• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 562)
دوشنبه 25/5/1389 - 20:31 -0 تشکر 221588
زودی پرستو شو بیا

یكی از دور می‌دوید.

تكیه كرده بودم به سنگر، زیر سایه غروب دلگیر آفتاب كه سنگر از پرتو آن، سایه‌اش را كش داده بود تا دور دست.

ربیعی بود.

رسید لب سایه، زیر نور آفتاب، مثل یك مرد دلواپس.

مرد نبود، پسركی بود در قالب یك مرد جنگی؛ نه بلند نه كوتاه؛ ولی زیبا، نه بور بود، نه سیاه، زیر نور آفتاب می‌درخشید اما، از بچه‌های گردان حضرت فاطمه‌الزهرا(س) از لشكر 25 كربلا.

بعد پشت به آفتاب، روبه‌روی سنگر ایستاد، سرش را چرخاند و اشاره كرد به سایه دراز خودش كه روی رمل نقش بسته بود.

داد زد: سعید! نه، سایه سنگر! نه، سایه بلند من! هیچ‌كدام ماندنی نیستیم.شاید هم شما برادر سعید بنی‌فاطمی! فردا، معلوم نیست، این سایه از كیست؟ شاید...

 

بچه سن بود و به قول خودش وسط كلاس ریاضی، سر خورد وسط سه‌راهی مرگ، زیر خمپاره‌های سر گردان، بعد عشق و حال.

 

گفتم: حال احوال، ربیعی چه خبر؟

گفت: هی بی‌خبری، مگه من خبرنگارم سعید. گفتم: راستی اصلاً نگفتی بچه كجایی، كه این همه تو شجاعی؟

گفت: بچه دهاتمه، بچه دهات! ساروی هستمه، ساروی!

گفتم: ربیعی، موج فركانس‌تو عوض كن. لخت حرف بزن، جوری كه حالیم بشه، ساروی هستمه، ساروی هسمته! كه چی؟

گفت: هیچی سعید جون، یعنی یكی از روستا‌های شهر ساری هستم. جمعی لشكر 25 كربلا، گردان فاطمه‌الزهرا(س)،... بعد بسیجی، جا افتاد سعید؟ برم حالا؟

گفتم: كجا بچه شجاع؟ گفت: رو اعصابت دیگه.

گفتم: بزن خاكی.

مگه نگفتی بچه دهاتی؟ ها، ربیعی تا نخوردی آرپیجی.

گفت: بی‌خیال سعید، جدی جدی یه عرضی داشتم.

همین‌طور آمد جلو جلوتر. نزدیكم رسید. دست‌هایش را روی شانه‌هایم گذاشت و نیم‌خیز افتاد روی رمل،

گفت: یعنی یك سوال ریاضكی، جدی بگیر، شوخی پوخی رو قاب بگیر. سعید، چند تا هفتاد تا می‌شه سه هزار تا؟ خوب بگو سعید، تند سریع بگو سعید؟ خیلی هم تند بگو، من هم خیلی تند بی‌آنكه ذره‌ای فكر كنم

گفتم: چهل و پنج تا ربیعی. چهل و پنج تا، خوب كه حالا این یعنی چی؟


گفت: سعید دقیق بگو، بعد من انگشت سبابه‌ام را چند بار كوبیدم روی گیجگاهم، كه یعنی دارم فكر می‌كنم. بعد نگاهش كردم و گفتم: درسته چهل و پنج تا، فیكس ربیعی.

 

بعد گفت: باشه سعید، آدرس بدم میای؟ میای دهات ما؟ خیلی قشنگه، خیلی، جنگل، آبشار، انار، پرتقال، نارنگی، وای سعید، بهشت بهشت، شیر گاو، پرچین، وای سعید، وقتی برف میشینه رو پرچینا خیلی زیباست.وای كه تماشا داره، اوه گنجشگكا، تو برفا، رو پرچینا، تو سرما، جوز می‌كنند.

بعد خودش را جمع كرد و گفت: ببین جوز، به زبان محلی می‌شه این، بعد دست‌هایش و خودش را پیچاند و خم شد.وای كه من چقدر دلم براشون می‌سوزه، نگو سعید. میای؟ جنگ تمام شد، میای؟

گفتم: بذار جنگ تموم بشه، ما زنده بمونیم، تو شهید بشی، من میام... ربیعی.

 

 

ادامه داره  

 

دوشنبه 25/5/1389 - 20:39 - 0 تشکر 221589

لاغر بود؛ نه بلند، نه كوتاه، قشنگ بود اما،

گفتم: ربیعی چند سالته؟

گفت: پانزده سعید، پانزده.

گفتم: خوب بگو؟

گفت: چی سعید؟ چی بگم! آها یادم آمد سعید!

گفتم: چقدر سعید سعید می‌كنی؟ بعد اصلاً چیه این همه مثل پروانه بال بال می‌زنی؟ سر جات بند نمیای، دل دل می‌زنی، تو برفا مثه، گنجشگا، ولی خوب خیلی با حالی. خوشم آمده ازت ربیعی! امشب می‌برمت با خودم كمین، باشه.

بعد داد كشید: وای...

گفتم: ساكت، هیس..! خوب بگو قصه چیه؟ این چند تا هفتاد تومن چیه؟

زد زیر خنده و پرید رو هوا. ایستاد. با دست انگشت شصت و میانی را كشید به‌هم و شتلق صدا داد. چند بار حساب كتاب كرد، ضربدر و به‌علاوه و كم و جمع، چهار عنصر ریاضی را چند بار تكرار كرد و بال‌های بلندش را توی هوا با نیم‌تنه‌اش چرخاند. چرخی زد. چند قدم رفت عقب‌تر. دوباره مقابلم ایستاد و

گفت: سعید دمت گرم، خیلی عالی بود. باز دوباره چرخی زد و پر شد از شوق. گل از گلش شگفت، بعد صدایش را كشید و

گفت: این خیلی عالیه، خیلی سعید.

بعد خیلی را خیلی كشید.

همین‌طور كشش داد برد یك جایی خیلی دور، تا خط اول جنگ، تا توی میدان مین، از معبر هم گذشت، رو در روی شنی تانك، ولش كرد و برگشت. محكم و استوار، بعد دست‌هایش را زد به كمرش. سینه را جلو داد و

گفت: یك عروسك پلاستیكی برای خواهرم و یك روسری خوشگل برای مادرم می‌خرم و برمی‌گردم جبهه. آخه مادرم هیچ‌وقت روسری نو سرش ندید؛ خواهرم هم هیچ وقت عروسك پلاستیكی تو بغلش!

اشك توی چشمش حلقه زد و من را غم سر گرفت.

بعد انگار دل آفتاب هم گرفت. بعد غروب دلگیری ریخت توی دلم، سنگین و كشدار. خسته و سنگین شدم.

بعد پشت كرد به سنگر، به من، رو به غروب دلگیر آفتاب، رفت به طرف تانكر، نشست به وضو. من هم رفتم. كم‌كم اذان بود و نماز. نمی‌دانم چه شد كه همه عالم هوار شد روی سرم. پهن شدم توی سنگینی غربت و اندوه، بعد دلتنگی.

رفتم به نماز، به نیاز به نیایش. زانو زدم، روی سجاده، روی چفیه، زار زار اشك ریختم... نماز و شام و بعد هم یكی‌یكی سنگر‌ها را سر زدم.

آن‌شب نوبت من بود و باید بچه‌ها را به كمین می‌بردم. تا نبض دشمن، باید پیش می‌رفتیم. كار هر شبه ما بود.

بچه‌ها را به خط كردم.

راه كمین به طرف سه راهی مرگ، به طرف خط اول دشمن و قرارمان روبه‌رویی با نیرو‌های گشت و شناسایی عراقی‌ها بود.

در راه رفت، كم‌كم خاطرات ربیعی از ذهنم پاك شد و جای خود را به عراقی‌هایی داد كه ساعتی بعد شاید با هم روبه‌رو می‌شدیم.

شاید هم گرفتار خمپاره‌های سرگردان، و آرپیچی‌هایی كه هیچ وقت معلوم نشد از كجا شلیك می‌شود.

قناسه‌چی‌های بعثی سمجی كه از دیدگاه ما گم بودند، اما پیشانی‌ها پیدا بود و ناگهان بهشت!

نیرو‌های بسیجی را در نقطه‌هایی كه قرار كمین‌مان بود كاشتم.

توی هر نقطه، دو ـ سه نفر و حدود پنج‌شش گروه دو سه نفری، بعد باید همه نقطه‌های كمین را هر از چند دقیقه می‌رفتم و برمی‌گشتم.

شب، سكوت و سنگین، روبه‌روی ما خاكریز اول دشمن و میدان مینی كه زیاد هم فاصله نداشت. شاید صد متر یا دویست متر بیشتر یا كمتر، اما میدان مین خیلی نزدیك بود. منظم یا نامنظم خیلی نمی‌دانستم.

دوشنبه 25/5/1389 - 20:46 - 0 تشکر 221592

یك ساعتی گذشت و كم‌كم انگار موقعیت‌مان لو رفته بود و با گشتی‌های عراقی درگیر و ناگهان صدای مهیبی از كمین بچه‌ها بعد سروصدا و تا رفتم به‌خودم بیایم، دشمن آسمان را روی سرمان خراب كرد.

منوری روشن شد و نگاهم به سمت رزمنده‌ای رفت كه داشت به سرعت سمت میدان مین می‌دوید. من شوكه شده بودم. چرا به طرف میدان مین؟


در لحظاتی كوتاه پر شدم از فكر‌های گوناگون كه هیچ‌كدامش را نمی‌توانستم دلیل محكمی برای رفتن رزمنده به میدان مین پیدا كنم.

چند قدمی میدان مین، از پشت كشیدمش و هر دو محكم پهن شدیم روی زمین، رزمنده جوانی بود كم‌سن‌وسال. نمی‌شناختمش، اما می‌دانستم كه از بچه‌های گردان و گروه كمین است.

مثل گنجشگ باران‌خورده رعشه گرفته بود و می‌لرزید.

ارتعاش عجیبی بدنش را گرفته بود.

صدای برخورد محكم دندان‌هایش را در میان آن همه فریاد و صدای گلوله و انفجار واضع می‌شنیدم.

محكم از پشت سر كشیدمش.

افتادیم هر دو روی زمین. داشت داد می‌زد. جلوی دهنش را گرفتم. به طرف خط كمین كشیدمش.

در بین راه، پشت سر هم تكرار می‌كرد: ربیعی، ربیعی رو بردن. ربیعی رفت.


ناگهان به شك افتادم كه ربیعی اسیر شده و او داشته به طرف نیرو‌های عراقی می‌دویده، ولی چرا توی میدان مین؟


چگونه ربیعی را برده‌اند، عراقی‌ها چطور كمین را دور زده‌اند. مبهم بود و من نمی‌توانستم بسیجی را آرامش كنم. به شدت می‌لرزید.

پاهایش توان ایستادن نداشت، بسیار كم‌سن و سال، انگار بیشتر از چهارده سال نداشت.

به هر جان‌كندنی بود، بردمش یك جای امن، گفتم

حالا درست حسابی بگو چی شده؟

بگو ربیعی رو كجا بردن؟

اصلاً چی شده اونجا؟

چرا اون طرفی فرار می‌كردی؟

تو میدان مین چی بود؟ چی دیدی؟

ارتعاش تنش نمی‌گذاشت ذهنش را متمركز كند.

گفتم: بگو چی شده، خون‌جگرم كردی. بعد داد كشیدم، خیلی شدید.

با دست به روبه‌رو اشاره كرد؛ به چند قدمی كمینی كه مستقر بود.

بعد با دستش كه می‌لرزید اشاره كرد و گفت: اینجا. اینجا من بودم؛ اونجا حدود ده متری، اونجا ربیعی، ربیعی ایستاده بود.

آرپی‌چی یازده خورد توی سرش. داشتیم حرف می‌زدیم كه یه مرتبه ربیعی با یك عالمه صدا و اتیش رفت هوا. بعد زد زیر گریه، افتاد روی خاك.

ناگهان سست شدم.

كمرم شكست. ربیعی ... روسری ... عروسك ... خواهرم ... مادرم ... ساروی ... دهات ... مثل بمب توی سرم منفجر شد.

زانو زدم.

شانه‌های پسر را چسبیدم.

اسمش را هم نمی‌دانستم.

هی پسر، پس جنازه‌اش! جنازه ربیعی كو؟ سرش را بلند كرد.

بیست متر جلوتر، چند چاله پی‌درپی جای خمپاره و كاتیوشا و گلوله توپ، یك گودال آرپی‌چی یازده. ربیعی، عروسك، روسری، مثل قطاری ذهنم را می‌كوبید.

به طرف جنازه‌ای كه نمی‌دانستم چقدر از تنش را پیدا خواهم كرد، دویدم. آرپی‌چی یازده محكم خورده توی سرش، پروانه‌ای سوخت. ربیعی پرید.

باید پیدایش می‌كردم.

دشمن ما را دیده بود و هر لحظه بر آتش خود می‌افزود؛ از خمپاره‌هایی كه بی‌صدا فرود می‌آمدند تا گلوله‌های جور واجور.

فریاد بچه‌های كمین، ناله و گریه و فریاد الله‌اكبر و یامهدی، یاحسین، در دل شب پیچیده بود.

چاله‌ها را یكی‌یكی سر فرو كردم، خدای من، پس این پسر كو؟ كجایی ربیعی؟ داد كشیدم، خیلی شدید.

و هق زدم‌.

های‌های گریه كردم؛ مثل بچگی‌ها تو عالم بازی.

توی ان همه صدای گلوله و خمپاره، صدایش زدم: هی پسر، تو كجا دری؟

قاطی كرده بودم.

به‌هم ریخته بودم. گیج... سرگردان، آواره.

دوشنبه 25/5/1389 - 20:56 - 0 تشکر 221597

ناگهان با یك جفت پا بدون سر و تن روبه‌رو شدم كه انگار سال‌هاست كه به خواب ابدی فرو رفته باشند.

راستی صاحبش كجاست؟

پس پسر سرت كو، تن و جانت؟

اشك امانم را بریده بود.

تشنگی چنان بر دلم غالب شده بود كه بی‌اختیار یاد حسین(ع) در قتلگاه، یاد زینب(س) افتادم.

دل بی‌صاحب من دیگر رمق نداشت.

ربیعی سر نداشت، تن نداشت، نیمه تنه‌اش، بال‌هایش.

كو پس بال‌هایت پسر؟

وای، من چه كنم، انگار یادم رفته بود در وسط میدان نبرد قرار داریم.

می‌لرزیدم.

از حجم غمی كه بر دلم نشسته بود، منفجر می‌شدم.

كاش خمپاره‌ای بخورد وسط سرم، كاش همین‌جا من و نیم‌تنه ربیعی با هم برویم سراغ سرش كه حالا رفته است بهشت.

نیم‌تنه‌اش...

بدجوری پروانه شدی، پریدی ربیعی.

مانده بودم چگونه با خودم ببرمش.

برانكارد هم نداشتیم.

رفتم سراغ بچه‌های كمین.

دو ـ سه نفری را با خودم همراه كردم.

بلوز‌ها را درآوردیم.

آستین‌ها را به‌هم گره زدیم.

برانكاردی شد.

ربیعی جوان را چون پروانه‌ای روی برانكارد گذاشتیم و از معركه بیرون بردیم.

مجروحین دیگری هم بودند؛ اما تنها شهید گروه، ربیعی بود. پیكر ربیعی را تا محل استقرار بردیم.

در حسینیه گردان كه سنگری بزرگ‌تر بود، گذاشتیم تا نیمه‌های شب، بچه‌ها وداع‌، نوحه و مداحی و اشك... زیارت عاشورا دل‌ها را آرام می‌كرد.

صبح شده بود و آفتاب نم‌نم بالا می‌آمد و نفس‌هامان كم‌كم بند می‌انداخت.

تا جایی كه دیگر نفسی بالا نمی‌آمد. انگار زمان بر عكس عقربه‌های ساعت درآمده بود و بر خلاف عقربه‌های ساعت می‌چرخید.

تاب می‌گرفت و روحم از تنم بیرون می‌رفت، ربیعی، دهات، عروسك، جنگل، پرچین.

ربیعی می‌گفت: «پرچیم» یادم رفت كه بگم: پسر پرچین. هیچ‌وقت فكرش را نكرده بودم.

نمی‌دانستم تا ساعتی دیگر نمی‌ماند و می‌پرد و من ناگفته‌های دلم را باید با نیم‌تنه‌اش باز بسرایم.

دم سنگر روبه‌روی نور آفتاب به نظاره نشسته بودم.

مانده بودم خدایا، پس كی این آمبولانس از راه می‌رسد.

بچه‌های گردان هنوز دور ربعیی می‌پریدند. اما ربیعی كه پریده بود.

پس اینان چه می‌خواهند؟

بال، برای پریدن.

از دور گرد خاكی بلند بود.

ایستادم.

دستانم را حائل چشمانم كردم و زُل زدم به جاده.

دلم داشت درمی‌آمد.

ربیعی باید بروی.

مادرت منتظر روسری است.

خواهرت، راستی كاش نام خواهرت را پرسیده بودم.

‌ای‌كاش، نام روستا، پس چرا نگفتی، اهل كدام روستایی پسر.

آمبولانس از راه رسیده بود و راننده‌ای كه باید ربیعی را باز پس به معراج می‌برد، صدا زد و چند نامه به‌دستم داد. توی دلم گفتم الان كه حوصله توزیع نامه‌ها را ندارم. بگذار ربیعی را بفرستم به معراج، به شهرش، به دهات‌شان، بعد نامه‌ها را مچاله كردم توی جیبم و ربیعی را با اشك به داخل آمبولانس گذاشتیم.

و چشم دوختم به جاده‌ای كه نمی‌دانستم تا كجا امتداد دارد و ربیعی را همراه خود می‌برد. ربیعی كه رفت، انگار سال‌هاست كه من متروكه شده‌ام. ‌ای ربیعی، كاش اصلاً نمی‌شناختمت پسر، كاش عصر دیروز را قفل می‌گرفتند و زمان ساكن می‌شد و سراغم نمی‌آمدی.

دلتنگی امانم را بریده بود.

به داخل سنگر رفتم. بچه‌های سنگر هر یك گوشه‌ای توی حال خودشان بودند و شاید از حال دل من بی‌خبر، یا نه من چه می‌دانم حال دل خودشان چیست.

هر چه هست و نیست به قد دل صاحب مرده من، خراب خراب نیست.

كز كردم گوشه‌ای و نامه‌ها را یكی‌یكی مرور كردم. و یك ناگهان محض مرا ربود و به آخر هر چه التهاب است پرتم كرد. نمی‌دانستم باید چه كنم. چرا من؟ با احتیاط نام نویسنده نامه را از ذهنم عبور دادم انگار می‌خواهم از وسط میدان مین عبور كنم.

میدان مین نامنظم. مین‌های خورشیدی، تله‌های انفجاری، والمری، آرام در ذهنم گام بر می‌داشتم. ناگهان منفجر شد، زهراء ربیعی....!


نامه را باز كردم نم‌نم اشكام روی برگه می‌لغزید و خطوط صاف را منحنی می‌كرد و ذهنم را پر از آشوب، دلهره و تلواسه‌های پریشانی! خدایا با من چه می‌كنی...؟

نامه زهرا ربیعی بود به برادرش، نامه اما كوتاه و بس بیتاب، بیتابی زهراء در خطوط كج و معوج نامه نمایان بود.

دوشنبه 25/5/1389 - 20:58 - 0 تشکر 221601

همه اینا بهونه ی گذاشتن این نامه ی معصوم هست بخونیدش

دوشنبه 25/5/1389 - 20:59 - 0 تشکر 221602

به نام خداوند دل انتظاران

سلام برادر بهتر از جانم سلام سلام سلام برادر جان

برادرم، باز بگویم اگر به قد ستاره‌ها بگویم كه جان منی باز كم گفته‌ام برادر بهتر از جانم. نوشته بودید به‌زودی می‌آیی و برای ننه‌مان روسری نو و برای من عروسكی، می‌آوری، برادرجان، بعد نوشته بودی چه خبر؟ از چه برادر چه خبر؟ ازحال خودمان چه بگویم! كه حال و دل ما را تو از ما تو برده ای، جانی نمانده حالی نمانده، پس بگویمت حال و دل و جان ما توئی برادرم. برادر جان مادر می‌گوید من سایه روی سر می‌خواهم نه روسری، آغوش خواهرت برادر می‌خواهد نه عروسك پلاستیكی، مادر روسری نمی‌خواهد. پسر می‌خواهد. خواهر عروسك نمی‌خواهد برادر می‌خواهد. زود بیا زود بیا برادر من، آغوش من عروسك نمی‌خواهد فقط تو را می‌خواهد. اشك‌هایم برادر كاغذم را خیس كرده و نمی‌لغزد قلم. دیروز یكی از مرغابی‌ها لای پرچین حیاط گیر كرده بود. رفتم آزادش كنم در آغوشش كشیدم بیاد برادر، وقتی پرید پرهایش توی بغلم جا ماند. پرها را می‌فرستم برادر بهتر از جانم! پرها را روی كاغذ بغلطان، كاغذ خیس اشك است، اشك‌های زهرا، پرها را به بال‌هایت بچسبان، پرستو بشو پرواز كن بیا، مادر می‌گوید برایت بنویسم كه من جلوی حیاط می‌ایستم تا پرهایت به پرچین نچسبد. من حیاط را برای آب جارو كرده‌ام وقتی بال می‌كشی و می‌نشینی خاك برنخیزد. زودی پرستو شو بیا باشد برادر منتظریم پرستو بشو بال بكش بیا...

خواهرت زهرا ربیعی

يکشنبه 25/7/1389 - 17:40 - 0 تشکر 242902

آنان که رفتند کار حسینی کردند
آنان که ماندند باید کار زینبی کنند....

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.