• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
بهداشت و سلامت (بازدید: 375)
سه شنبه 11/12/1388 - 8:55 -0 تشکر 187278
پروفسور دپلن

 

پرفسور دپلن

 

اونوره دو بالزک

 

دکتر ((بیانشون)) پزشکیار پرفسور((دپلن)) جراح بسیار مشهور بود و روزی که اتفاقا در پاریس از میدانگاه ((سن سولپیس)) می گذشت استاد و رئیس خود را دید که وارد کلیسا می شد.ساعت نه صبح بود و پرفسور دپلن که همیشه با کالسکه شخصی خود حرکت می کرد این بار پیاده بود و از کوچه ((پوتی لیون)) که کوچه بدنامی بود گذشته و درست حالت کسی را داشت که بخواهد به یکی از این خانه های بدنام وارد شود. بیانشون استاد خود را کاملا می شناخت و خوب می دانست که تا به چه درجه مادی و از عوالم مذهبی و خدا و آخرت به دور است سخت متعجب و کنجکتو گردید و لهذا او نیز آهسته وارد کلیسا شد و چون رئیس خود را که یکپارچه بی دین و لا مذهب بود و به عرش و فرش و بهشت و جهنم و ملائکه و غلامان عقیده ای نداشت و ابدا با کلیسا و کشیش و نماز و دعا سر سوزنی سر و کار نداشت به چشم خود دید که در گوشه ای از کلیسا آن هم در مقابل مجسمه حضرت مریم به زانو افتاده و با قیافه ای چنان جدی که گوئی در پشت میز جراحی مشغول کار و عمل است دارد نماز و دعا می خواند به قدری متحیر گردید که هیچ زبان و قلمی از عهده بیان آن بر نخواهد آمد.ترسید که مبادا استادش او را ببیند و خیال کند که شاگردش دارد زاغ سیاه او را چوب می زند وهمچنان که آهسته و بی صدا وارد شده بود آهسته و بی صدا هم از کلیسا بیرون رفت و راه خود را پیش گرفته و از آنجا دور شد و هرچند این چیشامد غیر مترقبه تاثیر عمیقی در وجود او نموده بود اما روی هم رفته زیاد اهمیتی نداد و کم کم از خاطرش محو گردید. سه ماهی از آن تاریخ گذشته بود که روزی یک نفر از اساتید دانشگاه که همکار پرفسور دپلن بود به دیدن رفیق خود آمد و چنان اتفاق افتاد که در حضور بیانشون خودمانی دست به روی شانه دپلن گذاشت و گفت(( رفیق تو را در کلیسای سن سولپیس دیدم و خیلی تعجب کردم و هیچ نفهمیدم که در آنجا چه کار داشتی تو و کلیسا!)) دپلن جواب داد :آنجا به عیادت کشیشی رفته بودم که استخوان زانویش دارد آب می شود ومحتاج جراحی است و شاهزاده خانم((آنگولم)) سفارش او را به من کرده بود. بیانشون را این جواب قانع نکرد پیش خود گفت چنین مریضی را که در کلیسا نمی بینند. من یقین دارم که باز برای نماز و دعا به آنجا رفته بود است. از همان لحظه بیانشون تصمیم گرفت که ته توی این موضوع را در بیاورد و چون تاریخ روزی را که استاد خود را دیده بود که وارد کلیسا می شود به خاطر سپرده بود سال بعد در همان روز بدانجا رفت و در گوشه ای پنهان شده منتظر بود که شاید باز دپلن پیدا شود.طولی نکشید که کالسکه استاد در پیچ کوچه پوتی لیون ایستاد و دپلن پیاده شد و با احتیاط راه کلیسا را پیش گرفت و وارد شد. بیانشون هم پنهانی به دنبال او وارد شد و دید باز استادش به زانو افتاده و مشغول نماز و دعاست.بسیار تعجب کرد و پیش خود گفت :عجب معمائی است.از یک طرف مادی صرف بودن و بی اعتنائی محض به خدا و مذهب و از طرف دیگر به زانو افتادن در کلیسا و نماز و دعا. وقتی نماز کلیسا به پایان رسید و کلیسا خالی ماند و دپلن هم بیرون رفت بیانشون خود را به متولی کلیسا رسانید و پرسید آیا این آقائی که در آنجا به زانو افتاده بود و نماز می کرد می شناسد و آیا او اغلب به کلیسا می آید؟ متولی جواب داد که من بیست سال است که متولی این کلیسا هستم و هر سال دیده ام که دکتر دپلن چهار بار بدینجا می آید وانگهی در تمام این مدت مخارج این نمازها را در روزهائی که می آید خود او پرداخته است و باز مرتبا می پردازد و بانی خیر خود اوست. دوره شاگردی بیانشون به پایان رسیده بود و دیگر کمتر استاد خود را می دید و اگر هم او را گاهی در مجالس رسمی و در محافل علمی می دید فرصتی برای پاره ای صحبت ها و گفت و شنود ها نبود.هفت سال گذشته بود و باز روزی که بیانشون از مقابل کلیسای معهود می گذشت به فکر افتاد که شاید باز استادش در آنجا باشد و داخل شد. بله دپلن باز به زانو افتاده و مشغول دعا و نماز بود. بیانشون هم در کنار او به زانو افتاد و به محض اینکه نماز تمام شد سلام کرد و آشنائی داد و همین که با هم از کلیسا بیرون آمدند گفت :جسارت است اما برای من معمائی گردیده است و به شخص خودتان کسی از عهده حل آن بر نخواهد آمد. قضیه را از ابتدا به انتها حکایت نمود و گفت: چون شما در مجالس درس و عمل رسما و علنا خود را لا مذهب معرفی می کنید و می گوئید به خدائی که مردم به او معتقدند اعتقاد ندارید چه علت و سببی دارد که خودتان محرمانه به کلیسا می آئید و نماز و دعا می خوانید و مخارج نماز را به عهده گرفته اید؟ دپلن گفت: ای دوست جوان من  من دیگر پیر شده ام و یک پایم در گور است و علتی ندارد که حقیقت این امر را پنهان دارم. این قضیه مربوط به اوقات جوانی و به زمان تحصیلات من است. بیانشون در پهلوی استاد بزرگ و جراح بسیار مشهور پاریس به راه افتاد.کم کم رسیدند به کوچه ی ((کاتروان)) که از کوچه های بسیلر پست و فقیر و کثیف پاریس است.دپلن در مقابل خانه ای تنگ و تاریک که به صورت برج و باروی پر پیچ و خمی بود ایستاد و گفت:بیا بالا و خود پلکان را گرفته طبقه به طبقه تا طبقه ششم بالا رفت. دپلن گفت: داستان کلیسا و نماز و دعای من قضایایی مربوط است که در اینجا شروع شده است. در آن اوقات روزگار بسیار سختی را می گذراندم.دانشجو بودم و غریب بودم و فقیر بودم و گرسنه و تشنه و بی پول بودم و کفش حسابی به پا و لباسی که بتوان اسمش را لباس گذاشت بر تن نداشتم و امروز که چهل پنجاه سال از آن تاریخ می گذرد واقعا تعجب می کنم که چطور زنده ماندم و نفله نشدم.در پاریس به کلی تنها و بی کس بودم و هیچ کس و کاری نداشتم و هیچ امیدی نداشتم که برای مخارج تحصیل و پول کتاب یک شاهی از کسی برایم برسد.از زور تنگدستی سخت عصبانی شده بودم به طوری که دوست و رفیقی برایم باقی نمانده بود و سر و وضعم نیز طوری نبود که کسی رغبت نشست و برخاست با مرا داشته باشد.در همین خانه ای که می بینی منزل داشتم و طب می خواندم و امتحان اولم را حاضر می کردم و چنان کارد به استخوانم رسیده بود که راه پس و پیش نداشتم و تنها راه و چاره ای که برایم باقی مانده بود این بود که یا بمیرم و یا خود را به جائی برسانم.بنا بود که بستگام سی فرانک برایم بفرستند ولی چه بسا همین مبلغ اندک هم نمی رسید و توقعی هم نداشتم که مرتب برسد چون خوب می دانستم که تهیه همین پول هم برای آنها به چه اندازه مشکل بود.عمه پیری داشتم که یک صندوق از لباس هائی را که در گنجه های منزل خود پیدا کرده و نسبتا پاکیزه بود برایم فرستاده بود ولی چون پول حمل و نقل را خودم بایستی می پرداختم و چنین پولی در دستگاهم نبود نتوانسته بودم صندوق را تحویل بگیرم و مدام به این در و آن در می زدم که شاید بتوانم صندوق را بگیرم و سر و وضعم را قدری مرتب کنم.تنها راهش این بود که اول بتوانم یک قسمت از اسبابی را که در صندوق بود به فروش برسانم و پولی به دست بیاورم تا بتوانم مخارج حمل و نقل را بپردازم. در همین خانه همسایه اتاقم مردی بود سقا از اهالی ((سن فلور)) به اسم ((بورژات)) .آشنایی ما مثل آشنایی اشخاص بسیار دیگر که در این خانه منزل داشتند منحصر به سلام و علیکی بود و بس و یا به صدای سرفه ای که در اتاقی بلند می گردید و ساکنین اتاق های دیگر می شنیدند. همین مرد روزی از طرف صاحبخانه برایم پیغام آورد که چون سه ماه است اجاره اتاقم عقب افتاده باید اتاق را خالی کنم. وقتی حالت تشویش و اضطراب مرا دید گفت: مرا هم می خواهد بیرون بیندازد و می گوید این منزل با شغل سقایی تو جور نمی آید و صدای در و همسایه بلند شده است. آن شب سخت ترین شب عمر من بود. فکر می کردم کجا بروم و این اسباب و خرت و پرتم را کی حمل خواهد کرد. بالاخره خوابم برد و وقتی صبح زود بیدار شدم و مشغول خوردن نان و شیری بودم که غذای منحصر به فردم شده بود ناگهان همسایه ام بورژات وارد شد و با همان لهجه ای که داشت گفت: آقای عزیز و کوچولو تو محصلی و مدرسه می روی و درس می خوانی.مرا که می بینی من بچه سر راهی بودم و در یتیم خانه سن فلور بزرگ شده ام و پدر و مادرم را نمی شناسم و هیچوقت هم پول کافی نداشته ام که بتوانم زن بگیرم و لهذا کس و کاری ندارم و مثل تو بی کس هستم.برای کار سقایی ارابه دستی کوچکی دارم که جلو در خانه می گذارم و لابد دیده ای برای آشغال ماشغالی که خودم دارم و برای کتاب و اسباب تو به قدر کافی جا دارد.حالا که ما را از اینجا بیرون می اندازند بیا با هم برویم بلکه بتوانیم منزلی پیدا کنیم.ما که قصر سلطنتی نمی خواهیم همین طور بتوانیم سرمان را روی بالشی بگذاریم و از باد و باران در امان باشیم جای شکرش باقی است.گفتم : خیلی ممنونم اما سه ماه است که من اجاره اینجا را نپرداخته ام و یک صندوق اسباب هم برایم آمده است که مقداری لباس و اسباب در آن است و آن را هم باید بیرون بیاورم و تمام پولم را که دارم از پنج فرانک بیشتر نیست. گفت قیدش را بزن.الحمد الله کیسه ام خالی نیست و اینقدر دارم که جواب قرض های تو را بدهد.. بی خود غصه نخور خدا بزرگست.بلند شو اسبابت را جمع کن تا راه بیفتیم. قرض های مرا پرداخت و اسباب هایم را روی ارابه سوار کرد و طناب ارابه اش را به شانه اش انداخت و راه افتادیم. هرجا که نوشته بودند ((اتاق برای اجاره)) می ایستاد و طناب را از شانه اش بر می داشت و به سراغ اتاق می رفتیم.اتاق ها عموما گران بود و به دردمان نمی خورد و هر چه دست و پا می کردیم که شاید در محله ((کارتیه لاتن)) که محله دانشجویان است اتاق ارزان و مناسبی پیدا کنیم دستمان به جائی بند نشد و مجبور شدیم از آن محله صرفنظر بکنیم. عاقبت طرف های عصر بود که در پاساژ بازرگانی در قسمت ((حیاط روهان)) دو تا اتق که اینطرف و آن طرف پلکان واقع بود پیدا شد و بی برو برگرد به قیمت هر اتاقی شصت فرانک در سال اجاره کردیم و در واقع هم منزل شدیم. بورژات هرطور بود از سقایی روزی پنج فرانک را در می آورد و یک صدا اکویی پول نقد داشت و آرزویش این بود که بتواند یک راس اسب و یک چلیک سقایی بخرد و سقای آبرو مندی بشود.وقتی از حال و روز من آگاه گردید عجالتا از خرید اسب و چلیک منصرف شد و گفت:تو باید درس بخوانی و کار تو اهمیتش بیشتر از کار من است و از همان روز به بعد در حقیقت متکفل مخارج من گردید.مرا آقا کوچولو می خواند و چه بسا شب ها که از کار بر می گشت می آمد در اتاق من مینشست و تماشای درس خواندن و مطالعه من را می کرد.این مرد که چهل سالی از عمرش می رفت سرتا پا عاطفه و محبت بود و نمی دانست این محبت و عاطفه اش را در چه راهی صرف نماید.می گفت هرگز کسی مرا دوست نداشته است به جز یک سگ ولگرد بی صاحب که آن هم قدری پیش از آنکه با هم آشنا شده باشیم از زور پیری مرده بود. بورژات کم کم تمام محبتش را به من داد به طوری که من تنها کس و کار او در این دنیا شدم.برای من به راستی از هر مادری مهربان تر بود و هر چیز خوبی را برای من می خواست و حاضر بود نان نخورد تا بتواند جواب احتایاجات و درس و کتاب و زندگی مرا بدهد.ما مسیحی ها از تقوا و نیکی و نیکوکاری مذهب مسیحا سخن می رانیم و این مرد سقا درست و حسابی مظهر کامل این صفات بود.اگر اتفاقا در کوچه و خیابان به هم می رسیدیم همان طور که طناب ارابه اش را به دوش داشت و به جلو می کشید با یک دنیا مهربانی لبخندی به من می زد و معلوم بود که چون مرا تندرست و بشاش و با سو و وضع مرتب دیده است حظ دنیا را می برد. کم کم تحصیلاتم به پایان رسید و موقعی رسید که دوره عمل طبابت و جراحی من آغاز گردید و بایستی به رسم پزشکیار در بیمارستان منزل نمایم. این جدایی برایش بسیار سخت بود ولی به زبان نمی آورد و تنها دلخوشی او در آن موقع این بود که بتواند پول پسانداز کند تا من بتوانم تز دکترای خودم را تمام کنم و به چاپ برسانم و قول داد که هر وقت فرصتی یافت اول کاری که خواهد کرد به دیدن من خواهد آمد. وقتی داستان بدینجا رسید استاد دپلن به شاگرد سابق خود گفت : ((بیانشون اگر در رساله ی دکترای من نگاه کنی خواهی دید که آن را به نام همین مرد عزیز و بزرگوار نوشته و تقدیم داشته ام.در اواخر دوره عملی ام در بیمارستان کم کم دارای عایداتی شده بودم و توانستم برای او یک اسب و یک چلیک سقایی بخرم. از یک طرف دنیا را به او داده بودند که سرانجام به آرزوی دیرینه اش رسیده است ولی از طرف دیگر در نهایت راستی و بی ریایی بنای پرخاش را گذاشت که این چه کاری است که کردی تو حالا اول کارت است و به هزار چیز احتیاج داری و خودت از من صد بار محتاج تری. شانه من هم که سالم است و زخمی بر نداشته است که محتاج به اسب باشم.اما خوب معلوم بود که دنیا را به او داده اند که می بیند من برای خودم آدمی شده ام و دارای اعتبار و عایداتی هستم و در دلش قند آب کرده اند.آنگاه مرا به خود گذاشته به اسب پرداخت.با کف دست یال و دم و ران و شکم او را نوازش می داد و می گفت: ((هرگز اسبی به این خوبی ندیده ام)) گاهی مرا نگاه می کرد و زمانی اسب و چلیکش را و غرق در مسرت و شادمانی بود. اسباب جراحی من هنوز هم همان اسبابی است که بورژات برایم خرید و به یادگار داده است و برای من در حکم گرانبهاترین گنجی است که در ملکیت من است.رفته رفته من مشهورترین جراح فرانسه و یکی از مشهورترین جراحان دنیا شدم ولی این مرد هرگز یک کلمه بر زبان نیاورد که اشاره ای باشد بر اینکه از برکت وجود و بزرگواری اوست که من بدین مقام رسیده ام و این در صورتی است که برای من یقین قطعی حاصل است که بدون او من بلاشک نفله شده و از میان رفته بودم.روزی خبر رسید که مریض است.همه کارم را به زمین گذاشتم و به پرستاری او پرداختم و حتی شبها خودم از او پرستاری می کردم که نجاتش بدهم کارهایی کردم که عقل باور نمی کند و در هیچ کتابی نیامده بود وچنان از او پرستاری کردم که هیچ پادشاهی به خود ندیده است ولی فایده نکرد.سر تا پای وجودم لبریز از قدر شناسی بود و حاضر بودم از عمر خود بکاهم و بر عمر او بیفزایم اما افسوس که سعی و کوششم باطل بود و بورژات عزیزم پدر دوم من پدر حقیقی من در آغوشم جان داد به وسیله وصیتنامه رسمی مرا وارث دار و ندار خود کرده بود. وصیتنامه به خط یکی از محررین عمومی بود و تاریخش همان سالی بود که در محله حیاط روهان هم منزل شده بودیم. این مرد عوام مومن و سخت معتقد به حضرت مریم بود و در آن عالم عوامی و ساده لوحی او را مادر خدا می دانست و چنان او را دوست می داشت که گویی در عین حال مادر و همسر و نامزد و عروس او باشد.با آنکه شعله ایمان به مذهب کاتولیک سر تا پای وجود ش را فرا گرفته بود و می دید که من بر عکس درباره خدا ومذهب و دین و کلیسا عقیده ام سست است و اعتنایی به این عوامل ندارم هرگز یک کلمه بر زبان نیاورد که بوی ملامت یا اعتراض داشته باشد و چنان می نمود که ملتفت این مسائل نیست.وقتی لحظه مرگش را نزدیک دید از من خواهش کرد که مراسم مذهبی را در حقش مراعات نمایم.قول دادم و سپردم در کلیسا برایش نماز و دعا بخوانند.اغلب اتفاق افتاده بود که از مرگ با من صحبت داشته می گفت: می ترسم بمیرم و به شرایط دین و ایمان درست عمل نکرده باشم.مرد بی نوا از صبح تا شب جان می کند و عرق می ریخت و باز می ترسید رضایت خدا را فراهم نساخته باشد.نمی دانم اگر اساسا بهشتی وجود داشته باشد و بورژات به بهشت نرود پس کی را به بهشت خواهند برد؟ در نهایت سادگی مرد و تنها کسی که در تشییع جنازه اش حاضر بود من بودم و وقتی من تنها دوست خیرخواه و رفیق زندگی و دلسوز یگانه ام را به خاک سپردم فکر کردم که آیا به چه وسیله و از چه راهی ممکن است حقشناسی خودم را نسبت به این آدم نشان بدهم.زن و بچه و کس و کاری نداشت.به فکرم رسید که مردی بود با ایمان و مکرر با من صحبت از نماز و دعایی کرده بود که برای آسایش ارواح و برای طلب مغفرت رفتگان می کنند و هر چند از ترس اینکه مبادا برای من اسباب وهم و خیال بشود که بدین وسیله می خواهد از من طلبکاری نماید هرگز درین باب خواهش و تقاضاییی نکرده بود ولی فهمیدم تنها از این راه می توانم تا حدی حقشناسی خودم را که هرگز و هرگز فراموش شدنی نیست نشان بدهم و به وظیفه خود عمل نمایم.لهذا در مقابل مبلغ معینی چنانکه مرسوم است با اولیا کلیسای سن سولپیس قرار گذاشته ام که هر سال چهار بار برای او نماز و دعای عمومی بخوانند و روز اول هر یک از فصول چهار گانه که روز نماز و دعای معهود است خودم هم به کلیسا می روم و به یاد دوست بزرگوارم نماز و دعا می خوانم می خواهم و هرچند خودم هنوز هم آدمی هستم شکاک و سست عقیده با این همه از صمیم دل و جان خطاب به مبدا می گویم: ای کسی که تو را خدا می خوانند اگر در عالم جائی وجود دارد که پس از مرگ کسانی که خیر محض بوده اند بدانجا می روند البته بورژات مرا خوب فراموش نخواهی کرد و اگر احیانا در مدت حیات خود گناه و معصیتی مرتکب شده که مستوجب عقوبت است آن عقوبت را من به منت قبول دارم. او را زودتر به آنجائی که اسمش را بهشت گذاشته اند ببر. چون داستان بدینجا رسید استاد دپلن لحظه ای ساکت ماند و آنگاه سر بر آورده گفت: ای دوست عزیز آدمی که دارای عقاید و افکار من است جز این از دستش ساخته نیست و گمان نمی کنم که رفتار من پسند پروردگار نباشد و من به تمام آنچه در نظر من مقدس است همین جا قسم یاد می کنم که حاضرم تمام دار و ندار خود را بدهم تا در عوض بتوانم این یقین و ایمانی را که بورژات داشت در مغز خود جا دهم. بعد ها روزی رسید که دکتر بیانشون در بالین استاد عالی مقام خود پروفسور دپلن حاضر شد موقعی که استادش جان می داد او می اندیشید کیست که بتواند ادعا کند که پروفسور دپلن با ایمان از دنیا نرفت!!!!!

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.