• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 5285)
پنج شنبه 21/5/1389 - 19:54 -0 تشکر 220414
رمان ((تلخ و شیرین))- شادی داودی

رمان((تلخ و شیرین))-شادی داودی 

داستان دنباله دار قسمت اولشهریور ماه بود.از وقتی اسمم رو در قبول شدگان كنكور اونهم در دانشگاهﺁزاد تهران دیده بودم به جای اینكه مثل تمام قبول شده ها ازخوشحالی به حد انفجار برسم اما احساس خوبی نداشتم!تمام تلاشم رو كرده بودم تا دانشگاه سراسری قبول بشم اما نشد!بعد از ساعتها ایستادن درصف خرید روزنامه وقتی اسمم رو درصفحه مربوطه دیدم هیچ احساسی نداشتم حتی تبریك چندین دختر و پسركه حدس زده بودن قبول شده ام رو بی جواب گذاشتم و روزنامه رو به یكی ازاونها دادم و راه افتادم.بابا یك كفش فروشی نزدیك بازار داشت و از راه همون مغازه و درﺁمدش امرار معاش میكردیم...فكر میكردم مخارج تحصیل دانشگاهی من اونهم با اون شهریه ها برای بابا خیلی سنگین خواهد بود ﺁخه از طرفی دیگه رضا هم بود كه البته رضا هیچ وقت نگذاشته بود خرج تحصیلات دانشگاهش رو بابا بپردازه و درتمام این سالهایی كه به دانشگاه قزوین رفت و ﺁمد میكرد درعین حال سركار هم میرفت و به خاطر همین موضوع بود كه من فكر میكردم نباید از بابا توقع داشته باشم كه خرج تحصیل من رو بده!میدونستم اگر عزیزجون بفهمه هرطور باشه من رو راهی دانشگاه خواهدكرد اما از واقعیت نمی تونستم فرار كنم میدونستم كه خرج و گرانی بیداد میكند و حالا قبولی من در دانشگاهﺁزاد خرجی بود اضافه برتمام خرجهای دیگه...وقتی رسیدم جلوی درب حیاط هوا تاریك شده بود.میدونستم الان عزیز جون كلی نگرانم شده...صدبار تسبیحش را دور زده و صلوات فرستاده تا من هرچه زودتر به خانه برسم.ﺁنقدر مهربان بود كه تصورش رو هم نمی شدكرد...البته تمام نوه ها و بچه هاش رو دوست داشت ولی همه می گفتن خودش هم میگفت كه سپیده جور دیگه ایه...ﺁخه من رو عزیزجون بزرگ كرده بود.من اصلا"مادرم رو ندیدم...بیماری دیابت نگذاشت سایه اش به سرم بمونه!وقتی رضا رو دنیا ﺁورده بود دكتر گفته بود كه دیگه نباید باردار بشه اما شد و وقتی من رو به دنیا ﺁورد نتونست بمونه تا برام مادری كنه...پدرم در سن30سالگی با یك پسربچه 8ساله یعنی رضا و یك دختر نوزاد كه من بودم تنها ماند.ﺁنقدر مادرم رو دوست داشت كه با وجود هزار و یك مشكل و حتی جوونی خودش راضی نشد دوباره ازدواج كنه.در ابتدا نمی خواست كسی را به خاطر بچه هاش به زحمت بندازه ولی زندگی شوخی بردار نبود!عزیز كه مادرپدرم بود با رضایت قلبی و از دل و جون زندگی در كنار ما رو به هر چیزی ترجیح داد و با وجود كهولت سن باردیگه مادری دو كودك را با ذره ذره ی وجودش تقبل كرد و این شد كه عزیزجون از اون لحظه به بعد برای من هم مادر شد و هم مادربزرگ...كلید انداختم و در رو بازكردم.از حیاطی كه تمامش با شاخ و برگ درخت مو مانند یك حیاط سقف دار شده بود گذشتم و از پله های ایوان بالا رفتم.از كفشهای جلوی در راهرو فهمیدم باید مهمون داشته باشیم.وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...ﺁمد.دنباله ی ماجرا در ادامه ی مطلب وقتی درب راهرو رو باز كردم صدای عمه مهین رو شناختم كه با مهربانی همیشگیش گفت:بیا عزیز...هی دلنگران بودی...اومد.بعد عزیز رو دیدم كه از ﺁشپزخونه انتهای راهرو درحالیكه تسبیحی در دستش بود بیرون اومد و ایستاد خیره به من نگاه كرد.میدونستم در برگشتن به خونه خیلی دیر كرده ام و عزیز بیش از همیشه دلنگرون شده بنابراین به طرفش رفتم و هیكل چاق و مهربونش رو بغل گرفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم:ببخشید...و بعد به عمه مهین سلام كردم.عزیز با اخمی ساختگی به من نگاه كرد و من رو از خودش دور كرد و گفت:همین دیگه ببخشید...نمیگی من پیرزن سكته میكنم...دلم هزار راه رفت...توی این خیابانهای بی صاحب تهرون كه گرگ گرگ رو پاره میكنه چطور دلم شورنزنه...از ساعت3بعد از ظهر رفتی و حالا برگشتی...نمیگی هزار بلا ممكنه سرت بیاورن...به سمت عمه مهین رفتم و صورتش رو بوسیدم اون هم من رو بوسید و با خنده و مهربونی گفت:الهی قربونت بشم عمه جون...خوب عزیز راست میگه...اینهمه وقت...تو هم كه هزار ماشالله با این بر و رو...هركس دیگه هم جای عزیز بود ولله دلشوره میگرفت.صدای امیر از اتاق اومد:حالا نتیجه چی شد؟امیر پسر عمه مهین بود.پزشكی تهران درس خونده بود و برای پایان طرح به اهواز رفته و دوره انترنیش رو اونجا میگذروند.هم سن و سال رضا بود ولی اخلاقش زمین تا ﺁسمون با رضا فرق داشت.همیشه اخمو و ساكت بود درست مثل اینكه از همه طلب داره...اصلا" ازش خوشم نمی اومد البته رفتار اون نیز حاكی از این بود كه خودش هم از من خوشش نمیاد...البته نه از من كه كلا" از دخترهای فامیل خوشش نمی اومد.وقتی عموها و عمه ها به دلیل حضور عزیز در منزل ما هر چند وقت یكبار دور هم جمع میشدن امیر یا نبود یا اگر هم می اومد اونقدر اخمو و بد اخلاق بود كه اصلا" كسی رغبت نمی كرد طرفش بره!از همون راهرو به اون هم سلامی كردم كه مثل همیشه خشك و سرد جوابم رو داد ولی دوباره پرسید:چی قبول شدی؟برگشتم تا از پله ها به طبقه بالا برم و لباسم رو عوض كنم كه متوجه شدم از اتاق بیرون اومده و به درگاه تكیه داده و من رو نگاه میكنه.عمه و عزیز هم به من نگاه میكردن و منتظر جوابم بودن.نگاهی به هر سه انداختم و گفتم:چیز زیاد جالبی قبول نشدم...انشالله سال بعد.و شروع كردم به بالا رفتن از پله ها كه صدای امیر رو دوباره شنیدم:ولی ادبیات فارسی رشته خیلی خوبیه...اونهم در تهران.فهمیدم زودتر از من اسمم رو در روزنامه دیده و خونده!!!عمه و عزیز هر دو خوشحال شدن و مباركه مباركه از دهنشون خارج شد.كلی در دلم از دست امیر حرص خوردم...نمی خواستم به كسی بگم چی قبول شدم چون قصد داشتم امسال دانشگاه اصلا"نرم...نمی فهمیدم از كی تا حالا این امیر عبوس و همیشه بد اخلاق فضول هم شده بوده!روی پله ها ایستادم و برگشتم نگاهش كردم.همونجا در درگاه ایستاده بود و هنوز نگاهم میكرد.جواب تبریكهای عزیز و عمه مهین رو دادم و دوباره به امیر نگاه كردم و گفتم:ولی من نمی خوام در این رشته تحصیل كنم...امیر همونطور كه دستهایش رو روی سینه به هم گره كرده بود و نگاهم میكرد گفت:اگر نمی خواستی چرا انتخابش كردی؟!!تو هیچ میدونی امثال تو با این كارهاتون چه صدمه ای به داوطلبان دیگه میزنین؟خوب بگذارید اونهایی كه واقعا" این رشته ها رو می خوان و دوست دارن در یك حد تعادل و صحیح لااقل به دانشگاه راه پیداكنن...عزیز گفت:امیر جان سپیده رو ول كن اخلاقش همینطوره...الان یك چیزی میگه ولی یكی دو روز دیگه تصمیمش عوض میشه...مگه من میگذارم نره.برگشتم و از پله ها بالا رفتم.وقتی وارد اتاقم شدم روپوش و مقنعه ام رو درﺁوردم.موهایم طبق معمول از شدت لختی و صافی گل سر رو خوب نگه نداشته بود.مجبور شدم گلسر رو باز كنم و برسی به موهام كه تا زیر كمرم بود كشیدم و یك تل به جلوی موهام زدم تا حداقل از ریختن ﺁنها به صورتم جلوگیری كنم.به خودم كه در ﺁینه نگاه میكردم یاد حرف عزیز افتادم كه همیشه میگفت:خدا اگه ناهید(اسم مادرم ناهیدبود)رو از بابات گرفت در عوض كپی ناهید رو هم بهش داد.عزیز راست میگفت.من عكسهایی كه از مادرم داشتم رو هر وقت نگاه میكردم شباهت زیادی بین مادرم و خودم میدیدم...با همان سفیدی پوست...چشم و ابرویی كشیده...گونه ها وچانه ای خوش فورم...لبها و بینیم نیز اینطور كه همه میگفتن خیلی قشنگ و متناسب بودن...تنها تفاوت من با مادرم رنگ چشمهام بود كه به بابا رفته بود...چشمهام میشی روشن یا همان عسلی بود كه خودم میدونستم خیلی جلب توجه میكنه...اما به طور كلی شباهتهای زیادی با مادرم داشتم طوریكه همه كسانی كه مادرم رو به یاد داشتن با دیدن من ناخودﺁگاه خدا بیامرزی به مادرم میفرستادن.رضا ولی كاملا" شبیه بابا بود موهایی روشن و قد بلند...ولی خیلی شیطون در ضمن خیلی هم مهربون.شب عزیز برای شام از عمه مهین خواست تا تلفنی به افسانه و حاج مرتضی(دختر و همسر عمه مهین)نیز بگه تا بیان خونه ما.میدونستم وقتی رضا به خانه بیاد كلی خوشحال میشه چون رضا علاقه خاصی به امیر داشت و از طرفی شوخی هاش با افسانه كه3سال از من بزرگتر بود و افسانه هم هیچ وقت در حاضرجوابی كم نمیﺁورد حتی برای منم جالب بود.اتفاقا" شب وقتی رضا از قزوین اومد با تموم خستگی كه در اون روز براش پیش اومده بود وقتی فهمید كه من در دانشگاهﺁزاد تهران رشته ادبیات فارسی قبول شدم كلی خوشحال شد.همون شب بابا هم گفت كه نباید نگران هزینه دانشگاه باشم و با توضیحاتی كه به خصوص امیر داد بابا بیش از پیش به من اصرار كرد كه حتما" برای نام نویسی به دانشگاه برم و فكر شركت دوباره كنكور رو هم برای سال ﺁینده از سرم خارج كنم.هم خوشحال بودم و هم ناراحت!خوشحال به خاطر اینكه دیگه لازم نبود یك سال دیگه درخونه بمونم و درس بخونم و ناراحت از اینكه هزینه دانشگاهم رو بابا می خواست پرداخت كنه...برام سنگین بود در جایی كه میدونستم رضا تمام مخارج دانشگاهش رو خودش تامین میكنه من بخوام با راحتی خیال پرداخت هزینه رو بر دوش بابا بندازم...رضا سال ﺁخر فوق مهندسی مكانیك در قزوین بود و در تمام اون سالها كه درس خونده بود سركار هم میرفت.سر شام رضا و افسانه كلی با هم شوخی كردن كه بساط خنده برای همه جور شده بود تنها كسی كه زیاد نمی خندید امیر بود و گاهی فقط لبخند میزد.حاج مرتضی و بابا بعد از شام به ایوان رفتن و با همدیگه مشغول صحبت شدن از بس كه رضا و افسانه سر و صدا میكردن حاج مرتضی كه مرد ساكتی بود ترجیح داد با بابا به ایوان برن.من هم در ضمنی كه به حرفهای اون دو می خندیدم كم كم بشقابهای سفره رو هم روی هم میگذاشتم تا همه رو یكجا به ﺁشپزخانه ببرم.رضا طبق معمول شروع كرد به سر به سر گذاشتن افسانه به خاطر رشته دانشگاهیش كه تربیت بدنی بود و گفت:افسانه...خاك بر سرت با این رشته ات...بیچاره این هم رشته بود تو انتخاب كردی...ﺁخرش باید یك سوت بگذاری توی دهنت هی توش فوت كنی و تو مدرسه های دخترونه هی بپری بالا و بپری پایین...افسانه با حرص و خنده به رضا نگاه كرد و جواب داد:اولا" خاك بر سر خودت دوما" هر چی باشه از رشته تو خیلی بهتره...اینهمه خودت را می كشی و به این در و اون در میزنی ﺁخر سرمیشی همین مكانیكهای وسط جاده ای...شب هم كه به خونه ات بری زنت از بوی بنزین و روغن تو حالش به هم میخوره.متوجه بودم كه در تمام این مدت امیر گاهی با عصبانیت به افسانه نگاه میكنه اما افسانه اصلا" اهمیت نمی داد و هر لحظه برای اینكه بتونه جواب رضا رو بده تمام دقتش رو به حرفهای رضا میداد.رضا خندید و در جواب افسانه گفت:اووووووه...خبر نداری...همین الان هم كه صبحها از خونه راه می افتم تا به دانشگاه برسم توی راه كلی دختر از من خواهش میكنن كه با اونها ازدواج كنم...همه زدیم زیر خنده.افسانه با شیطنت جواب داد:پس خاك بر سر اون دخترها كه می خوان تو شوهرشون بشی...دروغگو.رضا همانطور كه ته مانده لیوان ﺁبش رو سر میكشید باز خندید و گفت:من دروغ میگم؟بیا ببین چقدر خاطرخواه دارم...همین روزها هم بالاخره یكی رو عقد میكنم.افسانه صورتش كمی سرخ شد و با عصبانیت چهار لیوان رو از سفره برداشت و بلند شد و گفت:خاك بر سرت...لیاقتت همون دخترهای توی راه هستن.رضا از خنده غش كرد و گفت:حالا شایدم پشیمون شدم و عقدش نكنم.افسانه در حالیكه از اتاق خارج و وارد راهرو میشد گفت:برو گمشو...عمه مهین كه نونها رو در جانونی قرار میداد گفت:امیر تو یاد بگیر...ببین هزار ماشالله رضا چقدر شیطونه اون وقت با تو نمیشه یك كلمه در مورد دختر و خواستگاری و ازدواج حرف زد!بعد رو كرد به عزیز و گفت:به خدا عزیز از دست امیركلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفی میكنم هزار تا عیب و ایراد میگیره...هزار تا بهونه های عجیب و غریب میﺁره...دائم هم ورد زبونش اینه كه.........پایان قسمت اول

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

جمعه 22/5/1389 - 12:50 - 0 تشکر 220543

رمان((تلخ و شیرین))قسمت دوم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت دوم

عمه مهین رو كرد به عزیز و گفت:به خدا عزیز از دست امیر كلافه شدم هر چی دختر خوب بهش معرفی میكنم هزار تا عیب و ایراد میگیره...هزار تا بهانه های عجیب و غریب میاره...دائم هم ورد زبونش اینه كه زوده...زوده...من نمی دونم این زود بودن كی میخواد تموم بشه میترسم یك روز بیاد كه هیچ دختری حاضر نباشه نگاهشم بكنه.

امیر كه داشت ﺁخرین مقدار باقی مونده ماست و خیار در بشقابش رو می خورد رو كرد به رضا و گفت:بیا...به خدا می دونستم ﺁخر چرت و پرت های تو و افسانه به من گیر داده میشه.

رضا با خنده گفت:خوب عمه راست میگه...چرا تو اینقدر بی عرضه ای؟اصلا" زوده یعنی چی؟چی زوده؟تو كه الحمدلله بزرگ شدی و این از هیكلتم معلومه...حالا اگه عقلت هنوز بچه مونده و از این نظر میگی زوده كه دیگه متاسفم چون من نمی تونم برات كاری بكنم...

امیر لبخندی زد و ادامه ماست و خیارش رو خورد.افسانه كه به اتاق برگشته بود با دست محكم كوبید پشت رضا و گفت:اوووووووو...به داداش من حق نداری بگی بی عقل...خودت بی عقلی.

رضا كه حالا برگشته بود و مچ دست افسانه رو گرفته و قصد داشت مثل ضربه ای كه افسانه پشتش زده بود رو بهش تلافی كنه گفت:امیر چقدر این خواهر تو باهوشه...ببین من به تو بی عقل نگفتم ولی این فهمیدكه توبی عقلی.

افسانه كه زیر دستهای رضا گیر افتاده بود با خنده گفت:امیر چیزی به رضانمیگی؟...ناسلامتی داره خواهرت رو له میكنه...

امیر از سفره فاصله گرفت و عقب ترنشست و گفت:تو حقته...تا تو باشی اینقدر حاضر جوابی و شوخی نكنی.

عزیز گفت:رضا...مادر ول كن دختره رو زیر دست و بالت كشتیش...

رضا كه حالا افسانه رو طوری گرفته بود كه دیگه افسانه نمی تونست تكون بخوره رو كرد به امیر و گفت:تا امیر نگه كه موقع ازدواجش رسیده و دیگه زود نیست افسانه باید زیر دست و پای من له بشه.

عمه خندید و گفت:خوب پس مطمئن باش امیر این رو نمیگه ولی عمه جون چه رابطه ای بین این حرف امیر و له شدن افسانه هست؟!!

رضا خندید و به افسانه كه بالاخره با گازی كه از دست رضا گرفت و تونست فرار كنه نگاه كرد و گفت:پس ببخشید عمه جون مثل اینكه برای من زوده...آره؟

بعد نگاهی به جای دندون افسانه به روی دستش كرد و گفت:ولی امیر جون باید به عرضت برسونم كه برای من كمی هم دیر شده چون اگر دیر نشده بود این خواهر تو اینقدر من رو بیچاره نمی كرد...

عمه كه جای دندونهای افسانه رو روی ساعد دست رضا دید كمی عصبانی شد و رو كرد به افسانه و گفت:خجالت بكش دختر!!!این چه حركتیه كه كردی؟!!پس فردا هر كدومتون می رین ازدواج میكنین اون وقت می خواین جلوی شوهر و همسرخودتونم این شوخی ها و وحشی بازیها رو در بیارین؟...نگاه كن تو رو به خدا ببین دست رضا رو چه كرده!!!

افسانه خندید و گفت:رضا غلط كرده جلوی زنش بخواد با من شوخی كنه...بعدشم شما كه زیردست رضا نبودی ببینی چطور داشت من رو له میكرد.

امیرنگاهی به دست رضا كه داشت اونرو می مالید انداخت و گفت:دیدی مامان...وقتی میگم زوده به خاطر اینه كه دخترها اگه سنشونم به حد ازدواج برسه عقلشون طول میكشه تا كامل بشه...نمونه اش همین افسانه...اگر عقل داشت كه این كارها رو نمی كرد.

من كه بیشتر وسایل سفره رو جمع كرده و حالا با یك دستمال مشغول پاك كردن سفره بودم از حرف امیر عصبی شدم نگاهی بهش كردم و گفتم:شما پسرها خیلی به خودتون مغرور شدین...ولی بد نیست بدونین همین شما به اصطلاح ﺁقایون نصف اعتماد به نفستون رو با تلقین همین افكار پوچتون در رابطه با خانومهاست كه كسب كردین وگرنه همه شما یك طبل تو خالی كه فقط سروصدا داره وتوخالی است چیزدیگه ای نیستین.

تا اون شب من با امیر اینطوری حرف نزده بودم.یعنی اصلا" فرصتی دست نداده بودكه اون چندین ساعت در جمع باشه ولی اون شب از حرفی كه در مورد عقل دخترها گفته بود خیلی عصبی شده بودم و ناخودﺁگاه تمام حرفم رو با حالتی پرخاشگرانه بهش گفتم و همین برخورد من باعث شد سكوتی نسبتا" طولانی در اتاق برقرار بشه.امیر خیره به چشمهای من نگاه میكرد و رضا هم با تعجب به صورت عصبی من چشم دوخته بود.صدای عزیز بلند شد:لااله الاالله...ببین رضا...افسانه...شوخی های شما دو نفر یواش یواش داره كار رو خراب میكنه ها...

از جام بلند شدم و سفره رو تا كردم و با دستمال و بشقابی كه ته سفره رو دراون ریخته بودم به ﺁشپزخونه رفتم.یكدفعه صدای خنده افسانه بلند شد و گفت:ﺁخ جون بالاخره یكی توی فامیل پیدا شد كه همراه من بتونه روی شما پسرها رو كم كنه...

صدای عمه كه با تحكم افسانه رو وادار به سكوت كرد رو شنیدم.بعد هم شنیدم كه عزیز جون و بقیه به ایوان رفتن.از توی ایوان افسانه صدا كرد:سپیده...تنهایی ظرفها رو نشور صبركن...رضا داره هندونه ای كه توی حوض بود رو پاره میكنه بیا هندونه بخوریم بعد با هم میریم ظرفها رو می شوریم.

توجهی نكردم و پیش بند رو از گیره دیوار برداشتم و به گردنم انداختم و گره پشتش رو بستم خواستم اسكاچ رو بردارم كه صدای امیر رو از پشت سرم شنیدم:همیشه اینقدر زود عصبانی میشی یا فقط امشب اینطوری شدی؟

با ترس برگشتم...تا به اون لحظه امیر رو اینقدر نزدیك به خودم ندیده بودم...فاصله خیلی كمی بین ما بود...قدش از من بلندتر بود و سر من تا سینه اش قرار داشت...به صورتش كه نگاه میكردم توی چشمهایش یك گیرایی خاصی بود و از اعتماد به نفس بالای اون حكایت داشت...چیزی كه من در اون لحظه اصلا" در خودم سراغ نداشتم.تا حدودی دست و پام رو گم كردم و گفتم:ا...ترسیدم.

همونطور كه به چشمام خیره بود بدون اینكه تغییری در چهره اش بده گفت:چرا؟یعنی خیلی وحشتناكم؟

جواب دادم:نه بابا...من فكر كردم همه به ایوان رفتن...فكر نمی كردم تو اینجا باشی.

پرسید:مثل اینكه از حرف من خیلی ناراحت شدی؟

شروع كردم به ریختن مایع ظرفشویی روی اسكاچ و در همون حال جواب دادم:خوبﺁره...تو خیلی راحت همه دخترها رو بی عقل و یا كم عقل خواندی...

به ظرفشویی تكیه داد و در فاصله كمی از من ایستاد و همونطوركه به ظرف شستنم نگاه میكرد گفت:ولی من اصلا"منظورم تو نبودی.

دوست نداشتم زیاد پیش من باشه چون اصلا" با امیر راحت نبودم...میشه گفت یك جورهایی حتی دوست داشتم همیشه ازش دور باشم!خشكی نگاهش...جدی بودن بیش از حدش...غرور رفتاریش...و از چند دقیقه پیش كه با حرفش فهمیدم چه دیدی نسبت به دخترها داره همه و همه باعث میشد كه روی هم رفته زیاد ازش خوشم نیاد.با بی حوصله گی در ضمنی كه ظرفها رو میشستم گفتم:ﺁره...به شخص من حرفت رو نگفتی ولی در اصل به تمام دخترها بودی.

برای لحظاتی متوجه بودم كه به صورتم نگاه میكنه بعد بدون اینكه حرف دیگه ای بزنه از ﺁشپزخونه بیرون رفت.نفس راحتی كشیدم و كارم رو ادامه دادم.افسانه وقتی به ﺁشپزخونه اومد تقریبا" تموم ظرفها رو شسته بودم و فقط دوتا قابلمه مونده بود هر قدر اصرار كرد كه بگذارم اونها رو بشوره قبول نكردم.ظرفها رو كه شستم وقتی می خواستم به ایوان برم از پنجره اتاق كه نگاه كردم دیدم همه گرم صحبت و خنده هستن به غیر از امیر كه مثل همیشه كم حرف و بی تفاوت به بقیه سرش رو با روزنامه عصر اون روز گرم كرده.وقتی وارد ایوان شدم عمه هندونه ای رو كه برام كنار گذاشته بود رو جلوم گذاشت و ادامه صحبتش رو با پدرم پی گرفت:به خدا داداش زبونم مو درﺁورده از بس به این امیر میگیم اینقدر سختگیر نباش توی زن گرفتن...ولله تا الان صد تا دختر خوب نشونش دادم...مرغ یك پا داره یك كلام شده و میگه نه...یا اینكه هم هزار تا عیب میگذاره روی دختر مردم و خونواده اش...وقتی هم میگم پس بالاخره كی زن میگیری فقط میگه زوده...زوده...

حاج مرتضی رو كرد به پدرم و گفت:منصورخان...شما بهش بگو...بگو كه ﺁش كشك خاله اشه...پس تا داغ و تازه اس باید بخوره اگر هی بگه زوده زوده ممكنه سرد بشه و از دهان بیفته.

بابا لبخند مهربونی زد و به امیرنگاه كرد و گفت:ولله چی بگم...خوب ﺁبجی شاید منظور امیر از گفتنه زوده...خودش رو نمیگه بلكه كسی رو كه زیر نظر داره هنوز بچه اس؟

عمه روش رو به امیر كرد و گفت:ﺁره مادر؟خوب اگه اینطوره حداقل بگو كیه...خونواده اش كیه...اهل كجاس...شاید دلم قرار بگیره.

رضا با خنده گفت:عمه جون چرا دلتون برای من نمی خواد قرار بگیره؟

بابا خندید و گفت:ولله رضا جان فكر میكنم لازم نباشه دل كسی برای تو بی قرار بشه تو خودت هر قراری لازم باشه به دلت میاری...

رضا دوباره گفت:نه...مثل اینكه هیچكس نمی خواد این وسط فكری برای من بكنه...

عزیز خنده ای كرد و گفت:مادرجان رضا...نگران نباش خودم به فكرت هستم منتهی منتظرم اول خودت كسی رو به من نشون بدی بعد سر فرصت ﺁستین بالا بزنم.

افسانه سریع به میون حرف عزیز اومد و گفت:ﺁخه عزیز جون گیریم كه رضا هم بگه مثلا" فلانی رو پسندیدم شما یك وقت نكنه بری براش خواستگاری ها...چون مطمئنا" این فقط رضاس كه پسندیده...دختر مورد نظرش اصلا" اون رو قبول نخواهدكرد.

عزیز اخم شیرینی به چهره اش ﺁورد و گفت:وا..مگه رضا چشه افسانه جان؟

افسانه تندی با خنده جواب داد:چش نیست؟...ﺁخه كدوم دختر عاقلی هست كه اون رو بپسنده؟

بابا خندید و ادامه داد:عزیز...افسانه راست میگه مگه مردم از دخترشون سیر شدن كه به رضا بدنش...رضا یك سر داره هزار سودا...اونقدر شیطنت و شلوغی داره كه به همسرﺁینده اش نخواهد رسید...حالا اگه مثل امیر سر به راه و متین و سنگین بود یك چیزی ولی...

رضا با خنده گفت:خوب دست شما درد نكنه...هیچی دیگه...بابای ﺁدم وقتی اینقدر طرفدار ﺁدم باشه دیگه اون شخص معلوم الحال تر از من نمیشه...

همه زدن زیرخنده.برای چند لحظه احساس كردم امیر به من نگاه میكنه...نگاهی كه تا اون لحظه از اون به خودم ندیده بودم!نگاهش با همیشه فرق داشت!البته مثل همیشه جدی و خشك نگاه كرده بود ولی چیز دیگه ای هم در نگاهش بود كه نخواستم اصلا" به اون فكركنم.ﺁخر شب وقتی عمه اینها می خواستن برن امیر لحظه ﺁخر رو كرد به بابا و گفت:دایی منصور نگذارین سپیده بچه گی كنه و دانشگاه نره...حتما" پی گیر كارش بشین...بازم میگم رشته خوب و جای قابلی هم قبول شده...حتما"حواستون باشه كه برای نام نویسی بره....

از اینكه دوباره برای رفتن من به داشگاه به بابا تاكید كرده بود عصبی شدم به خصوص وقتی كه گفت نگذارید بچه گی كنه!!!مثل اینكه حالا خودش خیلی خیلی از من بزرگتر بود كه اینطوری در مورد من با بابا صحبت میكرد!

وقتی اونها رفتن رضا و بابا دوباره با من صحبت كردن و قرار بر این شد كه سر موعد مقرر به همراه رضا برای نام نویسی به دانشگاه برم و بابا و رضا به من حالی كردن كه اولا" شهریه رشته ادبیات خیلی بالا نیست درثانی دختر وضعیتش با پسر خانواده خیلی فرق داره و تا وقتی درخونه پدرشه پدر باید خرج و مخارج اون رو تامین كنه.

وقتی هم من و رضا تنها شدیم رضا برام توضیح داد كه خرج رشته اون خیلی خیلی بالا بوده و از طرفی رضا یك مرد به حساب می اومد و برای اینكه در فرداهای زندگیش بتونه به خوبی یك زندگی رو در حد معمولی اداره كنه باید به خودش این سختی ها رو میداده ولی در مورد من اصلا" این قضیه صدق نمی كرد و من باید با خیال راحت تلاشم رو برای كسب كارشناسی ادبیات فارسی در طول سالهای ﺁتی به انجام میرسوندم.

*********************

**************

در كمتر از دو ماه به محیط دانشگاه عادت كردم.تحول شیرینی در زندگیم بود.حس دانشجویی...دوستان جدید...محیط ﺁزادتر و بزرگتر از اونچه كه تاكنون تجربه كرده بودم...همه ساعتها و لحظه ها برام شیرین بود به خصوص كه وقتی جمعه ها با بچه های دانشگاه برنامه كوه میگذاشتیم و در این گردش پسرهای دانشگاههای مختلف نیز كم و بیش حضور داشتن................پایان قسمت دوم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 26/5/1389 - 4:2 - 0 تشکر 221683

رمان((تلخ و شیرین))قسمت سوم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت سوم

جمعه ها با بچه های دانشگاه برنامه كوه میگذاشتیم و در این گردش پسرهای دانشگاههای مختلف نیز كم و بیش حضور داشتن.دیدن اونها و رفتارشون برام نوعی سرگرمی شده بود به خصوص اینكه هر روز یك پسر پیشنهاد دوستی و یا حتی ازدواج رو به راحتی ﺁب خوردن با من مطرح میكرد...در ابتدا برام عجیب می اومد ولی كم كم موضوع بیش از تعجبش برام خنده دار شده بود و وقتی با سوسن و لیلا كه دوستان جدید و هم رشته ایم بودن در این مورد صحبت میكردیم تا ساعتها فقط می خندیدیم.خودم هم فهمیده بودم كه به علت شكل و قیافه ظاهریم بیش از حد معمول نظرها رو به خودم جلب می كنم اما به واقع قصد خودنمایی نداشتم و اصلا" هم این موضوع دست خودم نبود.هیچ وقت سعی نمی كردم رفتار توجه برانگیز و یا احیانا" تیپ و لباس خودم رو به گونه ای ترتیب بدم كه باعث جلب توجه بشم!برعكس همیشه در ساده ترین وضع و صورت ممكن به دانشگاه میرفتم اما خوب اینها همه مسائلی بود كه ناخواسته برام پیش می اومد.

نمی دونم چطوری ولی وقتی شماره تلفن منزلمون دست پسرهایی كه به هر طریقی قصد ایجاد رابطه و دوستی با من رو داشتن افتاد دیگه وضع تغییر كرد!!!زنگهای مكرر تلفن منزل و وقت و بی وقت به صدا دراومدن زنگ اون همه و همه باعث شد كم كم نگاههای رضا...بابا...و عزیز تغییر كنه!

با اینكه من هیچ وقت سمت تلفن نمی رفتم ولی بعد از هر تماس ناشناسی نگاهها به سمت من برمیگشت!در ابتدا زیاد جدی نگرفتم ولی یواش یواش صدای زنگ تلفن اعصابم رو به هم میریخت و رفتار من بیشتر رضا رو عصبی میكرد اما در تمام اون لحظه ها رضا فقط سكوت میكرد و سعی داشت به اعصاب خودش مسلط باشه ولی نگاههاش به من حاكی از هزار حرف نگفته بود!اما خدا خودش میدونست كه من هیچ نقشی در اون تلفنها و تماسها نداشتم ولی فهمیده بودم كه شماره تلفن خونه در دانشگاه به دست چند نفر افتاده!!!حالا چطوری نمیدونم اما از حرفهایی كه گاها" بین رضا و عزیز جون و بابا رد و بدل میشد میفهمیدم كه مزاحمین از بچه های دانشگاه هستن!

اواخر پاییز عزیز یك روز جمعه طبق عادت همیشگیش همه رو برای ناهار دعوت كرد...عمه ها و عموها.

چند روز قبل از عزیز شنیده بودم كه عمه مهین با عزیز مشورت كرده و دختر عمو ایرج یعنی لعیا و یكی هم دختر عمه مهری یعنی مریم رو برای امیر در نظر گرفته و اون روز جمعه قرار بود از بین این دو در نهایت یكی رو برای امیر انتخاب كنن.امیر یك ماهی بود كه طرحش رو تموم كرده بود و از اهواز به تهران برگشته و در یكی از بیمارستانهای تخصصی قلب مشغول به كار شده بود.از صبح جمعه عمه مهین و افسانه به خونه ی ما اومدن تا در درست كردن ناهار كمك من و عزیز باشن.افسانه حسابی عصبی بود و دائم به عمه مهین غرغر میكرد كه ﺁخه لعیا و مریم چه تناسبی با امیر دارن كه می خوان اونها رو عروس خودشون بكنه و گاهی در این میون اداهایی كه از خودش در میﺁورد كلی هم باعث خنده ی من میشد.در این بین از ساعت9صبح اون تلفنهای مسخره باز شروع شد تا جاییكه رضا ساعت10:30صبح بعد از اینكه تقریبا" شش مرتبه تماس تلفن داشتیم و هر بار كلی زنگ خورده بود تا عزیز یا عمه مهین گوشی رو بردارن از خواب بیدار شد وقتی از پله های طبقه بالا پایین می اومد من و افسانه در راهرو نشسته بودیم و سالاد درست میكردیم.افسانه وقتی چهره عصبی رضا.........

دنباله ی ماجرا در ادامه مطلب

افسانه وقتی چهره ی عصبی رضا كه به من خیره شده بود و از پله ها پایین می اومد رو دید طبق معمول همیشه با شوخی گفت:چخه...هاپوخان...چرا از صبح كله سحر كه بیدار شدی طلبت رو می خوای؟

اما رضا این بار اصلا" به افسانه نگاه هم نكرد فقط چند لحظه ایستاد و با عصبانیت به من نگاه كرد بعد از اون هم به حیاط رفت و نشست سر حوض...با اینكه هوا سرد بود شیر ﺁب رو باز كرد و به سر و كله اش ﺁب ریخت!افسانه با تعجب به من نگاه كرد و گفت:رضا چش بود؟

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:چه میدونم...تلفن زیاد زنگ میخوره اون از چشم من میبینه!

عزیز كه از پنجره ی اتاق دیده بود رضا سر حوض سر و كله اش رو خیس كرده با نگرانی گفت:وا...پسره خل شده...توی این هوا خوب می چاد...افسانه...سپیده...یكی تون بیاد این حوله رو برای رضا ببره حیاط...

از جام بلند شدم و به اتاق رفتم و حوله رو از عزیز گرفتم و بردم به حیاط.از پله های ایوان پایین رفتم وقتی كنار رضا ایستادم و حوله رو طرفش گرفتم از سر حوض بلند شد ایستاد و با عصبانیت به من نگاه كرد و در ضمنی كه حوله رو از من میگرفت گفت:سپیده این كیه دائم اینجا زنگ میزنه؟

با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم:من چه میدونم!مگه قراره هر كی كه اینجا تلفن میكنه با من كار داشته باشه یا من باید بشناسمش؟!!!

رضا با صدایی ﺁروم ولی پر از خشم گفت:سپیده برو دعا كن ظهر جلوی مهمونها این زنگها تكرار نشه...به ارواح خاك مامان اگه امروز جلوی...

در این لحظه در راهرو باز شد و افسانه به حیاط اومد و رضا هم با اومدن اون بقیه حرفش رو نزد ولی من نمی تونستم بفهمم رضا چرا نمی خواد باور كنه كه من ارتباطی با كسانی كه پشت خط هستن ندارم.افسانه از پله ها پایین اومد و شروع كرد سر به سر گذاشتن با رضا اما رضا مثل روزهای گذشته نبود با اینكه سعی داشت جواب حرفها و شوخی های افسانه رو بده ولی اصلا" سر حال نبود.منهم دیگه بعد از اون لحن گفتاری كه از رضا دیدم دوست نداشتم اونجا بمونم بنابراین برگشتم داخل خونه و با حرص و عصبانیت ﺁخرین كارهای سالاد رو انجام دادم ولی واقعا" در دلم دعا میكردم كه دیگه تلفنی زده نشه چرا كه هیچ وقت در عمرم رضا رو تا این حد عصبی و جدی ندیده بودم!ظهر كه شد كم كم همه اومدن...عمو ایرج و خانواده...عمه مهری با خانواده...عمو چنگیز و خانواده...عمه زهره و خانواده...خلاصه تموم خونه در كمتر از یك ساعت پر از هیاهو و خنده و شوخی شد.من یك شلوار جین با یك بلوز صورتی ﺁستین كوتاه پوشیدم و افسانه كمك كرد تا موهام رو از پشت یك گیسه ببافم تا كمتر دورم بریزه و كلافه ام بكنه.لعیا و مریم هم نمی دونم از كجا ولی خبردار شده بودن كه به احتمال زیاد ﺁقای دكتر فامیل یا همون امیر قراره یكی از اونها رو برای ازدواج انتخاب كنه!مریم سال ﺁخر مامایی بود و لعیا هم حسابداری خونده و در یك اداره مشغول به كار بود و هر دو24ساله بودن.هیچ وقت هیچكدوم از اونها لباسهایی رو كه اون روز پوشیده بودن تا به حال نمونه اش رو به تن نكرده بودن ولی اون روز با اون لباسهای عجیب و تا حد زیادی جلف اسباب خنده ی افسانه و پسرهای عمه زهره رو فراهم كرده بودن.البته گاهی من هم از حرفهای افسانه و بچه های خاله زهره كه اونها هم دانشجوی معماری و هنر بودن به خنده می افتادم ولی بیشتر دلشوره داشتم كه نكنه زنگ خور تلفن بار دیگه شروع بشه و در دل دائم دعا میكردم این اتفاق نیفته.

ناهار رو در فضایی پر از خنده و شوخی خوردیم كه البته امیر خیلی عصبی به نظر میرسید و سعی داشت به غیر از سفره و بشقابش به جای دیگه ایی نگاه نكنه و این در شرایطی بود كه مریم و لعیا برای جلب توجه امیر دست به هر كاری میزدن.من كه سر ناهار به طور اتفاقی مجبور شدم كنار امیر بشینم از هر كسی بیشتر متوجه عصبانیت امیر از رفتار لعیا و مریم شده بودم...اما دلم خنك میشد!كلا" از اینكه حرص اون در می اومد كیف میكردم...ولی یك لحظه متوجه شدم كه امیر تمام توجهش به من و بشقاب منه و هر چیزی كه فكر میكرد من احتیاج دارم رو سریع جلوم می گذاشت...برای لحظاتی دلم براش سوخت...نمی دونم چرا ولی احساس كردم در شرایط بدی قرار گرفته و برای فرار از اون شرایط خودش رو در انجام كارهایی در رابطه با من سرگرم كرده.با صدایی ﺁروم كه فقط خود امیر بشنوه گفتم:دلم برات میسوزه...

بعد ﺁروم خندیدم و گفتم:ولی خوب مجبوری بالاخره یكیشون رو انتخاب كنی.

همه ی افراد سر سفره چنان سرگرم خنده و حرف و شوخی بودن كه متوجه ی من و امیر نمی شدن.امیر نگاهی به من كرد...بعد لحظاتی كوتاه كه خیره شد به چشمهام گفت:چی گفتی؟مجبورم چی كار كنم؟

نمی دونم چرا ولی ناخودﺁگاه این جمله رو با صدایی ﺁروم گفتم:مجبوری از بین دخترها یكی رو انتخاب كنی...

منظور من فقط مریم و لعیا بود اما گویا امیر فكر كرد من تمام دخترهای حاضر در سر سفره رو میگم!امیر سریع ولی با همون صدای ﺁرومش گفت:من خیلی وقته از بین دختران فامیل انتخابم رو كردم...ولی هنوز زوده...

خنده ام گرفت و در حالیكه لیوان دوغم رو پر میكردم گفتم:ولی فكر نمی كنم برای اونها زود باشه به نظر كمی هم دیر شده...

پارچ دوغ رو از من گرفت تا برای خودش هم دوغ بریزه و در جواب من گفت:سپیده...نمی دونم منظورت كدوم دختره...ولی اگر نظر من رو بخوای دختری رو كه من انتخاب كردم توی این جمع از همه كوچیكتره و هنوزم بچه اس...ازدواج براش هنوز زوده...منتظرم تا اون بزرگ بشه.

وقتی امیر این جملات رو گفت تموم بدنم لرزید!احساس میكردم از ذره ذره ی وجودم حرارت بلند میشه!من كاملا" منظور امیر رو فهمیدم چرا كه من كوچكترین نوه ی عزیز جون بودم و خود امیر نیز این اواخر چند بار با زبون بی زبونی به من گفته بود كه باید سعی كنم كه دیگه دست از بچه گی هام بردارم...تازه فهمیدم امیر چه منظوری از گفتن اون جملات داشته!

لبخند روی لبم محو شد...دیگه اشتهایی به غذا نداشتم...سرم رو پایین انداختم و فقط با برنج و خورشت بشقابم شروع كردم به بازی كردن.امیر با همون صدای ﺁروم گفت:چرا غذات رو نمی خوری؟

صدای تلفن بلند شد!!!

از شدت ترس تكون محكمی خوردم كه امیر متوجه شد با تعجب به من نگاه كرد و گفت:چیه؟!!

رضا از اونطرف سفره سریع بلند شد و رفت به طرف تلفن.تلفن رو در راهرو گذاشته بودیم...همه سرگرم غذا خوردن بودن اما من همه ی هوش و حواسم به راهرو و رضا بود...امیر هم متوجه ی نگاه مضطرب من به راهرو شده بود...افسانه نیز همینطور ولی سعی میكرد با اشاره به من حالی كنه كه محل نگذارم و غذام رو بخورم.چند لحظه بیشتر طول نكشیدكه رضا برگشت و سرجاش نشست و مشغول خوردن بقیه غذاش شد اما از چهره اش فهمیدم دوباره از همون تلفنها بوده...خدایا!

رضا اصلا" به من نگاه نمی كرد ولی دیگه زنگی هم از تلفن به صدا درنیومد.غروب كه شد كم كم همه رفتن ولی عمه مهین و افسانه و حاج مرتضی موندن.افسانه شروع كرد به جارو برقی كشیدن و من هم جمعﺁوری میكردم.عزیز و عمه مهین هم توی ﺁشپزخونه غذاهای اضافه ظهر رو در ظرف فریزر می گذاشتن.بابا و حاج مرتضی نیز به حیاط رفته بودن و كمی از شاخه های خشك درخت مو رو كوتاه و خلوت میكردن.امیر و رضا هم توی اتاق دراز كشیده بودن و فوتبال باشگاههای اروپا رو دنبال میكردن.

در حین جمعﺁوری دیدم تلفن داخل راهرو از پریز كشیده شده نمی دونم به چه علت اما دو شاخه ی تلفن رو برداشتم و به پریز وصل كردم.وقتی برگشتم دیدم رضا همونطور كه در اتاق دراز كشیده بود لحظاتی به من خیره شد!اهمیتی به نگاه رضا ندادم و باز هم مشغول كارم شدم هنوز بیشتر از 5دقیقه نگذشته بود كه تلفن زنگ خورد!

من با اینكه در راهرو بودم اما هنوز در تیررس نگاه رضا قرار داشتم.زنگ دوم كه بلند شد رضا با عصبانیت از همون اتاق گفت:سپیده...گوشی رو بردار.

لحن كلامش به قدری بد بود كه امیر نگاهش رو از تلویزیون گرفت و حالا هر دو نفر به من نگاه میكردن.افسانه كه داشت سیم جارو برقی رو جمع میكرد سریع به سمت تلفن اومد تا گوشی رو برداره...رضا داد كشید:افسانه تو گوشی رو برندار...بگذار سپیده برداره.

افسانه كه كم و بیش از جریان مزاحمتهای تلفنی منزل ما خبردار شده بود با جدیت برگشت به سمت رضا و گفت:وا...دیووونه...

و بعد بی معطلی گوشی رو برداشت.بعد از سلام چند تا نخیر نخیرگفت و بعد هم گفت اشتباه گرفتین...سپس گوشی رو قطع كرد.رضا و امیر با هم از اتاق بیرون اومده بودن و من در فاصله كمی از امیر ایستاده بودم.رضا با عصبانیت به افسانه گفت:برای چی گوشی رو برداشتی؟مگه نمی دونی كه تازگی ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپیده اس!

امیر با تعجب به من نگاه كرد! .........پایان قسمت سوم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 26/5/1389 - 23:15 - 0 تشکر 221953

با سلام
دستتون درد نكنه دوست عزیز از رمان خوبتون

موفق باشید.
یاهووووووووو

هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشكن

.......................اعتماد ، قول ، رابطه و قلب ؛

.....................................يرا اينها وقتي مي شكنند صدا ندارند ، اما درد بسياري دارند ...

...چارلز ديكنز ...
چهارشنبه 27/5/1389 - 0:58 - 0 تشکر 221982

soroosh_dehkadeh_it گفته است :
[quote=soroosh_dehkadeh_it;341704;221953]با سلام
دستتون درد نكنه دوست عزیز از رمان خوبتون

موفق باشید.
یاهووووووووو

متشكرم از نظر لطفتون دوست گرامی

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

چهارشنبه 27/5/1389 - 1:1 - 0 تشکر 221983

رمان((تلخ و شیرین))قسمت چهارم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت چهارم

رضا با عصبانیت به افسانه گفت:برای چی گوشی رو برداشتی؟مگه نمی دونی كه تازگی ها زنگ خور تلفنش فقط مال سپیده اس!

امیر با تعجب به من نگاه كرد!افسانه گفت:بروگمشو...دیوونه...خوب از این مزاحمتها خونه ما هم زیاد میشه.

امیر هنوز به من نگاه میكرد.نمی تونستم حرف بزنم چون رضا رو خیلی عصبی میدیدم.رضا دوباره با عصبانیت گفت:افسانه تو هم وقتی رفتی دانشگاه مزاحمهای تلفنی خونه تون زیاد شد یا فقط برای سپیده اینطوریه؟اصلا" من نمی فهمم چرا از وقتی سپیده به دانشگاه رفته ما مزاحم تلفنی پیدا كردیم؟!!

و بعد با عصبانیت قدمی به طرف من برداشت كه امیر سریع بین من و رضا قرار گرفت و به ﺁرومی و با صدایی محكم گفت:رضا...

رضا عصبی شده بود...خواست امیر رو كنار بزنه كه امیر محكم بین من و اون قرار گرفته بود و نمی گذاشت دست رضا به من برسه بعد رضا با فریاد گفت:اصلا" سپیده...من نمی فهمم برای چی رفتی دو شاخه رو به پریز زدی...هان؟!!

خیلی ترسیده بودم چون واقعا" احساس میكردم اگر امیر كنار بره رضا كتك مفصلی بهم خواهد زد.بغض كردم و در حالیكه سعی داشتم از گریه ام جلوگیری كنم گفتم:رضا به خدا...همینطوری...

رضا كه هنوز سعی داشت امیر رو كنار بزنه با فریاد گفت:تو غلط كردی...

عزیز و عمه مهین هم از ﺁشپزخونه بیرون اومده بودن و به ما نگاه میكردن.رضا با همون فریاد ادامه داد:من نمی دونم تو توی اون دانشگاه به جای درس خوندن چه......می خوری؟

امیر با صدایی محكم گفت:رضا...بسه.

رضا كه نمی تونست امیر رو كنار بزنه فریاد كشید:امیر برو كنار...تو كه خبر نداری...سپیده از وقتی رفته دانشگاه زمین تا ﺁسمون فرق كرده همه اش هم مقصر تویی كه اصرار داشتی سپیده رو مجاب كنیم همین امسال به دانشگاه بره...من خواهرم رو بهتر از تو می شناسم...بچه اس...هنوز فهم و شعورش كامل نشده...دوستهای دانشگاهیش رو كه ندیدی...دو تا دختر جلف و ننر هستن كه جدیدا" سپیده از روی اونها الگو برداری میكنه...هر جمعه كوه...هر تعطیلی گردش...هر وقت خونه میام از عزیز می پرسم سپیده كجاس...یا رفته سینما...یا رفته پارك...یا رفته خرید...زنگ تلفن خونه هم كه یك ثانیه قطع نمی شه!

و بعد در همون حال كه فریاد میكشید و حرف میزد تونست امیر رو كنار بزنه و.........

دنباله ی ماجرا در ادامه ی مطلب

و بعد در همون حال كه فریاد میكشید و حرف میزد تونست امیر رو كنار بزنه و با سرعت كشیده محكمی به صورتم زد!من از بچه گی خیلی زود خون دماغ میشدم اون روز هم وقتی رضا با اون شدت زد توی صورتم چند لحظه بیشتر طول نكشید كه خون از دماغم بیرون زد...امیر با فریاد رضا رو گرفت و گفت:رضا...خجالت بكش...بس كن دیگه!

رضا تا اون روز دستش روی من بلند نشده بود شاید بینمون حرفی پیش می اومد ولی اصلا" سابقه نداشت رضا من رو كتك بزنه!عزیز بهتزده به ما نگاه میكرد.عمه مهین و افسانه سریع به طرف من اومدن.صدای افسانه رو شنیدم كه گفت:مرده شورت رو ببرن رضا...

سعی داشتم با دست جلوی بینیم رو بگیرم كه خون روی فرش راهرو نریزه.صدام در نمی اومد ولی اشكهام یكی پس از دیگری پشت سر هم سرازیر شده بود.صدای عزیز رو شنیدم كه با ناراحتی تمام رو كرد به رضا و گفت:رضا!!!مادر...دستت دردنكنه!!!واقعا" كه ﺁفرین!!!

عمه و افسانه من رو به سمت دستشویی بردن ولی مگه خون دماغم بند می اومد...

از صدای داد و فریاد رضا و امیر و افسانه كه سر من بحث میكردن و صداشون به حیاط رسیده بود بابا و حاج مرتضی نیز وارد راهرو شدن.بابا وقتی فهمید رضا توی صورت من زده از عصبانیت رنگ صورتش مثل گچ سفید شد برگشت خیره به رضا نگاه كرد و با صدایی ﺁروم ولی عصبی گفت:رضاجان...بابا این چه كاریه؟...سپیده مگه چقدر جون داره كه تو این كار رو كردی؟...از اینها گذشته من هنوز زنده ام...

رضا با عصبانیت گفت:ولی بابا...این زنگهای تلفن...

بابا سریع گفت:خیلی خوب مشكل كه اینطوری حل نمی شه...یا تلفن رو می فروشم یا خطش رو عوض میكنم...حالا دیگه تمومش كن.

چند دقیقه طول كشید تا كم كم خون دماغم بند اومد ولی سرم به شدت درد گرفته بود وقتی خواستم برم طبقه بالا امیر با صدایی ﺁروم گفت:سپیده...چون خیلی خون از دماغت رفته و میگی سرت هم درد میكنه سعی كن بالا رفتی فقط دراز بكشی ولی خوابت نبره...

محلش نگذاشتم و رفتم بالا به اتاق خودم.چند دقیقه بعد افسانه هم اومد پشت سرش عمه نیز داخل اتاق شد.

می خواستن به خونه شون برگردن و اومده بودن تا خداحافظی كنن.عمه موقع خداحافظی كمی نصیحتم كرد كه ﺁخر سر افسانه همه رو با شوخی و خنده تموم كرد و كلی مسخره بازی درﺁورد...

برای عمه كلی قسم خوردم كه به خدا من اصلا نمی دونم چه كسانی مزاحم تلفنی میشن و عمه مهین هم كه همیشه مهربونیهاش مثل عزیز بود من رو بوسید و گفت كه باور میكنه ولی خوب اخلاق مردها جور دیگس بعد هم از من خواست وقتی كه اونها رفتن چون عزیز پا درد داره و نمی تونه بالا بیاد من پایین برم تا اون مطمئن بشه حالم خوبه چرا كه خیلی نگران من بوده.

ساعتی بعد عمه مهین اینها رفته بودن.دقایقی پایین رفتم و پیش عزیز موندم.رضا و بابا نمی دونم برای چه كاری بیرون رفته بودن ولی وقتی از شیشه پنجره اتاق دیدم درب حیاط باز شد و داخل حیاط شدن سریع از جام بلند شدم تا برم بالا كه عزیز گفت:سپیده جون مادر...الهی قربونت بشم یك وقتی با رضا قهر نكنی ها...من هیچ خوش ندارم پای قهر بین تو و رضا باز بشه...به خدا خودش هم طفلك خیلی از كارش ناراحت شد...ولی یك وقتی...

سریع گفتم:نه...نه...نه عزیز جون فقط امشب نمی دونم چرا خجالت میكشم جلوی چشم بابا و رضا باشم.

بعد هم سریع رفتم به طبقه بالا.

تا دو سه روز بعد از اون شب نیز سعی كردم جلوی چشم رضا یا بابا نیام در همون مدت نیز بابا خط تلفن منزل رو عوض كرد و در واقع شماره تلفن كه تغییر كرد دیگه هیچ زنگی به منزل ما جهت مزاحمت انجام نمی گرفت و حالت عادی قبل به خونه برگشت و تازه اون موقع بود كه رضا متوجه شد كه من واقعا ارتباطی با افراد و مزاحم تلفنی های منزل نداشتم و كم كم رفتارش مثل گذشته مهربون و با محبت شد ولی عزیز شدیدا به من یادﺁوری میكرد كه همیشه باید قبل از اومدن رضا و بابا در منزل باشم و كمی از بیرون رفتنهام با سوسن و لیلا به بهانه خوندن درسها كم كرده بودم.ولی روی هم رفته در فرصتهای مناسب هم ترجیح میدادم به همراه اونها حداقل به تفریح كوه رفتن هایم در جمعه ها ادامه بدم كه خوشبختانه بعد از تعویض خط تلفن كه رفتار رضا بهتر شد بابا و رضا هم زیاد در رفتن و یا نرفتن من به كوه سختگیری نمی كردن.

چند مرتبه ای بود وقتی كوه میرفتیم گروهی نیز از دانشكده مهندسی پلی تكنیك تهران هم به كوه می اومدن كه شامل 16پسر و دختر بودن.می دونستم پسرها همه دانشجوی همون دانشكده هستن ولی دخترهای گروهشون از دانشگاههای مختلف تهران بودن.گروه ما هم به غیر از سوسن و من و لیلا تقریبا11نفر بودیم كه گاهی به15نفر هم میرسیدیم ولی معمولا از11نفر كمتر نمی شدیم.گروه16نفری اونها وقتی فهمیدن ما هم همه دانشجو هستیم خیلی سریع با ایجاد یك جو دوستانه همه با هم ﺁشنا شدیم و تقریبا بعد از یكی دو جلسه دیگه قرارهامون هم پای كوه هم زمان شد به طوریكه وقتی راه می افتادیم یك جمعیت زیاد و چشمگیری رو به وجود میﺁوردیم كه دائم در حال شوخی و خنده و صحبت بودیم.در میون بچه های پلی تكنیك پسری بود به اسم شهاب كه از كرج می اومد.بچه خیلی پولداری نشون میداد و این از ظاهرش و ماشین مدل بالایی كه بالغ بر چند میلیون قیمتش بود نشون داده میشد.دخترهای هر دو گروه هر كدوم یك جورهای خاصی حتی در حضور دوستان خودشون نسبت به اون بی میل نشون نمی دادن!قد بلندی داشت با چهره ای فوق العاده جذاب...خیلی هم شیك پوش بود.در كنار تموم این ویژگی ها خیلی هم خوش برخورد بود و همیشه در چهره ی جذابش لبخند زیبایی رو هم داشت به خصوص در صحبت كردن با دخترها خیلی ترفندها بلد بود كه گاهی كفر بعضی از پسرها رو درمیﺁورد و همین باعث خنده سوسن و لیلا و گاهی هم من میشد.شاید به جرات بتونم قسم بخورم كه من تنها دختری بودم كه اصلا به طرفش نمی رفتم البته از قیافه اش خوشم اومده بود.خیلی هم مودب برخورد میكرد...بارها و بارها خودم متوجه شده بودم كه وقتی به استراحت گاهی میرسیدیم به عمد جاش رو جوری انتخاب میكنه كه درست رو به روی من قرار بگیره ولی از اونجایی كه خیلی دخترها دور و پرش می پلكیدن سعی میكردم زیاد بهش فكر نكنم.

یكی از دفعاتی كه بعد از چندین دیدار راهی كوه شده بودیم بعد از ایستگاه اول كوه كمی كه راه رفتیم توی كفش من ریگ رفته بود و برای اینكه ریگ رو از كتونیم خارج كنم چند قدمی از سوسن و لیلا و محسن و پیام كه دوستان سوسن و لیلا بودن عقب موندم.یك لنگه كتونیم رو از پام درﺁوردم و شروع كردم به تكون دادن اون تا ریگ داخلش بیرون افتاد وقتی دوباره مشغول بستن بندهای كتونیم شده بودم فاصله ام با سوسن و بچه ها خیلی بیشتر شده بود.از فاصله كمی پشت سرم صدای شهاب و فرهاد كه دوستان صمیمی بودن و ماهرخ كه همسر عقدی فرهاد بود رو می شنیدم كه به من نزدیك میشدن.شنیدم كه شهاب گفت:ا...چه حلال زاده اس...

فرهاد خندید و گفت:شهاب تو چرا خوب با خودش حرف نمی زنی؟زبونت كه ماشالله خیلی چرب و گیراس...

همونطور كه بند كتونیم رو می بستم ساعتم كه این اواخر بندش هرز شده بود از دستم باز شد.بعد از بستن بند كفشم ایستادم تا بند ساعتم رو هم مجددا روی دستم ببندم در ضمن نزدیك شدن شهاب و فرهاد و ماهرخ رو نیز از پشت سرم متوجه بودم.شهاب با صدایی ﺁروم تر به فرهاد گفت:بابا...فرهاد...اصلا روی خوش نشان نمیده...میترسم برم جلو حالم رو بگیره...

فاصله شون با من خیلی كمتر شده بود.

هنوز نتونسته بودم ساعتم رو ببندم كه درست از پشت سرم صدای فرهاد رو شنیدم كه با خنده گفت:ترس نداره...زحمت این كار فقط یك برخورد است...ﺁ...ﺁن...

یكدفعه تنه كسی محكم به من خورد و من كه لبه مسیر ایستاده بودم از ترس اینكه نكنه به پایین پرت بشم جیغ كشیدم و ساعتم از دستم به پایین كوه افتاد!

فرهاد به شوخی شهاب رو كه درست نزدیك من رسیده بود به سمت من هل داده بود و شهاب كه اصلا توقع این كار رو از فرهاد نداشت محكم به من خورد...شهاب هیكل درشت و متناسب مردونه ای داشت و من كاملا یك جثه ظریف دخترونه داشتم و اگر همان لحظه شهاب محكم من رو نگرفته بود من هم به همراه فشار وارده مثل همون ساعتم به ته دره می افتادم.

از صدای جیغ من بچه هایی كه جلو رفته بودن ایستادن و به عقب نگاه كردن.سوسن و لیلا و محسن و پیام هم با عجله به سمت من برگشتن.رنگ صورت من و حتی شهاب به شدت پریده بود و من هنوز در میان دستان و بازوان قوی شهاب بودم.

صدای خنده خیلی ها بلند شد به خصوص خود فرهاد...گروهی با صدای بلند پرسیدن چی شده؟كه فرهاد با همون خنده اشاره كرد و گفت:هیچی بابا...شما نگران نباشین...به كوهنوردیتون برسین.

خودم رو از میون دستان شهاب بیرون كشیدم و با عصبانیت ازش فاصله گرفتم...طفلك خودش خیلی ترسیده بود و سریع گفت:ببخشید...جدا" معذرت می خوام...تقصیر این فرهاد بیشعوره...

فرهاد خندید و گفت:به...بیا و درستش كن...من رو بگو كه برخورد به این قشنگی رو برات به وجود ﺁوردم.

ماهرخ هم ترسیده بود و با عصبانیت به فرهاد گفت:فرهاد كار خطرناكی كردی...اگه شهاب یك كمی محكمتر به سپیده خورده بود الان معلوم نیست چه وضعی داشتیم...

شهاب كمی به من نزدیك شد و گفت:سپیده...به خدا تقصیر من نبود.

با ناراحتی به پایین كوه نگاه كردم و گفتم:فرهاد...با این كاری كه شما كردی ساعتمم افتاد اون پایین...

فرهاد خندید و گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اینها گذشته شهاب خودش.........پایان قسمت چهارم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

پنج شنبه 28/5/1389 - 11:32 - 0 تشکر 222396

رمان((تلخ و شیرین))قسمت پنجم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت پنجم

فرهاد خندید.گفت:به من چه...شهاب به شما خورد...من كه به شما نخوردم...از همه اینها گذشته شهاب خودش یه دونه خوشگلتر از ساعت قبلیت برات میخره.

شهاب سریع گفت:ﺁره...ﺁره...حتما.

ساعتم رو خیلی دوست داشتم و كمی عصبی شده بودم با ناراحتی دوباره به شهاب و فرهاد و سپس به پایین كوه نگاه انداختم و با ناراحتی گفتم:لازم نكرده...

كمی جلوتر رفتم تا ببینم شاید ساعتم همون نزدیكی ها باشه كه نفهمیدم چرا یكدفعه پام رو خیلی نزدیك لبه مسیر قرار دادم و سنگ و خاك زیرپام خالی شد و اگه دوباره شهاب با سرعت عمل سریع خودش من رو نگرفته بود اینبار حتما به ته دره می افتادم.صدای بچه ها بلند شد:بابا بیایید عقب...

---چرا حالا اون یك گله جا رو ول نمی كنید...

---تا یكی از شما ها پایین نیفته و همه ما و دنیا راحت نشه دست بردار نیستین...

---شما ها مثل اینكه دنبال شر میگردیدها...

---...

شهاب كه تقریبا دیگه در ﺁغوشش بودم من رو از لبه ی مسیر دور كرد و به ﺁرومی دستهاش رو شل كرد تا منم راحت بایستم.در اثر اتفاق پیش اومده پایین شلوار و پشت مانتوم خاكی شده بود...شروع كردم به تكوندن خاكها...صدای بچه ها دوباره بلند شد:راه بیفتین دیگه...

---فرهاد...ماهرخ...سوسن...محسن...

---راه بیفتین بابا...

فرهاد خنده ریزی كرد و دو تا ﺁروم پشت شهاب كوبید و گفت:این دیگه برخورد واقعی بود...جون داداش من مقصر این یكی نبودم...حالا هم ما میریم...

و بعد دست ماهرخ رو گرفت و از كنار ما رد شدن.سوسن و محسن و لیلا و پیام هم بعد از اینكه مطمئن شدن من چیزیم نشده برگشتن و ادامه ی مسیر رو شروع كردن.شهاب هنوز ایستاده بود و به من كه لباسهام رو تكون میدادم نگاه میكرد.بچه های پشت سر ما هم كم كم میﺁمدن و از كنار ما می گذشتن.وقتی لباسهام رو تكوندم ایستادم و به شهاب نگاه كردم...واقعا كه چهره ی جذابی داشت...معلوم بود كه تمام مدت به من نگاه میكرده چون تقریبا خیره شده بود.با صدای ﺁرومی گفتم:مرسی...

و بعد بند كوله پشتیم رو هم روی شونه ام مرتب كردم.لبخندی زد و گفت:برای چی تشكر میكنی؟برای اینكه باعث شدم ساعتت رو گم كنی؟

بدون اینكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهمیدم كه به دنبالم میاد.........دنباله ی ماجرا در ادامه مطلب

بدون اینكه جواب لبخندش رو بدم برگشتم و به راهم ادامه دادم.فهمیدم كه به دنبالم میاد.به ﺁرومی جواب دادم:نه...به خاطر اینكه نگذاشتی برم پیش ساعتم!

خندید و در كنار من شروع كرد به راه رفتن.بعد از چند قدم راه رفتن یك دفعه احساس كردم دستم رو در یك دستش گرفت...همه بدنم داغ شد!فكر میكردم الان تموم بچه های گروه به ما نگاه میكنن و متوجه میشن كه شهاب دست من رو گرفته!خواستم دستم رو از دستش بیرون بكشم كه فهمیدم محكمتر دستم رو گرفت با صدایی ﺁروم گفتم:دستم رو ول كن.

اون هم با صدایی ﺁروم در حالیكه به جلو نگاه میكرد گفت:نه...می ترسم بیفتی.

به ﺁرومی گفتم:مگه من بچه ام؟

خندید و گفت:مگه همه ی دخترهای گروه كه دستشون رو یكی گرفته بچه هستن؟

نگاهی سریع به افراد جلو و چند تای پشت سر انداختم دیدم شهاب درست میگه هر كسی دستش به دست یكی دیگس...سوسن به محسن...لیلا به پیام...ماهرخ به فرهاد...و...

اولین بار بود كه یك پسر دستم رو در دستش گرفته بود!حال عجیبی داشتم كه بیشتر به خجالت شبیه بود...احساس راحتی نداشتم و هر بار كه سعی میكردم دستم رو از دست شهاب بیرون بكشم محكمتر اونرو می گرفت.به استراحت گاه كه رسیدیم فرهاد و ماهرخ هم اومدن كنار ما...دخترها كم و بیش به هر بهانه ای به ما نزدیك می شدن و سر حرف رو با شهاب باز میكردن كه یكدفعه فرهاد با تمام شیطنت مخصوص خودش ایستاد و با صدایی بلند گفت:خانوم ها...ﺁقایان...گوش كنین...لطفا همه گوش كنن...

شهاب مثل اینكه میدونست فرهاد چی میخواد بگه چون با صدایی ﺁروم كه فقط من و فرهاد و ماهرخ می شنیدیم گفت:فرهاد...جون مادرت بشین.

فرهاد برگشت نگاهی به شهاب كرد و گفت:د...ﺁقا جان مگه میشه!..باید وضعیت مشخص بشه.

سپس رو كرد به كل بچه ها و گفت:امروز طی دو برخورد بسیار اتفاقی و غیر منتظره این ﺁقا شهاب ما متحمل ضرر و زیان و پرداخت جریمه سنگینی به سپیده خانوم ما شدن...لذا از كلیه خانومها...دوشیزگان...بانوان...مونثان و كلیه كسانی كه شناسه اونها به ت تانیث مرتبط است تقاضا میشود تا پرداخت كامل جریمه این ﺁقا زاده و جلب رضایت كامل سپیده خانوم به این دو نفر نزدیك نشین زیرا با برخورد شدید امنیتی از سوی خود ﺁقا شهاب رو به رو خواهید شد...حالا هر كی جرات داره از این لحظه به بعد می تونه به حوزه استحفاظی این دو وارد بشه!

همه زدن زیر خنده و كف زدن.داشتم از خجالت میمردم...سوسن و لیلا كه از خنده غش كرده بودن...شهاب هم با لبخند به من نگاه میكرد.فرهاد بعد از تموم شدن حرفش دست ماهرخ رو گرفت و از روی نیمكت بلندش كرد و گفت:عیال جان بلند شو...بلند شو بریم غازچرونی...نور این شهاب دیگه به درد ما نمی خوره...بریم بگردیم ببینیم روشنایی بادوامتری پیدا میكنیم یا نه؟

ماهرخ هم خندید و در كنار اون راه افتاد هنوز دو سه قدم دور نشده بودن كه فرهاد دوباره برگشت و به سوسن و لیلا و پیام و محسن با اخمی ساختگی نگاه كرد و گفت:شما ها...ببخشیدها...سخنرانیم بیشتر مربوط به شما چهار نفر بود كه هیچ وقت نگذاشتین برخورد مناسب میون شهاب و سپیده صورت بگیره...حالا هم هنوز تنگ دل اونها نشستین؟...د...بلند شین دیگه!

اونها هم هر چهار نفر با خنده بلند شدن.فرهاد ادامه داد:شما هم برین غازهاتون رو بچرونید كه دیگه سپیده سرزد و خورشید دمید...سپیده بی سپیده!

لحظه ای به خودم اومدم كه دیدم هر كسی در جایی مشغوله...یكی چایی میخوره...دیگری ساندویچ...بعضی عدسی خریده و در حال خوردن بودن...خلاصه هر كسی سرش به كار خودش بود.شهاب سریع رفت و دو ظرف عدسی خرید و برگشت كنار من.توی اون هوای سرد كوه عدسی خوردن واقعا لذت داشت.تشكر كردم و هر دو مشغول خوردن شدیم.شهاب خیلی سریع خورد ولی من با توجه به داغی اون نمی تونستم به تندی اونرو تموم كنم.تمام مدتی كه من مشغول خوردن بودم شهاب یك لحظه چشم از صورتم برنمی داشت و بالاخره گفت:سپیده...میدونی تو خیلی قشنگی؟!!

خنده ام گرفت ولی سعی كردم خودم رو كنترل كنم.ادامه داد:ببین سپیده...نمی تونم دروغ بگم...من تا به حال با دخترهای زیادی دوست بودم...ولی هیچكدوم به قشنگی تو نبودن!

ظرف یكبار مصرف عدسی رو به همراه ظرف شهاب در كیسه زباله همراهمون قرار دادم و لبخندی زدم و گفتم:و حتما این جمله رو به تموم اونها هم گفتی؟((تو از تموم دخترهایی كه تا به حال دیدم قشنگتری!))

خندید و گفت:نه...به خدا نه...باور كن...میدونی سپیده...تو اصلا یك جوری هستی...یك جوری كه ﺁدم احساس میكنه هر چی به صورتت نگاه میكنه سیرنمیشه.

كمی مكث كرد و بعد گفت:سپیده...اگر یك سوال بكنم راستش رو میگی؟

با دستمال لب و دهنم رو پاك كردم و گفتم:بپرس.

دوباره تكرار كرد:نه...نشد...می خوام جواب راست ازت بشنوم.

خندیدم و گفتم:خوب تو بپرس...دلیل نداره من به تو دروغ بگم.

به ﺁرومی پرسید:تا حالا با پسری رابطه داشتی؟

سوالش برام عجیب بود!!!نمی تونستم بفهمم منظور واقعیش چیه!!! اون به جای اینكه بپرسه ﺁیا تا به حال با پسری دوست بودی یا نه...یا مثلا بپرسه ﺁیا به پسری در زندگیت علاقه داشتی یا نه...پرسیده بود ﺁیا تا به حال با پسری رابطه داشتم یا نه!!!

با تعجب گفتم:یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لب پایین خودش رو با دندون گرفت.معلوم بود نمی دونه جملات رو چطوری سر هم كنه!دو دستش رو لای موهاش كرد و به نیمكت تكیه داد و دوباره به صورتم نگاه كرد و گفت:یعنی...یعنی...چطوری بگم؟

فهمیدم منظورش چیه...عصبانی شدم و از جام بلند شدم و كوله ام رو هم برداشتم.سریع دستم رو گرفت و با حركت سریعی من رو دوباره كنار خودش روی نیمكت نشوند.به ﺁرومی گفت:من فقط از تو سوال كردم...چون این سوال در رابطه با تو خیلی برام مهمه...خیلی خیلی مهم.

با همون عصبانیت اما صدایی ﺁروم گفتم:چی باعث شده كه در مورد من اینطوری فكر كنی؟

صورتش جدی شده بود و چشم از چشمم برنمی داشت.جواب داد:من در مورد تو این فكر رو نمیكنم.فقط ازت سوال كردم و می خوام كه جوابش رو هم بشنوم.

با ناراحتی گفتم:تو فكر نمی كنی سوالت خیلی بی ادبانه هستش؟

كولیم رو از دستم درﺁورد و كنار خودش گذاشت و دستش رو پشت من روی لبه نیمكت گذاشت و با همون ﺁرامش گفت:نه...اصلا هم بی ادبانه نیست...چون تمام دخترهایی كه در حال حاضر در اطراف من و تو هستن همه یك جورهایی با دوستاشون ارتباطی به غیر از همین ارتباط دوستانه كه می بینی دارن.

حرفش رو قطع كردم و گفتم:نخیر...تو نمی تونی در مورد همه این حرف رو بزنی.

صداش رو ﺁهسته تركرد و گفت:ببین سپیده...همون لیلا و سوسن كه دوستان صمیمی تو هستن حاضرم قسم بخورم كه ساعتها با پیام و محسن در یك شبانه روز تنها بودن.چطور ممكنه دختر و پسری...........پایان قسمت پنجم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

شنبه 30/5/1389 - 2:3 - 0 تشکر 222896

رمان((تلخ و شیرین))قسمت6-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت ششم

صداش رو ﺁهسته تركرد و گفت:ببین سپیده...همون لیلا و سوسن كه دوستای صمیمی تو هستن حاضرم قسم بخورم كه ساعتها با پیام و محسن در یك شبانه روز تنها بودن.چطور ممكنه دختر و پسری ساعتها كنار هم باشن و اون وقت هیچ اتفاقی بین اونها نیفتاده باشه...خوب اتفاق همون رابطه اس دیگه.

دوباره خواستم بلند بشم كه دستش رو محكم روی شونه ام گذاشت و با جدیت گفت:بشین...داریم با هم صحبت میكنیم.

عصبی تر شدم ولی صدام رو كنترل میكردم گفتم:خوب تو كه اینقدر در مورد دوستای من با اطمینان حرف میزنی پس در مورد منم باید به اطمینانهایی رسیده باشی...

حرفم رو قطع كرد و گفت:درسته...

چشمهام از تعجب و عصبانیت گرد شد و به دهنش چشم دوختم.منتظر شدم ببینم چه جملاتی از اون خارج میشه!

لبخند دوباره ای زد و گفت:وای سپیده...دلم می خواد همیشه بشینم و به صورتت نگاه كنم...حتی وقتی عصبانی هم میشی زیباییت خیره كننده اس!تا به حال كسی بهت گفته وقتی عصبانی میشی چقدر قشنگتر میشی؟!!

دوباره خواستم بلند شم كه باز شونه ام رو فشار داد و نگذاشت از جام تكون بخورم و گفت:سپیده...

برگشتم طرفش...فاصله بین صورتمون خیلی كم شده بود اونقدر عصبی شده بودم كه فقط به حرف چند دقیقه پیشش فكر میكردم بنابراین گفتم:شهاب ول كن...می خوام برم...تو كه در مورد من اینقدر مطمئنی پس خیلی...

شهاب خنده قشنگی كرد و نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت:خوب برای همون اطمینان هست كه دیگه نمی گذارم یك لحظه هم ازم دور بشی...توی این دوره زمونه دختر مثل تو كیمیاس...همون چند دفعه كه دستت رو به هر طریقی می خواستی از دستم بیرون بیاری فهمیدم چطور دختری هستی...به جرات قسم میخورم كه اولین پسری بودم كه تا به حال تونسته بوده دستت رو توی دستش بگیره و لمسش كنه...منتهی می خوام خودت هم صدق گفته هام رو تایید كنی تا یقینم كامل بشه...به خدا سپیده این حرف رو كه الان میزنم تا ﺁخرش هم همین هستم...به جون مادرم نمی گذارم كسی به غیر از خودم جرات كنه حتی دستت رو بگیره...حالا می خوام از لبهای خودتم بشنوم كه اطمینانم در مورد تو صددرصد درست بوده و تو قبلا با هیچ پسری رابطه ای نداشتی و من اولین هستم...بگو...بگو.

عصبی شدم و دوباره تكیه ام رو به نیمكت دادم.شهاب بیشتر به من نزدیك شد و بهﺁهستگی گفت:سپیده...تو رو خدا بگو كه من اولینم...بگو.

گفتم:شهاب تو اصلا نمی فهمی چی میگی؟ﺁره درسته كه من تا به حال با هیچ پسری نه دوست بودم و نه رابطه داشتم اما دلیل نمی شه كه تو اولین پسری هم باشی كه من بخوام رابطه...

بلافاصله گفت:نه...نه...سپیده...معذرت میخوام...من اصلا هدفم این نبود كه با من...یعنی...فقط همینقدر كه اطمینانم رو به پاكی خودت صددرصد كردی برام كافیه...من فقط همین رو...........بقیه ی ماجرا در ادامه ی مطلب

بلافاصله گفت:نه...نه...سپیده...معذرت میخوام...من اصلا هدفم این نبود كه با من...یعنی...فقط همینقدر كه اطمینانم رو به پاكی خودت صددرصد كردی برام كافیه...من فقط همین رو می خواستم از دهنت بشنوم...اگه حرفم رو بد گفتم جدا" معذرت می خوام.

به مچ دستم نگاه كردم ببینم ساعت چنده كه جای خالی ساعتم رو دیدم.شهاب هم متوجه شد...دستم رو گرفت و گفت:قول میدم یه ساعت خوشگل كه به مچ دست قشنگت هم برازنده باشه به جای ساعت قبلیت برات بخرم.

صدای بچه ها رو شنیدم كه میگفتن راه بیفتیم و دوباره راهی شدیم.

اون روز وقتی برگشتم خونه حال عجیبی داشتم...یه احساس ناشناخته ای كه تا به حال در خودم سراغ نداشتم.دائم صدای شهاب توی گوشم بود! گرمی دستهاش كه دستم رو گرفته بود رو دائم احساس میكردم...خیره شدنهاش رو به روی صورتم یك لحظه از نظرم نمی تونستم محو كنم!حرفهاش...لحن گفتارش...نگاهش...گرمی دستاش...همه و همه برام دنیایی از لذت شده بود و از یادﺁوری خاطرات اون روز در دلم غوغایی به پا شده بود كه خودم هم باورم نمیشد به این راحتی به شهاب علاقه مند شده باشم!اونهم تنها بعد از فقط یك همچین برخوردی!

اون روز شهاب در پایان گردش كوه خیلی ﺁهسته گفت كه از سوسن و لیلا اصلا خوشش نمیاد و در ﺁینده ترجیح میده كه من كمتر با اونها رابطه داشته باشم!

از فردای اون روز هم بعد از پایان كلاسهام باید كمی منتظر می موندم تا اون به دنبالم بیاد و بعد از كمی گشتن توی خیابونها با همدیگه در آخر با ماشین من رو تا سر خیابونمون میرسوند و بعد خودش به كرج برمیگشت.میدونستم درسش در پلی تكنیك تموم شده و در حال ارائه پایان نامه اشه و دیگه زیاد توی تهران كاری نداره اما دیگه براش یكی از واجبات بود كه حتما در بردن و ﺁوردن من به دانشگاه خودش رو برسونه...حتی صبحا میدونستم كه باید خیلی زود از كرج راه بیفته تا به موقع سر خیابون ما باشه و من رو به دانشگاه برسونه به همین خاطر چندین بار ازش خواهش كردم كه حداقل صبحها اینقدرخودش رو به زحمت نندازه كه در جواب من خندید و گفت:سپیده...چی میگی؟..من میمیرم برای یك لحظه نگاه كردن به تو...تو برای من از همه چیز با ارزشتری...دلم نمی خواد به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم...اونم توی این شهر شلوغ و بی صاحب...با اینهمه گرگ...تو خودت نمیدونی كه وجود تو چه گوهر پاك و دست نخورده ایه...مثل یك طبیعت بكر و پاك و دست نخورده كه باید هزار چشمی مواظب باشم تا دست و چشم ناپاك و دزد به تو نرسه...اون وقت میگی لازم نیست صبحها بیام دنبالت!خوب اگه نیام میترسم دیگه پیدات نكنم...

خندیدم و گفتم:مگه قبلا گم میشدم؟مثل سابق...مگه قبل از ﺁشنایی با تو گرگا من رو میدزدین كه حالا...

همونطور كه رانندگی میكرد دستم رو گرفت و گفت:سپیده...به قبل تو كاری ندارم...مثل تو كه به گذشته ی من هیچ وقت كاری نداری و سوال هم نمی كنی...ولی از وقتی تصمیم گرفتم كه فقط مال من باشی نمی خوام تحت هیچ شرایطی كوتاهی كرده باشم.

و بعد به ﺁرومی دستم رو به لبش نزدیك كرد و بوسید.

سریع دستم رو كشیدم و گفتم:شهاب...

جواب داد:جونم...

با ناراحتی گفتم:من اصلا از این حركتها خوشم نمیاد...

خندید و گفت:من كه كار بدی نكردم فقط دست عشقم رو بوسیدم...اما چشم...اگه ناراحتت میكنه دیگه تكرارش نمی كنم...قول میدم.

********************

********

اواخر اسفند ماه از اول هفته احساس كردم شبها بابا و رضا و عزیز تا دیر وقت بیدارن و صحبت میكنن اما نمی دونستم درباره چیه.بیشتر ساعاتی رو كه در خونه بودم یا درسهام رو مرور میكردم و یا به خاطراتم در طول روز با شهاب فكر میكردم.حالا دیگه بعد از گذشت چند ماه من هم واقعا به شهاب علاقه مند شده بودم.در طول این مدت یك روز ساعت بسیار شیك و گرون قیمتی برام خرید كه اونرو قبول نكردم چون میدونستم اگه اونرو به خونه ببرم باید به هزار سوال جواب میدادم!شهاب هم وقتی دید من نمی خوام و نمی تونم چنین هدیه ای رو ازش بپذیرم اول خیلی ناراحت شد ولی بعد تصمیم گرفت اونرو نگه داره و هر وقت نامزد كردیم اونرو به من بده.شهاب تصمیم داشت وقتی در دفاعیه پایان نامه اش موفق شد اون وقت برای خواستگاری مادر و پدرش رو به منزل مابیاره.

شهاب تنها فرزند خونواده شون بود.پدرش كارخونه فیبر بزرگی در بابلسر داشت و منزلشون هم در مهرشهر كرج بود.فهمیده بودم كه وضع مالی بسیارخوبی دارن ولی اصلا پول و ثروت شهاب برام مهم نبود و خود شهاب هم كاملا این مسئله رو فهمیده بود و همین بیشتر باعث علاقه مندیش به من شده بود...همیشه میگفت تو درست برخلاف دخترهای دیگه ای كه تا به حال شناختم هستی.

اواخر هفته عزیز جون در حالیكه داشت پیراهن رضا و بابا رو اتو میكرد از پشت عینكش نگاهی به من كرد و گفت:سپیده جون...مادر برای جمعه برنامه كوه با دوستهات نگذار...می خوایم بریم خونه عمه مهین.

به پشتی تكیه داده بودم و تقریبا حالت دراز كشیده به خودم گرفته و كتابمم روی سینه ام بود و درس می خوندم.در همون حال گفتم:چشم.

دیگه حرفی نزدم چون فكر میكردم مهمونی منزل عمه مهین مثل دفعات قبله.عزیز همونطور كه پیراهن رضا رو با وسواس همیشگیش زیر اتو می گذاشت دوباره از بالای عینكش نگاهی به من كرد و گفت:سپیده جان...مادر نمی پرسی برای چی؟

بلند شدم و صاف نشستم كتابم رو چند ورق زدم و گفتم:چی برای چی؟...خوب میریم خونه عمه مهین دیگه مثل همیشه این كه دیگه برای چی پرسیدن نداره.

عزیز خنده قشنگ و مهربونی كرد و گفت:د همین...نه...ایندفعه با دفعه های قبل زمین تا ﺁسمون توفیر داره...داریم میریم به امید خدا برای رضا خواستگاری...

با یك دست پشت پلكم رو كمی خواروندم گفتم:خواستگاری!برای رضا!چرا خونه عمه مهین؟!!

یكدفعه فهمیدم جمعه میریم منزل عمه مهین جهت خواستگاری از افسانه برای رضا!

با تعجب گفتم:وای...تو رو خدا...عزیز جون راست میگی؟...رضا و افسانه!!!این دو تا كه همیشه مثل خروس جنگی به هم میپرن!

عزیز دوباره خندید و گفت:خوب پدر صلواتی ها با دست پس میزدن با پا پیش میكشیدن!هر دو تا هم همدیگرو خوب می شناسن...خدا در و تخته رو به هم جور كرده!جمعه هم میریم برای احترام به رسم و رسومات و گرنه وضع رضا و افسانه دیگه خواستگاری واقعی نمی خواد چرا كه عمه مهین خودش قبلا بله رو از افسانه گرفته!

از جام پریدم و كنار عزیز نشستم و صورتش رو غرق ماچ كردم كه گفت:وای مادر!برو عقب یه وقت به اتو میخوری می سوزی!

داشتم از خوشحالی می تركیدم!عزیز ادامه داد:الحمدلله درس رضا كه تموم شده...خدا رو صد هزار مرتبه شكر توی امتحان استخدامی شركت خودروسازی كرمانم كه پذیرفته شده...بابات هم وقتی دید همه چیز جفت و جوره و از این به بعد رضا باید به كرمان بره و با امكاناتی كه شركت خودروسازی بهش میده در اونجا زندگی میكنه با پیشنهاد رضا برای ازدواجش با افسانه موافقت كرده...جمعه هم میریم كه انشالله قرار و مدارهای ﺁخر رو بگذاریم.

صدای درب حیاط اومد برگشتم و از شیشه پنجره نگاه كردم دیدم رضاس نفهمیدم چطوری دویدم از اتاق بیرون و از راهرو خارج شدم تا چشمش به من با اون وضعیت افتاد فهمید خبردار شدم خندید و سرجاش ایستاد.دمپایی پوشیدم و دویدم از ایوان پایین رفتم.تمام صورتش رو ماچ میكردم.دستم رو دور گردنش انداخته بودم و از تصور اینكه رضا میخواد ازدواج كنه گریه و خنده ام قاطی شده بود.رضا هم محكم من رو توی بغلش گرفته بود ولی وقتی فهمید گریه میكنم ناراحت شد و صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت:سپیده؟چته؟!!

جواب دادم:نمی دونم!اصلا نمیدونم!دست خودم نیست...وای رضا یعنی واقعا می خوای ازدواج كنی؟

خندید و نوك بینیم رو بوسید و گفت:اگه تو گریه نكنی آره...مسخره چرا گریه میكنی!...تو رو به خدا اشكات رو پاك كن الان عزیز جون ببینه كه تو گریه كردی پوست سر من رو میكنه...تو كه میدونی دردونه ی عزیز جونی!

خندیدم و بعد رضا كاپشنش رو سریع درﺁورد و روی شونه ی من انداخت........پایان قسمت ششم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

يکشنبه 31/5/1389 - 1:37 - 0 تشکر 223148

رمان((تلخ و شیرین))قسمت هفتم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت هفتم
به خاطر تاخیر در به روز رسانی داستان تلخ و شیرین از تمام دوستان عذرخواهی میکنم
رضا كاپشنش رو سریع درﺁورد و روی شونه من انداخت تا سرما نخورم و سپس در حالیكه دوباره صورت همدیگر رو محكم بوسیدیم به داخل خانه رفتیم.
جمعه وقتی به منزل عمه مهین رفتیم كسی به غیر از ما و خونواده عمه مهین اونجا نبود.جلسه خواستگاری واقعی هم در كار نبود رضا و افسانه كه مثل گذشته دائم در حال شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن هم بودن.عمه و عزیز هم طبق معمول با هم صحبت میكردن.حاج مرتضی و بابا هم سرگرم حرف بازار و كسب شدن و چایی میخوردن.
امیر ولی خیلی ساكتتر از همیشه بود و برعكس چند دفعه قبل اصلا به من نگاه نمی كرد كه البته من اینطوری راحتتر بودم.رضا و افسانه كه سرگرم خنده و شوخی بودن با صدای عزیز یك دفعه ساكت شدن:ا...بسه دیگه...خونه رو گذاشتین روی سرتون!بلند شین برید یك اتاق بنشینین دو تا كلوم حرف حسابی با هم بزنین!نا سلامتی چند وقت دیگه می خواین زیر یك سقف باشین!بلند شین ببینم!سرم رفت از دست شما دو تا!
افسانه و رضا دوباره خندیدن اما مثل اینكه زیاد هم عزیز بی راه نگفته بود چرا كه افسانه بعد از چند لحظه جدی شد و رو كرد به رضا و با صدایی ﺁروم گفت:رضا!عزیز راست میگه...بلند شو بریم ببینیم می تونیم دو تا كلوم مثل ﺁدم با هم حرف بزنیم!
و بعد دوباره خندیدن رضا هم بلند شد و دنبال اون از هال بیرون رفتن.
بعد از دقایقی كه گذشت كم كم حرف میون بابا و حاج مرتضی رسید سر ورزش و سلامتی كه در این موقع حاج مرتضی رو كرد به من و گفت:سپیده جان راستی هنوز هم كوه میری؟یا مثل ما هر كاری رو فقط یه مدت انجام میدی؟
تا خواستم جواب بدم امیر با حالتی خاص گفت:بعـــــــــــــــــله. ..برنامه كوهشون همیشه به راهه...به خصوص كه اخیرا با بچه های پلی تكنیك هم هم گروه شدن.
و بعد از این حرفش مستقیم به چشمهای من خیره شد!
بابا و حاج مرتضی منظور امیر رو نفهمیدن ولی من كاملا متوجه شدم كه امیر با این حرف سعی كرد به من حالی كنه كه من رو زیر نظر داشته و حتما از دوستیم در این اواخر با شهاب هم باخبر شده!حاج مرتضی و بابا دائم از ورزش و كوهنوردی تعریف میكردن و سعی داشتن من رو هم به ادامه كارم تشویق كنن.نگاههای امیر به من خیلی معنی دار شده بود!ولی هیچكس به غیر از خودم معنی نگاههای اون رو متوجه نبود!
وقتی احساس كردم بابا و حاج مرتضی من رو از بحث خودشون خارج كردن به بهانه دیدن تلویزیون بلند شدم و به ﺁشپزخونه رفتم.عمه مهین یك تلویزیون كوچك هم در ﺁشپزخونه روی كابینت گذاشته بود.تلویزیون رو روشن كردم.چند كانال رو عوض كردم و سپس برای دیدن یك سریال كه اصلا نمی دونم چی بود روی صندلی ﺁشپزخانه.......ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب مطالعه کنید
روی صندلی ﺁشپزخونه نشستم.صدای عمه مهین رو شنیدم كه گفت:امیر جان داری میری ﺁشپزخونه این ظرف میوه رو هم برای سپیده ببر.
فهمیدم امیر قصد اومدن به ﺁشپزخونه رو داره.چند لحظه بعد امیر با دو بشقاب میوه به ﺁشپزخونه اومد اما صورتش گرفته و ناراحت بود!یكی از ظرفها رو جلوی من گذاشت و دیگری رو برای خودش.سپس صندلی رو به روی من رو از میز عقب كشید و نشست.من به صفحه تلویزیون نگاه میكردم و امیر فقط به من نگاه میكرد.بعد با صدای ﺁرومی گفت:سپیده...؟
اول جوابش رو ندادم تا دوباره گفت:سپیده...؟
نگاهش كردم و گفتم:بله؟
امیر نفس عمیقی كشید و گفت:این پسره كیه؟
پرسیدم:كدوم پسره؟
عصبی شد ولی خودش رو كنترل میكرد كه صداش بلند نشه.با همان حالت قبل گفت:سپیده!دست از مسخره بازی بردار!خودت بهتر میدونی كه منظورم چه كسیه!
جواب دادم:تو كه همه جا من رو زیر نظر داری حتما خودت هم میدونی كه این پسره كیه!
امیر سریع گفت:سپیده!من میدونم!فقط دارم از تو می پرسم ببینم تو هم میدونی!من شهاب رو خیلی خوب میشناسم.از بچه های پلی تكنیك هستش...از كرج میاد...ولی گذشته ی درستی نداشته!میدونی تا الان چند تا دختر رو مثل تو بازیچه خودش كرده؟ببین سپیده من الان مدتیه كه از هر ثانیه ی تو باخبرم!به خدا نگرانتم!میدونی اگه رضا بفهمه یا دایی منصور...
با عصبانیت گفتم:امیر!چرا جوری با من حرف میزنی كه انگار من بچه هستم!از همه اینها گذشته اصلا تو به چه حقی به قول خودت همه جا من رو زیر نظر داشتی؟
امیر مستقیم به چشمهای من نگاه میكرد و گفت:سپیده!فكر میكردم از اون دفعه كه خونتون بودیم تونسته بودم نظرم رو نسبت به تو گفته باشم!ببین سپیده من دوستت دارم...تصمیم هم دارم با تو...
نگذاشتم حرفش رو ادامه بده با صدایی ﺁروم كه سعی داشتم از ﺁشپزخونه بیرون نره گفتم:امیر بسه...تو بی خود كردی كه من رو دوست داری!اون دفعه هم نفهم نبودم!منظورت رو خوب فهمیدم ولی اشتباه كردم نظرم رو بهت نگفتم!ببین امیر تو شاید از من خوشت اومده باشه ولی مشكل اینجاس كه من اصلا از تو خوشم نمیاد!دیگه هم دلم نمی خواد گزارش كار من رو با طعنه و كنایه در جمع مطرح كنی!حقی هم نداری حتی یك دقیقه من رو زیر نظر بگیری!شاید چون تو دكتر شدی تموم دخترای فامیل ﺁرزوی همسری تو رو داشته باشن اما باور كن كه من اصلا چنین علاقه ای ندارم و نخواهم داشت!
امیر با صدایی گرفته و عصبی بعد لحظاتی نگاه كردن به من گفت:سپیده!این حرفﺁخرت بود؟
در این لحظه رضا و افسانه به ﺁشپزخونه اومدن.امیر از روی صندلی بلند شد و به سمت سماور رفت و برای خودش چایی ریخت.صورتش اونقدر گرفته و ناراحت به نظر میرسید كه حد نداشت ولی رضا و افسانه از بس كه گرم صحبت و خنده با هم بودن اصلا متوجه امیر نشدن.امیر هم بعد كه چاییش رو در استكان ریخت از ﺁشپزخونه بیرون و به اتاق خودش رفت.دقایقی بعد از غذا هم به بهانه رفتن به بیمارستان از خونه بیرون رفت و تا غروب هم كه ما به منزل خودمون برگشتیم امیر به خونه برنگشت.از اون شب به بعد عمه مهین دوبار به خونه ما اومد و هر بار كه من رو میدید یك جور خاصی به من نگاه میكرد مثل این بود كه چیزی می خواد بگه یا سوالی بكنه اما خودداری میكرد!هر بار هم كه می اومد دیگه حرفی از لعیا و مریم نمی زد!فقط دست و پا شكسته به عزیز گفت:امیر بالاخره گفته یکی رو انتخاب كرده ولی به من نگفته كه اون دختركیه!اما اطمینان داده كه لعیا و مریم نیستن!حتی اشاره كرده كه از دخترهای فامیله ولی هر چی پرسیدم كیه هنوز اسمش رو نگفته!اما چند وقتیه كه دیگه هر وقت سوالی در اون مورد از امیر میپرسم عصبی میشه!
و بعد از این حرف عمه مهین نگاههای معنی داری به من میكرد كه البته عزیز متوجه نمیشد!از رفتار عمه مهین فهمیدم خیلی هم نسبت به مسائل بین من و امیر بی اطلاع نمونده اما معلوم بود كه چون كامل از قضایا خبر نداره فعلا ترجیح داده سكوت كنه شاید هم خود امیر از عمه این رو خواسته بود!
چهار روز به نوروز مونده جشن عروسی رضا و افسانه برپا شد.افسانه مثل ماه شده بود و در اون شب دیگه از شوخی و مسخره بازی اثری در اون نبود!یك خانوم به تمام معنا شده بود كه در لباس عروسی مثل جواهر میدرخشید!رضا هم خیلی خوشگل شده بود و لباس دامادی اونقدر برازنده اش بود كه دلم میخواست دائم بپرم توی بغلش و ببوسمش!
برای اون شب من یك كت و شلوار دخترونه خیلی قشنگ شیری رنگ پوشیده بودم با كفشهای مشكی پاشنه دار.لباس رو خود عمه مهین برام دوخته بود و واقعا هم تمیز و قشنگ دوخته بود.عزیز جون كه دائم سر تا پای من رو نگاه میكرد و زیر لب قرﺁن میخوند و به من فوت میكرد و میگفت عروسی سپیده رو هم ببینم دیگه ﺁرزویی ندارم و بقیه نوه ها هم وقتی این حرف رو می شنیدن كلی سر به سر عزیز میگذاشتن و با شوخی گله میكردن كه مگه فقط سپیده نوه ی شماس!!!
اما همه میدونستن خودمم میدونستم كه عزیز تموم نوه ها و بچه هاش رو دوست داره اما خوب این وسط به خاطر شرایط ایجاد شده من رو جور دیگه دوست داشت.امیر در تموم ساعات عروسی یك دقیقه چشم از من بر نمی داشت ولی اهمیت نمی دادم!موقع شام كه فیلمبردار رضا و افسانه رو سر میز برد دنبال من و امیر هم فرستاد تا در كنار عروس و داماد اولین كسانی باشیم كه شام میكشیم.عمه مهین و عزیز كه در كناری روی صندلی نشسته بودن و ما رو نگاه میكردن قربون صدقه ی ما چهار نفر میرفتن.عمه مهین دائم تكرار میكرد:انشالله عروسی شما دو تا...انشالله عروسی شما دو تا...
من كه کلافه شده بودم با لبخندی زوركی از عمه مهین تشكر كردم متوجه شدم امیر بدون هیچ لبخندی به صورت من خیره شده!خواستم بشقابم رو بردارم كه امیر گفت:من برات غذا میكشم...
ﺁهسته زیر لب گفتم:لازم نكرده...خودم بلدم!
كمی برنج و جوجه كباب برام گذاشت و در همون حال با صدایی غمگین گفت:میدونم!همه چیز رو بلدی!ولی فیلمبردار گفت كه این كار رو بكنم...
متوجه شدم رضا هم بنا به گفته فیلمبردار مشغول كشیدن غذا برای افسانه اس بنابراین دیگه حرفی نزدم.وقتی رضا و امیر برای خودشون هم غذا كشیدن طبق گفته فیلمبردار رضا و افسانه روی یه میز گرد كوچیك مشغول به خوردن غذا شدن و من و امیر هم روی میزی شبیه میز اونها ولی در فاصله دور تری روی صندلی نشستیم و مشغول خوردن غذاهامون شدیم.فیلمبرداری چند دقیقه ای ادامه داشت و بعد از مهمونها خواستن كه سر میز شام بیان.موقع شام سر و صدا و شلوغی بیش از حد شده بود و كسی متوجه من و امیر نبود.امیر در ضمنی كه غذا میخورد گفت:سپیده...امشب از همیشه قشنگتر شدی!دلم می خواد دائم نگات بكنم.
دوست نداشتم امیر اینطوری با من صحبت بكنه بنابراین بیحوصله گفتم:درست بر عكس من كه اصلا دوست ندارم به تو نگاه بكنم!
فهمیدم خیلی ناراحت شد چون دیگه حرف نزد و خودش رو مشغول غذاش كرد.منم بعد از چند لحظه بشقابم رو برداشتم و رفتم پیش بچه های عمه زهره و سر میز اونها نشستم و مشغول خوردن بقیه غذام شدم!تا ﺁخر شب هم دیگه امیر رو ندیدم.
*************************
***************
بعد از پایان تعطیلات نوروزی رضا و افسانه به كرمان رفتن و رضا از طریق شركت خودروسازی در همون كرمان تونسته بود جای مناسبی هم برای زندگی در اختیار داشته باشه و از نظر مسكن مشكلی نداشتن.شبی كه رضا و افسانه به كرمان رفتن من و عمه مهین و افسانه خیلی گریه كردیم كه اگه توپ و تشرهای عزیز جون نبود شاید بابا و حاج مرتضی هم به گریه می افتادن ولی بالاخره عزیز تونست همه رو ساكت و به جای گریه دعوت به دعای خیر كردن برای بدرقه راهشون بكنه.رضا وقتی با امیر خداحافظی میكرد شنیدم كه گفت:امیر...مواظب سپیده باشی ها...تنهانگذاریش ها...
و امیر كه این روزها ساكت تر از همیشه شده بود لبخند كمرنگی زد و با سر حرف رضا رو تایید كرد.سپس گفت:اگه سپیده كاری داشته باشه و نیاز به من پیدا كنه چشم...حتما.
روزهای اول بعد از رفتن رضا كمی سخت بود ولی به علت اینكه سرگرم دانشگاه بودم و بیشتر وقتم به درس خوندن و یا گردش با شهاب میگذشت خیلی زود با موقعیت كنار اومدم.
شهاب هر روز محبتش نسبت به روز گذشته بیشتر میشد و در همون دیدارها بسیاری از وقایع و كارهای مربوط به گذشته اش رو برام تعریف كرد مثلا اینكه در گذشته با دخترهای زیادی دوست بوده و یا اینكه در مهمونی ها و پارتی های زیادی شركت میكرده حتی چندین باری لب به سیگار و حتی مواد مخدر هم توی مهمونی ها زده و دیگه اینكه مشروب خوردن رو هم در همون مهمونی ها تجربه كرده و خیلی خیلی چیزهای دیگه اما قسم خورد كه از وقتی با من دوست شده دیگه هیچكدوم از اون كارها رو نكرده و حتی دنبالشونم نرفته!صداقت رو در تك تك كلماتش حس میكردم.شهاب لزومی نداشت بخواد تموم این حرفها رو از روی دروغ بگه چرا كه اگه بنا بود دروغ بگه تا من رو به خودش علاقه مند كرده باشه فكری خنده دار می اومد چون خود شهاب هم به خوبی میدونست كه من مدتهاس شدیدا بهش علاقه مند شدم همونطور كه خودش واقعا این حس رو نسبت به من پیدا كرده بود!
اواخر فروردین و تقریبا شروع اردیبهشت بود كه پایان نامه اش نیز با موفقیت به پایان رسید و اونرو ارائه داد و ﺁخر همون هفته هم مادرش كه تا به حال اون رو ندیده بودم با منزل ما تماس گرفت.
خانوم فرهنگ یعنی همون مادر شهاب پای تلفن از عزیز جون برای اومدن به منزل ما جهت خواستگاری اجازه می خواست.عزیز در ابتدا گیج شده بود و اصلا نمی دونست چی باید بگه...ﺁخر سر هم جواب قطعی نداد و از خانوم فرهنگ خواهش كرد كه شب ساعت10تا10:30تماس مجددی بگیره و با بابام صحبت كنه.
عزیز وقتی گوشی رو قطع كرد نگاه دقیقی به سر تا پای من انداخت!من كه خودم رو سرگرم ورق زدن كتاب و جزوه هام كرده بودم سعی میكردم اصلا به عزیز نگاه نكنم!بعد از لحظاتی عزیز گفت:سپیده جان...مادر؟تو با این پسره ﺁشنایی قبلی داری نه؟!!
نمی تونستم به عزیز دروغ بگم یعنی اصلا بلد نبودم كه دروغ بگم...سرم رو از روی دفترم بلندكردم و گفتم:راستش رو بگم؟
عزیز از بالای عینكش نگاه دقیق تری به من كرد و گفت:مگه می تونی دروغ هم بگی!!!
سرم رو پایین انداختم و همه ماجرا رو از اول تا اون موقع مو به مو برای عزیز تعریف كردم وقتی حرفم تموم شد عزیز سخت به فكر فرو رفته بود دقایقی گذشت اما هنوز یك كلمه حرف نزده بود با صدایی ﺁروم گفتم:عزیز جون؟
نفس عمیقی كشید و نگاهش رو از فرش كف اتاق گرفت و به من چشم دوخت و گفت:پس دلنگرونی رضا بی مورد نبود!باز جای شكرش باقیه كه پسره واقعا می خواد به خواستگاریت بیاد!اگر نمی اومد چی!
با ناراحتی گفتم:عزیز جون!!!چرا اینطوری حرف میزنی؟!!
عزیز كه دیگه اخمهاش درهم رفته بود شروع كرد به ماساژ دادن زانوش و با صدایی گرفته گفت:ساكت شو...حالا می فهمم...دلیل جواب رد دادنت به امیر هم به خاطر همین پسره بوده!!!
وقتی عزیز این حرف رو زد تازه فهمیدم كه من احمق رو بگو كه فكر میكردم عزیز از ماجرای من و امیر بی اطلاعه اما نگو از خیلی وقت پیش ماجرا رو می دونسته!عصبی شدم و گفتم:ولی عزیز جون...من اگرم با شهاب دوست نبودم دوست هم نداشتم زن امیر بشم.
عزیز با همون اخم از پشت عینكش نگاه دوباره ای به من كرد و گفت:سپیده!خودت خوب میدونی كه عزیزترین نوه من هستی ولی در رابطه با ازدواج شاید به جرات بگم كه تو لیاقت امیر رو نداشتی...
بغضم گرفت و گفتم:ولی عزیز جون شما كه هنوز شهاب رو ندیدی!
عزیز دیگه حرفی نزد و فقط چند دقیقه ای به فكر فرو رفت بعد هم برای سر زدن به غذای شام كه روی گاز بود به ﺁشپزخونه رفت و در همون حال كه وارد ﺁشپزخونه میشد گفت:خدا انشالله عاقبتت رو با این ندونم كاریت به خیركنه...من تو رو بزرگ كردم اما صاحب اختیارت نیستم فقط خدا كنه اون دنیا شرمنده مادرت ناهید نكنیم...تصمیم برای زندگی تو با خود منصور هستش من كاره ای نیستم.
عصبی تر شدم و محكم دفترم رو بستم...در حالیكه اشكم سرازیر شده...............پایان قسمت هفتم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 2/6/1389 - 14:35 - 0 تشکر 223955

رمان((تلخ و شیرین))قسمت هشتم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت هشتم

عصبی تر شدم و محكم دفترم رو بستم...در حالیكه اشكم سرازیر شده بود گفتم:عزیز جون!زندگی منه!من می خوام انتخاب كنم و ازدواج كنم اون وقت شما میگید بابا باید تصمیم بگیره!

عزیز از ﺁشپزخونه بیرون اومد.هیچ وقت عزیز رو تا این حد از دست خودم عصبی نكرده بودم!با عصبانیت گفت:چشمم روشن!سپیده!بارك الله!كم كم دارم به حرفهایی كه رضا میزد ایمان میارم!طفلك چپ رفت راست اومد گفت سپیده عوض شده...سپیده دیگه سپیده سابق نیست...بالا رفت پایین اومد هی گفت عزیز جون سپیده...عزیز سپیده...من گیس سفید نگو كه عقلمم سفید شده بود و نفهمیدم...هی اون گفت من منكر شدم...ولی چشمم روشن!دستم درد نكنه با این تربیتی كه تو رو كردم!!!خجالت بكش سپیده!اگه بابات تصمیم گیرنده ی تو نباشه و خودت بخوای حرف اول و ﺁخر رو بزنی كه دیگه وامصیبتا!!!خدا به دادم برسه!!!

بلند شدم و كتاب و دفتر و جزوه هام رو جمع كردم و با گریه به طبقه بالا رفتم و دیگه پایین برنگشتم حتی شب كه بابا از مغازه برگشت برای شام هم پایین نرفتم.وقتی عزیز اومد جلوی پله ها و صدا كرد برای شام برم پایین از همون اتاقم گفتم كه سیرم اون هم برخلاف همیشه اصلا اصرار نكرد كه برم پایین!

درست راس ساعت10:30صدای تلفن بلند شد.مكالمه بابا پای تلفن چند دقیقه ای طول كشید بعد كه تلفن رو قطع كرد سكوت همه جا رو گرفت.هیچ صدایی از پایین به گوشم نمی رسید تقریبا 5دقیقه به11بود كه چند ضربه به در اتاقم خورد.تمام بدنم لرزید!

بعد درب باز شد و بابا اومد داخل...روی زمین نشسته بودم و كتاب و دفترام جلوم قرار داشت سعی كرده بودم بخونم اما زیاد موفق نشده بودم از جام بلند شدم و گفتم:سلام بابا.

بابا در اتاق رو بست و اومد روی تختم نشست و با صدایی مهربون گفت:سلام بابا جون...بشین.

فهمیدم عزیز با بابا صحبت كرده...نمی دونم چه چیزی گفته بود اما از طرز نفس كشیدن بابا و اینكه وقتی روی تختم نشست دو دستش رو به حالت مالش روی رونهاش میكشید فهمیدم فكرش خیلی مشغول شده!بعد از اینكه نفس عمیق و صدا داری كشید مستقیم به من كه دوباره روی زمین نشسته و به دیوار تكیه داده بودم نگاه كرد...یك دستش رو به بالای تختم تكیه داد و گفت:سپیده جان می خوام به دقت به سوالم جواب بدی...

سرم رو پایین انداختم و گفتم:چشم.

بابا ﺁب دهنش رو فرو برد كمی مكث كرد و بدون حاشیه اصل سوالش رو مطرح كرد!این اخلاقش بود اهل حاشیه و یا زمینه سازی برای حرفهاش نبود!همیشه صاف و مستقیم میرفت سر اصل هر موضوعی كه مد نظرش بود!اون شب هم گفت:.........

بقیه ی داستان در ادامه مطلب

اون شب هم گفت:من این خونواده رو نمی شناسم...ولی از اونجایی كه خبردار شدم گویا خودت بهتر از هر كسی و بیشتر از اونهایی كه باید بدونن و ببینن پسر این خونواده رو دیدی...فقط به یك سوالم جواب بده...این ﺁقای فرهنگ...پسر این خونواده...ارزشش اونقدر هست كه بخوای به خاطر اون به امیر جواب رد بدی؟

سرم رو بالا گرفتم و به صورت بابا نگاه كردم.عصبی نبود اما چشماش معلوم بود كه مضطرب شده!دوباره پرسید:هان؟!!بابا...فكر میكنی اونقدر باشه كه به خاطرش بخوای به خواستگاری عمه مهینت برای پسرش...

نگذاشتم حرفش رو تموم كنه صدام وقتی از گلویم خارج شد خودم فهمیدم كه میلرزه...گفتم:بابا شما چرا اصرار داری شهاب رو با امیر مقایسه كنی؟

از اینكه به راحتی اسم شهاب رو در حضور پدرم برده بودم یكباره اخم پر رنگی به صورت بابا نشست و چشماش از گستاخی من گرد شد و خیره به صورتم نگاه كرد.صداش جدی تر شد و گفت:برای اینكه امیر رو میشناسم...مثل رضا...بهش اعتماد دارم...میدونم زیر دست چه كسی بزرگ شده...چه كسی اون رو تربیت كرده...برای اینكه فهمیده اس...عاقله...تحصیل كرده اس...از خودمونه...اگه قرار بود روزی تو رو به كسی بسپارم هیچ كس برام قابل اعتمادتر از اون نبوده...امیر بچه با خداییه...تا به حال هیچ خطایی ازش ندیدم...پاك و متین و...

نمی دونم چرا نتونستم جلوی اشكهام رو بگیرم و بی اختیار بیﺁنكه صدام دربیاد شروع كردم به گریه!شاید به خاطر این بود كه احساس میكردم بابا باید صبر میكرد و شهاب رو هم میدید و بعد از چند برخورد با اون پی به صداقت و محبت و پاكی اون هم میبرد...اگه امیر تحصیلكرده پزشكی بود خوب شهاب هم یك مهندس فارغ التحصیل از دانشكده پلی تكنیك تهران بود و خلاصه اینكه شاید من در اون لحظه نمی تونستم اونچه رو كه بابا به اون اعتقاد داشت رو در باور ذهنی خودم ساخته و پرداخته كنم چرا كه من فقط 19 سالم بود و بابا در سن50سالگی خیلی با تجربه تر از من می بود.سرم رو پایین انداختم.دونه های اشكم كه از نوك بینیم حالا به روی دفترم می چكید یكی دو تا نبودن!پشت سر هم به پایین می افتادن!در حالیكه دلم داشت از غصه می تركید و صدام هم دیگه به وضوح می لرزید گفتم:باشه...حالا كه شما اینقدر امیر براتون راضی كننده اس من حرفی ندارم...

بابا بلافاصله گفت:نه...نه...سپیده...اشتباه فكر نكن...زمونه دیگه زمونه ای نیست كه پدر و مادر بپسندن و دختر و پسر بی چون و چرا قبول كنن...منم چنین چیزی رو از تو نخواستم و نه خواهم خواست...ولی این حرفها رو زدم تا فكرهات رو بكنی ببینی ﺁیا واقعا این پسری كه تا این حد عقل تو رو دزدیده در جایگاهی هست كه معیارهای من رو هم در خودش داشته باشه یا نه...اگه نه كه خودت قبل از اینكه دوشنبه برسه به اونها جواب رد رو بده و از اومدن منصرفشون كن اگرم فكر میكنی می تونه نظر من رو جلب كنه كه خوب بحثی نداریم...ولی سپیده اگه این پسر نتونه نظر من رو جلب كنه مطمئن باش تو رو بهش نخواهم داد اما دلیل هم نمی شه تو رو به زور و بر خلاف میلت به امیر بدم چون شرط اول خوشبختی برای تو بعد از تایید خودم علاقه ای هستش كه تو باید به طرف مقابلت داشته باشی...

دیگه حرفی نزدم...سرم هنوز پایین بود و اشكهام سرازیر.بابا هم دیگه حرفی نزد از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.از حرفهای بابا كه با خانوم فرهنگ زده بود فقط همینقدر فهمیدم كه قرار خواستگاری رو برای دوشنبه هفته ﺁینده گذاشتن.صبح فردا یعنی پنجشنبه كه از خواب بیدار شدم از بس شب گذشته اش گریه كرده بودم سرم به شدت درد میكرد با سختی ساعت رو از كنار تختم با دست پیدا و صدای زنگش رو قطع کردم.از جام بلند شدم...دلم نمی خواست اون روز به دانشگاه برم چون تا ساعت11بیشتر كلاس نداشتم ولی از طرفی فكر كردم از موندن توی خونه بهتره و در ضمن شهاب هم حتما تا یك ربع دیگه سر خیابون میرسید.به طبقه پایین رفتم...بابا نبود نمی دونم چرا ولی اون روز صبح زود از خونه بیرون رفته بود و عزیز تنها سر سفره نشسته بود البته من هیچ وقت صبحانه نمی خوردم و فقط یك لیوان شیر و عسلی كه همیشه عزیز برام درست میكرد حكم صبحانه ام رو داشت.به عزیز سلام كردم و بعد از شستن دست و صورتم دوباره به طرف پله ها رفتم كه عزیز صدا كرد:سپیده...بیا شیر و عسلت رو بخور.

هنوز از حرفهای دیشب دلخور بودم بنابراین شروع كردم به بالا رفتن از پله ها و در همون حال گفتم:مرسی اشتها ندارم.

عزیز صداش عصبی شد و گفت:اشتها ندارم یعنی چی؟دیشب هم كه شام نخوردی...خودت رو لوس نكن دختر...این اداها چیه از خودت درﺁوردی...بیا شیر و عسلت رو بخور سرد میشه.

از پله ها بالا رفتم و دوباره گفتم:نمی خورم.

رفتم به اتاقم و لباسم رو برای رفتن به دانشگاه عوض كردم و كلاسورم رو هم برداشتم و برگشتم پایین.عزیز لیوان به دست توی راهرو ایستاده بود از بالای عینكش نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت:زشته دختر...بیا بگیر بخور.

و دستش رو كه لیوان شیر و عسل در اون بود به طرف من دراز كرد.دوباره گفتم:عزیز جون...سیرم...دوست ندارم...اشتها ندارم...نمی خورم...ولم كن.

عزیز خیره به من نگاه كرد و دیگه حرفی نزد ولی میدونستم خیلی از دستم ناراحت شده چون من هیچ وقت با عزیز اینجوری صحبت نكرده بودم.همونجا كه ایستاده بود به من نگاه كرد و منم رفتم جلوی در و كتونیم رو پوشیدم و بعد از خداحافظی كوتاهی كه كردم از در راهرو بیرون رفتم.وقتی سر خیابون رسیدم طبق معمول این مدت شهاب توی ماشین نشسته و منتظرم بود.به محض اینكه توی ماشین نشستم فهمید شب خوبی نداشتم بلافاصله گفت:سپیده...گریه كردی؟!!

بلد نبودم دروغ بگم بنابراین گفتم:ﺁره...دیشب با عزیزجون حرفم شد.

سوال نكرد برای چی من هم دیگه حرفی نزدم.بعد از چند دقیقه كه راه افتادیم از اینكه بابا اجازه داده بود دوشنبه شب برای خواستگاری بیان خیلی ابراز خوشحالی كرد.نخواستم خوشحالیش رو با حرفهایی كه از بابا و عزیزجون شنیده بودم خراب كنم فقط تونستم در بین حرفهاش بگم:شهاب...

همونطور كه دنده رو عوض میكرد گفت:جونم؟

مكث كردم دیدم منتظر حرفم رو تموم كنم.گفتم:بابای من خیلی سختگیره...

خندید و گفت:هر كس دیگه ای هم دختر به این قشنگی و نازی داشت سختگیر میشد.

گفتم:شهاب شوخی نكن...جدی میگم.

باز خنده قشنگی كرد و گفت:مگه من شوخی كردم...منم خیلی جدی گفتم...ولی سپیده دلم نمی خواد تو نگران چیزی باشی...مطمئن باش سختترین شرایط ممكن رو هم برام بگذاره با جون و دل قبول میكنم...هر كاری بگه...هر چیزی بخواد...فقط نه نگه.

به میون حرفش رفتم و گفتم:خوب ﺁخه...منم از همین میترسم...میترسم نه بگه.

دوباره خندید و گفت:چرا؟...چرا باید نه بگه؟مگه من چه مشكلی دارم؟...خونه كه دارم...ماشین كه دارم...پول و ثروت كه كم ندارم...مشكل كاری هم ندارم چون بابام همه چیز رو برام مهیا كرده...تحصیلات هم كه دارم...عاشق و دیوونه دخترش هم كه هستم و جونم رو هم اگه بخواد به دخترش میدم...دیگه چیزی هست كه بخواد و نداشته باشم؟!!

جلوی دانشگاه رسیده بودیم و شهاب ماشین رو كنار خیابون نرسیده به دانشگاه متوقف كرد.سرم رو پایین انداخته بودم.نمی تونستم به شهاب بگم معیارهای پدر من و میزان سنجش اون برای تاییدش مقایسه نمودن شهاب با امیرهستش...امیری كه هیچ شباهتی به شهاب نداشت!

شهاب با دستش چونه من رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش نگه داشت...چقدر شهاب رو دوست داشتم فقط خدا میدونست...حس اونم كمتر از من نبود بلكه شاید خیلی بیشتر هم به من علاقه داشت و به همین خاطر هم بود كه از ابتدای دوستیمون خیلی از تفریحات و سرگرمی هاش رو به كل كنار گذاشته بود اونهم فقط به خاطر اینكه فهمیده بود مثلا من از ﺁدم مشروبخور و یا سیگاری خوشم نمیاد و یا از اینكه اون در مهمونی های ﺁنچنانی شركت كنه چندان راضی نیستم و اون هم همه رو كنار گذاشته بود.

همونطور كه دستش زیر چونه ام بود مستقیم به چشمهام خیره شد و گفت:سپیده...تو رو به خدا بی خود نگران نباش...من مطمئنم از پس همه چیز برمیام...

لبخند زدم و گفتم:دوستت دارم شهاب...خیلی دوستت دارم.

شهاب هم لبخند قشنگی زد و گفت:به خدا منم خیلی دوستت دارم.

********************

**********

هفته بعد تا دوشنبه برسه مثل این بود كه یك قرن طول كشیده.دوشنبه ها كلاس نداشتم و می تونستم صبح تا ساعت9یا10بخوابم.هنوزكاملا بیدار نشده بودم كه احساس كردم كسی صورتم رو می بوسه!نه یكی نه دو تا!تموم صورتم رو ﺁرومﺁروم غرق بوسه میكرد!!!چشم باز كردم و از خوشحالی جیغ كشیدم...رضا بود!

دستم رو دور گردنش انداختم...بوش میكردم...می بوسیدمش...اونقدر دلم براش تنگ شده بود كه حد نداشت و حالا كه كنارم روی تخت نشسته بود بیشتر می فهمیدم كه در این مدت چقدر دلتنگ رضا بودم.بعد از اینكه كلی همدیگر رو بوسیدیم و احوالپرسی كردیم فهمیدم دو روز پیش بابا جریان خواستگاری رو به رضا گفته و از اون خواسته كه خودش رو برای دوشنبه شب به تهران برسونه اونم تونسته بود یك بلیط هواپیما برای صبح دوشنبه به تهران و برگشت صبح سه شنبه به كرمان تهیه كنه و خودش رو به موقع برسونه.طفلك برای افسانه نتونسته بود بلیط بگیره و در نتیجه اون تنها در كرمان مونده بود.افسانه ساعت11تلفن زد و كلی پای تلفن سر به سرم گذاشت و مثل همیشه با هم خندیدیم وقتی گوشی رو به رضا دادم دیدم رضا و افسانه با اینكه حالا زن و شوهر بودن اما از حرفها و شوخی های رضا فهمیدم هنوزم مثل قبل با هم شوخی می كنن و سر به سر هم میگذارن.

شب وقتی نزدیك اومدن خونواده شهاب بود دلم شور میزد و دچار اضطراب خاصی شده بودم.طبق گفته عزیز مهمونخونه رو حسابی تمیز كرده بودم و همه چیز مرتب بود یك دوش هم گرفتم و با سشوار موهام رو خشك كردم.یك دامن كرم با یك بلوز یقه انگلیسی ﺁستین كوتاه به رنگ شكلاتی خیلی ملایم هم پوشیدم...با یك جفت دمپایی رو فرشی به رنگ همون بلوزم.

عزیز هر چی اصرار كرد یك چادر روی سرم بندازم زیر بار نرفتم و با عصبانیت گفتم:عزیز شما رو به خدا اینقدر اصرار نكنید...ﺁخه من كه هیچ وقت چادر سر نكردم چه لزومی داره امشب چادر سرم كنم در ثانی من اصلا نمی تونم یعنی بلد نیستم چادر رو روی سرم نگه دارم...

عزیز غرغر میكرد و راه میرفت.میدونستم اصلا به این وصلت راضی نیست اما دلیلیش رو نمی فهمیدم!شایدچون هنوز فكر میكرد من فقط با امیرخوشبخت میشم نه با كس دیگری!

راس ساعت9:30صدای زنگ خونه بلند شد.بابا و رضا كه تا اون موقع ساكت بودن و تلویزیون نگاه میكردن با صدای زنگ از جاشون بلند شدن و رضا سریع به حیاط رفت تا درب رو باز كنه و بابا جلوی درب راهرو ایستاد.عزیز من رو صدا كرد و گفت كه توی ﺁشپزخونه بمونم و هر وقت صدام كرد توی استكانهای ظریف و زیبایی كه تو یه سینی قشنگ ﺁماده گذاشته بود باید چایی می ریختم و می بردم به اتاق مهمونخونه.دلم داشت مثل سیر و سركه می جوشید توی ﺁشپزخونه موندم و گوشم رو تیز كردم تا صداها رو بشنوم.به غیر از صدای بابا و عزیز جون و تعارفهای رضا برای راهنمایی مهمونها به اتاق پذیرایی فقط صدای سه نفر دیگه می اومد...مادر شهاب كه خیلی خوش صحبت و خونگرم نشون میداد...پدر شهاب كه صدایی جدی و در عین حال مهربون داشت و صدای خود شهاب...

به ساعت دیواری ﺁشپزخونه نگاه كردم بیست و پنج دقیقه به ده بود...همه رفتن به مهمونخونه و من توی ﺁشپزخونه روی صندلی به انتظار صدای عزیز جون نشستم.

وای خدایا چقدر با هم حرف میزنن...اصلا معلوم نبود جلسه خواستگاریه یا تعیین بورس و سهام و قیمت بازار!!!از هر چیزی صحبت میشد به غیر از من و شهاب!!!حتی صدای شهاب و رضا رو هم میشنیدم كه با همدیگه در مورد وضعیت كار در كرمان صحبت میكردن...دیگه داشت كفرم در می اومد...ساعت شد10:10كه عزیز صدام كرد:سپیده جان...سپیده خانوم...مادر برای مهمونها نمی خوای چایی بیاری...

سریع بلند شدم!

تا حالا بی تاب بودم برای رفتن به مهمونخونه حالا مضطرب از اینكه چطور باید وارد بشم!

با هر بدبختی بود چایی رو در استكانها ریختم و سینی به دست وارد مهمونخونه شدم.بوی عطر و ادكلن فضای مهمونخونه رو پر كرده بود.وقتی ﺁقا و خانوم فرهنگ خواستن به خاطر من از جاشون بلند بشن بابا و عزیز با اصرار و خواهش مانع شدن.

سلامی كردم و بعد شروع به تعارف چایی کردم.

مامان شهاب خیلی خوش صورت و شیك پوش بود.نگاه مهربونی داشت وقتی چایی رو برای تعارف جلوش گرفتم لبخندی زد و رو كرد به بابا و گفت:ﺁقای ربیعی هزار ماشالله چقدر دخترتون قشنگه اصلا فكر نمی كردم شهاب من اینقدر خوش سلیقه باشه!

صدای بابا رو شنیدم كه ﺁروم و با وقار گفت:خانوم فرهنگ شما لطف دارین.

بعد صدای عزیز بلند شد كه گفت:سپیده جان درست شبیه مادر خدا بیامرزشه.فقط رنگ چشماش به باباش رفته...

بعد خندید و ادامه داد:ای كاش اخلاقش هم مثل مادر خدا بیامرزش بود...

خانوم فرهنگ خندید و گفت:ولله ما كه سپیده جون رو هر طور كه هست و هر اخلاقی كه داره دوستش داریم و روی چشممون جا داره و با مژه هامون نگهش میداریم...فقط انشالله كه شما هم ما رو قابل بدونین.

سپس چایی رو جلوی ﺁقای فرهنگ یعنی پدر شهاب گرفتم.اونم بسیار خوش تیپ اومده بود...صورت و هیكل چاق و درشتی داشت و با چهره ای بسیار مهربون به من نگاه میكرد و با تشكر چایی رو از سینی برداشت.

بعد جلوی بابا چایی گرفتم و سپس جلوی رضا...شهاب كنار رضا نشسته بود و تموم مدتی كه رضا چایی خودش رو بر میداشت شهاب با دنیایی از عشق به من نگاه میكرد.رضا بعد از اینكه چایی خودش رو برداشت بلافاصله یك چایی رو هم برای شهاب برداشت و روی میز جلوی شهاب گذاشت.شهاب با خنده رو كرد به رضا و گفت:شما چرا زحمت كشیدی؟!!!

رضا هم سریع در جواب با خنده بلندتری گفت:ولله ترسیدم اگه خودتون چایی رو بردارین دستتون بلرزه و چایی روی شلوارتون بریزه...منم كه دیگه اینجا زندگی نمیكنم كه شلوار اندازه شما رو از میون شلوارهای خودم به شما بدم...شلوار بابا هم كه برایتون كوتاهه...بنابراین صلاح دیدم كه از بروز حوادث غیر مترقبه جلوگیری كرده باشم!

از این حرف رضا كه تندتند هم گفته بود همه زدن زیر خنده به غیر از بابا كه چشم غره ای هم به رضا رفت.

وقتی خواستم سینی رو كنار مبل بگذارم عزیز گفت:سپیده جون...مادر برو ﺁشپزخونه یك نگاهی به سماور بنداز بیﺁب نمونه...

فهمیدم عزیز با این حرف از اینكه خواسته بودم در كنار اونها بمونم جلوگیری كرده و به این بهونه می خواهد من رو به ﺁشپزخونه بفرسته.بنابراین سینی به دست از همه عذر خواهی كردم و به ﺁشپزخونه برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم و گوش تیز كردم...........پایان قسمت هشتم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

پنج شنبه 4/6/1389 - 11:44 - 0 تشکر 224570

رمان((تلخ و شیرین))قسمت نهم-شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت نهم

فهمیدم عزیز با این حرف از اینكه خواسته بودم در كنار اونها بمونم جلوگیری كرده و به این بهانه می خواد من رو به ﺁشپزخونه بفرسته.بنابراین سینی به دست از همه عذرخواهی كردم و به ﺁشپزخونه برگشتم و دوباره روی صندلی نشستم و گوش تیز كردم!چند دقیقه بعد حرفهای اصلی شروع شد كه البته ﺁقای فرهنگ سر حرف رو باز كرد.خیلی سریع و راحت و واضح همه چیز رو شرح داد.از وضع كارش و درﺁمدش و زندگیش و اینكه هر چی داره متعلق به تنها فرزندش شهاب است خیلی حرفها زد و دائم سعی داشت ضریب اطمینان بابا رو از تامین ﺁینده من و شهاب بالا ببره...حرفهایی كه شاید اگر هر پدر دیگه ایی بود دو دستی در همون شب دخترش رو تقدیم اونها كرده بود...كه البته به نظر من اینطوری میرسید!!!در تمام مدتی كه ﺁقای فرهنگ و گاهی خانم فرهنگ صحبت میكردن بقیه ساكت بودن و هیچ صدای دیگه ایی نمی اومد.شاید نزدیك به20دقیقه هر ﺁنچه كه بود و نبود رو گفتن و بعد سكوت برقرار شد.

ضربان قلبم شدت گرفته بود و صدای قلبم رو به وضوح می شنیدم...حتی لحظه ای احساس میكردم قلبم توی گوشم اومده!چرا كه صدای تپش قلبم به شدت در گوشم طنین انداز شده بود!كف دستهام عرق كرده بود و بی تاب شنیدن صدای بابا شده بودم.بعد از لحظاتی بابا با صدایی ﺁروم و محكم و در كمال ادب گفت:ﺁقای فرهنگ من خیلی خیلی در درجه اول از اینكه با شما ﺁشنا شدم خوشحالم همینطور از ﺁشنایی با شما خانم فرهنگ كه معلومه مادری دلسوز و بامسئولیت بودین و زحمت زیادی برای تنهافرزندتون كشیدین و مسلمه كه همیشه و در همه حال در پی بهترینها برای پسرتون بوده و هستین...شما خودتون بهتر از من میدونین كه دختر داشتن یك سختی داره و شوهر دادنش هزار سختی...اینكه اون رو به دست چه كسی میسپاری...كجا خواهد رفت...در بین چه كسانی زندگی خواهد كرد...و یا اینكه ﺁیا در كنار مردش زندگی بهتر از زندگی در كنار پدر و مادرش خواهد داشت یا خیر...و هزار هزار مسئله دیگه كه میدونم بی اطلاع از اونها نیستین...بنابراین امیدوارم توقع نداشته باشین كه من به همین سرعت پاسخ نهایی و قطعی به شما بدم.

مادر شهاب سریع در پاسخ گفت:نخیر ﺁقای ربیعی...ما اصلا چنین چیزی رو از شما نمی خوایم...این حق مسلمتونه كه در فرصتی مناسب فكر كنید و تصمیم بگیرید...سه روز دیگه من تماس بگیرم برای جواب خوبه؟

بابا گفت:نخیر خانم سه روز كه نمیشه...

دوباره خانم فرهنگ گفت:هفته ی دیگه چطور؟

صدایی از بابا به گوشم نرسید ولی معلوم بود با حركت سر یك هفته رو هم كم دونسته!چون خانم فرهنگ گفت:ای وای ﺁقای........

بقیه ی ماجرا را در ادامه مطلب دنبال کنید

خانم فرهنگ گفت:ای وای ﺁقای ربیعی...حدود مهلت خواهی شما مثل اینكه از حد تصور من خارجه!خوب خودتون بفرمایین كی به ما جواب میدین؟

صدای محكم بابا رو شنیدم كه گفت:من45روز از شما فرصت می خوام.

چشمام از تعجب گرد شد!!!صدای خانم فرهنگ رو شنیدم:ﺁقای ربیعی!فكر نمی كنید45روز خیلی طولانی باشه؟!!!

بابا گفت:در مقایسه با اینكه یك عمر دخترم رو می خواهم به دست پسرتون بسپارم هیچ هستش.

ﺁقای فرهنگ گفت:خانم...ﺁقای ربیعی حق دارن...بهتره شما هم اصرار نكنی و بگذاری با فراغت كامل تصمیم خودشون رو بگیرن...هر چی باشه دخترشونه و صاحب اختیار هستن...ما هم فقط در این مورد باید منتظر بمونیم.شهاب هم خودش خوب میدونه كه باید به ﺁقای ربیعی حق بده...مسئله یك عمر زندگی هستش.

حال خودم رو نمی فهمیدم...45روز!!!برای چی!!!چرا بابا اینهمه وقت خواسته؟!!!

از صحبتهای پایانی در مهمونخونه دیگه هیچی نمی فهمیدم...كفرم دراومده بود...بابا مگه می خواست چقدر فكر كنه كه45روز فرصت خواسته بود!!!خدایا!

اونقدر فكرم مشغول شده بود كه وقتی ﺁقا و خانم فرهنگ و شهاب در حال خداحافظی بودن هم متوجه نشدم تا اینكه رضا به ﺁشپزخونه اومد و گفت كه برای خداحافظی با اونها بیرون بیام.موقع خداحافظی شهاب هم خیلی درهم و گرفته به نظر می رسید اما سعی داشت با حفظ لبخند همیشگیش در اون صورت جذاب حفظ ظاهر كنه!خانم فرهنگ نیز از اونهمه شادابی اولیه اش كاسته شده بود اما سعی داشت زیاد به روی خودش نیاره.واقعا هم مدت زمانی كه بابا تعیین كرده بود غیر معمول بود!حداقل من در فامیل خودمون تا به حال چنین چیزی ندیده و نشنیده بودم٬مطمئنا" خانم فرهنگ و پدر شهاب نیز این اولین موردی بود كه با اون مواجه شده بودن!بعد از اینكه اونها رفتن سریع به داخل خونه برگشتم و تند تند مهمونخونه رو جمعﺁوری كردم٬سبد گل بسیار بزرگی هم كه ﺁورده بودن رو روی میز ناهار خوری گذاشتم.تمامش پر بود از غنچه های رز سرخ كه به طرز زیبایی اونها رو در سبدی گلﺁرایی كرده بودن در لابه لای گلها كارت كوچكی بود كه خط شهاب رو سریع روی اون شناختم.با عجله كارت رو برداشتم و خوندم:سپیده قشنگم...با تمام وجودم دوستت دارم...تا وقتی تک گل وسط سبد پژمرده نشده همچنان عاشقت خواهم ماند.

دوباره به سبد نگاه كردم.متوجه شدم غنچه ها رو به صورت دوایر متحدالمركزی در سبد چیده اند و درست در مركز غنچه های گل رز فقط یك رز مصنوعی سرخ بود كه قاعدتا هیچ وقت پژمرده نمیشد و این یعنی كه شهاب تا ابد من رو دوست خواهد داشت!خنده ام گرفت و اگه عزیز صدام نكرده بود كه برم میوه های اضافی رو در یخچال بگذارم شاید ساعتها همونجا می ایستادم و به اون سبد پر از گل رز با اون یك دونه رز سرخ مصنوعی در مركز همه گلها نگاه میكردم!

بابا اصلا به من نگاه نمیكرد و خیلی توی فكر رفته بود.عزیز هم كم و بیش اخمش توی هم بود و حرفی نمی زد.قبل از اومدن خونواده شهاب شام خورده بودیم و كار زیادی نداشتم٬بعد از اینكه ظرفهای پذیرایی رو شستم از ﺁشپزخونه بیرون اومدم.قصد رفتن به طبقه بالا و خوابیدن رو داشتم كه دیدم رضا و بابا در اتاق ﺁخری انتهای راهرو كه بیشتر وقتها بابا از اون برای استراحتش استفاده میكرد ﺁرومﺁروم با همدیگه در حال صحبت هستن٬عزیز هم كنارشون نشسته بود.

وقتی به طرف اتاق رفتم بابا كه من رو دید حرف رو عوض كرد فهمیدم در مورد من صحبت میكردن.ترجیح دادم داخل اتاق نرم همونجا توی راهرو ایستادم و گفتم:رضا فردا چه ساعتی برمیگردی كرمان؟

رضا برگشت و وقتی دید من توی راهرو ایستادم بلند شد و از اتاق بیرون اومد و همونطور كه با لبخند و محبت نگام میكرد گفت:ساعت5:30صبح پرواز دارم٬باید4از خونه خارج بشم تا به موقع فرودگاه باشم.

بعد صورت من رو بوسید و دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت:سپیده امتحاناتت كی تموم میشه؟

جواب دادم:2هفته دیگه.

نگاهی به بابا كرد و گفت:بابا٬سپیده امتحانش تموم شد با عزیز بفرستشون كرمان یه مدتی پیش من و افسانه باشن.

بابا با سر حرف اون رو تایید كرد و رضا دوباره من رو بوسید و چون نمی خواست صبح موقع رفتن من رو بیدار كنه در واقع همون موقع خداحافظی لازم رو با همدیگه كردیم و من برای خواب به طبقه بالا رفتم.وقتی رفتم بالا و لباس خوابم رو پوشیدم و روی تخت دراز كشیدم خیلی طول كشید تا خوابم ببره و در همون حال متوجه بودم كه بابا و عزیز و رضا نیز هنوز نخوابیدن ولی من كم كم ساعت از1:30نیمه شب كه گذشت به خواب رفتم و متوجه نشدم اونها تا كی بیدار موندن.صبح كه راهی دانشگاه شدم رضا رفته بود و بابا و عزیز هم در حال خوردن صبحانه بودن.شیر و عسلی كه طبق معمول عزیز ﺁماده كرده بود رو سر كشیدم و وقتی خواستم از در راهرو خارج بشم بابا صدام كرد:سپیده جان...

ایستادم و به سمت بابا برگشتم.از دیشب كه اون مهلت طولانی رو خواسته بود تا اون لحظه نه به من نگاه كرده بود و نه حرفی زده بود.جواب دادم:بله؟

به طرفم اومد و مستقیم به چشمهام نگاه كرد و گفت:دلخور نباش كه45روز فرصت خواستم...تو خیلی جوونی...منم یه پدر ترسو...می ترسم خدای نكرده عجله كنم و نسنجیده تصمیمی برای تو بگیرم كه یك عمر پشیمونی گریبونم رو بگیره...به من حق بده كه در مورد اون خونواده و اون پسری كه دردونه ام رو می خواد حسابی تحقیق كنم...باشه؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم:بابا شما هر تصمیمی بگیری و هر كاری بكنی حق شماس...منم سعی میكنم...سعی میكنم شما رو درك كنم...ولی سخته!باور كنین انتظار45روز...

سریع گفت:ترتیبی میدم كه زیاد بهت سخت نگذره.بعد از امتحاناتت می فرستمت با عزیز بری مسافرت.چشم به هم بگذاری45روز تموم میشه.فقط نخواه كه من برات با عجله تصمیم بگیرم.

سپس سرم رو با دو دستش گرفت و پیشونیم رو بوسید٬بعدم من سریع خداحافظی كردم و از خونه بیرون رفتم.شهاب سر خیابون منتظرم بود.سوار ماشینش شدم و راه افتاد.كمی ناراحت بود.میدونستم اونم مثل من از این مدت طولانی انتظار ناراضیه.كمی كه مسیر رو طی كردیم با صدایی غمگین گفت:سپیده؟چرا ﺁقای ربیعی اینهمه زمان رو طولانی كرد؟خوب یك تحقیق محلی كه نباید اینقدر طول بكشه!حالا گیریم خیلی هم ﺁدم وسواسی باشه نهایتا دو هفته وقت نه دیگه45روز!!!

بعد سكوت كرد.نمی دونستم جوابش رو چی بدم.بعد از چند لحظه یك دفعه ماشین رو كنار خیابون نگه داشت و به درب كنارش تكیه داد و به من نگاه كرد و گفت:ببین سپیده...من قبل از اینكه با تو ﺁشنابشم شیطنتهای زیادی كردم...نكنه ﺁقای ربیعی بخواد به اون مسائل گیر بده؟

نگاهش كردم٬بغضم گرفته بود٬گفتم:نمی دونم...به خدا نمی دونم...ببین شهاب...منكه گفتم بابا سختگیره...تو هم گفتی همه جور از پسش بر میای...پس...

نگذاشت حرفم تموم بشه با عصبانیت كوبید روی فرمون ماشینش و گفت:ﺁخه این كه منطقی نیست...هر كسی ممكنه قبل از ازدواج هزار جور كثافت كاری و ندونم كاری كرده باشه مهم اینه كه وقتی تصمیم به ازدواج میگیره واقعا همه چیز رو كنار بگذاره...من قبل از ﺁشنایی با تو...هزار بار دوست دختر عوض كردم...هزار بار مشروب خوردم...هزار جور مهمونی رفتم...هزار بار به علت بودن در مهمونی ها بازداشت شدم...هزار تا كثافت كاری دیگه...

زدم زیر گریه و گفتم:بسه شهاب...بسه...من میدونم...قبلا همه چیز رو برام گفتی...گذشته تو اصلا برای من مهم نیست و نبوده...من به الان تو كار دارم...به الان كه میدونم كی هستی و چه ﺁدمی هستی...این بابام هستش كه...

یك دفعه شهاب بغلم كرد و تند تند پیشونیم رو بوسید و گفت:سپیده به خدا قصد نداشتم تو رو ناراحت كنم...تو رو به خدا گریه نكن من اصلا تحمل ندارم...خواهش میكنم...اصلا مهم نیست...غلط كردم بابا ببخشید...مهم نیست...از این لحظه به بعد دیگه هیچ حرفی در مورد این موضوع نمی زنم...قول میدم...تو فقط گریه نكن...

خودم رو از ﺁغوشش بیرون كشیدم و اشكهام رو پاك كردم٬واقعا از اینكه گریه كرده بودم ناراحت شده بود!دائم عذرخواهی میكرد و من رو قسم میداد گریه نكنم حتی وقتی دوباره راه افتاد تا جلوی درب دانشگاه صدبار به صورتم نگاه كرد تا مطمئن بشه كه من دیگه گریه نمیكنم!

بعد از ظهر هم كه اومد دنبالم وقتی لحظه اول نگام كرد متوجه شدم كه با نگرانی به چشمهام خیره شده تا مطمئن بشه كه دیگه گریه نكرده باشم اما دیگه حرفی نزد...هر لحظه از ﺁشنایی ما می گذشت بیشتر به عشقش نسبت به خودم اطمینان پیدا میكردم.اونقدر با محبت رفتار میكرد كه من همیشه پیشش كم میﺁوردم ولی اصلا براش مهم نبود و هر بار بیشتر از دفعه قبل من رو غرق در عشق و محبتش میكرد.

دو هفته امتحاناتم رو هم پشت سر گذاشتم و روز ﺁخر وقتی به شهاب گفتم كه فردا صبح به همراه عزیز و عمه مهین به كرمان میرم اول خیلی ناراحت شد ولی بعد خندید و گفت:خوب مشكلی نیست فقط شماره تلفن خونه برادرت رو بده به من...

وقتی شماره رو بهش دادم گفتم:شهاب فقط بین ساعتهای10تا12كه مطمئنم رضا خونه نیست و سركاره تماس بگیر...

خندید و گفت:چرا؟میترسی یك كتك حسابی از دست رضا بخورم؟!!

خنده ام گرفت و گفتم:نه...ولی اینطوری بهتره!

با سرحرفم رو تایید كرد و گفت كه حتما در همون ساعتها تماس خواهد گرفت.

اون روز تا غروب هم بیشتر یعنی تا ساعت8:30با هم گردش كردیم و بعد سر خیابونمون من رو پیاده كرد.میدونستم بازم دیر كردم اما خوب مقصر شهاب بود...هر چی اصرار كرده بودم كه زودتر من رو به خونه برگردونه حرفم رو گوش نكرده بود.وقتی با كلید در حیاط رو باز كردم دیدم چراغهای خونه خاموشه.فهمیدم عزیز خونه نیست٬خدا رو شكر كردم و رفتم داخل خونه.چراغها رو روشن كردم و دیدم كنار تلفن توی راهرو یادداشتی گذاشتن برداشتم و دیدم عمه مهین نوشته كه چون فردا عازم كرمان هستیم با عزیز رفتن تا برای افسانه هدیه بخرن و از من خواسته بودن مراقب غذای روی گاز باشم!با عجله دویدم به ﺁشپزخونه و در قابلمه رو برداشتم خدا رو شكر به موقع رسیده بودم فقط كمی ﺁب خورشت رو اضافه كردم و زیر برنج رو هم روشن كردم تا دم بكشه.اون شب عزیز نفهمید من دیر به خونه برگشتم.برای شام هم عمه مهین و حاج مرتضی خونه ما موندن ولی امیر نیومد منم اصلا سراغی ازش نگرفتم ولی بابا چند بار سراغ اون رو گرفت و عمه گفت كه امیر كار داشته نتونسته بیاد.شب بعد از شام هم به پیشنهاد حاج مرتضی٬من و عزیز وسایلمون رو كه جمع كرده بودیم برای خواب به خونه عمه مهین رفتیم تا صبح حاج مرتضی كه وقتش بیشتر از بابا آزاد بود ما رو به فرودگاه برسونه.

وقتی به خونه عمه مهین رسیدیم امیر خونه بود و یك دست گرمكن سفید و سورمه ای خیلی قشنگ به تن داشت و مشغول دیدن اخبار ﺁخر شب از تلویزیون بود.وقتی عزیز رو دید سریع بلند شد و به طرف عزیز اومد و عزیز هم حسابی با اون احوالپرسی كرد.عمه مهین به یكی از اتاقها رفته بود و نمیدونم مشغول چه كاری بود بعد عزیز هم به همون اتاق رفت٬من كه پشت سر عزیز بودم زیر لبی سلامی به امیر كردم كه جوابم رو نداد فقط چند لحظه همونطور كه ایستاده بود نگام كرد.چشمهاش خیلی غمگین بود و هزارحرف برای گفتن داشت...یك لحظه احساس كردم حتی در حال صحبت با منه ولی اشتباه كرده بودم...بعد از چند لحظه كه خیره به صورتم نگاه كرد برگشت و رفت دوباره مشغول دیدن اخبار شد.عزیز كه در اتاق كنار عمه مهین نشسته بود رفتار اون رو دید و منم از اینكه امیر حتی جواب سلامم رو نداده بود عصبی شدم و رفتم به همون اتاق پیش عمه و عزیزجون.عمه مهین چمدون رو باز كرده بود و هدیه ای رو كه عزیز و خودش برای افسانه خریده بودن و شامل چهار النگوی خیلی قشنگ طلا بود رو در چمدون و زیر لباسها گذاشت سپس از جاش بلند شد تا رخت خوابها رو بندازه و از اتاق خارج شد.من كه از رفتار امیر عصبی شده بودم كنار دیوار نشستم و با بی حوصله گی منتظر بودم تا هر چه زودتر فقط بخوابم.عزیز با صدایی ﺁروم گفت:حقت بود...خوب كرد محل بهت نگذاشت...حیف امیر نازنین من نیست كه جواب رد دادی بهش و نخواستی زنش بشی...

میدونستم عزیز از همه چیز باخبره با عصبانیت ولی صدایی خیلی ﺁروم گفتم:عزیز جون...باز شروع كردی!

عزیز هم دیگه حرفی نزد ولی صورتش پرغصه شده بود!عزیز حق داشت به هر حال امیر نوه ی اون بود و شهاب یك غریبه...ولی شهاب برای من همه كس و همه چیز بود در حالیكه امیر هیچكس نبود!احساس امیر هم اصلا برام مهم نبود چرا كه من اصلا به امیر علاقه نداشتم در حالیكه دیوانه وار شهاب رو دوست داشتم و می پرستیدم!

اون شب وقتی عمه مهین رخت خوابها رو برای من و عزیز پهن كرد بی معطلی شب بخیر گفتم و خوابیدم و اصلا نفهمیدم بقیه كی به خواب رفتن.صبح هم حاج مرتضی ما رو به فرودگاه رسوند٬به كرمان هم كه رسیدیم رضا با ماشینی كه با پس اندازهای قبلیش و تسهیلات شركت خریده بود به دنبالمون اومده بود.كلی خوشحال شدم از اینكه میدیدم رضا اینقدر مرد ﺁینده نگریه.منزل رضا در محلی از كرمان واقع بود كه ساكنان اون همه از كاركنان همون شركت خودروسازی بودن و تقریبا جماعت یك دستی اونجا ساكن بود.خونه افسانه و رضا خیلی كوچیك و قشنگ و در طبقه پنجم یك ساختمون بود كه دو اتاق خواب داشت و با جهیزیه قشنگی كه عمه مهین به افسانه داده بود منزلشون خیلی شكیلتر و قشنگتر به نظر میرسید.افسانه از دیدن ما به قدری خوشحال شده بود كه حد نداشت.رضا وقتی ما رو به خونه رسوند خودش به سر كار رفت و تا غروب در خونه بودیم...با اخلاق و محبتی كه افسانه داشت كلی احساس راحتی میكردیم...از النگوهایی هم كه براش هدیه برده بودیم خیلی خیلی خوشش اومد و از عزیز جون و عمه مهین خیلی تشكر كرد.رضا كه از سر كار اومد شام رفتیم بیرون و كلی در شهر و پارك جنگلی كرمان گردش كردیم.نزدیك پارك جنگلی یك امامزاده خیلی قشنگ بود كه همون شب عزیز جون و عمه مهین تصمیم گرفتن از فردا هر روز برای زیارت به اونجا برن منم از محیط امام زاده و معماری اون خیلی خوشم اومده بود ولی مثل عمه مهین و عزیز جون حوصله هر روز رفتن به زیارت رو نداشتم بنابراین همون موقع به اونها گفتم كه من همراه اونها نخواهم رفت و ترجیح میدم توی خونه پیش افسانه بمونم.

رضا و افسانه اصلا درباره شهاب از من چیزی نمی پرسیدن و این برای من عجیب بود به خصوص از افسانه...ولی در نهایت فكر كردم شاید چون امیر نیز من رو خواستگاری لفظی كرده و من جواب رد دادم افسانه زیاد تمایل نداره در مورد شهاب چیزی از من بپرسه.سه روز از اومدنمون به كرمان گذشته بود و شهاب هیچ تماسی با منزل رضا نگرفته بود...............پایان قسمت نهم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.