به منطقه بیاید. برای دیدار و حرف زدن با او دربارة طرح به اهواز رفتیم، بعد گفتند كه اندیمشك است، به آنجا رفتیم. سه ـ چهار ساعت پشت در ایستادیم كه خواسته‌مان رابگوییم، پاسخ  ندادند حتی اجازه ندادند كه داخل برویم و با ایشان حرف بزنیم. فقط یك سرهنگ بود كه نشست و با ما حرف زد و قرار شد كه برود با بنی‌صدر صحبت كند و نتیجه‌ اشرا برای ما بیاورد. رفت و بعد از یك ساعت برگشت و گفت: آقای بنی‌صدر نظرشان این است كه عملیات در این منطقه هیچ فایده‌ای ندارد و باید آن منطقه را هم كه هستید تخلیه كنید. ما مأیوسانه برگشتیم و در اهواز خدمت آقا رسیدیم كه در مقر استانداری بودند. ایشان با آغوش باز ما را پذیرفتند و فرمودند: «طرح بسیار خوبی است، ولی درجناحین آن برادران ارتش به شما كمك كنند. بعد دستور دادند كه امكانات و مهمات وغذا و پوشاك برای ما در نظر بگیرند. باز برای تأكید بیشتر نظر ایشان را خواستیم. فرمودند: هدف دشمن تصرف اهواز و آبادان و نیز تصرف كامل خرمشهر و كلاً غُرُق‌ كردن مناطق جنوب است و اگر ما اینجا را تخلیه كنیم، به اهداف دشمن كمك كرده‌ایم. پس ما باید هر طور كه شده با چنگ و دندان و نفر به نفر بجنگیم و دشمن را مأیوس كنیم. سپس فرمودند: «من الان می‌خواهم به آبادان بروم و پای طرح‌های عملیاتی آبادان بنشینم تا بتوانیم آنجا را از محاصره بیرون آوریم. شما هم كه اینجا هستید با تمام تلاش‌تان كار را دنبال كنید و من هم از شما پشتیبانی می‌كنم. در واقع یكی از عوامل عمده شكست حصر آبادان حضور آقا و تقویت روحی رزمندگان توسط ایشان بود. هریك از فرماندهان و رزمندگان هر زمان كه می‌خواستند به راحتی می‌توانستند با ایشان صحبت كنند و طرح‌های خود را مطرح نمایند. استراتژی آقا این بود كه ما در آبادان وخرمشهر و اهواز بمانیم و با چنگ و دندان دفاع كنیم، اما بنی‌صدر و همفكرانش استراتژی‌شان این بود كه از این شهرها عقب‌نشینی كنیم و روی ارتفاعات تنگه فنی وزاگرس مستقر بشویم؛ یعنی تحویل تمام منطقه جنوب به دشمن. می‌گفتند:‌ زمین بدهیم و زمان بگیریم. اما آقا و در رأس همه، حضرت امام به خوبی می‌فهمیدند كه ما نباید به دشمن زمین بدهیم و حتی برای حفظ  یك متر آن باید بجنگیم. اتفاقاً  بعدها هم دیدیم كه تمام كارشناسان سطح بالای نظامی دنیا  كه صدام را كمك می‌كردند و به او فكر می‌دادند، در عملیات‌های فاو، كربلای5 و دیگر عملیات‌های داخل خاك عراق، نظرشان این بود كه عراق باید برای حفظ یك متر زمین خود هم تلاش كند و هیچ‌ گاه به راحتی عقب ننشیند .حتی می‌ دیدیم كه حاضر بود یك لشگر را برای یك قسمت فدا كند. اما بنی‌صدر و همكارانش از روی ترس می‌خواستند كه سخاوتمندانه زمین ببخشند، اما اندیشة آقا و نیروهای همفكرش باعث شد كه از وجب به وجب این خاك دفاع شود. همین مقاومت‌ها و عملیات‌های چریكی و ضربه‌های پی‌درپی نمی‌ گذاشت كه دشمن با خیال آسوده جا خوش كند و زمینه‌سازعملیات‌های بزرگ و افتخارآفرینی چون فتح‌المبین و بیت‌المقدس و سرانجام آزادی همة زمین‌ها و شهرهای ما از لوث وجود دشمن شد. مقطع حساس دیگری كه آقا از نزدیك درجبهه حضور یافت، اواخر جنگ بود كه دشمن باز به هوس حمله به مرزهای ما افتاده بود وبه یاری منافقین و كشورهای دیگر، دور تازه‌ای از حمله‌ها را آغاز كرده بود وشعارهای پوچی سر می‌داد در این هنگام آقا از حضرت امام اجازه گرفتند و با یك پیام تاریخی به ائمه‌ جمعه سراسر كشور، همة آنان را به حضور در جبهه فراخواندند. همین حضور وضعیت جبهه‌ها را تغییر داد. چون من خود شاهد بودم كه آقا در جنوب، یگان به یگان، قرارگاه به قرارگاه، گردان به گردان راه می‌رفتند و با سرباز، بسیجی،پاسدار، ارتشی، فرمانده، غیر فرمانده می‌نشستند و زانو به زانو صحبت می‌كردند و درآن‌ها روح نشاط  و پایداری به‌وجود می‌آوردند و دیدیم كه در اثر همین دفاع‌های مردانة رزمندگان اسلام، صدام مجبور شد كه بعد از هیاهوها و گرد و خاك‌های زیادی،آتش‌بس را بپذیرد و در رسیدن به اهدافش ناكام بماند.

اوایل جنگ ما در منطقه «دب هردان»بودیم. در مسیر جاده خرمشهر ـ اهواز از كارخانه نورد كه رد می‌شوی اولین جایی كه جنگل شروع می‌شد، خط ما بود و دشمن تقریباً یك كیلومتری آن طرف‌تر بود. آن زمانلشگر 92 در همان مسیر آرایش گرفته بود و یكی ـ دو مرتبه هم عملیات كرده بود. خط ما دست راست آن جاده بود و برادران ارتشی دست چپ بودند. من با لندرور در حال رفتن به خط بودم، از ماشین آقا سبقت گرفتم. بعد شناختم كه آقا در ماشین است. ایشان رفتند وبه پشت خاكریز خودی پیچیدند. از آن طرف به جلو خط خودی نبود و خط دشمن بود. خاكریزما كنار یك جوی آب قرار گرفته بود. لشگر 92 هم پشت سر ما مستقر شده بود. وقتی شناختم كه آقا هستند، رفتیم و خودمان را قاطی كردیم. در سمت چپ جاده حدود پانصد متر كه به جلو می‌رفتی یك مقدار نسبت به این طرف بلندتر بود. آقا آمدند آنجا  و رفتند بالا و منطقه را دید زدند، بعد پایین آمدند و سنگر به سنگر با برادران ارتشی احوالپرسی كردند. به حدی كه ما خسته شدیم و رفتیم. این گذشت. بعد از چند روز یك روز صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم كه یك نفر در خط ما در حال قدم زدن است. منفكر كردم آقای فراهانی و دو سه نفر دیگر هستند، (آن زمان افسری بود به نام سروان فراهانی از برادران شهربانی ـ نیروی انتظامی فعلی ـ كه آدم بزرگواری بود). من فكركردم دوستان سروان فراهانی هستند،‌ لذا به سراغ‌شان نرفتم و گفتم: حتماً همان برادران شهربانی هستند. ‌خودشان به سنگر ما می‌آیند. من همین‌جوری رفتم توی سنگر ومشغول كارهای خودم بودم كه یك مرتبه شهید عمرانی كه یكی از بچه‌های نیشابور بود وپسر شیرینی‌ بود، حرف «شین» را هم نمی‌توانست بگوید و «سین» می‌گفت، مثلاً شوشتری را سوستری می‌گفت، ما گاهی با او شوخی می‌كردیم و می‌گفتیم مقاله بخوان، مقاله‌ای تهیه می‌كردیم كه شین زیاد داشته باشد! خلاصه شهید عمرانی گفت: آقای سوستری، آقای سوستری، آقا دارند به سنگر ما می‌آیند. آقا به سنگر ما آمدند. یك اسلحه كلت به كمرشان بسته بودند و در ماشین هم یك اسلحه قنداق تاشو ژـ3 داشتند. آمدند توی خط  و متفكرانه  قدم می‌زدند. بعد فرمودند اینجایی كه شما مستقر هستید  بسیار جای حساسی است. مواظب باشید كه از سمت راست دور نخورید و بعد دستوراتی دیگر به ما دادند و یك‌سری اطلاعاتی از ما خواستند و رفتند. از سوی آقا آمدند و گفتند كه فردا ما می‌خواهیم برویم منطقه سمت راست شما را ببینیم. رفتیم. آقا اسلحه‌‌ای روی دوششان بود. رفتند داخل سنگرها و سركشی و بازدید كردند. بعد از آن دیگر من نمی‌گذاشتم آقا از سنگردیده‌بانی جلوتر بروند.

می‌دانیم كه قاطعیت و شجاعت یك خصیصه درونی است كه به‌ تدریج در انسان رشد می‌كند و در فرازهای حساس و بحرانی خود رانشان می‌دهد. شجاعت و قاطعیتی كه ما از آقا می‌دیدیم، واقعاً برای ما درس‌آموزبود. برای نمونه، ما همزمان با عملیات والفجر10، عملیات بیت‌المقدس 3 را در منطقه ماهوت سلیمانیه دنبال می‌كردیم. ایشان آمده بودند در قرارگاه، ما خدمت ایشان رسیدیم. در همان‌ جا مشكلات و نارسایی‌هایی كه در منطقه بود خدمت‌شان عرض كردیم.ایشان در قرارگاه تاكتیكی سپاه در منطقه والفجر10 در زیر برد توپخانه و ادوات نیمه‌سنگین دشمن نشسته بودند، گاهی هم اطراف‌شان بمباران می‌شد و گلوله می‌خورد، سنگرشان همسنگر درستی نبود و فضای خوبی نداشت، در آنجا نشستند و گزارش‌های ما را می‌شنیدند.من آنجا پیشنهاد كردم حالا كه اینجا عملیات به نتیجه رسیده و آنجا هم ما مشكلات داریم و عقبه‌های بسیار بدی داریم، اجازه بدهید مقداری از محور سلیمانیه عراق وارتفاعات قلاغو و گوجار عقب‌نشینی كنیم؛ چون ارتفاعات بسیار صعب‌العبور و برف‌گیرو سردی دارد، ما هم از رودخانه‌های متعددی رد می‌شویم (رودخانه‌های چومانه كلاسه)و دشمن هر لحظه عقبه‌های ما را كه پل درست كرده‌ایم می‌زند. واقعاًَ برای ما هم سخت است، ولی ایشان فرمودند: «شما به هر قیمتی كه شده باید آنجا حضور داشته باشید و حتی روی یك تپه دست گذاشتند و فرمودند باید این تپه حفظ شود. با اینكه من فرمانده میدان و فرمانده قرارگاه آنجا بودم و از نزدیك با تمام مسائل جزئی سر وكار داشتم، ایشان به طور دقیق از روی نقشه روی آن تپه دست گذاشتند و گفتند بایداین تپه حفظ شود و در ادامه فرمودند: اگر شما این تپه را از دست بدهید كل خط  دفاعی‌ تان متزلزل می‌شود؛ پس اگر می‌خواهید مجدداً به ارتفاعات قلاغلو و گوجار برسید، ایننقاطی را كه الان هستید چنانچه از دست بدهید دیگر نمی‌توانید این هدف را دنبال كنید و دشمن صد درصد بر شما تسلط  پیدا می‌كند.

من دوباره گزارش را طور دیگری تنظیم كردم كه اجازه بدهند عقب‌نشینی كنیم، چون برای ما خیلی سخت بود و پشتیبانی برای‌مان سنگین بود و باز ایشان مجدداً‌ فرمودند: مشكل شما با عقب‌نشینی دو تا می‌شود و این گزارش را كه شما می‌دهید به نوعی پیشنهاد می‌دهید كه بیاییم روی آن تپه، یعنی عقب‌نشینی؛ولی اگر می‌خواهید سلیمانیه را دنبال كنید، این عق ب‌نشینی این هدف را تأ‌مین نمی‌كند و باز تأكید كردند به حفظ آن تپه و گفتند این را باید محكم نگه دارید و از اینجاهست كه شما می‌توانید برای هدف بعدی گام بردارید و البته ما را راهنمایی و متقاعد كردند و فهمیدیم كه نظر ایشان درست است و به همان عمل كردیم و تا روزهای آخر درواقع برای ما راه‌ گشا بود.

سردار شهید نورعلی شوشتری

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.