• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 7538)
چهارشنبه 21/9/1386 - 22:43 -0 تشکر 19088
داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)

                           
داستان خواستگاری و ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س)
 
                  
از زبان حضرت علی(ع)
آغاز
روزى خدمتكارم از من پرسيد: آيااز خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟ گفتم : نه
گفت : كسانى وىرا از پدرش خواسته اند. اما تعجب است كه پا پيش ‍ نمى گذارى و فاطمه را از رسولخدا(ص ) نمى خواهى ؟!
گفتم : من چيزى ندارم كه با آن تشكيل خانواده دهم
.
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزويج خواهدكرد
.
به خدا سوگند، آن كنيز، چندان در گوش من خواند تا جراءت اقدام را در منپديد آورد. و مرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم
.
قال على : خطبت فاطمه الى رسول الله (ص ) فقالت لى مولاه : هل علمتان فاطمه قد خطبت الى رسول الله (ص ) ؟

قلت : لا .
قالت : فقد خطبت ، فمايمنعك ان تاتى رسول الله (ص ) فيزوجك ؟ فقلت و عندى شى اتزويج به ؟ قالت : انك انجئت الى رسول الله (ص ) زوجك . فوالله ما زالت ترجينى.....

كابين
...
هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسولخدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، كلمه اى بر زبانم جارىنشد.
رسول خدا(ص ) كه چينن ديد پرسيد: چه مى خواهى ؟ آيا حاجتى دارى ؟

منهمچنان خاموش ماندم و چيزى نگفتم . دوباره پرسيد، و من باز ساكت بودم . تا اينكهبراى بار سوم گفت : شايد براى خواستگارى فاطمه آمده اى؟
گفتم : آرى ، فرمود: آيا جيزى دراى كه آن را كابين زهراسازى؟
گفتم : نه ، يا رسول الله (ص(
فرمود: زرهى را كه به تو دادهبودم ، چه كردى ؟

گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بيش از چهار صد درهمبها ندارد.
فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده و بهايش را نزد من بفرست
.
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و كانت لهجلاله و هيبه فلما قعدت بين يديه افحمت فو الله ما استطعت ان اتكلم
.
فقال : ماجا بك ؟ الك حاجه ؟ فسكت
.
فقال : لعلك حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهلعندك من شى تستحلها به ؟

قلت : لا و الله يا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلتالدرع التى سلحتكها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بيده انها لحطيميه ، ما ثمنها الااربعماثه درهم .
قال : قد زوجتكها، فابعث فانها كانت لصداق بنت رسول الله (ص)
  
جهاز مختصر

...
من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و دردامنش ‍ ريختم .
حضرت از من نپرسيد كه چند درهم است و من نيز چيزى نگفتم . سپسبلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با اين پول براى فاطمهعطريات تهيه كن
.
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبكر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نياز است خريدارى كن . عمار ياسر و تنى چند از اصحابرا هم همراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند و هر يك چيزى زا مى پسنديد و ضرورىمى دانست ، به ابوبكر نشان مى داد و با موافقت او مى خريد. از چيزهايى كه آن روزخريدند
:
پيراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطيفه مشكى بافتخيبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رويه شده بود كه يكى ازليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علفاذخر)گياه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. و پرده اىپبشمين و يك قطعه حصير، بافت هجر (مركز بحرين آن زمان ) و آسياب دستى و كاسه اىبراى دوشيدن شير و مشمى براى آب و ابريقى قير اندود و سبويى بزرگ و سيز رنگ وتعدادى كوزه گلى
.
اشياء خريدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همينطور كه جهاز دخترش را مى ديد و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بيت بركت دهد
.
قال على (ع(:... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسولالله (ص ) فسكبت الدرهم فى ححره فلم يسالنى كم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضهو دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طيبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهمبكلتا يديه فاعطاه ابابكر و قال : ابتع لفاطمه ما يصلحها منثياب و اثاث البيتو اردفه بعمار بن ياسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوقفكانوا يعترضون الشى مما يصلح فلا يشترونه حتى يعرضوه على ابى بكر فان استصلحهاشتروه
.
فكان مما اشتروه : قميص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطيفه سوداخيبريه و سرير مزمل بشريط و فراشين من خيش مصر حشو احدهما ليف و حشو الاخر من صوف واربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصير هجرى و رحى لليد و مخضبمن نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و كيزان خزف
.
حتى اذا استكمل الشرا حمل ابوبكر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذينكانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل يقلبه بيده و يقول : بارك الله الاهل البيت.
ادامه دارد

سایت گنجینه دانلودهای رویایی

فریاد بی صدا حرف دل همه کسانی که میگویند ولی شنیده نمی شوند ...هستند ولی دیده نمی شوند ..پس تو نیز بی صدا فریاد کن....

جمعه 23/9/1386 - 21:27 - 0 تشکر 19252

جشن عروسى
يك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پيامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در اين مدت صحبتى از فاطمه به مياننيامد. تا  اينكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آيا نمىخواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوييم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، باحضرتش گفتگو كنيم؟
گفتم : آرى چنين كنيد.
آنها نزد پيامبر خدا(ص( رفتند، و از آن ميانام ايمنگفت : اى فرستاده خدا! اگر خديجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشنمى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويشروشن گردد و سر و سامانى بگيرد و هم ما از اين پيوند فرخنده شادمان گرديم ؟ اتفاقاعلى هم چنين خواسته است
.
پيغمبر فرمود: پس چرا على چيزى نگفت ؟ ما منتظربوديم تا او خود همسرش را بخواهد
.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع منبود
.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود: چه كسانى اينجاحاضرند؟

ام سلمه گفت : من و زينب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هماكنون حجره اى براى دختر و پسر عمويم آماده كنيد. ام سلمه پرسيد: كدام حجره ؟فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخيزند و مقدمات جشن عروسى راآماده كنند
.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى معرسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شيئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسولالله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه عليك ؟ فقلت افعلن ، فدخلنعليه فقالتام ايمن : يا رسول الله (ص )! لو ان خديجهباقيه لقرت عينها بزفاف فاطمه و ان عليا يريد اهله ، فقر عين فاطمه ببعلها و اجمعشملها و قر عيوننا بذلك
.
فقال : فما بال على لايطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقعذلك منه
...
فقلت : الحياه يمنعنى يا رسول الله (ص
(
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زينب و هذه فلانه و فلانه ، فقالرسول الله (ص ) هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بيتا
.
فقالت ام سلمه : فى الىحجره يا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان يزين و يصلحنمن شانها
....
عطر ويژه

ام سلمهنزد فاطمه رفت از وى پرسيد: آيااز عطريات و بوى خوش ‍ چيزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و باخود شيشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ريخت . ام سلمهگفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوييده بودم . از فاطمهپرسيدم : اين بوى خوش را از كجا تهيه كردى ؟
فرمود: هنگامىكهدحيه كلبىبه ديدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زيراندزى براى عموى خود بگسترم ،دحيهبر آن مى نشست و چونبرمى خاست از لباسهايش چيزى فرو مى ريخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و دروناين شيشه نگهدارى مى نمودم .
)بعدها
) اين جهت را از رسول خدا پرسيدم ،فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بو كه شبيه او به ديدارم مى آمد. و آنچه ازبالهاى او فرو مى ريخت ، عنبر بود
.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه، هل عندك طيب ادخر تيه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتىفشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحيه الكلبى يدخلعلى رسول الله (ص ) فيقول لى يا فاطمه ؟

هات الوساده فاطرحيها لعمكفاطرح له الوساده فيجلس عليها، فاذات نهض سقط من بين ثيابه شىفيامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هوعنبر يسقط من اجنحه جبرئيل .
وليمه

شبى كه مى خواستند عروس را بهخانه شويش ببرند پيامبر خدا(ص ) فرمود:
على ! براى همسرت وليمه اى نيكو فراهمكن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرماتهيه كنيد.
من روغن و خرما تهيه كردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نانفراوان فرستاد و خود نيز آستينها را بالا زد و با دست مبارك خرماها را از ميان مىشكافت و (پس از جدا كردن هسته ) آنها را درون روغن مى ريخت . هنگامى كه خوراكحيس(غذايى آميخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به منفرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن
.
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): يا على ! اصنع لا هلك طعامافاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و عليك التمر و السمن
.
فاشتريت تمرا وسمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل يشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حيسا و بعثالينا كبشا سمينا فذبح و خبز لنا خبز كثير، ثم قال لى رسول الله (ص:( ادع من احببت

ميهمانى

من به مسجد آمدم (تا كسانى رابراى شركت در وليمه فاطمه دعوت كنم ) ديدم مسجد از جمعيت موج مى زند. خواستم از آنميان عده اى را به ميهمانى بخوانم و بقيه را واگذارم اما از اين كار شرم كردم وتبعيض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ايستادم و بانگ برداشتم كه : بهميهمانى وليمه فاطمه حاضر شويد.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردمو اندك بودن غذا خجالت كشيدم و ترسيدم كه به كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص)متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا بابركت شود
.
شمار ميهمانان بيش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاىپيغمبر همه از خوراكى و نوشيدنى سير شدند و در حالى كه دعا گوى ما بودند، خانه راترك كردند، و با اين همه ، چيزى از اصل غذا كاسته نشد. در پايان رسول گرامى كاسههاى متعدد خواست و آنها را از خوراكى انباشت و به خانه هاى همسران خويش فرستاد. سپسفرمود تا كاسه ديگرى آوردند، آن را هم پر از غذا كرد و گفت : اين ظرف هم از فاطمه و شويش باشد
.
قالعلى (ع ):... فاتيت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحييت ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناك وناديت : اجيبوا الى وليمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحييت من كثره الناس وقله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال يا على ! انى سادعوا اللهبالبركه ... فاكل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبركه و صدروا وهم اكثر من اربعه الاف رجل و لم ينقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاففملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فيها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها
.
زفاف

چون آفتاب غروب كرد، رسول خدا(ص( بهام سلمهفرمود كه فاطمه را نزد او بياورد. ام سلمه، فاطمه را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد، آورد. (حجب و حياى او از پدربه حدى بو كه سراپا خيس گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمين مى چكيد. چوننزديك پدر رسيد پاى وى بلغزيد (و بر زمين افتاد). رسول خدا(ص ) فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنيا و آخرت از لغزش حفظ كندهمين كهدر برابر پدر ايستاد، حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت و دست او را در دست شويشگذارد و گفت : خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مباركگرداند.
على ! فاطمه نيكو همسرى است ،

فاطمه ! على هم نيكو شوهرى است .
سپس فرمود: به اتاق خو رويد و منتظر من بمانيد
.
قالعلى (ع ):... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول الله (ص ): يا ام سلمه هلمىفاطمه فانطلقت فاتت بها و هى تسحب اذيالها و قد تثببت عرقا حيا من رسول الله (ص( فعثرت فقال رسول الله (ص ): اقالك الله العثره فى الدنيا و الاخره . فلما وقفت بينيديه كشف الردا عن وجهها حتى راها على ثم اخذ يدها فوضعها فى يد على و قال : باركالله لك فى ابنه رسول الله (ص ) يا على ! نعم الزوجه فاطمه ، و يا فاطمه ! نعمالبعل على ، انطلقا الى منزلكما و لاتحدثا امرا حتى اتيكما
.
دعا

مندست فاطمه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص( نشستيم . چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود و من نيز از خجالت سر به زيرداشتم . ديرى نپاييد كه رسول خدا(ص ) تشريف آوردند و فاطمه را در كنار خود نشانيد. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بياور. فاطمه برخاست و ظرفى آب آورد و به دست پدر داد. رسول كرامى قدرى از آن آب در دهان كرد و پس مزه مزه كردن آب را درون ظرف ريخت . سپساز دخترش خواست تا نزديكتر رود. فاطمه چنين كرد و پيامبر اندكى از آب ميان سينه اوپاشيد. سپس مقدارى از همان آب بر پشت و شانه او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود وگفت : پروردگارا! اين دختر من است ، عزيزترين كس در ديده من ،پروردگارا! و اين هم برادر من و محبوبترين خلق تو نزد من است ، خداوندا! او را ولىو فرمانبر خود گردان و اهل او را بروى مبارك گردان ....
قال على (ع ):... فاخدت بيد فاطمه و انطلقت بها حتى جلست فى جانبالصفه و جلست فى جانبها و هى مطرقه الى الارض حيا منى و انا مطرق الى الارض حيامنها، ثم جا رسول الله (ص ) فقال : من ههنا؟ فقلنا: ادخل يا رسول الله (ص ) مرحبابك زائرا و داخلا فدخل فاجلس فاطمه من جانبه ثم قال : يا فاطمه ايتينى بما فقامتالى قعب فى البيت فملاته ما ثم اتته به فاخذ جرعه فتمضمض بها ثم مجها فى القعب ثمصعب منها على راسها ثم قال اقبلى ، فلما اقبلت نضح منه بين ثدييها، ثم قال : ادبى ،فادبرت فنضح منه بين كتفيها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى ، اللهم وخذا اخى و احب الخلق الى ، اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله
....
نخستين ديدار

پس از آن سه روز گذشت و رسول خدا(ص ) به ديدن ما نيامد. چون بامدادروز چهارم برآمد، حضرت تشريف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضوراسما بنت عميس در منزل ما. حضرت به اسما فرمود: تو اينجا چه مى كنى؟ با اينكه در خانه مرد هست چرا اينجا توقف كرده اى ؟ اسما گفت : پدر و مادرم فدايت، دختر در شب زفاف به حضور زنى كه بر حاجات او رسيدگى كند، نيازمند است . توقف مندر اينجا از آن رو بوده است كه اگر فاطمه را حاجتى دست داد او را يارى رسانم .
حضرت به او فرمود: خدا در دنيا و آخرت حاجات تو را برآورده سازد
.
... آن روز روز سردى بود.
من و فاطمه در بستر بوديم و چونگفتگوى حضرت را با اسما (كه قهرا بيرون از اتاق بود) شنيديم ، خواستيم تا برخيزيم وبستر خود را جمع كنيم كه صداى آن حضرت بلند شد و فرمود: شما رابه پاس حقى كه بر عهده تان دارم ، سوگند مى دهم كه از جاى خود برنخيزيد تا من نيزبه شما بپيوندم
.
ما اطاعت كرديم و به حال خود بازگشتيم و پيامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سر ما نشست و پاهاى سرد خود را در ميان عبا كرد. پاى راستش را منبه آغوش گرفتم و پاى ديگر را فاطمه به سينه چسباند... پس از گذشت لحظاتى كه بدنمبارك او گرم شد، فرمود
:
على ! كوزه آبى بياور. چون آوردم ... آياتى چند از قرآنبر آن خواند و سپس ‍ فرمود: على ! اندكى از اين آب بنوش و مقدراى هم باقى بگذار. پساز آشاميدن ، حضرت باقى مانده آب را گرفت بر سر و سينه من پاشيد و گفت : خدا همه رجس و پليدى را از تو دور گرداند و تو را از هر گناه و پستىپاك سازد
.
سپس آبى تازه طلبيد... آياتى از كتاب خدا بر آن خواند و به دستدخترش ‍ داد و فرمود: قدرى از آن بياشام و اندكى باقىبگذار. آنگاه باقى مانده را بر سر و سينه او پاشيد و در حق وى نيز همان دعارا كرد
.
قال على (ع ): و مكث رسول الله (ص ) بعد ذلكثلاثا لايدخل علينا، فلما كان فى صبيحه اليوم الرابع جا نا اليدخل علينا فصاف فىحجرتنا اسما بنت عميس الخثعميه
.
فقال لها: ما يقفك هاهنا و فى الحجره رجل؟

فقالت : فداك ابى و امى ان الفتاه اذا زفت الى زوجها تحتاج الى امراه تتعاهدهاو تقوم بحوائجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمه قال : يا اسما! قضى الله لك حوائج الدنيا و الاخره .
...
و كانت غداه قره و كنت انافاطمه تحت العبا فلما سمعنا كلام رسول الله (ص ) لاسما ذهبنا لنقوم ، فقال : بحقى عليكما لاتفترقا حتى ادخل عليكما
.
فرجعنا الى حالنا ودخل و جلس عند رووسنا و ادخل رجليه فيما بيننا و اخذت رجله اليمنى فضممتها الى صدرىو اخذت فاطمه رجله اليسرى فضمتها الى صدرها و جعلنا ندفى من القر حتى اذا دفئتا قال : يا على ! ائتنى بكوز منن ما فاتيته فتفل فيه ثلاثا و قرا فيه آيات من كتاب اللهتعالى ثم قال : يا على ! اشربه و اترك فيه قليلا ففعلت ذلك فرش باقى الما على راسىو صدرى و قال : اذهب الله عنك الرجس يا اباالحسن و طهركتطهيراو قال : ائتنى بما جديد، فاتيته به ففعل كما فعل و سلمه الى ابنته وقال لها: اشربى و اتركى منه قليلا، ففعلت ، فرشه على راسها و صدرها و قال : اذهبت الله عنك الرجس و طهرك تطهيرا.

سایت گنجینه دانلودهای رویایی

فریاد بی صدا حرف دل همه کسانی که میگویند ولی شنیده نمی شوند ...هستند ولی دیده نمی شوند ..پس تو نیز بی صدا فریاد کن....

جمعه 23/9/1386 - 22:6 - 0 تشکر 19256

سفارش
در اينجا حضرت از من خواست كه وى را با دخترش تنها بگذارم . من بيرونرفتم و آن دو با هم خلوت كردند
.
رسول خدا(ص ) ضمن احوال پرسى از دخترش نظرش راراجع به شوهرش ‍ جويا شد
.
فاطمه در پاسخ گفت : البته كه او بهترين شوى است . امازنانى از قريش به ديدنم آمدند و حرفهايى زدند. به من گفتند
:
چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى كه از مال دنيا بى بهره است تزويجنمود؟
!
حضرت فرمود: دخترم ! چنين نيست ، نه پدرت و نه شوهرت هيچ يك فقيرنيستند، گنجينه هاى طلا و نقره زمين بر من عرضه شد و من نخواستم
.
دخترم ! اگرآنچه كه پدرت مى دانست تو نيز از آن آگاه بودى ، دنيا و زينتهاى آن در چشمانت زشتمى نمود
.
به خدا قسم در خير خواهى براى تو كوتاهى نكردم . تو را به همسرى كسىدادم كه اسلامش از همه پيشتر و علمش از همه بيشتر و حلمش از همگان بزرگتر است
.
دخترم ! خداى متعال از جميع اهل زمين ، دو كس را برگزيده است كه يكى پدر تو وديگرى شوى تو است
.
دخترم ! شوهر تو نيكو شوهرى است مبادا بر او عصيان كنى
.
سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد و به داخل فرا خواند. آنگاه فرمود
:
على ! باهمسرت مهربان باش ، و بر او سخت نگير و با وى مدارا كن ، چه اينكه فاطمه پاره تن مناست . آنچه او را برنجاند، مرا نيز برنجاند، و هر چه او را شاد كند مرا نيز شادمانسازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتيبانى شما مى خوانم
.
به خدا قسم تافاطمه زنده بود، هرگز او را به خشم نياوردم و هرگز چيزى كه بر خلاف ميل او بودمرتكب نشدم . فاطمه نيز چنين بود؛ هرگز مرا به خشم نياورد و از فرمانم رخ نتافت ،چون به او مين نگريستم دلم آرام مى گرفت زنگار حزن و اندوه از سينه ام زدوده مى گشت
....
قال على (ع ): و امرنى بالخروج من البيت و خلا بابنتهو قال : كيف انت يا بنيه ؟ و كيف رايت زوجك ؟ قالت له : يا ابه ، خير زوج الا انهدخل على نسا من قريش و قلن لى : زوجك رسول الله (ص ) من فقير لامال له ! فقاللها
:
يا بنيه ! ما ابوك بفقير و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب و الفضهفاخترت ما عند ربى عزوجل يا بنيه ! لو تعلمين ما علم ابوك لسمجت الدنيا فى عينيك والله يا بنيه ! ما الوتك نصحا ان زوجتك اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما و اعظمهم حلما،يا بنيه ! ان اللاه عزوجل اطلع الى الارض اطلاعه فاختار مناهلها رجلين فجعل احدهمااباك و الاخر بعلك ، يا بنيه ! نعم الزوج زوجك لاتعصى له امرا
.
ثم صاح بى رسولالله (ص ) يا على ! فقلت : لبيك يا رسول الله (ص )! قال : ادخل بيتك و الطف بزوجتكو ارفق بها فان فاطمه بضعه منى ، يولمنى ما يولمها و يسرنى ما يسرها، استودعكماالله و استخلفه عليكما
.
فو الله ما اغضبتها و لا اكرهتها على امر حتى قبضها اللهعزوجل و لا اعضبنى و لا عصت لى امرا و لقد كنت انظر اليها فتنكشف عنى الهموم والاحزان
....
فاطمه

-1 پيامبر خدا(ص ) به من فرمود: قريش بر من خرده مى گيرند و راجع به ازدواج تو و فاطمهگلايه مى كنند و مى گويند: او را از ما دريغ داشتى و بر علىتزويج كردى .
به آنها گفتم : به خدا سوگند اين من نبودم كه او را از شمادريغ كرد و به على تزويج نمود؛ بلكه ازدواج فاطمه تقدير تدبير خدا بود. جبرئيل فرودآمد و گفت : اى محمد! خداى متعال فرموده
:
اگر على رانيافريده بودم ، روى زمين كفو و هم شان براى دخترت فاطمه يافت نمى شد. نه فقط امروزكه از زمان آدم تا انقراض عالم ، فاطمه كفوى نداشته و نخواهد داشت
.
-2بهترين حوريه بهشتى است كه در صورت انسانى آفريده شده است .

-3 فاطمه از پدرشنيده بود كه :درود و سلام بر فاطمه باعث بخشودگى گناهان وموجبت همنشينى با پيامبر در جاى بهشت است .
-4يك نبار كه پيامبر خدا(ص( به ديدار دخترش آمده بود گردنبندى در گردن او آويخته ديد. حضرت بى آنكه سخنى بگويداز وى روى گرداند. فاطمه سبب رنجش پدر را دريافت . بى درنگ گردن بند از گردن بگشودو به كنارى انداخت
.
پيغمبر به او فرمود: فاطمه ! حقيقتا تواز من هستىسپس سائلى سر رسيد و آن گردن بند را به وى بخشيد. آنگاه فرمود: شديد باد خشم و غضب خدا و رسول بر آن كس كه خون مرا بريزد ومرا به آزردنعترت و خويشانمبيازارد
.
-5مردنابينايى از فاطمه رخصت حضور خواست . فاطمه در حجاب شد و خود را از وى پوشيد. پيغمبر به دخترش فرمود: با اينكه او تو را نمى بيند پوشش از وى چه ضرورتى داشت؟

گفت : اگر او مرا نمى بيند، من او را مى بينم . وى هر چند نابيناست اما شامهاو بو را حس مى كند.
-6 در جنگ خندق ، همراه رسول خدا(ص ) سرگرم حفر خندق بوديمكه فاطمه آمد و تكه نانى كه در دست داشت به نبى مكرم داد
.
پيامبر خدا(ص ) پرسيد: اين چيست دخترم ؟

فاطمه پاسخ داد:
قرص نانى براى حسن وحسين تهيه كرده ام و بريده اى از آن را هم براى شما آورده ام
.
رسول خدافرمود: اين اولين غذايى است كه ظرف سه روز به دهان پدرت مى رسد
.
راندن سائل

فاطمه بيمار شد و رسول خدا(ص ) به عيادت او آمد و بر بالين وى نشست . در همين حال كه با دخترش گفتگو مى كرد و از حال وى جويا مى شد، فاطمه گفت : دلم هواى خوراكى مطبوع و گوارا كرده است .
تاقچه اى دراتاق بود كه اشيايى در آن مى نهادند، رسول گرامى برخاست و به جانب آن تاقچه رفت سپسبا ظرفى سرپوشيده بازگشت . محتواى ظرف مقدارى مويز و كشك و كعك (نانى كه از آميختنروغن و شكر سازند) و چند خوشه انگور بود. حضرت آن ظرف خوراكى را در برابر دخترشگذارد و در حالى كه خود دستى بر آن نهاده بود نام خدا را بر زبان جارى ساخت وفرمود: به نام خدا برگيريد و بخوريد
.
اهل بيت سرگرمخوردن آن خوراكيها شدند. در اين بين ، سائلى بر در خانه ظاهر شد و با آواز بلندسلام كرد و گفت : اى اهل خانه ! از آنچه خدا روزى شما كرده بهما نيز بخورانيد
.
رسول خدا(ص ) در پاسخ او فرمود: دور شو اى پليد
.
فاطمه از گفته پدر شگفت زده شد و گفت : اى فرستاده خدا! نديده بودم كه با مسكين چنين رفتاركنيد؟

فرمود: (دخترم ) اين خوراك بهشتى است كه جبرئيل براى شما آورده وسائل هم شيطان مطرود است . او در خوراك شما طمع كرده و مى خواهد با شما در خوردن آنشركت جويد، در حالى كه بر او روا نيست .
قال اميرالمومنين : ان فاطمه بنت محمد وجدت عله ، فجاها رسول الله (ص ) عائدا فجلس عندها و سالها عنحالها، فقالت : انى اشتهى طعاما طيبا
.
فقام النبىالى طاق فى البيت فجا بطبق فيه ربيب و كعك و اقط و قطف عنب فوضعه بين يدى فاطمهفوضع رسول الله (ص ) يده فى الطبق و سمى الله و قال : كلوا بسم الله ، فاكلت فاطمهو رسول الله (ص ) و على و الحسن و الحسين فبينما هم ياكلون اذ وقف سائل على البابفقال : السلام عليكم ، اطعمونا مما رزقكم الله
.
فقال النبى اخسا
!
فقالتفاطمه : يا رسول الله (ص )! ما هكذا تقول للمسكين ؟
!
فقال النبى انه الشيطان وما كان ذلك ينبغى له
.
پرسش پاسخ

به همراه جمعى از ياران ، نزدرسول خدا(ص ) نشسته بوديم . در اين بين حضرت پرسشى را طرح كرد و پرسيد:
آيا مى دانيد، بهترين چيز براى زنان كدام است ؟

از ميانجمعيت حاضر، پاسخى كه آن حضرت را قانع سازد، شنيده نشد. عاقبت با عجز و ناتوانى همهاز گرد او پراكنده گشتيم . هر كس به سويى رفت و من نيز به خانه فاطمه آمدم ، وفاطمه را از پرسشى كه رسول گرامى عنوان كرده بود آگاه كردم . به او گفتم هر چندياران آن حضرت كوشيدند و پاسخهايى دادند، اما هيچ يك از آنها نتوانست پاسخى را كهمورد نظر حضرتش بود بر زبان آرد.
فاطمه گفت : پاسخ سوال را من مى دانم . آن گاهگفت
:
بهترين چيز براى زنان آن است كه مردان آنان را نبينندو آن ها نيز مردان را نبينند
.
من نزد رسول خدا(ص ) باز گشتم و گفتم : اىفرستاده خدا! پرسشى كه مطرح كرديد پاسخش اين است . (همان پاسخى كه فاطمه داده بودعرض ‍ كردم
(
پيغمبر از اين پاسخ خوشش آمد و گفت : اين پاسخ را از كه شنيده اى، تو كه هم اينك اينجا بودى و پاسخ آن را ندادى ؟
!
گفتم : از فاطمه . پيغمبرفرمود: همانا فاطمه پاره تن من است
.
عن على قال : كنا جلوسا عند رسول الله (ص ) فقال : اخبرونى اى شى خيرللنسا؟ فعيينا بذلك كلنا حتى تفرقنا
.
فرجعت الى فاطمه فاخبرتها الذى قال لنارسول الله (ص ) و ليس احد منا علمه و لا عرفه
.
فقالت : و لكنين اعرفه : خير للنسا ان لا يرين الرجال و لا يراهن الرجال
.
فرجعتالى رسول الله (ص ) فقلت : يا رسول الله (ص )! سابتنااى شىخير للنسا؟و خير لهن ان لا يرين الرجال و لا يراهن الرجال
.
قال : من اخبرك فلم تعلمه و انت عندى . قلت : فاطمه ، فاعجب ذلكرسول الله (ص ) و قال : ان فاطمه بضعه منى .

سایت گنجینه دانلودهای رویایی

فریاد بی صدا حرف دل همه کسانی که میگویند ولی شنیده نمی شوند ...هستند ولی دیده نمی شوند ..پس تو نیز بی صدا فریاد کن....

يکشنبه 25/9/1386 - 22:39 - 0 تشکر 19549

خديجه
يكروز كه پيامبر خدا(ص ) در جمع همسران خويش حضور داشت ، يادى از همسر باوفاى خويش ،خديجه نمو و بر فراق او گريست . عايشه به او اعتراض كرد و گفت :
بر پيرزن سرخ روى از تيرهبنى اسدمىگريى ؟
!
رسول خدا(ص ) از سخن او بر آشفت و فرمود: چهكسى جاى خديجه را مى گيرد؟ روزى كه شما مرا دروغگو خوانديد او مرا راستگو دانست ، وروزى كه شا به حال كفر به سر مى برديد، او به من گرويد و دين خدا را با ايمان و مالخو يارى داد و هنگامى كه شما عقيم و نازا بوديد او برايم فرزندآورد
.
عايشه گفت : وقتى كه از ميزان علاقه و وفاى حضرت به خديجه آگاهگشتم همواره خود را با ذكر محاسن و ياد خوبيهاى خديجه به پيامبر نزديك مى كردم
.
عن على قال : ذكر النبى خديجه يوما و هو عند نسائه فبكى . فقالت عائشه : يبكيك على عجوز حمرا من عجائز بنىاسد؟

فقال : صدقتنى اذ كذبتم و آم نت بى اذ كفرتم و ولدت لى اذ عقمتم .
قالت عائشه : فما زلت اتقرب الى رسول الله (ص ) بذكرها
.
حسن و حسين

-1از رسول خدا(ص ) شنيدم كه مى گفت : محبت اين دو پسر (حسن و حسين( چندان مرا شيفته كرده است كه محبت ديگران را فراموش ‍ كرده ام .
پروردگارم ، مرابه دوستى آنان و مهر هر كه به ايشان علاقه مند است فرمان داده است
.
-2يك روز كهدست حسن و حسين را به كف گرفته بود و آنان را به مردم مى نماياند، فرمود:

هر كساين دو پسر و ماد رو پدرشان را دوست بدارد او پيرو من و پوينده راه من است و چنينكسى در بهشت برين همنشين من خواهد بود.
-3شباهت حسن به جدش رسول خدا(ص ) از قسمتبالا تنه و سر و سينه است و شباهت حسين با رسول خدا(ص ) از قسمنت پايين تنه وپاهاست
.

-4روزى در برابر ديدگان جدشان با هم كشتى مى گرفتند (پيامبر داورآنان شده بود، اما نه يك داور بى طرف ) مرتب حسن را تشويق مى كرد و او ار عليه حسينمى شوراند
.
دخترش فاطمه بر جانبدارى پدر خرده گرفت و گفت : پدر! آيا از بزرگترحمايت مى كنى و او را عليه كوچكتر مى شورانى ؟

پيامبر خدا(ص ) فرمود: (دخترم ،نمى شنوى آواز جبرئيل را كه چگونه ) حسين را تشويق مى كند؟ من نيز حسن را تشجيع مىكنم .
-5در بسترم خفته بودم و پيامبر خدا(ص ) به منزل ما تشريف آورد. در اين بينحسن و حسين اظهار تشنگى كردند و از جدشان آب خواستند
.
گوسفندى داشتيم كه از شيربهره چندانى نداشت . پيغمبر برخاست و از گوسفند شير دوشيد. به بركت آن حضرت گوسفند،شيرا شد و ظرف شير آماده گشت . ابتدا حسن پيش آم د و از آن نوشيد و سپس حسين نوشيدفاطمه به سخن آمد و گفت : اى پدر! گويا به حسن مهر بيشترى داريد؟ فرمود: اين طورنيست ، بلكه فقط رعايت نوبت و حق تقدم حسن در ميان بود و گرنه ، من و تو و دو كودكتو آن كه در اينجا خفته است ، در روز قيامت همه در يك رتبه و پايه هستيم
.
-6بسيار مى شد كه حسن و حسين تا پاسى از شب را نزد جدشان مى ماندند
.
يك شب كه بچهها به عادت هميشه نزد پيامبر خدا(ص ) سرگرم بازى بودند متوجه مى شوند كه پاسى از شبگذشته است
.
رسول خدا(ص ) به آنان فرمود)دير وقت استبرخيزيد و نزد مادرتان شويد. (هر چند فاصله ميان خانه پدر و دختر زيادنبود، اما تاريكى شب و خردسالى كودكان مى توانست نگران كننده باشد

در اين بينبرقى در آسمان ظاهر شد و بچه ها در پرتو تابش آن روانه منزل شدند. اين روشناتى تارسيدن بچه ها به خانه ، همچنان ادامه داشت .
رسول خدا(ص ) به آن روشنايى چشمدوخته بود و مى فرمود:
سپاس خدايى را كه مااهل بيترا گرامى داشت
.
-7حسن و حسين نور ديدگانين امت و فرزندان پيامبرند. آن دو براى رسول خدا(ص ) همچون چشم براى سر بودند و منهمچون دست باى بدن و فاطمه به منزله قلب براى پيكر
.
داستان ما داستان كشتى نوحاست ؛ هر كس به كشتى نشست نجات يافت هر كس از آن بازماند، دچار طوفان و بلا گشت
.
جاى خالى پدر

وقتى ابوبكر بر فراز منبر رسول خدا(ص ) نشسته بود، كودكى خردسال اززير منبر، به پرخاش او پرداخت و گفت : از منبر پدرم فرود آى .
ابوبكر براى اينكه حفظ موقعيت كرده باشد و خود را در انظار نبازد، سخنكودك را تصديق كرد و گفت : آرى همين طور است اين تمنبر جد توستاما در باطن از حرف حسن رنجيد و در فرصتى كه به همراه رفيقش خدمت اميرمومنان مى رسد، ضمن گلايه هايى چند، از اين سخن حسن ياد مى كند و آن را به رخ حضرتمى كشد. و رفيقش هم اضافه مى كند: اين تو هستى كه فرزندانت راتحريك مى كنى و آنان راوا مى دارى تا در انظار مردم ابوبكر را تحقيركنند
!.
حضرت در پاسخ آنان فرمود
:
...
شما خود مى دايند و مردم نيزآگاهند كه فرزندم حسن چه بسا، هنگامى كه جدش در نماز بد، صفوف جماعت را مى شكافت وخود را به وى مى رسانيد و در همان حال كه پيامبر خدا(ص ) در سجده بود بر پشت اوسوار مى شد و رسول گرامى با نهادن يك دست بر پشت طفل و نهادن دستى ديگر بر زانوىخود، بر مى خاست ، و با همين وضع نماز را به پايان مى برد
.
و نيز مى دانيد ومردم مدينه فراموش نكرده اند، ساعاتى را كه پيامبر خدا(ص ) بر فراز منبر سخن مى گفت، و حسن از در كه وارد مى شد به جانب پدر مى دويد و از پله هاى منبر بالا مى رفت وبر دوش جدشت مى نشست و بر گردن او سوار مى شد و پاها را بر سيه مبارك او آويزان مىكرد طورى كه درخشندگى خلخال پاى او از دور به چشم مى خورد و پيامبر همچنان سخن مىگفت و خطبه مى خواند
.
)شما
خود انصاف دهيد) كودكى كه تا اين پايه به جدش مهر وانس داشته طبيعى است كه مشاهده جاى خالى پدر و نشستن ديگرى بر جاى او، برايش دشوراو گران باشد. به خدا قسم من هرگز به او نياموخته ام كه چنين بگويد، و كار او بهدستور من نبوده است
....
قال على (ع ):... و اما احسنابنىفقد تعلمان و يعلم اهل المدينه انه كان يتخطى الصفوف حتى ياتى النبى و هو ساجدفيركب ظهره فيقوم النبى و يده على ظهر الحسن و الاخرى على ركبته حتى يتم الصلاه
....
ثم قال : و تعلمان و يعلم اهل المدينه ان الحسن كان يسعى الى النبى و يركبعلى رقبته و يدلى الحسن دجليه على صدر النبى حتى يرى بريق خلخاليه من اقصى المسجد والنبى يخطب و لايزال على رقبته حتى يفرغ النبى من خطبته و الحسن على رقبته ، فلماراى الصبى على منبر ابيه عيره شق عليه ذلك ، و الله ما امرته بذلك و لافعله عن امرى
....
خدا گواه است

فاطمه را در همان جمه اى كه به تن داشت غسل دادم . به خدا قسم كه اوپاك و پاكيزه و در نهايت طهارت بود. پس از انجام غسل ، پيكر او را با باقى ماندهحنوط پدرش (كه از بهشت آورده بودند) حنوط كردم و در كفن پيچيدم و پيش از آنكهبندهاى كفن را گره بزنم صدا زدم : اى ام كلثوم ، زينب ، سكينه ، فضه ، حسن ، حسينهمه بياييد و آخرين بار مادرتان را ببينيد؛ بياييد و از وى توشه برگيريد كه ديداربه قيامت است
.
حسن و حسين جلو آمدند و خود را بر سينه مادرشان انداختند (آن دومى گريستند و ناله مى كردند) و مى گفتند: واحسرتا از دورىجدمان محمد و واحسرتا از جدايى مادرمان فاطمه ، اى مادر حسن ، اى مادر حسين ، سلامما را به جدمان برسان و به او بگو كه پس از وى ما يتيم و بى سرپرست گشتيم
.
خدا را گواه مى گيرم ، ديدم فاطمه ناله اى كرد و دستهاى خود را گشود وبچه ها را در آغوش فشرد و آنان را لحظاتب همچنان بر سينه داشت در اين حال صدايى ازآسمان به گوشم رسيد كه گفت : اى ابوالحسن ! بچه ها را از آغوشمادرشان برگير، به خدا سوگند، اين كودكان فرشتگان آسمانها را به ريه نشاندند. خدا ورسول او در انتظار فاطمه اند
.
بچه ها را از آغوش مارشان گرفتم و بندهاىكفن را بستم
....
قال على : و الله اخذت فى امرنا و غسلتهافى فميصها و لم اكشفه عنها، فو الله لقد كانت منيونه طاهره مطهره ، ثم حنطتها منفضله حنوط رسول الله (ص ) و كفنتها و ادرجته فى اكفانها، فلما همت ان اعقد الدا،ناديت : يا ام كلثوم يا زينب يا سكينه (كذا) يا فضه يا حسن يا حسين ! هلموا تزودوامن امكم فهذا الفراق ، و اللقا فى الجنه
.
فاقبل الحسن و الحسين و هما يناديان : واحسرتا لاتنطفى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى و امنا فاطمه الزهرا يا ام الحسن ويا ام الحسين ادا لقيت جدنا محمدا المصطفى فاقرئيه منا السلام و قولى اه انا قدبقينا بعدك يتيمين فى دار الدنيا
.
فقال امير المومنين : انى اشهد اله آنهاقد حنتو انت و مدت يديها و ضمتهما الى صدرها مليا و ادا بهاتف من السما ينادى : يا اباالحسن ! ارفعهما عنها فلقد ابكيا و الله ملائكه السماوات ، فقد اشتاق الحبيب الىالمحبوب . قال فرفعتهما عن صدرها و جعلت اعقد الردا
.
اندوه پيوسته

اى رسول خدا(ص ) از سوى من و از جانب دخترى كه اينك در كنارت آرميدهو شتابان به سويت آمده است بر تو سلام باد. خواست خدا چنين بود كه او از همه زودتربه تو بپيوندد. اى رسول خدا (ص ) از دورى دختر برگزيده ات كم صبر و بى تاب و توانگشته ام و تحمل فقدان برترين بانوان جهان كار ساده اى نيست ، اما پس از آن دورىدردناك و مصيبت سخت در گذشت تو (كه هيچ مصيبتى با آن برابر نيست ) اينك جا دارد كهشكيبا باشم و آنچنان كه در جدايى تو صبر پيشه كردم و مرگ دخترت نيز شكيبا باشم .
مگر نه اين اسنت كه تو بر روى سينه من جان دادى و من خود سر تو را بر بالش لحدنهادم ؟ آرى در كتاب خداست كه پايان زندگانى همه بازگشت به سوى خداست و اين حقيقترا بايد به بهترين وجه پذيرفت
.
اى رسول خدا(ص ) اينك امانت و گروگانت برگرداندهو باز پس داده مى شود و زهرا از دست من ربوده مى شود. پس از او آسمان و زمين زشت مىنمايد، امااندوه من پيوسته و جاويد است و شبهايم بى خواب خواهد بود. اين حزن واندوه تا هنگامى كه خداوند براى من نيز همان سرايى را برگزيند كه تو در آن ماءواگرفته اى ، همواره و هميشگى است
.
مرگ زهرا زخمى بر دلم نشاند كه جراحت آن كشندهاست ! به خدا شكايت مى برم و دخترت را به تو مى سپارم . بزودى دخترت آگاهت خواهدكرد كه چگونه امتت بر آزارش همدست شدند. هر چه مى خواهى از او بپرس با اصرار از اوبخواه تا اندكى از انبوه بار غمهايى كه در سينه داشت و اينجا فرصت گشودن نيافت ،برايت بازگويد. آنچه خواهى از او بجو، كه راز دل به تو خواهد گفت . بزودى خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داورىنمايد
.
بار ديگر سلام بر شما باد! اما اين سلام ، سلام توديع است ، نه ازملال و خستگى و نه از سر خشم و ناسپاسى است . اگر مى روم نه از آن جهت است كه خستهام و اگر بمانم نيز نه بدان دليل است كه به وعده هايى كه خداوند به شكيبايان دادهاست ، بد گمانم
.
افسوس ، افسوس ، اگر چيرگى كسانى كه بر ما مستولى شدند در مياننبود. براى هميشه در كنار قبرت مى ماندم و روزگار را به اعتكاف در كنارت مى گذراندماز اين مصيبت بزرگ چون فرزند مرده فرياد مى كشيدم و جوى اشك از ديدگان به راه مىانداختم
.
خدا گواه است كه دخترت پنهانى به خاك رفت . هنوز چندان از مرگ تونگذشته و نام تو در ميان مردم كهنه نشده بود كه حق او را بردند و ميراث او راخوردند
.
اى رسول خدا(ص ) به خدا شكايت مى كنم و دل را به تو خوش مى دارم . درودخدا بر تو باد و رضوان و سلام خدا بر فاطمه
.
قال على (ع(:السلام عليك يا رسول الله (ص ) عنى و السلام عليك عن ابنتك و زائرتك والبائته فى الثرى ببقعتك و المختار الله لها سرعه اللحاق بك قل يا رسول الله (ص ) عن صفيتك صبرى و عفا عن سيده نساء العالمين تجلدى الا ان فى التاسى لى بسنتك فىفرقتك موضع تعز فلقد و سد تك فى ملحوده فبرك و فاضت نفسك بين نحرى و صدرى ، بلى وفى كتاب الله انعم القبول : (انا لله و انا اليه راجعون )، قد استرجعت الوديعه واخذت الرهينه و اخلست الزهراء فما اقبح الخضراء و الغبراء يا رسول الله ! اما حزنىفسرمد و اما ليلى فمسهد و هم لا يبرح من قلبى او يختار الله لى دارك التى انت فيهامقيم كمد مقيح و هم مهيج ، سرعان ما فرق بيننا! و الى الله اشكو و ستنبئك ابنتكبتظافر امتك على هضمها فاحفها السوال و استخبرها الحال فكم من غليل معتلج بصدرها لمتجد الى بثه سبيلا و ستقول و يحكم الله و هو خير الحاكمين
.
سلام عليك يا رسولالله (ص ) سلام مودع لا سئم و لا قال ، فان انصرف فلا عن ملاله و ان اقم فلا عن سوءظنى بما وعد الله الصابرين ، الصبر ايمن و اجمل و لو لا غلبه المستولين علينا لجعلتالمقام عند قبرك لزاما و التلبث عنده معكوفا و لا عولت اعوال الثكلى على جليلالرزيه فبعين الله تدفت بنتك سرا و يهتضم حقها قهرا و يمنع ارثها جهرا و لم يطلالعهد و لم يخلق منك الذكر فالى الله يا رسول الله (ص ) المشتكى و فيك اجمل العزاءفصلوات الله عليها و عليك و رحمه الله و بركاته
.

سایت گنجینه دانلودهای رویایی

فریاد بی صدا حرف دل همه کسانی که میگویند ولی شنیده نمی شوند ...هستند ولی دیده نمی شوند ..پس تو نیز بی صدا فریاد کن....

دوشنبه 26/9/1386 - 15:36 - 0 تشکر 19639

هوالمعشوق

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه من بالایی است.

***********************

تشکر از جناب گنجینه عزیز

خیلی جالبه تا حالا هیچی در این مورد نخونده بودم

حالا دو تا دوتا میخونم...

خیلی جالب بود...و تاثیرگذار...

علی یارتون

زهرا نگهدارتون

ان شاء الله که این مطالب مفید ادامه داشته باشه


**یا علی از تو مدد**

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
شنبه 7/8/1390 - 9:33 - 0 تشکر 380983

سلام
اول ذیحجه سال دوم هجری قمری : حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت علی (ع) این دو نور دیدگان رسول اكرم (ص) زندگی مشترك خویش را آغاز كردند.
این روز قشنگ رو به تمام عروس و داماد های آینده تبریک و تهنیت عرض میکنم
رادیو اول صبحی یه آمار گفت از جوانان دم بخت...13-14 میلیون جوان دم بخت داریم
خدا کنه همشون خوشبخت شند
یا علی

پروردگارا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

شنبه 7/8/1390 - 10:55 - 0 تشکر 380998

من هم به نوبه خودم این روز رو به همه عروس و دامادهای امروز تبریک میگم که این روز مبارک رو برای انتخابشون در نظر گرفتن.

. امام علي (ع) مي فرمايند بهره خرد پند گرفتن واحتياط است و دستاورد ناداني غفلت و فريب خوردگي. و باپاکدامنان و فرزانگان بنشين وباانان زياد گفتگو کن زيرا اگر نادان باشي تورا دانش اموزند و اگر دانا باشي بردانش تو افزوده شود. خداوند به ماتوفيق بندگي بي چون وچرابده. اللهم عجل لوليک الفرج والعافيه والنصر.

منتظر شما در انجمن زن ريحانه آفرينش . کليک کن دوست عزيز

 

برو به انجمن
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.