• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 457)
چهارشنبه 18/1/1389 - 3:18 -0 تشکر 193389
خاطره

چه کسی صبحانه را می خورد ؟
شبها برای مین گذاری جلوی لشکر ۸۴ در اطراف مهران با بچه ها جلو می رفتیم و ساعت ۳ یا چهار شب بر می گشتیم و در سنگری که داشتیم استراحت می کردیم .

 

شب اول که جلو رفتیم و برگشتیم . صبح زود دیدیم ظرف صبحانه خالی است و شب قبل به آن دستبرد زده اند . (معمولادر جبهه صبحانه را همراه شام می دادند و ما درظرف یونولیت بزرگی که داشتیم روی یخ صبحانه را برای فردانگهداری می کردیم  )

شب دوم هم .صبح زود با جای خالی کره و مربای صبحانه مواجه شدیم و مجبور بودیم تا ظهر روده کوچکمان را به خوردن روده بزرگ عادت دهیم .

ظهر که همه بچه جمع شدند . گفتیم : کیه دو شبه نامردی می کنه و حال بقیه رو می گیره ؟ همه به صبحانه خور رندُ. دری وری گفتند و اظهار بی اطلاعی کردند .

آقای اکبر شهبازی که جثه ای ضعیف داشت گفت : من امشب کشیک می دم و دزد را معرفی می کنم .

همه خوشحال شدیم و با خیال راحت برای مین گذاری به جلو رفتیم . وقتی برگشتیم اکبر کیسه خوابش را روی یونولیت پهن کرده بود و روی آن خوابیده بود . با دیدن اکبر که خور و پفش سنگر را تکان می داد گفتم: دمش گرم . این جوری باید نگهبانی داد .

فردا صبح بچه ها یکی یکی بیدار شدند و اکبر هم بلند شد .کیسه خوابش را جمع کرد سفره را پهن کرد مقدار خیلی کمی نان در سفره بود . چشمهای اکبر گرد شد .درب یونولیت را باز کرد که ظرف صبحانه را بیاورد . ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم بلای شب قبل به سرمان امده بود و از صبحانه اثری نبود  

مجتبی که حسابی کلافه شده بود. گفت : مگه نا سلامتی تا صبح روی ظرف جا یخی نخوابیده بودی ؟

نکنه خودت اون رو می خوری ؟

اکبر که مات شده بود گفت انصافا برای وضو گرفتن هم که بیدار شدم تمام حواسم پیش این بوده . من نمی دونم چه ........

 گفتم . بچه ها از حالا به بعد صبحانه را هم همراه شام می خوریم تا خیالمان راحت شود .

با شنیدن حرفهای من حمید و یداله نتوانستند جلوی خنده اشان را بگیرند . یداله زندی (که بعدا در سومار به درجه رفیع شهادت نائل شد )  با لحجه کرمانشاهی و خنده بلندش گفت :

کوره بزارید راستش را بگم . وقتی از میدان برگشتیم من و حمید گرسنمان بود . اکبر را با کیسه خوابش بلند کردیم و زمین گذاشتیم .سیر که شدیم  دوباره بدون اینکه از خواب بیدار بشه بلندش کردیم و رو ظرف یونولیتگه گذاشتیمش .

اون روز آنقدر به خواب سنگین اکبر و تیزی حمید و یداله خندیدیم که یادمان رفت صبحانه نخورده ایم .

راوی خاطره: احمد یوسفی

يکشنبه 31/5/1389 - 1:28 - 0 تشکر 223146

خاطره رمضان در جبهه


چند ماه قبل از عملیات مرصاد دردشت دیره مستقر بودیم و شبها برای عملیات مین گذاری جلوی عراقی ها به اطراف قصر شیرین و نفت شهر می رفتیم شبهای اول ماه مبارک رمضان بود . آن شب کارسد موانع جلوی خطوط نیروهای عراقی کمی طول کشید و وقتی به پشت خاکریزها برگشتیم اذان صبح را می گفتند . نماز را در سنگر پیاده نظام خواندیم و با روشنی هوا به محل استقرارمان دشت دیره برگشتیم . محمد رضا با آن لحجه شیرین گیلکی اش گفت : احمد آقا امروزتکلیف ما چیه ؟ گفتم :چه تکلیفی ؟ گفت : نخوردن سحری دیگه . گفتم :هیچی ،همه روزه هستیم . مگه تکلیف دیگری هم داریم ؟ گفت : همه ی شما که منو می شناسید . بنده به اندازه 3 نفر سحری می خورم ولی بازم ساعت 4 بعد از ظهر نای حرف زدن ندارم . : وجود اینکه با روحی اش آشنا بودم کمی اخم کردم و گفتم با . تو هم مثل بقیه ،حق نداری روزه تو بشکنی ها او کمی قر و لند کرد وساکت شد . بعد از ظهر بود که آقای بلاشی اومد سراغم و گفت حال محمد رضا بدشده . رفتم سراغش ولی سعی کردم همون حالت جدی و خشمم را از دست ندهم . بلند شدم و روی تخت دراز کشیده بود و ناله می کرد وقتی که من را دید گفت : احمد آقا ،جان مادرت اواز ضعف کاری بکن دارم می میرم . . باهمون حالت جدی گفتم : حالا چرا فرستادی دنبال من . مگه روزه برا من می گیری که من دستور افطار بدم. هر کاری دوست داری بکن اصلا به من مربوط نیست . موقع افطار همه جمع شدن و محمد رضا هم در حالیکه تلو تلو می خورد در آستانه در سنگر قرار گرفت زیر چشمی نگاهی به او کردم . سلامی به جمع کرد ونشست .یه لحظه که نگا همون به هم گره خورد او زد زیر خنده و من هم دیگه نتونستم تحمل کنم .حالا نخند و کی بخند .
سرگرد نزاجا احمد یوسفی

سه شنبه 16/6/1389 - 14:7 - 0 تشکر 228791

شوخ طبعی و مزاح رو موقع مرگ دیدید؟؟؟

به نقل از یک خبرنگار دوران جنگ :
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو خمپاره اومد و بوممممم ... .
نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.دوربینو برداشتم رفتم سراغش.بهش گفتم : تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت: من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم.
اونم اینه که وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو نکنید!
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه! قراره از تلویزیون پخش بشه ها... یه جمله بهتر بگو برادر ...
با همون لهجه اصفهانیش گفت : اخوی آخه نیمیدونی که !!! تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده!

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم كه از تراكم اندیشه های پست تهی باشد                                                                مسعود خادمی                                        
سه شنبه 23/6/1389 - 9:3 - 0 تشکر 230946


خیلی قشنگ بود
فکر میکنم این شوخ طبعی هم بخاطر اینه که شهید از مرگ نمیترسه
و شهادت طعم شیرین و لذت بخش براش داره

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.