• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 10104)
يکشنبه 10/5/1389 - 0:54 -0 تشکر 216915
رمان((به یاد مانده))-شادی داودی

داستان دنباله دار قسمت اول

به نام یگانه آفریننده ی هستی بخش

این حکایتی است نه چندان شیرین از زندگی دختری که با عشق زندگی کرد و لحظاتش دستخوش حوادثی گشت که در این دیار کهن بسیاری از دختران و زنان شیردل در دو دهه ی اخیر گرفتار آن گشتند .

سکوت کردند و تنها خداوند وضع حال دل ایشان را دید و گریست !

زنانی که در سخت ترین لحظات زندگی به غیر از خدای خویش هیچ یاوری نداشته اند و تنها صدای قلب تپنده ی آنها را ایزد یکتا شنید !

این داستان با تمام فراز و نشیب هایش و تمام کاستی ها و کمبودهایش تقدیم می شود به تمام شیر زنان و نیکو خصلتان این دیار که در هیچ کجا یادی از آنها و غم دل آنها نشد .

آنان ماندند و گریستند و خدای خویش را فریاد کردند باشد این وقایع مرهمی نه چندان مفید باشد بر دل سوخته و تنهای ایشان .... .

هرگونه تشابه اسمی کاملاً تصادفی می باشد .


قسمت اول

 

صدای رعد و برق وحشتناکی من را از حال خودم خارج کرد ساعتها بود که در اتاقم نشسته بودم و مشغول خواندن درس زست شناسی بودم .

عجب اشتباهی کردم رشته تجربی را انتخاب کردم دائماً باید می خواندم آنهم چی درس سخت زیست شناسی را آخه بالاخره بعد از چند سال انقلاب فرهنگی شانس به من رو آورده بود و برابر با فارغ التحصیلی من از دبیرستان اجازه ی شرکت در کنکور و باز شدن دانشگاه ها داده شده بود .

پس باید تمام سعی خودم را می کردم چرا که از ابتدای ورود به دبیرستان رویای رفتن به دانشگاه را در سرم داشتم .

منزل ما در خیابان گرگان بود یک خانه دو طبقه قدیمی اما زیبا و پراز محبت پدرم کارمند بانک بود و مادرم بازنشسته آموزش و پرورش ؛ دو خواهر دیگر هم داشتم که البته هر دو ازدواج کرده بودند و از ایران به همراه همسرانشان در همان شروع انقلابات رفته بودند و این بزرگترین دغدغه ی مامانم بود که دائم یا در حال اشک ریختن بود و یا در تکاپوی تهیه ی مایحتاج غیر ضروری برای آنها !

گاه دچار شک می شدم که نکند مرا فراموش کرده است چون اورا نسبت به خودم بی تفاوت می دیدم !

بیچاره پدرم هم شده بود هم غصه ی مامان دائم وقتی در منزل بود او را دلداری می داد و می گفت نگران وضع و حال آنها نباشد اما افسوس که مامان گوشش به این حرف ها بدهکار نبود .

پدرم حق داشت آخه خواهرهایم اصلاً دچار بحران نبودند بلکه زندگی آرام و بی دردسری داشتند و چون هردو در یکجا زندگی می کردند غم غربت هم زیاد اذیتشان نمی کرد .

اما هرچه باشد مامان خیلی دلتنگ آنها بود و پدر نیز این وسط غصه دار مامان !

باران شدیدی شروع به باریدن کرد

از جام بلند شدم و رفتم جلوی پنجره دانه های باران آنقدر درشت بود که تا حالا در عمرم این باران را ندیده بودم !

همیشه از روزهای جمعه بخصوص عصرهایش بیزار بودم ولی به هر حال باید سپری می شد ، فردا قرار بود از بخش اول و دوم زیست امتحان بدیم و من تقریباً نزدیک به یک ساعت بود که فقط به یک صفحه از کتاب خیره شده بودم و اگر صدای رعدوبرق مرا به خودم نمی آورد باز هم این حالت ادامه پیدا می کرد .

با بخار دهنم شیشه اتاقم را مات کردم و روی آن عکس یک دلقک کشیدم که داشت بهم می خندید منهم یک زبان برایش در آوردم برگشتم سر کتابم تا ادامه درسم را مطالعه کنم که مامان از طبقه پایین صدایم کرد : افسانه ، افسانه؛ بیا پایین مادر عصرونه حاضره !

تازه احساس گرسنگی کردم مثل این بود که خدا می خواست با این رفتار مادرم بهم ثابت کند که نه بابا مامان ته تاقارش رو فراموش نکرده !

دوباره بلند شدم اومدم از در برم بیرون که چشمم به عکس پروانه و فرزانه افتاد در حالیکه همدیگررو بغل کرده بودند می خندیدند جلو رفتم و از روی قاب شیشه ای صورت هر دو را بوسیدم و گفتم:

بی معرفت ها آخه نگفتید من بیچاره و تنها چی کار کنم ؟

از اتاق بیرون رفتم از پله ها پایین اومدم دیدم پدر داره مثل همیشه روزنامه می خونه و اخبار جنگ را دنبال می کند و به طور همزمان اخبار تلویزیون را هم نمی گذارد از دستش دربره .

همیشه سر این موضوع سر به سرش می گذاشتم و می گفتم : بابا نکنه هر روز صبح اخبار روز گذشته را امتحان می دی که این قدر دقیق آن را دنبال می کنی ، بابا هر دو کانال یک خبر داره ، مگر مجبوری اخبار هر دو کانال رو مو بمو ولو تکراری دنبال کنی ؟

ولی او با خنده می گفت : افسانه جان درسته که پیرم و نمی تونم کاری بکنم ولی لااقل با مطلع بودن از اخبار و حملات عراق می تونم دعا و نذر و نیاز کنم که جوانها کمتر به خاک و خون کشیده بشوند !

جلو رفتم دستم رو کردم تو موههای جو گندمی پرپشتش و گفتم : بابا خوب گوش کن ، تکرارش 1 ساعت دیگه کانال دو خلاصه ی اونم نیمه شب قبل از پایان برنامه ها .

مامان گفت : ول کن دختر مگه صدای به این کمی تلویزیون هم مزاحم درست می شه دیگه از این کمتر که نمیشنوه !

گفتم: مامان چی میگی؟ مگه من شکایتی کردم با بابا شوخی می کنم !

مامان گفت : خوبه دیگه بیا آشپزخونه عصرونت رو بخور

رفتم آشپزخانه دیدم مامان نون و پنیر و خیار آماده کرده آخ چقدر دوست داشتم

لپای توپولش رو گرفتم و یک ماچ محکم کردمش گفتم : قربون مامان مهربونم که هنوزم دوستم داره !

چشمهای سبزش و ریز کرد ، نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت : یعنی چی ؟ مگه شک داشتی ؟

بعد صندلی رو کشید و نشست یک دستش رو زیر چونه اش قرار داد و در حالیکه با چنگال خیار ها را جابجا می کرد گفت : آخ چقدر خوب بود الان پروانه و فرزانه اینجا بودن !

الهی براشون بمیرم ، تو اون غربت چه میکنن؟ بعد با دست دیگه اش یک گوشه رومیزی رو گرفت و اشکهایش رو پاک کرد .

من بدبخت که تازه اولین لقمه رو تو دهنم گذاشته بودم هاج و واج به چشمهای پر از اشک مامان نگاه کردم دیگه مگه می تونستم اون مثلاً عصرونه رو بخورم ، کوفت و زهر مارم شد ،

بلند شدم ،

مامان که متوجه شد دوباره حالم رو حسابی گرفته تندتند اشکهاشو پاک کرد گفت : بخدا دیگه گریه نمی کنم قول میدم بشین مادر مردم از بس درودیوار رو نگاه کردم و تو بالا موندی ! بشین الهی قوربونت برم .

بشین مادر عصرونه ات و بخور .

با عصبانیت گفتم : مرسی صرف شد مامان عزیزم !!!

بعد هم از آشپزخانه بیرون رفتم و به سمت پله ها حرکت کردم .

پدرم گفت : باز چی شد ؟ مهین ، مهین نتونستی یک ساعت خودت رو کنترل کنی این دختر لااقل عصرونه اش رو بخوره ؟!!

آخر چقدر بگم والله ، بالله ، اونها اونجا خوشن همه چی هم گیرشون میاد !

این من و این افسانه بیچاره اس که از دست تو آرامش گیرمون نمی آد !!

آخه خانوم بسه دیگه !

مامان در حالیکه یک لقمه بزرگ نون و پنیرو گوجه برای من گرفته بود و دنبال من از پله ها بالامی آمد گفت: خاک بر سر من کنن که یک غم خوار هم ندارم دردم روبه کی بگم .

بعد در حالیکه منرو با یک دستش نگه می داشت گفت : بگیر ، بگیر برو تو اتاقت بخور، الهی من بمیرم که با این وضعم تو رو هم عاصی کردم !

نگاهی بهش کردم چشمهای سبزش پر از اشک بود زیبایی رنگ آنها را صد برابر کرده بود ساندویچ را از دستش گرفتم و بوسیدمش اما برای اینکه زیاد مجال گریه مجدد بهش ندم زود از پله ها بالا رفتم و به اتاقم وارد شدم .

شروع کردم به گاز زدن از ساندویچ و در همین حال کتاب زیست رو ورق می زدم بیشتر مطالب را جسته گریخته بلد بودم و فکرم خیلی نگران امتحان فردا نبود .

خوب که به کتاب دقت کردم حدوداً 11 صفحه را خوب بلد نبودم که ترجیح دادم آنرا فردا صبح زود بعد از نماز صبح بخوانم .

کتاب رو بستم و دوباره پشت پنجره رفتم حالا بارون ریز اما شدید تر شده بود مثل اینکه آسمون از دست بعضی ها خیلی دلش پربود و می خواست همین امشب تمام عقده های دلش رو خالی کنه !

لرزش رو در بدنم حس کردم و تازه فهمیدم که سرمای پاییزواقعاً خودش را نشان داده ، از پشت پنجره کنار رفتم روی تخت نشستم و بقیه ساندویچ رو خوردم .

خورده های نون رو که روی روتختی ریخته بود جمع کردم و آنرا در سطل اتاقم ریختم جلوی آینه ایستادم ، خنده ام گرفت مهناز هم کلاسی من راست می گفت که من یک دختر بی تفاوت نسبت به همه چیز هستم ! آخه با دیدن خودم تو آینه متوجه صدق گفته اش شدم !

موهای بلندم را که از صبح بیدار شده بودم حتی شانه نکرده بودم و همه دورم ریخته بود یک بلیز گشاد هم تنم بود که بیشتر منرا شبیه دختران تناردیه در داستان بینوایان کرده بود .

یادم اومد مهناز همیشه برای حالت دادن به ابروهایش دو انگشت اشاره اش را تفی می کرد و آنها را به ابروهایش می کشید ، در حالی که خنده ام گرفته بود کار اورا تکرار کردم ،

واقعاً جالب بود با کمی آب دهن ابروهایم چه حالت خوبی به خودش گرفت ، کمی هم لبام رو خیس کردم تا به قول مهناز برق خاصی بگیره .

خیلی خنده دار بود کارهایی که همیشه از نظر من جلف بازی بود حالا توجه مرا جلب کرده بود ، لباسم را محکم به تنم چسبوندم تازه فهمیدم که من فقط صورتم شبیه مامان است و اندامم درست مثل بابا کشیده و متناسب است تعجب کردم که چرا تا حالا به این قضیه پی نبردم ؟...........پایان قسمت اول

 

داستان دنباله دار قسمت دوم

آره درسته من فقط چهره ام و پری صورتم شبیه مامان بود و کشیدگی قد و اندامم کاملاً به پدر شبیه بود . خنده ام گرفت به یاد حرفهای مهناز افتادم که می گفت تو با این چهره و قد و هیکل اگر فقط  یکذره به خودت برسی همه ی شهر را دنبال خودت می اندازی ! به ساعت نگاه کردم تقریباً نزدیک 8 بود و من حدود یک ساعت و نیم رو بی خود از دست داده بودم آنهم بی جهت و فقط برای تایید قیافه و اندامم جلوی آینه !! از خودم بدم اومد چه قدر باید بیکار شده باشم که به این مهملات توجه نشون دادم ! از اتاق بیرون رفتم و به طبقه پایین که رسیدم یکراست برای گرفتن وضو به دستشویی رفتم مامان و بابا هر دو سرنماز بودند بابا در حال فرستادن صلوات با تسبیح بود و مامان هنوز نمازش تمام نشده بود .چادر نماز سفیدش رو که سر میکرد درست مثل فرشته ها میشد آنقدر که بی اختیار کنار سجاده اش می نشستم  و به صورت مهربون و آوای ملکوتی نمازش گوش می کردم .اما امشب فقط به نگاهی کوتاه دلخوش کردم و خیلی سریع وارد دستشویی شدم و شروع به گرفتن وضو کردم ، از دستشویی که بیرون اومدم بابا جانمازش رو جمع می کرد . بهش گفتم : بابا یادت که نرفت منرا دعا کنی ؟

خندید، مثل همیشه عاشقانه نگاهی به من کرد و گفت : برو دختر این تویی که ممکن به اقتضای سنت فراموشی بهت دست بده من هنوز جوونم و برای دختر کوچیکم هزار آرزو دارم ، پس مطمئن باش !

خندیدم جلو رفتم و گفتم : الهی قربونت بشم آخه من فقط بعد از خدا امیدم به دعا های شماس، مامان که اصلاً با این همه گرفتاری و غصه و سرگرمی ترشی درست کردن و مربا درست کردن و سبزی خشک کردن برای پروانه و فرزانه اصلاً منو یاد نداره!!

در این موقع مامان سلام نمازش را گفت و بعد جعبه دستمال کاغذی که کنارش بود رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:پدر سوخته حالا دیگه پشت من پیش بابات حرف می زنی؟ باشه باشه یک روز مادر میشی می فهمی که همه ی بچه ها چقدر برای پدرو مادرعزیزن .

خندیدم و گفتم : الهی فدای مامان توپولم بشم منکه نگفتم فراموشم کردی فقط گفتم وقت نداری .

مامان صدایش را که با شوخی همراه بود بلند کرد و گفت : باز حرفه خودشو می زنه!

و من که دیدم اگه یک ذره دیگه لوس بازی کنم اوضاع ممکنه خراب بشه بلند شدم تا از پله ها بالابرم .مامان گفت : شام حاضره  نمازت رو زود بخون بیا شام بخور .گفتم: مامان من سیرم می خوام بعد از نماز زود بخوابم فردا بعد از نمازصبح باید بقیه درسام رو مرور کنم .

بابا گفت : بدون شام می خواهی بخوابی ؟ گفتم : بخدا سیرم ، آخه مامان ساندویچی که درست کرده بود خیلی بزرگ بود .

دیگه منتظر نشدم اصرار ها را بشنوم با عجله به اتاقم رفتم ، جا نمازم رو پهن کردم و چادرنماز رو سرم انداختم ، چقدر احساس سبکی می کردم وقتی می خواستم نماز بخونم ، بخصوص که چراغ اتاق رو هم خاموش می کردم و فقط نور چراغ برق خیابان به اتاقم می اومد وصدای بارون بود که شنیده می شد . نماز مغرب رو که تموم کردم یکدفعه دلم یک جوری شد احساس کردم صدای بارون داره با من حرف می زنه میگه بخواه ، بخواه ، هرچی می خوای حالا بخواه ! دست هام رو بالا بردم برای اولین بار بود که اینجوری عاجزانه التماسش می کردم ، ترسیده بودم نمیدونم از چی ولی اشکهام بود که سرازیر می شد فقط صدای التماسم بود که بلند بود و دستهای نیازم به درگاه اون دراز شده بود . دعا می کردم اما عجیب و نا شناخته ! تسلیم شده بودم ، اما تسلیم چه چیز نمی دونم فقط گریه می کردم و می گفتم.......

 

دعا می کردم اما عجیب و نا شناخته ! تسلیم شده بودم ، اما تسلیم چه چیز نمی دونم فقط گریه می کردم و می گفتم : خدای من خودت می دونی که چقدر تنها هستم و فقط امیدوارم که کاری نکنم که شرمنده پدرو مادرم بشم .خدایا کمکم کن که رشته ی مورد علاقه ام را در دانشگاه قبول بشم . همین و همین .... به هق هق افتاده بودم ، حالت عجیبی بود از این دعا ترسیدم فکر کردم دارم برای خدا حکم تعیین می کنم !!شروع کردم به عذر خواهی مثل این بود که خدارو حس می کردم ، انگار پیشم بود خیلی نزدیک ، خیلی خیلی نزدیک !گفتم : خدایا هرچی رضای تو باشه منم به همون راضی ام ، چیز زیادی نمی خوام فقط درمونده ام نکن ، خدایا تورو به حقانیت وجودت قسم میدم که هیچ وقت به حال خودم رهایم نکن ، هرچی صلاح در اون هست همون رو برام مقدر کن ، ولی خدایا تو را قسم میدم حالا که تو دنیای مادی تنها و بی همزبونم تو دنیای معنویت همیشه پشتم باش و از خودت نا امید نکن .... .در اتاقم باز شد و همزمان چراغ روشن شد . با عجله سرم رو برگردوندم ، بابا بود .با تعجب نگاهم می کرد ، نگاهی که هزار سوال در آن بود . اومد تو اتاق و در رو بست ، روی تخت نشست ، زانوهاش رو میدیدم و دستهای مهربونش رو که به هم مالیده می شدن . می دونستم خیلی ترسیده چون من هیچ وقت اینطوری گریه نکرده بودم ! خودم هم تعجب می کردم که چرا این حالت بهم دست داده ! صدای مهربونش تو اتاق پیچید : افسانه، بابا چیه؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده ؟

انگار منتظر چنین سوالی بودم سرم رو روی زانوهاش گذاشتم و باز گریه کردم ، گریه ای عجیب انگار اتفاقی افتاده که مصیبت بزرگی است و من رو به این حال انداخته . دست مهربونش رو روی سرم حس کردم . گفتم: بابا می ترسم ، می ترسم !! از فردا از روزهای نیومده ! از اینکه در دانشگاه قبول نشم ! از اینکه اگر قبول نشم چی میشه ؟ چه کار باید بکنم ؟ چی در انتظارم است ؟ از آینده ، از آینده می ترسم !!!

سرم را بوسید از روی تخت اومد پایین رو زمین کنارم نشست.با صدایی که همیشه برای من بهترین آرامش بخش بود گفت: مگه تو از زندگی چی میخوای؟ وحشت مال کسی است که بداند چیزی را که می خواهد دور از دسترس است و خودش ناتوان.نکنه چیزی رو که می خوای بهش برسی خیلی دور از واقعیته ؟ یا خودت خیلی ضعیفی؟

گفتم: نه بابا هیچ کدوم ، ولی من از وقایع پیشبینی نشده می ترسم!

دوباره لبخند پر امیدو قشنگی به صورتش نشست و گفت :مگه توتاحالا دیدی کسی با تقدیروسرنوشتش بجنگه؟!!تو که به خدا ایمان داری پس باید تسلیم محض اراده ی او باشی خودت را به خدا بسپاری و ترس به دلت راه نده چون خدای مهربون برای هیچ کدوم از بنده هاش نه بد می خواد نه سخت می خواد و اصلا ًراهی روبه بنده اش نشون نمیده که اون بیچاره وا بمونه.سعی کن شناختت رو نسبت به خدا بیشتر کنی!

بعد از جایش بلند شد به طرف در رفت چراغ را خاموش کرد و مرا به حال خودم گذاشت و از اتاق بیرون رفت.نگاهی به نور چراغ خیابان کردم و صدای ریزش باران کمی آرامم کرد، بلند شدم و نماز عشاء را خوندم ؛ بعد از نماز نگاهی به ساعت کردم خیلی خسته بودم آروم زیر پتو خزیدم و چشمامو بستم و در رویای شیرین قبولی دانشگاه به خواب رفتم.صبح بر خلاف انتظار دیر بیدار شدم مامان هم مرا بیدار نکرده بود به ساعت نگاه کردم6:45 دقیقه را نشان می داد و من فقط نیم ساعت وقت داشتم که هم صبحانه بخورم و هم آماده بشم برای رفتن به مدرسه!با عصبانیت از تخت بیرون پریدم و با عجله به طبقه پایین رفتم بابا داشت صبحانه میخورد ؛ مامان تا مرا دید گفت:درسهات رو خوندی؟

گفتم : کدوم درس ؟! خواب موندم دیشب یادم رفت ساعت کوک کنم حتی نماز صبح هم قضا شد!

تند تند صورتم را در همون آشپزخانه شستم ، و بااینکه خیلی گرسنه بودم صبحانه مختصری خوردم.مامان در حالیکه چای دوباره ای برای پدرمی ریخت گفت:حالا مگه چی شده؟فدای سرت که دیرشده بابا میرسونت .

در حالیکه آخرین لقمه را تند تند می جویدم گفتم : به مدرسه به موقع میرسم مهم این است که مطالب درسی ام را بخونم ؛ وای خاک برسرم امتحان لعنتی رو چی کارکنم؟!

بابا مثل همیشه خونسرد و متین گفت :منکه صدبار گفتم از صفر تا بیست مال دانش آموز است حالا هرنمره ای بگیری گرفتی پس نگران نباش!

با تعجب نگاهی به بابام کردم گفتم : شما وقتی خودتم درس می خوندی اینقدر بی تفاوت بودی یا الان اینجور شدی؟

مامان در حالی که کمی روی میز صبحانه را خلوت میکرد گفت:قربون دل گنده؛ وا... حسرت یک لحظه خونسردی بابات رو دارم!

از جام بلند شدم رفتم بالا ودر حالیکه روپوش تنم میکردم کلی به خودم بدوبیراه گفتم ؛ آخه میدونستم دبیرزیست ما باکسی شوخی نداره فقط دعا می کردم زیاد سخت نگیره؛مقنعه و چادرم رو که روی سرم گذاشتم کیفم را برداشتم و با عجله پایین رفتم.مامان مثل همیشه تغذیه منو آماده کرده بود و حاضر پایین پله ها ایستاده بودتا اونوبه دستم بده بابا نیز تو این فاصله توی حیاط ماشین را روشن کرده بود تا گرم بشه.مامان در حلی که چادرم را روی سرم صاف میکرد گفت نترس مادر آیت الکرسی بخون انشاا... زیاد امتحانت را بدنمی دهی ؛ تغذیه ات رو هم بخور، یادت نره ها؛ راستی من ظهر نیستم میرم خونه خاله زهره کلیدت یادت نره

کلید رو از روی جا کلیدی برداشتم و از در بیرون رفتم پامو که از در بیرون گذاشتم سرمای لذت بخش پاییز به صورتم نشست حیاط هنوز آثار باران دیشب را نمایش می داد.برگهای ریخته شده کف حیاط حسابی تمیز شده بودند بابا داشت شیشه های ماشین رو پاک میکرد و بخارزیادی از اگزوز ماشین خارج می شدکفشهایم رو که پوشیدم از پله های بالکن پایین رفتم.بابا گفت :افسانه جان ،سرده صبرکن برسونمت.

گفتم: نه مرسی با مهناز قرارگذاشتم سر کوچه منتظرم مونده!

بابا گفت : چه اشکالی داره بشین تو ماشین اون رو هم سوار می کنیم.

در حالی که از در حیاط بیرون میرفتم گفتم : نه مرسی بابا خودمون بریم بهتره!

کوچه را با عجله به آخر رسوندم دیدم مهناز ایستاده به طرفش رفتم مثل همیشه شیطون بود مطمئن بودم این چند دقیقه که سر کوچه ایستاده تا من بیام هزار تا شیطنت خرج کرده چون درست سرکوچه ی ما یک نانوایی بودکه حداقل سه چهارتا از مشترهای توصفش پسرهای جوون بیکار بودن.باعجله دستش رو گرفتم و اون رودنبال خودم کشوندم.درحالیکه دستش رو از دستم بیرون آورد گفت : اوه، سلام چه خبرته مگه دزدی کردی که اینجوری عجله داری؟بازم دیوونه شدی چیکار میکنی؟

گفتم: مهناز کی می خواهی دست از این کارات برداری ؟بخدا زشته مردم محل برات حرف درمیارن!

باخنده گفت: حالا مثلا ً توکه قدیسه شدی فکر می کنی برات حرف در نمی آرن؟مردم این زمونه هرکاری کنی حرفشون رو میزنن!پس بهتره لااقل از جوونیمون لذت ببریم.

گفتم :تو هیچوقت آدم نمی شی درس خوندی؟

گفت :نه! پیش تومی شینم تو که خوندی ؟پس دوست خوب به چه دردی می خوره؟!!!

سرجام میخکوب شدم . گفتم : نه! ایندفعه واقعاً نه! به خدامهناز با دستام خفه ات می کنم تو رو خدا دست از سر من بردار ایندفعه به خدا وقت نکردم 8 تا 9 صفحه آخرکه که مهمترین  قسمت بخش 2بود را بخونم اصلا ً رو من حساب نکن .

مهناز درحالی که کیفش را روی شونهاش مرتب میکرد با خنده گفت :8-9 صفحه که قابلی نداره مهم نمره 10 به  بالاست که می گیرم !

گفتم:مهناز راست میگم ایندفعه زیاد جالب درس نخوندم!

در حالیکه ایندفعه اون بود که منرا دنبال خودش می کشوند با خنده گفت خوب چه اشکالی داره ایندفعه نمره من و تو یکی بشه !.........پایان قسمت دوم

 

داستان دنباله دار قسمت سوم

مهناز در حالی که کیفش را روی شونه هاش مرتب میکرد با خنده گفت :8-9 صفحه که قابلی نداره مهم نمره 10 به  بالاست که می گیرم !گفتم مهناز راست میگم ایندفعه زیاد جالب درس نخوندم!در حالیکه ایندفعه اون بود که منرا دنبال خودش می کشوند با خنده گفت خوب چه اشکالی داره ایندفعه نمره من و تو یکی بشه !تقریبا ً داشتیم عرض خیابونو طی میکردیم که چشمم افتاد به دبیرزیست شناسی از ما شین پیاد شده بود و داشت درماشینو قفل میکرد.نم بارون دوباره شروع شده بود.مهنازباصدای بلندی گفت:سلام خانم عزیزی چتربدم خدمتون؟

خانم عزیزی سرش را برگردوند وقتی ما دو تا رو دید گفت : نه مرسی دخترم نیازی نیست.مهناز گفت : حالا چتر داشته باشید بهتره لااقل کمتر خیس می شید.خانم عزیزی درحالی که با خنده عینکش را بالاتر می گذاشت گفت: ای شیطون از دست تو یک لحظه تو کلاس آرامش ندارم حالا وای به روزی که شروعش با دیدن تو آغاز بشه؟

مهناز در حالیکه چترش را باز می کرد و روی سر خانم عزیزی نگه داشته بود گفت: خانم عزیزی اختیار دارید من به هرکسی چتر نمیدم شمارو خیلی دوست دارم که این کارو می کنم ببینید حتی روسر بهترین دوستم هم چتر باز نمی کنم !

خانم عزیزی در حالیکه خنده ی معنی داری میکرد گفت : پس منهم به جای این دوست خوبت تلافی می کنم سر امتحان جات رو تغییر می دم تا نتونی از روی ورقه ی اون تقلب کنی !

در این موقع حیاط مدرسه رو طی کرده بودیم و به سالن رسیده بودیم اول خانم عزیزی وارد شد ، مهناز در بیرون ایستاد تا چترش رو ببنده و من وارد سالن شدم در حالیکه چادرم رو از سرم بر می داشتم شنیدم که مهناز گفت : حیف محبت که به خانم عزیزی بکنم !

خانم عزیزی با خنده گفت : راستی فتحی تو چه جوری تونستی طرح دوستی با این افسانه بریزی و اینقدر از وجودش استفاده کنی آخه شما دوتا هیچ جوری به هم نمی خورید ؟!!

مهناز وارد سالن شد و گفت : چه کار کنم خانم؛ از بس خوبم افسانه منو ول نمی کنه !

من در حالیکه شدیداً نگران صفحات نخونده ی کتاب بودم از خانم عزیزی خدا حافظی کردم و به کلاس رفتم صدای خنده ی مهناز و خانم عزیزی رو می شنیدم که با دور شدن من از اونها و هیاهوی بچه های مدرسه کم کم صداشون محو شد .وارد کلاس شدم بچه ها گروه گروه جاهای مختلف را اشغال کرده بودن؛ سلام کردم که تک و توک جوابی دادن سرجام نشستم و کتابم رو از زیر چادرم که در کیف گذاشته بودم بیرون کشیدم .صفحات آخر بخش 2 را باز کردم زمان خیلی کمی داشتم و فقط تونستم به عکس هایش نگاهی بیندازم که مطمئن بودم حداقل 2 نمره از عکسها سوال خواهد داد.خانم عزیزی و مهناز باهم وارد شدن همه بچه ها سر جاهاشون نشستن مهناز ساکت ساکت بود ؛ خیلی عجیب به نظرم میومد چون در عمر نسبتاً طولانی دوستیمون هیچ وقت مهناز رو اینقدر ساکت و تو فکر ندیده بودم حدس زدم خانم عزیزی باید حسابی حالش رو گرفته باشه که اینجوری دمق شده ! بچه ها که آروم شدن خانم عزیزی خواست که برای امتحان آماده بشن ؛ شروع کردم به سفارش مامان زیر لب آیت الکرسی خوندن به جرات می تونم بگم که بار اول بود که درسم رو کامل نخونده بودم و می خواستم امتحان بدم.مهناز اصلاً تو حال خودش نبود ؛ هرچی بهش می گفتم حواست کجاست؟ اصلاً جواب من رو نمیداد!یک لحظه ترسیدم پیش خودم گفتم نکنه واقعاً حالش بد باشه ؟ روی نیمکت نشستم و تکونش دادم سرش رو بلند کرد چشماش گیج و منگ بود.بهش گفتم : خوبی ؟ چته ؟ یدفعه چه مرگت شد ؟ خانم عزیزی میگه حا ضرشید برای امتحان انوقت تو یاد بدهکاری هات افتادی ؟

رفت ته نیمکت کنار دیوار نشست خودکارهاش رو..........

 

رفت ته نیمکت کنار دیوار نشست خودکارهاش رو تو دستش می چرخوند!بهش گفتم : مهناز نگران نباش من ورق خودمو باز میگذارم از روش ببینی .

ازحرف خودم خنده ام گرفت چون تا حالا سابقه نداشت مهناز نگران امتحان باشه در این موقع خانم عزیزی به میز ما رسید و ورقه ها ر ا به پشت جلوی ما گذاشت با دستش ضربه ی آرومی روی میز کوبید و گفت : فتحی در چه حالی ؟ مهناز سرشو بلند کرد ولی مثل این بود که نمی خواست زیاد نگاهش رو روی خانم عزیزی نگه داره با عجله گفت: خوبم مرسی به خدا خوبم .

من گیج و ویج مونده بودم مهناز چش شده . صدای خانم عزیزی که می گفت مشغول شید 40 دقیقه بیشتر فرصت ندارد ! منرا به خودم آورد . با عجله ورق رو بر گردوندم و بدون اینکه به کل سوال ها نگاه  کنم از ابتدای ورق شروع کردم به جواب دادن . تقریباً به وسطهای ورقه رسیدم که تازه متوجه مهناز شدم دیدم داره کنار ورقه اش رو خط خطی می کنه و اصلاً هیچ چیزی جواب نداده آروم صداش کردم : مهناز ، مهناز ، بمیری خوب بنویس دیگه !

یک دفعه دست خانم عزیزی روی شونه ام خورد و صداش رو شنیدم که میگفت : سرت به کارت باشه ! حسابی ترسیدم چون شنیده بودم که خانم عزیزی بارها به خاطر تقلب ورقه بچه هارو پاره کرده ؛ پس سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به نوشتن خوشبختانه از آخرهای بخش دوم فقط تست داده بود که کم و بیش بلد بودم در حین نوشتن جوابها گاه گاهی نگاهی به مهناز می انداختم ، همچنان سرش پایین بود و حسابی تو فکر ! در این موقع در کلاس زده شد و خانم کاظمی معاون مدرسه اومد تو و چون بچه ها در حال امتحان دادن بودن با اشاره ی خانم عزیزی هیچکس از جاش بلند نشد . خانم عزیزی با خانم کاظمی مشغول صحبت شدن منهم وقت رو غنیمت شمردم ورق مهناز رو از زیر دستش کشیدم با تعجب به من نگاه کرد اما خیلی آروم سرش رو گذاشت روی میز و به من نگاه کرد منهم با عجله 3 تا 4 سوالش رو ، بخط خودش که تقلید اون کار ساده ای بود نوشتم و تستهاش رو سریع جواب دادم که جمعاً 4 یا 5 دقیقه بیشتر طول نکشید . بعد با سرعتی باور نکردنی دوباره ورقه اش رو بهش دادم ؛ باز هم بی خیال نشسته بود و چشماش روی ورقه دنبال چیز نا معلومی می گشت که حداقل من نمی فهمیدم ! خانم کاظمی که از کلاس بیرون رفت من از جام بلند شدم و برای دادن ورقه ام سر میز خانم عزیزی رفتم ؛ در حالیکه ورقه رو از دستم می گرفت لحظه ای نگاهش رو روی من ثابت نگه داشت و بعد خیلی آروم گفت : مهنازهم اینقدر نسبت به تو وفادار هست که تو هستی ؟

سرجام خشکم زد ، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که متوجه کار من شده باشه از اونجایی که سفیدی پوستم کاملاً مثل مامان بود مثل اونهم هر وقت خجالت می کشیدم شدت سرخی گونه هام رو هم خودم می فهمیدم ؛ سرم رو پایین انداختم و خانم عزیزی در حالیکه آروم ورقه رو از دستم می کشید گفت: برو بیرون .

درحالیکه از کلاس خارج می شدم برگشتم مهناز رو دیدم که بی خیال نشسته و از پنجره بیرون رو نگاه می کنه از عصبانیت دندونهام رو به هم فشار می دادم از کلاس بیرون رفتم . تقریباً 7 ، 8 دقیقه بعد یکی یکی بچه ها اومدن از کلاس بیرون ولی چون بارون شدید شده بود همه بی صدا و آروم با هم حرف می زدن و توی سالن موندن . هرچی انتظار کشیدم مهناز بیرون نیومد تا اینکه زنگ تفریح زده شد و خانم عزیزی ورقه هارو گرفت و از کلاس خارج شد با عجله به سر جام برگشتم ؛ کنار مهناز نشستم دیدم چشماش برق  خاصی داره و خنده ی معنی داری روی لباش نشسته . با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: مرده شورت رو ببرن !

یک دفعه پرید من رو بغل کرد و حسابی ماچ بارونم کرد بچه های کلاس که زیاد این حرکت های مهناز رو دیده بودن زدن زیره خنده و گفتن شفیعی خدا به دادت برسه مهناز امروز دوباره دیوونه شده !

با فشار زیاد به عقب هولش دادم و گفتم : میگی چه مرگته یا برم دنبال کار خودم ؟!

در حالیکه می خندید گفت : اول مرسی به خاطر اینکه زحمت ورقه ی من رو قبول کردی ! دوم اینکه ... .

نگذاشتم حرفش تموم بشه با کتاب زیست محکم زدم تو سرش و اون در حالیکه می خندید و با دودست سرش رو از ضربات پی در پی کتاب حفظ می کرد گفت : صبر کن بقیه اش رو بگم .

گفتم: د بمیر زودتر بگو ببینم چه مرگته !!

در حالیکه از شدت خنده اشک از چشماش جاری شده بود سرش رو به من نزدیک کرد و لباش رو حسابی به گوشم چسبونده بود گفت : خانم عزیزی پنجشنبه میاد خونه ی ما ! !

ازش فاصله گرفتم ؛ با تعجب نگاهش کردم و گفتم خوب که چی ؟!

از جاش بلند شد دستم رو گرفت و.........پایان قسمت سوم 

داستان دنباله دار قسمت چهارم

ازش فاصله گرفتم ؛ با تعجب نگاهش کردم و گفتم:خوب که چی ؟!

از جاش بلند شد دستم رو گرفت و در حالیکه با فشار من را هم دنبال خودش کشوند وسط حیاط ! بارون اونقدر شدید بود که تو همون چند لحظه ی اول حسابی خیس شدم ؛ پاک کفرم رو درآورده بود وسط حیاط ایستادم و گفتم:مثل آدم حرف می زنی میگی چی شده یا میخوای همینجوری خول بازی در بیاری ؟!

در حالیکه بارون تو صورت هر دومون میریخت و به سختی چشمامون همدیگرو می دید گفت: خانم عزیزی پنجشنبه میاد خونمون واسه ی خواستگاری !

تازه فهمیدم موضوع چیه حسابی خنده ام گرفت و چنان خنده ای کردم که آقای خدری فراش مدرسه در حالیکه یک کیسه نایلونی روی سرش کشیده بود گفت : استغفرالله زمانه چه بد شده یه روزی بود صدای هیچ دختری به گوش مرد نا محرم نمی رسید ولی حالا صدای خندشون زمین و آسمون و کر میکنه !

در همین موقع صدای بلند گوی مدرسه بلند شد که اعلام پایان زنگ تفریح رو می داد و بچه هایی که مثل ما دیوونه دار خود را زیر بارون پاییز رها کرده بودند یاد آور می شد که باید به کلاس برگردیم . زنگ بعد فیزیک داشتیم با آقای مغانی که خوشبختانه نیومده بود . با عجله راهرو را به پایان رسوندیم و وارد کلاس شدیم من هنوز می خندیدم مهناز هم حسابی از خنده ی من عصبانی شده بود آخر سر گفت : مرگ چته اینقدر می خندی مگه جوک گفتم ؟!

گفتم : نه، از جوک بدتر آخه تو رو چه به ازدواج ! اونهم با تیر و طایفه عزیزی ها ؟!

مهناز در حالیکه کنار بخاری کلاس رفته بود و دستهاش رو روی بخاری گرم میکرد پشت چشمی برای من نازک کرد و گفت : مگه من چمه؟ بیچاره حسودیت میشه من شوهر کنم و تو بی شوهر بمونی ؟!

درحالیکه خیسی روی صورتم رو پاک می کردم گفتم : برو گمشو همیشه مسخره هستی حتی حالا.

در حالیکه می خندید اومد پیشم نشست روی میز و پاهاشو روی نیمکت گذاشت ؛ در ضمنی که داشت با چتری های جلوی موی من بازی می کرد و با اصرار اونهارو از زیر مقنعه بیرون میکشید گفت : افسانه تو فکر می کنی خانم عزیزی منو دست انداخته یا واقعاً می خواد این کارو بکنه ؟

چادر توی کیفم رو بیرون می آوردم تا سر فرصت به دست آمده آنرا تا کنم و از شر بیرون کشیدن موهایم از دست مهناز راحت بشوم گفتم : ولله چی بگم از دست تو خل و دیوونه بعید نیست که حتی حرف خانم عزیزی چیز دیگری بوده و تو اونجور که دلت می خواسته شنیده باشی !

با فشار دستهاش روی شانه هام منرا مجبور به نشستن سرجام میکرد گفت : نه بخدا این دفعه جدی جدی میگم اصلاً هم مسخره بازی در نمیارم ؛ میدونی خودش گفت که پنجشنبه برای خواستگاری من میخواد به منزلمون بیاد و اونهم برای برادرش !!

زمزمه ی نیامدن آقای  مغانی  را کم کم از بچه های کلاس شنیدم .در همین موقع در کلاس باز شد و خانم عزیزی اومد داخل همه بچه ها ساکت شدن چون اومدن او به کلاس کاملاً غیر منتظره بود در نتیجه همه از جاشون بلند شدن با اشاره ی دستش همه سرجامون نشستیم . بعد رو کرد به مهناز و گفت:خوب شکر خدا مثل اینکه همه چیز طبق روال صحیح می خواد پیش بره چون زنگ آخر هم مدیربا یک گروه آموزشی جلسه داره و دبیرستان به صورت نیمه تعطیل می شه منهم وقت رو غنیمت شمردم دیدم بهترین موقعیت است که با تو به منزل شما بریم هم تو رو برسونم هم خونتون رو یاد بگیرم .

من از فرصت استفاده کردم و به هوای تا کردن چادرم آمدم سر کلاس و مشغول تا کردن چادر شدم بعد از چند لحظه خانم عزیزی از کلا س بیرون رفت هر کدوم از بچه ها مشغول کاری بودن ؛ مهناز به طرفم اومد و گفت : مسخره بازی در نمی آرم

خندیدم و گفتم : پس سعی کن دیگه عاقل باشی چون به قول خودت موضوع جدیه . خوب حالا می خواهی چکار کنی ؟

گفت : هیچی باید وسیله ها مو جمع کنم باهاش برم گفت بیرون مدرسه تو ماشین منتظرمه !

گفتم : ای مرده شور پس.............

 

گفتم : ای مرده شور پس من امروز باید تنها برم خونه ؟

مهناز در حالی که داشت به ته کلاس می رفت برای جمع کردن وسیله هایش گفت: الهی بمیرم الان بهش میگم اجازه تو رو هم بگیره.

چادر رو که تا کرده بودم زیر بغلم گذاشتم و به سرعت رفتم کنارش و گفتم : بازخل شدی؟هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده باهاش رفیق شدی می خوای براش حکم کنی ؛ نه، تو هیچ وقت عاقل نمیشی!

درحالی که به رفتار من که مشغول گذاشتن چادر در کیفم بودم نگاه میکرد گفت: پس میگی چیکارکنم؟ آخه تو تنها میمونی .

خندیدم و گفتم : خدا رو چی دیدی شاید اگر تنها م بذاری منهم شوهر کنم ...

بعد دوتایی زدیم زیر خنده. بعضی بچه های کلاس برگشتن و به خنده ی ما لبخندی مهمان کردن ؛ اما وقتی مهناز وسیله هاش رو جمع کرد  و داشت از کلاس بیرون می رفت حس غریبی بهم دست داد ، یه حس عجیب آخه من و مهناز از دوران اول دبیرستان تا الان که سال چهارم بودیم دوستان خوبی برای هم بودیم ولی حالا احساس می کردم اتفاقاتی در شرف وقوع است اتفاقاتی که شاید باعث دلتنگی ما بشه .مهناز جلوی در کلاس رسید برگشت با دست بوسه ای برای من فرستاد وبه شوخی گفت : من نبودم زیاد گریه نکنی ها ؛ مامان زود بر میگرده !

در حالیکه کاغذ چکنویسی رو تو دستم مچاله کرده بودم و به سمتش نشانه رفتم گفتم : گورتو گم کن ، مسخره !

مهناز رفت از پنجره کلاس به حیاط نگاه کردم دیدم خانم عزیزی دم در حیاط ایستاده مهناز وقتی به حیاط اومد فاصله ی تا دم حیاط رو به حالت دو طی کرد و بعد هر دو از نظرهم ناپدید شدند.بارون همچنان می بارید شاید حالا دیگه بخاطر من گریه می کرد چون خودم هم بغض عجیبی کرده بودم شاید واقعاً رفتن مهناز برام سنگین بود ! نمیدونم اصلاً دلیل اینهمه غصه که یک باره به دلم اومد چی بود ؛ شاید مهناز رو مثل خواهر دوست داشتم و رفتن او هر قدر در زمانی کوتاه من را به یاد رفتن پروانه و فرزانه انداخته بود !! در حالیکه ، با خودکار روی میز رو خط خطی می کردم تو این فکر بودم که این چند سال من همیشه  با مهناز در مسیر رفت و آمد کرده بودم و این اولین باری بود که باید تنها به خونه بر می گشتم شاید این تنهایی برام کمی بزرگ جلوه می کرد ! دست کردم تو کیفم و تغذیه ای رو که مامان برام گذاشته بود رو برداشتم ساندویچ کره و عسل گذاشته بود دو تا مثل همیشه فکر مهناز رو هم کرده بود اما حالا مهناز نبود در حالیکه بغض عجیبی گلویم رو فشار میداد سهم مهناز رو گذاشتم توی جا میز و شروع کردم گاز زدن به لقمه ی خودم ؛ به قطره های بارون که با حرص به زمین می ریختن نگاه میکردم دلم می خواست زودتر زنگ آخر بشه و منهم برم خونه اصلاً فکر نمی کردم اینقدر به مهناز وابسته باشم یعنی نبودن او اینقدر اهمیت داشت ؟ و من این قدر به او عادت کرده بودم ؟!! پس چرا تا حالا متوجه این موضوع نشده بودم؟!! تو همین افکاربودم که خانم مدیر وارد کلاس شد و درحالیکه سعی میکرد بچه ها را وادار به سکوت بکند گفت: بی صدا از مدرسه خارج بشید چون زنگ آخرم بیکارید و ما جلسه آموشی با دبیران چهارم داریم پس امروز استثناً فقط کلاسهای چهارم را تعطیل کردیم فقط خواهشا ً موقع خروج از مدرسه سروصدا نکنید، نظم کلاسهای دیگه بهم نخوره.

ازخوشحالی نزدیک بود بال دربیاریم.درحالیکه ته مونده ی ساندویچ رو داخل کیسه می گذاشتم آنرا در کیفم قرار دادم کتابها و دفترها رو مرتب کردم و بعد از جمع کردن خودکارهام چادرم رو روی سرم انداختم.بچه ها همه خوشحال شده بودن ولی بنا به خواهش مدیر بی صدا  از کلاس بیرون رفتیم  وقتی از راهرو خارج شدیم من تازه متوجه شدت بارون شدم. وای خدای من چه بارونی ! چه جوری برم خونه ! در حالیکه حسابی داشتم خیس می شدم از حیاط مدرسه هم خارج شدم به علت بارندگی شدید جویها حسابی پر شده بودن و آب آنها به پیاده رو ها سرازیر شده بود و اصلاً امکان اینکه از پیاده رو بروم نبود بچه های سال چهارم که حالا کم کم از حیاط خارج شده بودند کم و بیش دچار همان گیجی که من شده بودم شده بودند.پا به خیابان گذاشتم و آروم آروم شروع کردم به راه رفتن اما چه وضعیت بدی پیش اومده بود داخل پیاده رو که نمیشه رفت خیابان هم پر از آب بود و با رد شدن هر ماشین آب و گل بود که به سرو روی هر عابری ریخته می شد .حسابی گیج شده بودم و اصلا ً نمی دونستم کجا برم که از این همه آب و کثافت راحت بشم درحالیکه دستم را از زیر چادر بیرون آورده بودم تا جلوی صورتم بگیرم تا شاید کمتر بارون رو صورتم بریزه دیدم یک ماشین ترمز کرد! تعجب کردم خم شدم ببینم کیه شاید فامیل باشه دیدم نه یک مرد غریبه است با تعجب گفتم: بله؟!

گفت:هیچی شما دست بلند کردید من هم ایستادم.

گفتم: نخیر اشتباه شده بفرمایید...

درحالی که خیلی مودب نشون میداد گفت: خواهش می کنم بفرمایید بارون شدید شده من تا جایی که مسیرم بخوره در خدمت خواهم بود.

در این موقع بوق ماشینهای پشت سر بلند شده بود؛ چندتا از بچه های مدرسه که گویی منتظر ماشین خالی بودند،با عجله اومدن و من هم در اثر فشار آنها وارد ماشین شدم.کاملا ًمشخص بود که مسافرکش نیست چون بوی ادکلونی بسیار عالی هوای ماشین را پرکرده بود از اینها گذشته به سرشونه هاش که از روی صندلی معلوم بود نگاه کردم فهمیدم طرف باید ارتشی باشه.در حالی که به درجه سرشونش نگاه میکردم یکدفعه چشمم افتاد به صورتش توی آینه که داشت به من نگاه می کرد! از خودم بدم اومد! من اصلا ً در این ماشین چه میکردم؟!من که هیچوقت مسیر مدرسه تا خانه را با ماشین بر نمیگشتم! بعضی اوقات بنا به وضعیت هوا بابا صبحها مرا به مدرسه میرساند. ولی حالا دراین ماشین چه می کردم؟! آنهم بدون پول کرایه! البته کاملا ً مشخص بود که این راننده مسافرکش نیست! ولی خوب به هر حال...بچه های مدرسه که اصلا ً در این دنیا نبودند ! توی ماشین کنار هم نشسته بودند و غش غش می خندیدند و حرف می زدند و من ساکت از شیشه ماشین به بیرون که اصلاً چیزی هم دیده  نمیشه خیره بودم.سر خیابان که رسیدیم زمان زیادی طول کشیده بود چون راه بندان شده بود و بارندگی شدید حسابی در خیابان آب راه انداخته بود . از جوب کنار خیابان هم حسابی آب وارد خیابان میشد .فکر کردم اگرپیاده رفته بودم شاید نزدیک خانه بودم ! خدایا چرا سوار ماشین شدم آنهم با این شرایط سه تا از بچه ها که با من سوار ماشین شده بودند ، مثل اینکه به مقصدشان نزدیک شده بودند ،با تشکر از راننده پیاده شدن مریم صبوری که کنار من نشسته بود وقتی دید من هم می خواهم پیاده بشم با تعجب گفت :تو چرا پیاده میشی تو که باید این خیابان رو هم تا آخربری خوب بپرس اگه آقای راننده مسیرش به تو میخوره با این بارون پیاده نشو .

اومدم بگویم : نه باید پیاده بشم ...

که راننده با کمال ادب گفت :اتفاقاً مسیر منهم همین خیابان! اگر خانم مایل باشن میتونم در خدمت باشم .

مریم گفت : بله ، لطف می کنید .

و بعد در حالی که در رو روی من میبست ، از شیشه جلو دستش را داخل کرد تا کرایه بدهد ، راننده با خنده گفت : من مسافر کشی نمی کنم ، قابلی نداره بفرمایید .

بعد مریم با صدای بلند و خنده گفت : خیلی ممنون . اگر پشیمون شدید دوستمون ما ها رو حساب می کنه ! و بعد با من خداحافظی کرد .

داشتم از عصبانیت منفجر می شدم . به ساعت نگاه کردم ، هنوز دو ساعت به ظهر مانده بود ، با ترافیک موجود مثل این بود که راه نمی خواست هیچ وقت تمام بشه !با صدای آرومی که اصلاً فکر نمی کردم بشنوه گفتم : اگه زحمتی نیست منهم کمی جلو تر پیاده میشم .

راه بندون شدید بود و بارندگی ازون شدیدتر . ماشینها تقریباً ایستاده بودند.آقای راننده برگشت و به من نگاه کرد.نمیدونم چرا وقتی منرا نگاه کرد ، احساس عجیبی پیدا کردم ، دلم فرو ریخت ، داغ داغ شدم اصلاً از این وضعیت راضی نبودم . شاید چون برای اولین بار بود که در ماشین شخص دیگری آنهم به قصد طی مسیر نشسته بودم و ناخواسته این عمل صورت گرفته بود ، حالم خوش نبود ! راننده ماشین در حالیکه صدای خیلی آرومی داشت ، گفت : هر جور راحتید ولی خیابان رو آب گرفته فکر نمی کنم بتونید پیاده بشید در ثانی از هر دو طرف ماشین ایستاده و در رو باز کنید به ماشینها برخورد میکنید! اما اگه صبرکنید کمی جلوتر برم جای مناسب بود حتما ً نگه میدارم ، ولی اینطور که دوستتون گفت شما تا آخر خیابان باید بری، اگرحمل بر فضولی نباشه میتونیم پیشنهاد کنم که بهتر اینکه در ماشین بمونید تا به سر خیابان برسیم .

درحالیکه کمی هم ترسیده بودم گفتم : نه مرسی...و بعد بدون فکر کردن به عمل خودم با عجله در ماشین رو باز کردم .در محکم به ماشین بغلی خورد بعد بلافاصله پایم را بیرون گذاشتم که تا بالای مچ درآب فرورفت!در این موقع راننده ماشین کناری با فریاد گفت : مگه شعور نداری؟!!

که تازه فهمیدم عجب کاری کردم ! در این خیابان شلوغ آنهم با این وضعیت خراب این حرکت من واقعا ً از روی کمی شعور بود نه چیز دیگه! راننده ی ماشین در رو باز کرد خیلی آروم از ماشین پیاده شد و با متانت گفت : آقا درست صحبت کنید !

راننده ی ماشین بغلی هم که حالا تقریباً نصف بدنش از ماشین بیرون اومده بود با صدای بلندی گفت: آخه ...

ولی یکدفعه صدایش آروم شد و ادامه داد : جناب سرگرد شما یه چیز بگید دید که خانم چیکار کرد!

مردی که راننده ماشین بود و لباس ارتشی تنش بود دوباره گفت :شما ببخشید.

سوار شد برگشت عقب و به نگاه کرد و گفت: شما هم بهتره در ماشین رو ببندید و اوضاع را خرابتر نکنید.

با خجالت پایم را که کاملا خیس شده بود به داخل ماشین آوردم و در را بستم......پایان قسمت چهارم

 

داستان دنباله دار قسمت پنجم

با خجالت پایم را که کاملا خیس شده بود به داخل ماشین آوردم و در را بستم.راننده ی ماشین کناری هم رفت داخل ماشین خودش و ماشینها حرکت آرومی رو به سمت انتهای خیابان آغاز کردن. در حالی که هم عصبانی بودم و هم شرمنده شده بودم فقط خدا خدا میکردم که زودتر جای مناسبی پیدا بشه و من پیاده بشم.صدای گرم و آروم راننده دوباره بلند شد : شما محصل کلاس چندم هستید؟ببخشید قصدی ندارم که می پرسم فقط تعجب می کنم که آخه الان ساعت تعطیلی نبود در ثانی زمان امتحان هم نیست که بگم به خاطر امتحان زود تعطیل شدید.ساکت شد و منتظر جواب من موند.نمی دونستم باید جواب بدم یا نه؟اصلا ً احساس خوبی از هم صحبتی با او را نداشتم در حالیکه واقعا ً با شخصیت نشون میداد اما من تا حالا با هیچ مرد غریبه ای در یکجا آنهم تنهایی نمانده بودم چه برسد همکلام هم بشوم. ساکت بودم.دوباره به عقب برگشت و نیم نگاه کوتاهی کرد و گفت :ببخشید جوابم رو ندادید!!

نگاهش کردم و در همان چند ثانیه نگاه مون تو چشم هم قرار گرفت.فقط چند لحظه خیره شد و بعد سریع صورتش را برگرداند.در حالیکه دستهام رو توی هم گره کرده بودم و بهم فشار میدادم گفتم : سال چهارمی هستم چون دبیرها جلسه  داشتن و یکی از دبیرهامون هم نیومده بود ما رو که سه کلاس بودیم تعطیل کردند.

همینطور که رانندگی میکرد سرش را به علامت تایید تکان داد.خیابان تقریبا ً از ترافیکش کم شده بود و بالاخره به سر خیابان رسیدیم با عجله خودم را به سمت در ماشین کشاندم و تا اومدم بگم نگه دارید، گفت : بله میدونم، چشم!

تشکر کردم و با دقت زیاد که دوباره در ماشینو به جایی نزنم پیاده شدم با وضع بسیار بدی وارد پیاده رو شدم در حالی که تمام کفشمهایم پر آب شده بود رفتم داخل کوچه و با هر بدبختی بود رسیدم دم در خونه زنگ زدم ولی جواب نشنیدم  از چادرم  دیگه آب می چکید سه مرتبه دیگه زنگ زدم ولی کسی درو باز نکرد! تازه یادم افتاد مامان گفته بود میره خونه خاله زهره کلید را از جیبم بیرون آوردم در را باز کردم رفتم توو.داخل خونه گرم و ساکت و مثل همیشه تمیز و مرتب بود ،آخ که چقدر مامان منظم و تمیز بود امکان نداشت هر روز خانه را جارو و گردگیری نکند همه چیز برق میزد و بوی تمیزی از همه جای خونه به مشام میرسید.چادرم رو که حسابی خیس خیس شده بود روی دو تا از صندلی های آشپزخانه پهن کردم،جوراب هام که کاملا ً خیس شده بودند را درآوردم دیدم بهترین کار در این لحظه رفتن به حمام است .وقتی از حمام اومدم احساس سرمای بدی  توی بدنم رو به لرزه انداخت در حالیکه آب ریزش بینیم را کنترل میکردم کبریت را برداشتم و زیر کتری را روشن کردم درش رو که برداشتم فهمیدم که باید آب اونو اضافه کنم درحالی که پارچ آب را برمیداشتم احساس لرز شدیدی کردم.ای وای کاش مامان خونه بود ، چقدر بهش نیاز داشتم نه تنها الان بلکه همیشه و همه حال شدیدا ً بهش وابسته بودم اونقدر مهربون و دوست داشتنی هست که حتی لحظه ی نبودنش هم آزارم میده ولی چه میشه کرد باید امروز ظهر رو هرجوری هست با نبودنش بسازم.آب کتری رو که اندازه کردم رفتم سر یخچال چون مطمئن بودم مامان غذای ناهار رو با وصف اینکه خودش ظهر نیست ولی آماده کرده!در یخچال را که باز کردم قابلمه قرمزی توجه ام را جلب کرد از یخچال بیرون آوردم و وقتی درش رو برداشتم عطر لوبیا پلو بیچاره ام کرد ، کم کم احساس.....

كم کم احساس مریضی میکردم چون علاوه بر آبریزش بینی و لرزش حالا دیگه تک و توک چند تا سرفه و عطسه مهمونم میکردن ، نگاهی به ساعت دیواری آشپزخانه انداختم دیدم نزدیک یک بعد از ظهر شده اما عجیب بود که احساس گرسنگی نمیکردم فقط دلم میخواست بخوابم با اینکه عطر و قیافه ی لوبیا پلو کمی دلبری کرده بود ولی ترجیح دادم همینطور دست نخورده بذارمش روی گاز تا وقتی بیدار شدم و گرسنه بودم اون رو گرم کنم .از آشپزخونه بیرون رفتم دستی به موهام کشیدم هنوز خیس بود ، حالا دیگه کمی احساس سرگیجه هم داشتم به سختی به سمت پله ها رفتم و در حالیکه دستم رو به نرده ها تکیه داده بودم تا نیفتم به طبقه بالا رفتم وارد اتاقم که شدم به طرف تختم رفتم و خیلی سریع خودم را زیر پتو کشیدم.نمیدونم چقدر خوابیدم فقط اونقدر یادم هست که صدای نرم و مهربون مامان درحالیکه دستش رو روی پیشونیم گذاشته بود و صحبت میکرد از خواب بیدارم کرد.وقتی بیدار شدم درد شدیدی توی بدنم حس میکردم چراغ اتاقم روشن بود و مامان روی تخت کنارم نشسته بود و از چشماش نگرانی پیدا بود پدر هم توی چهارچوب در ایستاده بود و به ما دو نفرنگاه میکرد.سعی کردم از جام بلند بشم ولی اونقدر استخوانهام درد میکرد که قدرت هر کاری را از من گرفته بود صدای پدر رو شنیدم که میگفت: اگه لازم میدونی ببریمش درمانگاه!!

مامان در حالی که دوباره دستش رو روی پیشونی من میگذاشت گفت: تبش بالاس ولی حالا که بیدار شده بهش قرص سرما خوردگی و تب بر می دم تا ببینم صبح چی میشه؟!!

سلام کردم و تازه وقتی شروع به صحبت کردم فهمیدم وای خدای من چه گلو دردی کردم و با سختی فراوانی آب دهنم را قورت دادم .بابا که حالا اونهم به جمع ما روی تخت اضافه شده بود گفت : افسانه جان بابا حالت خیلی بده ؟! چطوری؟چرا ناهار نخوردی ؟

درحالیکه مامان داشت کمکم می کرد تا بتونم روی تخت بشینم گفتم : نمیدونم چم شده تمام تنم درد می کنه ، گلوم هم خیلی درد گرفته حتی آب دهنمم نمیتونم قورت بدم !! راستی ساعت چنده ؟!

مامان نگاهی به ساعتش کرد و گفت : یک ربع به شش !

باورم نمی شه یعنی من از ظهر تا الان خواب بودم ! درسهای فردا رو چی کار کنم ای وای ! یک دفعه حالم به شدت بهم خورد و مامان که مثل همیشه فرشته ی نجات من میشه سریع سطل آشغال رو جلوم گرفت بابا سریع تر از اونچه که فکر کنم از جا پرید و خیلی سریع به مامان گفت : نخیر حتماً باید ببریمش درمانگاه ! اصلاً حالش خوب نیسً....

کم کم اتاق دور سرم چرخید و چشمام سیاهی رفت دیگه هیچی نفهمیدم ... وقتی چشم باز کردم تازه فهمیدم طفلک بابا و مامان چی کشیدن !! من رو به درمانگاه آورده بودن و بعد از معاینه ، دکتر تشخیص داده بود که به آنفلونزا شدید همراه با آنژین مبتلا شدم بلافاصله هرچی آمپول بلد بوده تو نسخه برای من بیچاره نوشته بعلاوه یک سرم گنده ...تقریباً آخر های سرم بود که چشمام باز شد هنوز احساس درد و گیجی داشتم دهنم مثل کبریت شده بود و هنوز بوی بدی از گلوم بیرون می اومد . مامان کنارم ایستاده بود و دستم رو گرفته بود وقتی دید چشمام باز شده رو صورتم خم شد و گفت : الهی بمیرم مادر چه طوری ؟!

تا خواستم جواب بدم بابا اومد تو اتاق و وقتی دید چشمام باز شده خنده ی شیرین و مهربونی کرد و گفت : عجب دختر ! الحمد الله مثل اینکه بهتری نه بابا ؟!

با صدای آهسته که سعی داشتم زیاد به گلوم فشار نیارم گفتم : مرسی ای بد نیستم !

بعد از نیم ساعت که  سرمم تمام شد مامان مسئول تزریقات رو صدا کرد ؛ اونهم که یک خانم چاق و گنده با صورتی نسبتاً بد اخلاق بود اومد و مثل اینکه هرچی حرص از زندگی داشت می خواست روی سر من خالی کنه با عصبانیت سوزن رو بیرون کشید دستم حسابی درد گرفت بعد از اونهم از جای سوزن حسابی خون بیرون ریخت بابا که خیلی از این وضع ناراحت شده بود با عصبانیت به اون خانم گفت : چه خبره ؟! مگه گوشت قربونی گیر آوردی ؟!! ناراضی هستی خوب کارت رو عوض کن چرا سر مردم بلا میاری !!!

مسئول تزریقات که گویا از بد روزگار حتی حوصله ی بحث با دیگران رو نداشت نگاه کوتاهی به پدرم انداخت و با بی ادبی گفت : جمع کن مریضت را ببر حوصله ندارم !...

مامان سریع به سمت بابا رفت و گفت : مرد ! چته؟! چه کارشون داری ولشون کن مگه نمی بینی چقدر سرشون شلوغه ؟!

بابا دیگه حرفی نزد فقط گفت : من تسویه حساب کردم میرم ماشین رو روشن کنم تو کمک کن افسانه از تخت بیاد پایین ...

مامان برگشت و به من که در حال مرتب کردن روسریم بودم کمک کرد و خیلی سریع منرا از تخت پایین آورد هنوز فکر می کرد من بچه ام و اگر امتناع های من نبود حتی دلش می خواست کفشم رو هم پام کنه !! در حالیکه از در تزریقات خارج می شدیم چشمم به ساعت دیواری سالن افتاد ساعت بیست دقیقه به دوازده شب بود ولی سالن پر بود از جمعیت اصلاً انگار شبی در کار نیست ! با نگرانی به مامان گفتم : من اصلاً درس نخوندم !!

مامان در حالیکه دستش رو به زیر بازوی من گرفته بود و من را به بیرون از درمانگاه میبرد گفت : ای گور پدر درس ! بیا بریم بیرون ، دکتر دو روز هم بهت گواهی پزشکی داده که نری مدرسه با این حال و روزت اون وقت تو فکر درس و مشقی ؟!!

با این حرف مامان کلی سبک شدم و نگرانیم کم شد مامان در حالیکه حالا جلویم ایستاده بود و سعی در بستن زیپ کاپشنم داشت گفت : بازم داره بارون میاد .خودت رو خوب بپوشون ، فکر می کنم بارون تو رو حسابی مریض کرده .

از درمانگاه که خارج شدیم باد سردی می وزید با قدمهای سریع به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم و برگشتیم به خونه فاصله توی حیاط از ماشین تا دم در هال رو به سختی طی کردم درد استخوانم زیاد بود و از طرفی بارون حسابی همه جارو خیس کرده بود و از ترس اینکه نکنه لیز بخورم قدمها رو با دقت بیشتری بر میداشتم ، وقتی رسیدم دم در هال مثل اینکه فاتح یک جنگ بزرگ باشم گفتم : آخی رسیدیم .

خونه گرم و دلنشین بود مثل همیشه عطر مهربونی توش موج میزد در حالی که لباسم رو سبک می کردم دیدم مامان توی آشپزخانه داره چادرم رو از روی صندلی ها جمع میکنه گفتم : مامان بذار باشه خودم بعداً جمعش می کنم .

مامان گفت : لازم نیست تو فقط بیا بشین تا برات سوپ بریزم لااقل کمی از ضعفت کم بشه...

با تعجب گفتم : سوپ؟! شما کی سوپ درست کردی؟!

گفت:همون موقع که از خونه زهره اومدم خونه دیدم ناهار نخوردی و با اون تب رفتی خوابیدی ، توی آرام پز کمی سوپ بار گذاشتم ولی نمیدونستم اینقدر دیر میشه . بعد در حالیکه چادر رو تا کرده بود و اون رو روی یکی از مبلهای توی هال می گذاشت دوباره به آشپز خانه رفت منهم به آرومی وارد آشپز خانه شدم . مامان در حالیکه سوپ رو هم میزد کمی هم برای من در بشقاب ریخت در این موقع بابا وارد آشپزخانه شد و طبق عادت همیشگی اش در حالیکه روی سر من رو می بوسید صندلی کشید عقب و نشست ، در حالیکه دست هایش رو به هم می مالید گفت : خانم پس من چی ؟!!

مامان در ضمن اینکه بشقاب من را جلویم می گذاشت گفت : شش ماهه دنیا اومدی خوب صبر کن...

بعد بشقاب دیگه ای برداشت و برای بابا هم سوپ کشید آخر سر هم خودش کمی سوپ تو ظرف ریخت و سه تایی مشغول خوردن سوپ شدیم .با اینکه زیاد اشتها نداشتم اما با هر قاشقی که فرو میدادم احساس می کردم کم کم بدنم گرم میشه و حرارت دلنشینی به بدنم می بخشه . جداً که وجود مادر چه نعمتی است ؟! نگاهی به پدرم انداختم مهربون و صمیمی در حالیکه سوپش رو میخورد نگاه پر از محبتی که بهتر از صد تشکر بود به مامان میکرد و مامان مثل همیشه تمام اون نگاهها رو می فهمید و با لبخندی به اونها پاسخ می داد ، میدونستم چقدر همدیگرو دوست دارن و چقدر از اینکه با هم هستن و زندگی می کنن از خدا شاکر ، در دلم منهم خدا رو شکر میکردم که صاحب من دو فرشته ی مهربون هستن و من هم چقدر به وجود اونها افتخار می کردم .با سختی ظرف سوپ رو تموم کردم چون می دونستم اگه بخوام در خوردن سوپ بهانه بیارم باید کلی غرغر و فریاد بشنوم بعد از تموم شدن سوپ که انگار یک قرن طول کشید مثل این بود که اثر آمپول ها شروع شده بود چون احساس خواب آلودگی شدیدی می کردم با سختی از جام بلند شدم و بعد از تشکر از مامان و بابا به طرف پله ها رفتم که با صدای مامان ایستادم – افسانه جان امشب من میام تو اتاق تو می خوابم اشکالی نداره ؟

گفتم : نه اتفاقاً فکر می کنم اینجوری بهتر م هست .

خواستم از پله ها بالا برم که بابا گفت : بابا مراقب خودت باش اگه لازم میدونی بیام تا بالا برسونمت...

گفتم : نه مرسی فکر می کنم آروم برم مشکلی پیش نمیاد...

به آرومی از پله ها بالا رفتم وقتی به اتاق رسیدم خیلی سریع زیر پتوی روی تخت خوابیدم و آنقدر بی حس و خواب آلود شده بودم که به محض تماس سرم روی بالشت به خواب رفتم..................پایان قسمت پنجم .

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 12/5/1389 - 16:17 - 0 تشکر 217689

عالی بود من که منتظر ادامشم

دوشنبه 18/5/1389 - 14:51 - 0 تشکر 219311

داستان دنباله دار قسمت ششم - به یاد مانده - شادی داودیآنقدر بی حس و خواب آلود شده بودم که به محض تماس سرم روی بالشت به خواب رفتم.فردا صبح که بیدار شدم تقریباً ساعت نزدیک 30/9 بود بارون بند آمده بود و آسمون کم کم آفتابی میشه اما آفتابی بی حس و حال که فقط دل رو خوش میکرد و نوید تمام شدن روزهای بارونی رو میداد.هنوز در گلوم احساس درد شدیدی داشتم و استخوانهایم هنوز درد میکرد،چرخی روی تخت زدم اثری از مامان تو اتاق نبود ولی مطمئن بودم دیشب رو تو اتاق من خوابیده چون عطرش را حس می کردم اما اینکه رخت خوابش در اتاق نبود دلیلش نظم همیشگی اون بود به محض بیدار شدن قبل از هر کاری رخت خوابش رو مرتب می کرد و دلیل اینکه الان اثری از او در اتاق نبود هم همین موضوع بود.به آرامی از جام بلند شدم تبم پایین اومده بود ولی همچنان اثرات بیماری رو کاملاً حس می کردم ژاکتی از توی کشو بیرون آوردم و تنم کردم و به آرومی از اتاق بیرون رفتم از بالای پله ها نگاهی به پایین کردم صدای رادیو از توی آشپزخانه به آرامی به گوش می رسید و مامان پشت به من روی یک مبل نشسته و در حال بافتنی بود،به آرامی از پله ها پایین رفتم صدای پاهای من باعث شد مامان متوجه بشه که بیدار شدم همانطور که نشسته بود برگشت و نگاهی به من کرد مثل همیشه مهربان و نگران ، بعد در حالی که بافتنی را جمع می کرد و از جاش بلند میشد گفت: بیدار شدی؟ حالت چطوره؟ دیشب تا خود صبح ناله میکردی با هر یه تکونی که میخوردی مثل این بود درد استخونهات بیشتر میشه چند بار فکر کردم بیداری و ناله میکنی ولی وقتی خوب بهت نگاه کردم فهمیدم توی خواب از درد مینالی!! حالا صبحونه رو برات میارم صورتت رو بشور تا بیای منم سینی صبحونه ات رو آماده میکنم همینجا توی حال کنار بخاری بشین توی آشپزخانه سرده با اینکه بارون بند اومده و هوا آفتابی شده ولی خیلی سرده ممکن دوباره روهم روهم مریض بشی !!حالا دیگه به پایین پله ها رسیده بودم مامان راست میگفت هوا سرد شده بود و این سردی در داخل خونه احساس می شد به طرف دستشویی رفتم که مامان دوباره صدام کرد :راستی افسانه جان صبح خواب بودی مهناز اومد دم در !! آخه نرفته بودی سر کوچه برای مدرسه؛ نگران شده بود اومد دم در ببینه چرا دیر کردی وقتی بهش گفتم مریض شدی و قضیه رو باخبر شد گفت موقع برگشت از مدرسه سر ظهر میاد اینجا حالت رو بپرسه فکر میکنم ناهارم بمونه!!

مهناز عادت داشت هر وقت خونه ما میومد، برای یک ساعت نمی آمد! از همونجا به خونشون تلفن میکرد و پیش من میموند گاهی شب هم پیش من میخوابید؛ بعد از اینکه مامان بهم خبر داد که ظهر مهناز میاد مطمئن بودم که ناهار میمونه.صورتم را شستم و با حوله ای که مامان همیشه در فصل سرما برای زودتر خشک شدن روی بخاری می گذاشت و حسابی گرم و تمیز بود صورتم رو خشک کردم.مامان با یک سینی از آشپز خانه خارج شد یک میز کشید جلوی یک مبل و سینی رو روی اون گذاشت توش نان تازه لواش بود، با یک کاسه عدسی.اصلاً...............

اصلاً اشتهایی برای خوردن نداشتم اما چون می دونستم ممکنه با نخوردن من مامان عصبانی بشه به هر زحمتی بود یک کاسه عدسی رو تا ته خوردم روی مبل به عقب تکیه دادم و سرم رو روی پشت مبل گذاشتم مامان یک پتوی سبک آورد و رویم انداخت بخاری علاالدین رو هم کنار مبل گذاشت رفت تو آشپزخانه و وقتی برگشت داروهای من را آورده بود با بی میلی دوباره صاف نشستم و داروها رو خوردم گلویم درد می کرد و حتی آب رو به سختی قورت میدادم بعد از خوردن دارو ها دوباره به مبل تکیه دادم و بیشتر زیر پتو فرو رفتم.زنگ در صداش بلند شد به ساعت نگاه کردم حدود 10:30 بود مامان اف اف رو برداشت بعد از چند تا بله بله گفتن گوشی رو سر جاش گذاشت دیدم داره چادر دم دستیش رو سرش می اندزه؛گفتم:کی بود؟ گفت:نمیدونم یه خانم،دم در کارم داره !! وقتی مامان از در هال بیرون رفت پلکهام سنگین شده بود و به خواب رفتم.با صدای خنده و بلند بلند حرف زدن مهناز از خواب بیدار شدم جلوی درهال بود و داشت کفشها شو در می آورد به ساعت روی دیوار نگاهی کردم ؛ باورم نمیشد از ظهر گذشته بود یعنی دقیقاً یک چیزی حدود 3 ساعت خواب بودم و همین موقع مامان و مهناز آمدند داخل.مهناز مثل همیشه شاد و سر حال بود مطمئن بودم پر از خبرهای جدید از مدرسه آمده! وقتی منرا روی مبل دید با عجله اومد طرفم و بی توجه به اینکه من مبتلا به آنژین و آنفلانزا هستم ماچ محکمی از صورتم گرفت بعد هم نشست روی دسته مبل.بهش گفتم: بلند شو اول یه تلفن به مامانت بزن دلواپست نشه بعد همه چیز رو تعریف کن!با خنده گفت:چشم.به سمت تلفن رفت و شروع به شماره گرفتن کرد.مامان داشت توی آشپزخانه میز ناهار را آماده میکرد و همانطور که ظرفها را میچید گفت :چطوی افسانه؟ما شاالله این مریضی خوابت رو هم زیاد کرده!با خنده گفتم:نمیدونم چرا اینجوری شدم فکر کنم اثر داروها باشه!مامان که حالا داشت سالاد رو با قاشق هم میزد گفت:در عوض با این خواب زیاد فکر میکنم خیلی زودتر حالت خوب میشه.مهناز که گوشی تلفن را قطع کرد به آشپزخانه رفت و در چیدن کارها ی آخر میز ناهار به مامان کمک کرد همینطور که مثل شکموها به هر چیز ناخنک میزد با خنده صدای بلند گفت : خانم شفیعی، افسانه بهتون گفت من می خوام شوهر کنم!؟مامان درحالی که با دستمالی که در دست داشت ضربه ای به سر مهناز میزد گفت: خوبه،خوبه...تو رو چه به شوهر کردن باز دوباره شروع کردی دختر؟!!مهناز گفت:نه به خدا راست میگم! افسانه تو چیزی به خانم شفیعی نگفتی؟!در حالیکه پتوی رویم را صاف میکردم گفتم: من از دیروز تا الان فرصت نفس کشیدنم نداشتم چه برسه به تعریف ماجرای مسخره ی تو!!مامان نگاهی پر تعجب به من کرد و گفت:افسانه، مهناز راست میگه؟واقعا ً میخواد ازدواج کنه؟!ناچارا ًبرای صرف ناهار از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم مهناز یک صندلی عقب کشید و به من گفت:بفرمایید خانم!!در ضمن اینکه روی صندلی می نشستم گفتم: مامان من زیاد اشتها ندارم به خدا گلوم درد میکنه.مامان گفت:تو لازم نیست برنج و مرغ بخوری برای تو سوپ با آب مرغ درست کردم تو فقط سوپ بخوری کافیه.باز هم مجبورم بودم تسلیم بشم .مهناز در حالیکه با اشتهای عجیبی برای خودش برنج و مرغ میکشید گفت:آخ جون هر قدر تو نخوری من دو برابر میخورم.و بعد با اشتهای کامل شروع به خوردن کرد.مامان یک بشقاب بزرگ سوپ برای من کشید و بعد خودش مشغول غذا خوردن شد در ضمن اینکه غذا می خورد گاه گاهی نگاههای خاصی به من میکرد که برایم نا آشنا بود! مهناز مدام حرف میزد و از وقایع امروز مدرسه میگفت تا اینکه بالاخره غذایش تمام شد در حالیکه ظرفش را پراز سالاد کاهو میکردگفت:افسانه تو اصلا ً دوست خوبی نیستی!با تعجب نگاهی بهش کردم گفتم:چرا؟ایندفعه چه گناهی کردم ؟!!در حالیکه با ولع خاصی سالاد را میخورد گفت:اصلا ً نمی پرسی قضیه من با خانم عزیزی به کجا رسید؟انگار نه انگار که یک اتفاق بزرگ در حال وقوعه! اصلا ً شاید برات مهم نیستم؟!در حالی که حوصله ام از این همه پرچونه گی سررفته بود گفتم: اه،بسه دیگه،بگو ببینم چی شده چرا اینقدر سخنرانی میکنی؟مگه هرکی میخواد عروس بشه اینقدر پرچونگی میکنه؟!!مامان داشت میز و جمع میکرد و اصلا ً انگار به حرفهای ما گوش نمی کرد حدس زدم باید دوباره به یاد پروانه و فرزانه افتاده باشه که اینقدر ساکت شده،مهناز هم در جمع کردن میز به مامان کمک میکرد و یک ریز حرف میزد...تمام حرفهایش وقایع دیروز مدرسه بود و من در حالیکه گوش میکردم به مامان نیز نگاه میکردم ، مطمئن بودم که یک کلمه از حرفهای مهناز رو نفهمیده ، هر وقت تو فکر بود اصلا ً تو این دنیا نبود حتی اگر بمب منفجر میکردن مامان در افکار خودش غوطه ور بود در حالیکه از جام بلند میشدم گفتم:مهناز دیگه بسه خیلی حرف میزنی؛ من حالم زیاد خوب نیست تو کمک مامانم ظرفها رو میشوری؟!مهناز گفت:البته ، چی از این بهتر؟!مامان که تازه به دنیای میان من و مهناز وارد شده بود گفت : چی کار میکنی مهناز؟ومهناز در حالیکه سعی داشت مایع ظرفشویی را برداره گفت:هیچی میخوام جور افسانه رو بکشم؛شانس من بدبخت که گیر یه همچین دوستی مثل افسانه افتادم! مامان گفت: وا مگه دخترم چشه؟!مهناز گفت:دست شما درد نکنه ناهارتون عالی بود ولی حیف که به دستور افسانه باید تمام انرژی که از صرف غذا به دست آوردم با شستن ظرفها مصرف کنم!مامان گفت:نه مهناز جون تو افسانه رو کمک کن بره بالا تو اتاقش،بعدم با هم خوش بگذرونید من خودم از پس این چند تا تیکه ظزف برمیام.بعد وسط آشپزخانه ایستاد و خیره به من نگاه کرد! من که ایستاده بودم به حرفها و رفتار مامان و مهناز توجه داشتم با نگاه مامان که روی من ثابت شده بود تعجبم از رفتار مامان بیشتر شد! گفتم : مامان اتفاقی افتاده که اینجوری نگاه میکنی؟!گفت:نه،نه عزیزم فقط امیدوارم زودتر حالت خوب بشه حالا بهتره با مهناز برید اتاقت من میخوام ظرفها رو بشورم بعد هم نماز بخونم.رو کردم به مهناز که منتطر بود ببینه من چی میگم؛گفتم:مهناز بیا بریم،گمونم مامانم دوباره عجیب به یاد فرزانه و پروانه افتاده که شدیدا ً نیاز به تنهایی داره!مامان جواب من را نداد فقط اسکاج و مایع را از دست مهناز گرفت و او را به بیرون از آشپزخانه هدایت کرد،منهم از آشپزخانه بیرون رفتم.به مهناز گفتم:برو بالا منم الان وضو میگیرم میام بالا.صدای مامان از توی آشپزخانه بلند شد که:با آب گرم وضو بگیر مبادا دوباره حالت بد بشه و سرما رو سرما بخوری.گفتم:چشم.به سمت دستشویی رفته بعد از گرفتن  وضو به اتاقم در طبقه ی بالا که مهناز منتظرم مونده بود رفتم.کتابهاشو از کیفش بیرون آورده بود و نگاهی سرسری به اونها می انداخت وقتی دید من آماده میشم برای نماز ، گفت:افسانه تو رو خدا برای خوشبختی منم دعا کن!با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:ببینم؟! مهناز تو واقعا ًمی خوای ازدواج کنی؟ اونم با طایفه ای از خانم عزیزی؟مهناز سرش رو پایین نگه داشت و همینطور که کتاب فیزیک رو الکی ورق میزد گفت:آره! نمازت رو بخون بعد با هم صحبت میکنیم!!بلند شدم درحالی که هنوز در استخوانهام درد شدیدی حس می کردم قامت بستم و نماز رو شروع کردم.از طبقه پایین صدای زنگ اومد،حدس زدم بابا باشه که از سرکار اومده.نمازم رو نسبت به روزهای دیگه سریعتر خوندم داشتم جا نمازم رو جمع میکردم که مامان اومد توو اتاقم در حالیکه بشقاب مخصوص داروهای من رو در دست داشت با یک لیوان آب رو کرد به مهناز و گفت:چایی میخوری دخترم؟مهناز گفت:نه مرسی،افسانه از بس گفت از چایی بدش میاد دیگه این حرف روی منم اثر گذاشته و از چایی بدم اومده!بعد مامان رو کرد به من و گفت:داروهات یادت نره،بخوریشون ها، خوب؟!! گفتم:باشه،چشم،شما چرا زحمت کشیدین می اومدم پایین می خوردم. در حالیکه داشت از اتاق بیرون می رفت گفت:اگه به خودت باشه که اصلاً یادت میره نفس هم بکشی!چه برسد به اینکه داروهات رو بخوری! گفتم:کی بود زنگ زد؟ مامان در حالی که داشت دراتاق رو می بست گفت:بابات بود .مامان که رفت من داروهام رو خوردم بعد در حالیکه کنار مهناز روی زمین مینشستم گفتم : خوب این منو این گوش ناقابل من برای شنیدن چرت و پرت های تو ! مهناز نگاهی به من کرد،لبخند کم رنگی روی لباش بود که اثری از خوشی و لودگی در اون نبود فهمیدم لحظه ی جدی بودن مهناز رو دارم می بینم.گفتم:خوب؟!! کتابی که دستش بود رو به کناری گذاشت زانو هاش رو تو بغلش گرفت و در حالیکه چونه اش را روی زانو هاش قرار می داد گفت:دیروز که با خانم عزیزی رفتم تا دم در خونه من و با ماشین رسوند ، ولی نرفت با من اومد توی خونه! گفتم:خوب،بعد؟ در حالیکه سعی می کرد با نوک انگشتهای پاش تکه آشغال ریزی که روی فرش افتاده بود را جابجا کنه گفت:هیچی خیلی راحت با مامانم همه ی حرفها شو زد؛اون منو برای برادرش که در آلمان زندگی می کنه خواستگاری کرد.برادرش 5 ساله که در آلمان زندگی میکنه و مشغول تحصیل در رشته ی فیزیک مکانیکه و حالا که وضعش نسبتاً رو به راه شده تصمیم گرفته که ازدواج بکنه ولی با یه دختر ایرونی...گفتم:اسمش چیه؟چند سالشه؟ در این موقع مامان با یک ظرف کوچک میوه داخل شد و مهناز حرفش رو قطع کرد. وقتی مامان ظرف میوه را روی زمین می گذاشت گفت:افسانه لیمو شیرین زیاد بخور؛راستی داروهات رو خوردی؟ گفتم:بله مامان مطمئن باش . در حالیکه دلم می خواست مامان هر چه زودتر اتاق رو ترک کنه کیسه دارو ها و لیوان خالی آب رو نشونش دادم وقتی داشت کیسه و لیوان خالی آب رو از من می گرفت گفت:افسانه تو دیروز با کی اومدی خونه؟!! سکوت توی اتاقم حکم فرما شد؛سوال مامان یک کمی عجیب بود..............پایان قسمت ششم 

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

دوشنبه 18/5/1389 - 14:55 - 0 تشکر 219312

papilon721 گفته است :
[quote=papilon721;572250;217689]عالی بود من که منتظر ادامشم
عزیزم متشكرم از نظر لطف شما

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

دوشنبه 18/5/1389 - 15:25 - 0 تشکر 219318

سلام

خیلی زیباست

موفق باشید

روزهاتان پرتقالی باد!

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت کن و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است 
  
دوشنبه 18/5/1389 - 16:54 - 0 تشکر 219368

shasousa_abi گفته است :
[quote=shasousa_abi;512653;219318]

سلام

خیلی زیباست

موفق باشید

روزهاتان پرتقالی باد!

عزیزم متشكرم از نظر لطفتون

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

دوشنبه 18/5/1389 - 22:42 - 0 تشکر 219441


shadidh جان عالیه فقط پاسخ هات رو کوتاه و بیشتر بزن که بتونیم با حوصله بخونیمش
منتظر بقیه اش هستیم
ممنون عزیزم

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
سه شنبه 19/5/1389 - 1:43 - 0 تشکر 219488

marvelous2 گفته است :
[quote=marvelous2;455559;219441]
shadidh جان عالیه فقط پاسخ هات رو کوتاه و بیشتر بزن که بتونیم با حوصله بخونیمش
منتظر بقیه اش هستیم
ممنون عزیزم

ممنونم از حضور و محبتتون عزیزم

بله چشم فقط بخش نخست چون5قسمت رو با هم گذاشتم طولانی شد ولی در ادامه برای هر پست فقط یك قسمت رو خواهم گذاشت

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

سه شنبه 19/5/1389 - 11:33 - 0 تشکر 219523

رمان((به یاد مانده))قسمت هفتم - شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت هفتم

سکوت توی اتاقم حکم فرما شد ؛ سوال مامان یکم عجیب بود و چون تنها آمده بودم و مهناز با من نبود ناچاراً میدونستم باید خودم تنها جواب بدهم ؛ چون هر وقت موضوعی پای مهناز در میان بود بدون معطلی وارد معرکه میشد ولی ایندفعه چون دیروز پیش من نبود سکوت کرده بود.بنابراین گفتم : یعنی چی؟! خوب مهناز با خانم عزیزی رفته بود و من تنها اومدم خونه٬با کسی نبودم یعنی کسی مسیرش به من نمیخوره که بخوام با اون بیام !

بعد مامان در حالیکه حرفی رو توی دهنش مزه مزه میکرد و می خواست چیز دیگه ای بپرسه گفت:یعنی .... بقیه حرفش رو خورد و از ادامه ی اون خوداری کرد من و مهناز که منتظر بقیه ی سوالات مامان بودیم خیره بهش نگاه میکردیم.وقتی دیدم چیزی نمیگه گفتم : مامان یعنی چی ؟ چیزی شده ؟!!

در حالیکه سعی داشت خودش رو بی تفاوت نشون بده گفت:نه نه هیچی همینجوری سوال کردم !!!

و بلافاصله از اتاق خارج شد.رو کردم به مهناز و گفتم:خوب بگو بقیه اش ....

مهناز گفت:افسانه مامانت چی می خواست بگه ؟! چرا اینقدر مشکوک سوال می کرد؟! نکنه شیطون شدی؟!!

گفتم: اه برو گمشو تعریف می کنی یا با همین میوه ها بکوبم تو سرت ...

خنده ای کرد و در ضمن اینکه پرتقالی برای خودش پوست می کند ادامه می داد:چی پرسیدی ؟ آهان اسمش و سنش ، اسمش فرهاد و 27 سالشه .

گفتم:اووواه یعنی 9 سال اختلاف سنی ؟! تو دیگه کی هستی ندیده و نشناخته...با این همه اختلاف سن فکر نمی کنی داری اشتباه می کنی ؟!

کمی از پرتقالی که پوست کنده بود برای من گذاشت و گفت:ببین افسانه زندگی و ازدواج مثل یه هندوونه اس که امروز تو فقط بیرونش رو می بینی و از توش خبر نداری ، همه اش شانس آدمه،یا تو سرخ و شیرین در میاد که خوش بحالت یا کال ؛ حالا من این رو به فال نیک گرفتم دوست دارم اصلاً راجع به اینکه داخل هندوونه ی من قرمزو شیرینه یا کال اصلاً فکر نکنم .

گفتم : پس درس چی ؟! اون رو چی کار میکنی ؟

هسته های پرتقال رو که خورده بود ریخت توی بشقاب و گفت: خوب دیپلم رو ایران می گیرم بعد از ازدواج هم که رفتم آلمان اگه عرضه داشته باشم اونجا ادامه تحصیل میدم .

لیمو شیرینی برداشتم و در حالی که اون رو چهار قاچ میکردم گفتم: خوب این شوهر تو مادر نداره ، کس و کار دیگه ای غیر از خانم عزیزی نداره ؟

مهناز که حالا خوابش گرفته بود و خمیازه ای وحشتناک می کشید با ابرو جواب منفی داد و من که سوالم نسبت به جواب اون خیلی کلی تر بود عصبانی شدم و گفتم : زهر مار بگیری یعنی چی ؟

بالشت منرا از روی تخت برداشت گذاشت زمین و دراز کشید بلند شدم از توی کمد دیواری پتو در آوردم و انداختم روش.گفت:مادر نداره یازده سال پیش سرطان گرفته مرده و در مدتی که به آلمان نرفته بوده پیش خانم عزیزی زندگی می کرده ؛ تقریباً 17 ساله بوده که مادرش میمیره و پدرش هم که خیلی ساله که مرده بعد از اینکه دیپلم میگیره و خدمت سربازی میره با ارثی که از فروش خونه پدری بهش میرسه با خانم عزیزی صحبت می کنه و میگه که میخواد از ایران بره ؛ خانم عزیزی هم گرچه براش سخت بوده که تنها برادرش بعد از فوت مادر ازش جدا بشه ولی بهر حال موافقت میکنه ؛ دیگه بسه افسانه بدجوری خوابم گرفته بقیه اش البته اگه بقیه ای مونده باشه رو بعد از ظهر برات می گم.

بعد سرش رو کرد زیر پتو . بهش گفتم : مرده شورت رو ببرن که مثل شلمان توی کارتون بامزی می مونی همیشه بی موقع خوابت می گیره . در حالیکه سرش زیر پتو بود گفت: هیچ هم بی موقع نیست ؛ آدم های عاقل بعد از ظهرها می خوابن .

با دم کارد میوه خوری دو تا محکم تو سرش زدم ولی اصلاً چیزی نگفت منهم بلند شدم ظرفهای میوه رو جمع کردم تا ببرم پایین.وقتی از اتاق بیرون رفتم سکوت تمام خانه رو پر کرده بود از پله ها پایین رفتم فکر کردم مامان در حال نماز خواندن و بابا هم بعد از صرف ناهار خوابیده باشه اما وقتی به هال رسیدم با کمال تعجب دیدم هردو در آشبزخانه هستند مامان پشت به من روی صندلی نشسته بود و بابا آرام ناهار می خورد متوجه شدم که مامان به آرامی با بابا صحبت میکنه وقتی جلوی در آشپزخانه رسیدم بابا نگاهش را روی من ثابت نگه داشت و مامان به این نگاه بابا صحبتش رو که خیلی هم آرام بود قطع کرد.تعجب کردم سابقه نداشت مامان اینطوری آهسته با بابا صحبت بکند و بابا اینقدر متفکر باشه فقط در لحظات مطالعه ی روزنامه و گوش کردن به اخبار خیلی متفکر نشان می داد ولی الان نه اخباری بود و نه چیزی برای مطالعه! مامان برگشته بود و خیره به من نگاه میکرد و منکه از این وضع یکه خورده بودم بشقاب ها و ظرف میوه توی دستم جلوی در آشپزخانه ایستاده بودم مثل اینکه اجازه ورود می خواستم.مامان از روی صندلی بلند شد و به طرف من اومد در حالیکه ظرفها رو از دست من می گرفت گفت : چقدر کم میوه خوردید ! مهناز چیکار میکنه ؟

درحالیکه هنوز توی درگاه آشپزخانه بلا تکلیف ایستاده بودم جواب دادم:من یه لیمو شیرین خوردم مهنازم از بس حرف زد بیهوش شد و خوابید از نظر شکمش هم نگران نباش اون نمی گذاره بهش بد بگذره!

تازه یادم اومد که به بابا سلام نکردم.با خجالت گفتم : ای وای ببخشید سلام بابا !!

بابا خنده ای کرد و گفت : علیک سلام به دختر نازم ! چه طوری بابا بهتر شدی ؟!

همانطور که توی درگاه این پا و اون پا می کردم گفتم: مرسی ، فکر می کنم کمی بهترم !

بابا همین که داشت قاشقی از غذا را به سمت دهانش می برد گفت : مهناز کی میره ؟!!

از تعجب داشتم شاخ در می آوردم در مدت این هجده سال عمرم سابقه نداشت وقتی مهمون در خونه هست ، زمان رفتنش را بابا بپرسه نگاه پر تعجب خودم رو بروی مامان امتدادش دادم و مامان وانمود کرد اصلاً چیزی نشنیده ؛ برای این مطمئنم وانمود می کرد که چون امکان نداشت مامان صدای بابا رو نشنیده باشه ؛ ولی اصلاً به من نگاه نکرد در حالیکه سعی می کردم تعجب خودم رو از این سوال بابا نشون بدم گفتم : از اینکه اینجاس ناراحتید ؟!!

در این موقع مامان برگشت آمد سر میز آشپز خانه لیوانی رو از آب پر کرد و گفت : نه عزیزم ، بابات باهات کار داره !!!

به بابا نگاه کردم و اون هم با سر حرف مامان رو تایید کرد.فکر کردم باید اتفاق مهمی افتاده باشه که اینجوری دارند مطرحش میکنند.آرام آرام از در آشپز خانه دور شدم و برگشتم به سمت پله ها ؛ یکی یکی که پله ها رو بالا می رفتم به رفتار و گفتار و حرکات خودم در چند روز گذشته فکر می کردم میشه گفت با هر سه پله ای که طی میکردم به سمت بالا روی یک روز گذشته ی خودم فکر می کردم ! بدجوری به شک افتاده بودم ! نکنه کاری کردم که حالا تو این سن باید مورد باز خواست قرار بگیرم ؟!! اه مهناز هم چه بد موقعی اومده ! کاشکی میشد بیدارش کنم و بهش بگم می خواهیم بریم خونه خاله زهره و بفرستمش بره !! ولی چه جوری ؟ من تا حالا سابقه نداشته با مهناز چنین کاری کنم ، اونهم حالا که زندگیش پر از وقایع شنیدنی جالب شده ، حالا که واقعاً احتیاج داره به اینکه با یکی صحبت کنه یا در این موقعیت که اگر واقعاً قصد ازدواج پیدا کرده باشه معلوم نیست چه مدت دیگه ای در کنار هم خواهیم بود.رسیدم پشت در اتاق خوابم ، ایستادم از اون بالا نگاهی به حال انداختم ، هنوز صدای پچ پچ مامان از آشپز خانه می آمد ! حالا دیگه مطمئن شدم اتفاقی افتاده و من کاری کردم که باعث اینهمه نگرانی اونها شدم ! در اتاق رو باز کردم و رفتم تو و با کمال تعجب دیدم مهناز نشسته ! گفتم : مگه تو نخوابیده بودی ؟!

داشت کتابهایی رو که قبل از خوابیدن ولو کرده بود رو می گذاشت توی کیفش گفت : نه، خوابم نبرد ! اصلاً آرامش و قرار خودم رو از دست دادم نمیدونم از ذوقه یا از ترس ؟!

نشستم روی تخت و گفتم: توووو ترس ؟! تو دنیا رو به ترس مجبور می کنی ! حالا چی شده که خانم احساس ترس کرده ؟!

از جاش بلند شد و گفت : نه ترس ترس که نه ولی یک جوری ام ، یک حس غریب که تا حالا اصلاً در خودم سراغ نداشتم.

نگاهی بهش کردم ، نمیدونم چی اما هرچی بود که خیلی باعث تغییرش شده بود حداقل در این دو سه ساعتی که پیشم بود اثری از مسخرگی ه و لودگی در اون نمیدیدیم حرفهاشو با فکر میزد انگار روی هر کلمه که می خواهد از دهنش خارج بشه فکر میکنه ! کاری که حداقل در این چند سال دوستی اصلاً ازش ندیده بودم.با تعجب دیدم مثل اینکه می خواهد بره! کیفش رو برداشت و گفت:خوب من دیگه میرم خونه!

گفتم : چی؟! چرا اینقدر زود ، تو هر وقت می اومدی باید به زور بیرونت میکردم حالا چی شده اینقدر زود می خوای بری؟!

در اتاق رو باز کرد منهم به دنبالش بیرون رفتم همینطور که از پله ها پایین می رفت گفت:زن عموم تلفن زده گفته شام بریم اونجا ، بهتره برم خونه کارهام رو بکنم .

با خنده گفتم : آهان پس بخور بخور جای دیگه داری که داری زود میری ؟

خندید و گفت : آره .

وقتی رسیدیم توی هال به طرف جا لباسی رفت و شروع کرد به پوشیدن مانتو و مقنعه اش.بابا که از آشپز خانه خارج شد مهناز سلام کرد و بابا هم مثل همیشه سلامش رو علیک گرفت نشست روی مبل و روزنامه ای به دست گرفت و شروع به مطالعه کرد.مهناز که لباسش را پوشید رفت به آشپزخانه ، مامان داشت ظرف می شست ، مامان رو بوسید و خداحافظی کرد.مامان می خواست با من و مهناز تا دم در حیاط بیاد ولی مهناز اصرار کرد که احتیاجی نیست و با توجه به حال نا مساعد من به مامان قول داد که حتی اجازه نمیده که منهم از در هال خارج بشم چه برسد به اینکه تا دم در حیاط برم.مهناز رو فقط تا دم در هال بدرقه کردم ولی از پشت شیشه های پذیرایی تا دم در حیاط نگاهش کردم و وقتی داشت از در حیاط بیرون می رفت هردو دستی برای هم بلند کردیم . رفت و در حیاط رو بست .ازپذیرایی خارج شدم وقتی توی هال رسیدم مامان هم ظرفهاشو شسته بود و از آشپز خانه آمده بود بیرون ، از کنار بابا رد شدم می خواستم به طرف پله ها برم که بابا گفت : افسانه جان بابا ، بالا کاری داری؟!

گفتم : نه !

مامان گفت : پس چرا داری میری بالا ، خوب بشین پیش ما دیگه .

میدونستم این حرف مامان یعنی بالا نرو چون کارت داریم ؛ دل تو دلم نبود نمیدونستم چیکار کردم .مامان کنار بابا روی مبل نشست و پدر به مبل روبروی خودش اشاره کرد یعنی من اونجا بشینم . احساس میکردم تنم داغ داغ شده ، شاید داشتم دوباره تب می کردم ، دهنم خشک شده بود در حالیکه نشستم به دهن بابا خیره شدم چون می دونستم هرچه که باید بشنوم از زبان بابا خواهد بود .بر خلاف انتظارم مامان حرف رو شروع کرد:امروز دو تا خانم چادری اومده بودن دم در!!! نشونی های تو رو میدادن... یک دفعه مثل برق به یاد زنگ در حیاط که قبل از خوابیدن من به صدا در آمده بود افتادم ؛ گفتم : راستی صبح کی بود زنگ زد ؟! چون بعد از اینکه شما به حیاط رفتین من خوابم برد.

بابا ادامه داد: افسانه جان دیروز تو با کی اومدی خونه ؟!!..........پایان قسمت هفتم

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

پنج شنبه 21/5/1389 - 1:38 - 0 تشکر 220216

رمان ((به یادمانده)) قسمت هشتم - شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت هشتم

بابا ادامه داد: افسانه جان دیروز تو با کی اومدی خونه ؟!!

باز هم یک سوال عجیب دیگه ! این چه سوالی بود ؟ من باید چی میگفتم ؟ اصلاً نمی دونستم در همین موقع مامان موضوع رو باز کرد و گفت : تو همیشه با ماشین از مدرسه تا خونه می آیی؟!!

تازه قدری موضوع برام روشن شد حدس زدم باید کسی از محل من رو دیروز که توی اون بارون بطور تصادفی سوار شدم دیده باشه و به مامان گفته .در حالیکه کمی آرامش گرفته بودم گفتم : نه فقط دیروز به خاطر بارون شدید مجبور شدم با ماشین بیام !

بابا گفت : ولی تو هیچ وقت با خودت پول نمی بردی پس چطور شد که سوار ماشین شدی ؟!! فکر کرایه راه رو نکردی ؟!!

گفتم : نه ، قضیه اینجوری بود که چون بارون خیلی شدید بود منم همراه با بچه ها که مسیر شون ماشین خور بود داخل ماشین شدم آخه بارون خیلی شدید بود ، تازه با اینکه تا سرکوچه با ماشین اومدم همین راه کمم که تا دم در خونه برسم حسابی خیس خیس شدم .

مامان گفت : پول کرایه رو چیکار کردی؟!!

سوال سختی بود ؛ چون واقعاً من کرایه ای نداده بودم ؛ اما می دونستم اگه بخوام از جواب دادن طفره برم ممکنه وضع خراب بشه پس بی معطلی گفتم : بچه ها من رو هم حساب کردن ....

بعد ادامه دادم : حالا مگه چی شده ؟! چرا من رو اینطوری سوال پیچ میکنید ؟!! خوب بارندگی شدید بود ، گناه که نکردم !!!

بابا از جاش بلند شد روزنامه اش رو برداشت و گفت:مهین ، من میرم بالا می خوام روزنامه بخونم .

من به مامان نگاه کردم که با حرکت دست به من فهموند که هنوز با من کار داره و من باید بشینم .بابا روزنامه اش رو برداشت و از پله ها بالا رفت.مامان در حالیکه داشت یک خیار پوست می کند گفت : دیروز که سوار ماشین شدی با راننده اشم صحبت کرده بودی؟!!

کمی فکر کردم و تازه به فکر وقایع دیروز افتادم که زیاد توجه ام رو جلب نکرده بود.با سر تایید کردم:بله از من سوال کرد سال چندمم؟ چرا الان تو خیایانم و....مامان این سوالها چیه که از من می پرسی ؟چرا درست برام نمی گی چی شده؟!! قضیه اون خانم هایی که گفتی اومده بودن دم در چی بود؟

مامان خیار رو نصف کرد نمک پاشید و نصفش رو به من داد؛ همینطور که خیار رو گاز میزدم منتظر جواب مامان شدم.مامان گفت:کسی که تو دیروز سوار ماشینش شدی یک سرگرد خلبان نیروی هوایی بوده!!

متعجب گفتم:شما از کجا میدونی؟!

نگاهی به من کرد و گفت : اگه چند لحظه زبون به دهن بگیری بهت میگم.

ساکت شدم.مامان ادامه داد: امروز که در زدن و خواستن که من برم دم در مادر و خاله همون شخصی بودنکه تو دیروز سوار ماشینش شده بودی!

پریدم تو حرف مامان و گفتم : چی میگفتن ؟!

با اخمی که مامان بهم کرد فهمیدم یعنی باز بی موقع حرف زدم ، ساکت شدم و توی مبل فرو رفتم.مامان در ادامه حرفهاش گفت :از من و بابات اجازه میخواستن برای اومدن خواستگاری؛ منم بهشون گفتم که باید با بابات صحبت کنم.

اینبار دیگه به اخم مامان توجهی نکردم و گفتم : چی؟!! به همین سادگی!!؟ یعنی چی؟! مامان شما چی داری میگی؟! من باید درس بخونم یعنی میخوام درس بخونم ؛ اصلا ً این آقا کیه؟ به همین راحتی به خودش همچین اجازه ای داده ؟!!

مامان همینطور که بلند میشد و بشقاب میوه اش رو برمیداشت گفت: این آقا اجازه ای به خودش نداده بلکه منتظر اجازه من و باباته.

گفتم:شما هم نباید چنین اجازه ای بهش بدین ! آخه ندیده نشناخته نباید که این کار و کرد.

مامان که حالا رسیده بود دم در آشپزخانه ایستاده بود و برگشت به من خیره خیره نگاه کرد و لحنی که جدیت و کمی عصبانیت قاطیش شده بود گفت :ببینم تا حالا چند تا دختر شوهر دادی که اینقدر با تجربه نشون میدی؟!! نمی دونستم من و بابات اصلا ً تجربه نداریم باید یک دوره آموزشی پیش تو بیایم !!!

از جام بلند شدم و گفتم : نه قصد من این نبود ، من فقط میخواستم بگم شما اجازه ندید اونها بیاین آخه من می خوام درس بخونم و اصلا ً هیچ وقت درمورد چنین موضوعی فکر نکردم.

مامان گفت : الانم لازم نیست تو خودت رو خسته کنی هر وقت لازم شد بهت میگم و اون موقع تو خودت رو خسته کن !

گفتم : ولی ....

یکدفعه بابا از اتاق خواب خارج شد و خیلی آروم و مثل همیشه متفکر شروع کرد از پله ها پایین اومدن.حرفم رو خوردم و به سمت پله ها رفتم ، خیلی سریع از کنار بابا رد شدم و به اتاق خوابم رفتم، در رو بستم و به در تکیه دادم و همینطور پشت در لیز خوردم و نشستم از پنجره به بیرون نگاه کردم ، آسمون صاف صاف بود و اصلا ً خبری از اون همه بارون و ابر دیروز نبود ، ای کاش همه ی چیزهایی هم که شنیدم یک لحظه بفهمم مثل همین آسمون اثری از گرفتگی اون وجود نداشته باشه آخه چه طور ممکنه که یک آدم خونواده اش رو به خواستگاری یه دختر بفرسته که اصلا نمیشناسه؟!! یعنی واقعا ً امکان داره که مامان و بابا با اونها قرار خواستگاری بذارن؟!! نه ممکن نیست چون مامان و بابا میدونن که من چقدر درس و دانشگاه رو دست دارم.خدایا یعنی چی در انتظار منه؟ من اصلا ًنمیتونم حتی ذره ای نسبت به اونچه در انتظارمه حدس بزنم ای کاش قدرتی داشتم تا بفهمم چی میخواد بشه ؟ آیا من به اونچه میخوام در زندگی می رسم؟......صدای تلوزیون از طبقه پایین به گوشم رسید ؛ مریضی فراموشم شده بود میشه گفت احساس میکردم اصلا ً مریض نیستم شاید شوکی که از این اتفاق بهم وارد شده بود همه افکارم رو بهم ریخته بود.بلند شدم و کیفم رو برای فردا مرتب کردم ؛ اصلا ً دلم نمیخواست فردا رو هم بنا به گفته دکتر استرا حت کنم چون احساس مریضی نداشتم و حس میکردم هرچه از محیط خانه دور باشم و در مدرسه اوقاتم رو بگذرونم کمتر دچار توهم میشم.صدای زنگ تلفن بلند شد . صدای مامان رو میشنیدم که تلفن رو برداشت.از طرز صحبتش فهمیدم که خاله زهره اس ؛ گو شام رو تیز کردم تا ببینم چیزی راجع به این موضوع به خاله زهره میگه یا نه؟هرچی صبر کردم چیزی نشنیدم گوشم کاملا ً به در اتاق چسبیده بود ولی کلامی نشنیدم که مربوط به اتفاقات امروز باشه...مامان خیلی داناتر از این حرفها بود که به این زودی مطلبی رو در فامیل پخش کنه.هوا کم کم داشت شب میشد .نمی دونستم چه وقایعی انتظارم رو میکشه، کمی به فکر فرو رفتم ؛ تا اونجا که جا داشت به مغزم فشار آوردم تا ببینم آیا میتونم چهره ی اون راننده رو بخاطر بیارم...چیزهای خیلی مبهمی به ذهنم اومد لباسش و درجه روی شونش توی ذهنم جا گرفته بود و هر چی بیشتر سعی میکردم بیشتر چهره اش در خیالم محو می شد.یک لحظه به خودم اومدم دیدم کیفم جلوی پام افتاده ، در کمدم باز مونده و در حالیکه کتاب شیمی توی دستم جا خوش کرده مدتیه که عجیب فکرم مشغول شده ! خنده ام گرفت نمی دونم چرا ولی کتاب شیمی رو به صورتم چسبوندم مثل اینکه میخواستم کسی نبینه که من دارم میخندم ؛ نمی دونم این خنده از چی بود ولی هر چه بود که لحظه ای من رو به خنده واداشت! بعد که کتابهای فردا رو در کیفم گذاشتم از جا بلند شدم هوا کاملا ً تاریک شده بود چراغ رو روشن کردم نگاهی به دور و بر اتاق انداختم کمی وضعش نامناسب نشون میداد ؛ شروع کردم به جمع آوری لباسهایی که مامان از روی بند رخت جمع کرده بود و به من مربوط میشد و در اتاق کنار کتابخانه گذاشته بود .مشغول تا کردن لباسها شدم و اونها رو در کشو گذاشتم.یک سری کتاب روی میز تحریرم ولو شده بود اونا رو هم مرتب کردم دیگه کاری نمونده بود پرده ی پنجره رو کنار کشیدم ، احساس کردم نیاز به تنفس هوای بیرون دارم پنجره رو باز کردم همینکه سرم رو بیرون بردم تا نفس بکشم با صدای جیغ مانند مامان که میگفت : مگه دیوونه شدی دختر!! تو اصلا ً حالت مساعد نیست اونوقت پنجره رو باز کردی داری بیرون و نگاه میکنی ! مگه از پشت شیشه نمی تونی چیزی ببینی ؟!!

خودم رو عقب کشیدم در حالی که سعی داشتم پنجره رو ببندم ، از شانس بدم پرده لای در گیر کرده بود و بسته نمی شد مامان اومد جلو من رو عقب کشید پرده رو از لای در پنجره بیرون کشید بعد اونو بست و بلافاصله پرده رو کشید.برگشت و به من نگاه تندی کرد و گفت : شک دارم ! واقعا ً بعضی اوقات به عقلت شک دارم !! با کارهایی که این اواخر ازت سر زده بدجوری منو به فکر انداختی!!

درحالی که داشت از در اتاق بیرون میرفت گفت : بیا پایین هم شام بخور هم داروهات رو...

گفتم : مامان چرا اینجوری حرف میزنی؟ مگه من چیکارکردم؟!!

وقتی داشت از در اتاق بیرون میرفت دوباره گفتم : من فردا میرم مدرسه نمی خوام خونه بمونم .

مامان گفت : ولی تو فردا مرخصی پزشکی داری!

دنبال مامان از در اتاق خارج شدم و ادامه دادم :حالم خوبه ؛ نیازی ندارم توی خونه بمونم!

مامان همین که از پله پیایین میرفت گفت : اون وقت میگم به عقلت شک کردم میگی چرا؟!!

به دنبال مامان از پله ها پایین رفتم .با همدیگه وارد آشپزخانه شدیم مامان به غذای روی چراغ گاز سری زد و منم خودم رو مشغول چیدن میز شام کردم بابا هنوز در هال نشسته بود و روزنامه مطالعه میکرد.روزنامه رو روی میز وسط هال گذاشت و اومد به آشپزخانه ؛ به من اصلا ً نگاه نمیکرد و دائم خوش رو مشغول نشون میداد یا با قاشق و چنگال بازی میکرد و یا خودش رو در حال غذا خوردن نشون میداد! اما مطمئن بودم تموم این حرکات تصنعیه و بابا بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم ذهنش مشغول قضیه منه مامان سکوت شام رو شکست و گفت : شفیعی ، افسانه فردا میخواد بره مدرسه ! میگه حالش خوبه و مشکلی نداره و میتونه به مدرسه بره !

بابا تازه سرش رو بلند کرد و نگاهی به من کرد و گفت : منم اثری از اون بیماری شب گذشته نمی بینم ؛ بچه که نیست اگه فکر میکنه خوبه ، خوب بذار بره .

مامان با تعجب گفت : ولی شفیعی ! افسانه آنژین و آنفالانزا داره دکتر سه روز استراحت براش نوشته حالا ممکنه ظاهرا ً خوب نشون بده اما هنوز واقعا ً خوب نشده !

بابا دوباره حرف خودش رو تکرار کرد: اون دیگه بزرگ شده ، اگه خودش احساس میکنه حالش خوبه بذار هر طوری که راحته تصمیم بگیره .

به حرفهای که بین مامان و بابا رد و بدل میشد گوش می کردم مامان غریزه مادرونه اش باعث این حرفها شده بود ولی پدر در کلام کلام حرفهاش می خواست به من حالی کنه که :<<تو بزرگ شدی>>میدونستم از این حرفا باید چه نتیجه ای بگیرم ، ممکن بود در چند روز آینده هم این حرف اما برای موضوعی بسیار مهمتر تکرار بشه و من واقعا ً راجع به موضوع مهمی تصمیمی واقعی بگیرم.

*****

با تمام اصراری که برای رفتن به مدرسه داشتم اما زور مامان به من چربید و تموم روزهایی که به گفته ی دکتر باید در منزل می موندم گذشت و بعد به مدرسه رفتم.در اون چند روزی که خونه بودم سعی کردم با..............

ادامه دارد

متولد1351 هستم و در زمينه ي داستان نويسي خصوصا رمان رئال فعاليت ميكنم در عرصه ي فيلمنامه نويسي و نگارش سريال هم دستي در تاليف دارم. 

پنج شنبه 21/5/1389 - 19:49 - 0 تشکر 220413

رمان((به یاد مانده)) قسمت نهم - شادی داودی
داستان دنباله دار قسمت نهم

در اون چند روزی که خونه بودم سعی کردم با مامان و بابا روبرو نشم و در اتاق می موندم و درسها رو دوره میکردم.تقریبا ً حدس زده بودم دبیرها توی این چند روز چقدر درس میدن پس سعی کرده بودم با مطالعه دروس زیاد عقب نمونم ولی فکرم خیلی بیشتر از این حرفها مشغول شده بود.فکر کردن به مهناز به اینکه چقدر راحت بزرگترین تصمیم زندگی خودش رو گرفته و به خودم که چقدر راحت با شنیدن این مطلب که قراره کسی به خواستگاری من بیاد روزها و ساعتها رو دچار اختلال کرده ام.بعد از سه روز که به مدرسه رفتم توی مسیر متوجه شدم که مهناز هنوز دست از مسخره بازیاش برنداشته و همچنان به دیوونه بازیهای خودش ادامه میده کلی حرف خنده دار از خانم عزیزی و بچه هاش میگفت و اینکه در جمع خانواده هم خانم عزیزی همینجور سختگیره و جیغ جیغو ولی جالب این است که بچه هاش اصلا ً ازش نمیترسند!!! کلی موضوع خنده دار در رابطه با این موضوع پیش میاد که چند موردش در حضور مهناز اتفاق افتاده بود که البته دور از واقعیت هم نبود با تمام دلنگرانی هایی که داشتم به مطلب تعریف شده از مهناز در این مورد واقعا ً میخندیدم .توی حیاط مدرسه بعد از انجام مراسم صبحگاهی و خواندن قرآن و نیایش به کلاسها رفتیم ساعت اول شیمی داشتیم با آقای صادق پور مبحث شیمی معدنی تموم شده بود و وارد مهمترین قسمت شیمی یعنی شیمی آلی شده بودیم و به گفته آقای صادق پور %80 تست کنکور از این قسمت بود و با موافقت بچه ها قرار شده بود هر مبحث رو که درس میده تستهای مهم اون بخش رو کپی کنه و به بچه ها بده تا اگر کسی واقعا ً قصد شرکت در کنکور رو داره با نوع سوالات و تستها این قست آشنا باشه.از بچه ها سوال کرد که چه کسانی مایل هستند سوال برایشان کپی بشه ؟عده ای دستها رو بالا بردن مهناز جزء نفراتی بود که رغبتی به گرفتن سوالات و تستها نداشت ولی من دستم رو بلند کرده بودم.یکی از بچه های کلاس شروع کرد به یادداشت کردن اسامی بچه ها بعد از دادن اسامی به آقای صادقپور قرار شد هرکس به عنوان هزینه ی کپی ورقهایش200 تومان به مدرسه بیاورد.مباحث آلی زیاد هم گنگ نبود ولی به گفته ی خود آقای صادق پور گویا هرچه درس پیشرفت خواهد کرد مطالب سخت تر و پیچیده تر خواهد شد.داشتیم مطالب روی تخته رو یادداشت میکردیم که زنگ تفریح خورد.تند تند مطالب رو یادداشت کردم ؛ دفتر و کتابم رو که توی کیفم می گذاشتم تغذیه رو روی میز گذاشتم مهناز بدون معطلی ساندویچ رو که از کیفم بیرون گذاشتم نگاهی کرد و بعد یکی از اون ها رو برداشت یک گاز گنده زد و بعد گفت آخ جون ساندویچ پنیر و گوجه.بعد در حالی که دهنش حسابی پر بود گفت: اگه نمی خوری من هر دو تا شو می خورم ! خندیدم و گفتم : بخور نوش جونت .

در حالی که گاز دیگه ای به ساندویچش میزد گفت : چه عجب نزدی تو سرم ؛ آخه هر وقت اینرو میگفتم سریع ساندویچت رو برمیداشتی و میخوردی ولی مثل اینکه واقعا ً سیری!!

روی میز نشستم و پاهام رو روی نیمکت گذاشتم شونه چپم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم: آره سیرم ، جدی میگم میتونی بخوریش.

مهناز روی نیمکت کمی جا به جا شد و گفت : افسانه تو یه چیزیت هست ! یه چیز غیر از مریضی این چند روز آخر! احساس میکنم موضوعی پیش اومده و نمی خوای به من بگی!!!

پاهام رو از روی نیمکت برداشتم و از روی میز بلند شدم در حالی که سعی داشتم مهناز رو بلند کنم و از نیمکت بیرون برم گفتم : برو بابا دلت خوشه ! تو هم مثل اینکه حالت خوب نیست !

از نیمکت بیرون آمدم و به طرف در کلاس رفتم ؛ وقتی می خواستم از کلاس خارج شم نیم نگاهی به مهناز انداختم ؛ هاج و واج وسط کلاس وایستاده بود ولی همچنان به ساندویچ دستش گاز هم میزد.راهروی مدرسه رو طی کردم و به حیاط مدرسه رفتم ؛ یکراست به سمت شیرهای آب خوری رفتم وقتی رسیدم چند لحظه ای دستم روی یکی از شیرهای آب ثابت موند و بعد از چند ثانه اونرو باز کزدم به یاد حرفهای دیشب مامان افتاده بودم که اومده بود به اتاقم و میگفت: قراره برات خواستگار بیاد؛اصلا ً خودت رو تو فشار قرار نده . نمی خواد زیادم نگران قضایا ی بعدی باشی فقط کافیه که شب برای چند دقیقه ای در جمع ما حضور داشته باشی منو بابات اصلا ً قصد نداریم تو رو در فشار بگذاریم فقط یک چیز رو امیدوارم بفهمی و اون اینه که از قدیم گفتن دختر پل ِ و مردم رهگذر! یعنی این که از حالا تا هر وقت که قسمت باشه توی این خونه خواستگار میاد و میره و این نباید با عث این بشه که تو فکر کنی خدایی نکرده من و بابات از دسته تو خسته شدیم یا مثلاً در شوهر دادن تو عجله داریم یا اینکه چه می دونم ... هرچی فکر ناجور تو کله ات داری بیرون بریز تو فقط این رو بدون که همیشه روی چشم من و بابات جاداری و این رفت آمدهای خواستگارها یک چیز کاملاً معمولی و عادیه و برای هر خونه ای که دختر در اون هست پیش میآد پس جلسه خواستگاری رو یک مهمونی کاملاً معمولی بدون و فقط توکلت به خدا باشه ...

به شیر آب که مدتی بود باز مونده بود خیره شدم ....با وجودی که هوا سرد بود دو دستم رو زیر شیر آب گرفتم و اونرو پر از آب کردم بعد به صورتم پاشیدم . از سردی آب یکدفعه نفسم بند اومد اما لذت خاصی بهم داد مثل این بود که ریه هایم تازه باز شدن و بعد از یک نفس تنگه ی طولانی قادر به تنفس شده باشم نفس عمیقی کشیدم .شیر آب رو بستم صدای زنگ به گوشم رسید باید به کلاس بر می گشتم ولی اصلاً حوصله نداشتم دقایق اول هر ساعت باید خیلی به خودم فشار می آوردم تا حواسم رو جمع درس کنم .بی دلیل فکرم مشغول بود این ساعت ریاضی داشتیم وارد کلاس شدم مهناز دو تا ساندویچ رو تا ته خورده بود و کیسه خالیش رو تو کیفم می گذاشت وقتی سر میز رسیدم برگشت و بهم نگاه کرد منتظر بودم چیزی بگه ولی اصلاً حرفی نزد فقط اومد بیرون تا من سر جام بشینم .چند لحظه بعد دبیر ریاضی وارد کلاس شد خوشبختانه درس جدید نداد و فقط فرصت کردیم تمرین درس قبل رو حل کنیم فقط سعی میکردم بیکار نباشم چون میدونستم اگر بیکار بمونم باید دفتر تمرین مهناز رو هم رسیدگی کنم و چون اصلاً حوصله ی اضافه کاری نداشتم تمام مدت یک کاغذ سفید جلویم گذاشتم و حتی تمریناتی که درست حل کرده بودم رو هم از روی تخته دوباره نوسی میکردم .زنگ تفریح که خورد مهناز از کیفش دو تا پرتقال گنده درآورد و شروع کرد به پوست کندن ، اولی رو که پوست کند تا خواستم بگم من نمی خورم گفت : خفه شو بخور برات خوبه !نگاهی به پرتقال پوست کنده ی تو دستش کردم با بی میلی گفتم : مرسی .

مهناز در حالیکه داشت پرتقال دوم رو پوست می کند گفت : راستی یادت هست همیشه می گفتم یه زن عمو دارم خیلی از خود راضیه و دوست داره منو برای پسرش بگیره ؟

گفتم : آره یادم هست . خوب ؟

گفت : تازه دیشب فهمیدم که اون هیچ وقت حتی در مورد اینکه من عروسش بشم فکر نکرده چه برسه به اینکه دلش بخواد این اتفاق بیفته .... آخه می دونی چیه ؟! تازه فهمیدم که عروسی پسر اون هم نزدیکه تلفنی برای مامانم گفته که قراره به زودی زود عروسی دعوت کنه ؟ اون وقت ماجرا رو کامل برای مامانم تعریف کرده ....

در حالیکه تکه ی بزرگی از پرتقال رو با هم می خورد گفت : موضوع به اونجا ختم نشد آنقدر.............

برای مطالعه ی بقیه ماجرا به ادامه مطلب بروید

در حالیکه تکه ی بزرگی از پرتقال رو با هم می خورد گفت : موضوع به اونجا ختم نشد اونقدر هیجان داشته که بلند میشه میاد خونمون و تا دیر وقت پیش ما بود .

صحبت مهناز که به اینجا رسید در اثر بد خوری پرتقال که داشت می خورد حسابی تو گلوش پرید و شروع کرد به سرفه .چند تا محکم پشتش زدم تازه وقتی نفسش بالا اومد گفت : مرده شورت رو ببرن ....

خندیدم و گفتم : خاک بر سرت اگه پشتت نزده بودم که الان مرده بودی !

در حالیکه اشک تو چشماش پر شده بود و آب دماغش هم راه افتاده بود گفت : دست که نیست مثل تیر آهن می مونه پشتم داره می سوزه !

گفتم : خوب خودت رو لوس نکن دیگه اونقدر هم محکم نزدم .

در حالیکه سعی می کرد آبریزش بینی خودش رو کنترل کنه گفت : بیچاره اون کسی که با تو ازدواج کنه با یک ضربه ی تو درجا میمیره !!!

خنده از روی لبم رفت دوباره با شنیدن این حرف مهناز دوباره به یاد امشب افتادم .با انگشتام شروع کردم به لمس کردن برجستگی های روی میز ؛ مهناز خودش رو به من چسبوند و سرش رو آورد توی صورتم و گفت : شوخی کردم نترس عروس خانم ، به داماد میگم که تو چقدر بی زور و ضعیفی نگران نباش .

سرم رو بالا گرفتم و گفتم : برو گمشو ، دیوونه .

خندید و گفت : افسانه عروسیت من رو دعوت میکنی یا نه ؟!!

با عصبانیت کوبیدم روی میز و گفتم : برو گمشو ، این حرفها چیه می زنی ؟

لب و لوچه اش رو از خنده پاک کرد و گفت : هیچی بابا گفتم شاید من چون میخوام عروسی کنم حتماً تو هم دلت می خواد عروس بشی!

به قدری عصبی شده بودم که با صدای بلند گفتم : مهناز اگه یکبار دیگه فقط یک بار دیگه از این شوخی ها بکنی دیگه باهات حرف نمی زنم ! به جون مامانم جدی میگم !

مهناز ساکت شد و بچه هایی که توی کلا س بودن با فریاد من به ما خیره شدن چون اصلاً سابقه نداشت کسی صدای منرو بشنوه چه برسه به فریادم ! سرجام نشستم و دیگه حرف نزدم مهناز هم هیچی نگفت زنگ سوم هم که زبان انگلیسی داشتیم خیلی زود گذشت زنگ آخر از مدرسه تا خونه اصلاً با مهناز صحبت نکردم فقط سر کوچه که رسیدیم مهناز دستم رو گرفت و گفت :ما همیشه دوستیم مگه نه ؟!!!

ایستادم و به مهناز نگاه کردم از کار خودم خجالت زده بودم ولی شاید اگر مهناز می دونست امشب قراره چه اتفاقی بیوفته زیاد سر به سرم نمی گذاشت .مهناز ادامه داد : من فقط احساس کردم که تو نیاز داری صحبت کنی ولی اشتباه کردم ! نفهمیدم تو اگرم بخوای صحبت کنی ، حتماً با یک عاقل تر از من صحبت می کنی .

به طرفش رفتم بغلش کردم و گفتم : مهناز ، خفه شو دیگه ، من همیشه دوستت دارم !

درحالیکه لپش رو می کندم گفتم:آخه چیزی نشده،موضوعی نیست که من بخوام صحبتی بکنم .

مهناز در ضمن اینکه بند کیفش رو روی دوشش جابجا می کرد گفت : مطمئنی ؟ گفتم : آره بابا ....

لبخندی به من زد و گفت : خوب پس تا بعد کاری نداری ؟

وارد کوچه که میشدم گفتم : خداحافظ . و بعد صدای خداحافظی مهناز رو شنیدم . از سر کوچه تا دم در خونه ی ما فاصله چندانی نبود ولی همین مسیر کوتاه هم به سختی می رفتم از اینکه به مهناز دروغ گفته بودم ناراحت بودم .مهناز تمام مسائل زندگیش رو برای من می گفت ؛ منهم همینطور و اصلاً تا حالا سابقه نداشت چیزی رو از هم پنهان کنیم ولی نمیدونم ایندفعه چرا راضی نبودم چیزی بگم نه تنها به مهناز ، اصلاً دوست نداشتم درمورد مهمانی امشب چیزی بگم یا حتی چیزی بشنوم .به برگها که توی کوچه ریخته بود نگاه کردم حالا دیگه تعدادشون خیلی شده بود با اینکه صبح وقتی به مدرسه می رفتم رفتگر محل همه رو جمع کرده بود ولی حالا دوباره کوچه پر شده بود از برگهای چنار که هر کدام یک رنگ بودن ، یکی قهوه ای یکی زرد یکی قرمز و وقتی پایم روی هر کدوم می رفت صدای قشنگی به گوشم میرسید که برای لحظات بسیار کوتاهی منرا از فکر و خیال امشب دور کرد ، همینطور که با برگها بازی می کردم رسیدم دم در حیاط ؛ زنگ در رو فشار دادم و به امید اینکه مثل همیشه بلافاصله در باز بشه دستم رو روی در گذاشتم .کسی در رو باز نکرد ، تعجب کردم ،ساعتم رو نگاه کردم ساعت تقریباً یک بعد از ظهر بود و این موقع نبودن مامان برام عجیب بود دوباره زنگ در رو فشار دادم .یکدفعه صدای مامان رو شنیدم که پشت سرم بود برگشتم و دیدم طفلکی چقدر خرید کرده میدونستم بخاطر امشب رفته و بهترین میوه ها رو خریده . عادت داشت هر وقت مهمان داریم بهترین میوه و پذیرایی رو به عمل بیاره .ولی میدونستم که مهمان های امشب برای مامان اهمیت دیگری دارند چون خاطرم بود که زمانهای خواستگاری پروانه و فرزانه به چه مسائلی اهمیت می داد و روی چه نکات ظریفی تاکید داشت .گفت : الهی بمیرم خیلی وقته که پشت در موندی ؟

گفتم : نه فقط تعجب کردم که چ