• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 3004)
دوشنبه 10/12/1388 - 22:42 -0 تشکر 187203
بزرگترین تایپیك خاطرات خلبانان دفاع مقدس

بنام یگانه خالق خوبیها

سلام

ان شاء الله میخوایم در این تایپیك خاطراتی از خلبانان 8 سال جنگ تحمیلی رو بخونیم

هر عزیزی هم بتونه كمك كنه ممنون میشم

مراقب خودتون باشید

در كشور عشق هيچ كس رهبر نيست ، هيچ شاهي به گدا سرور نيست

سه شنبه 11/12/1388 - 14:56 - 0 تشکر 187352

بسیار ممنون از برادر گرامی PPoorryyaa ،برای ایجاد این تا÷یک.
ان شاء الله بتونیم عکس و گزارش و مصاحبه و خاطره و هر مطلبی در این ضمینه،جمع آوری کنیم و در اختیار دیگر دوستان و کاربران قرار بدیم.
البته از PPoorryyaa گرامی بابت دخالت در تاپیکشون معذرت می خوام.

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

چهارشنبه 12/12/1388 - 21:51 - 0 تشکر 187712

بنام یگانه خالق هستی

سلام

خیلی خیلی تشكر میكنم از " عاشقترین مرد زمن " عزیز

توضیحات خوبی بود

خب امروز اومدم با خاطراتی از خلبان آزاده سرتیپ ابوالفضل عبیری

بخونید و به ایمان و عزم و پشتكار ایثارگران جنگ پی ببرید

پیشنهاد میكنم حتما بخونیدش

اگه طلانیه كپی كنید و بعدا بخونیدش

با فرسایشی شدن جنگ، رفته رفته به مرحله ناگوار آن که زدن شهرها و مراکز غیرنظامی بود وارد می شدیم . البته عراق از همان آغازِ جنگ به این شیوه دست زده بود ولی مسئولان ایران با الهام از تعالیم اسلامی، اجازه مقابله به مثل به خلبانان ما نمی دادند. حتی در زدن مراکز اقتصادی و نظامی توصیه می شد که به مناطق مسکونی و یا اشخاص غیرنظامی که در جوار مراکز مهم و استراتزیک دشمن واقع شده اند، صدمه ای وارد نشود.
در تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سال های 1364 و 1365 اوج حمله های هوایی عراق به شهرهای ایران بود. یک نمونه فجیع این حمله ها، زدن مدرسه ای در شهرستان بروجرد بود که تعداد زیادی از کودکان معصوم و بی پناه درحالی که در حیاط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه ور شدند و ده ها مورد مشابه دیگر که بیان آن قلب هر شنونده ای را به درد می آورد.
در چنین شرایطی، مسئولان برای این که به دشمن بفهمانند که اگر مقابله به مثل  نمی کنیم ناشی از ضعف نیست بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامی و انسانی دست به این کار نزده ایم، و از طرفی چنانچه تصمیم به مقابله به مثل نمی شد، دشمن روز به روز گستاخ تر می شد و ممکن بود حتی بمب های شیمیایی خود را در شهرهای ما فرو ریزد، لذا دستور داده شد تا با احتیاط کامل برخی از شهرهای مهم عراق به تلافی شهرهای ما، مورد حمله هوایی قرار گیرند.

سرهنگ عبیری عصر یکی از روزها، از گردان پروازی رهسپار منزل شد . هنوز وارد منزل نشده بود که صدای آژیر هوایی بلند شد. همسرش که برای استقبال او آمده بود با دست به صورت خودش کوبید و گفت:
- خدای من ... تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟ مردم بی گناه چه کرده اند که این گونه توسط این وحشی ها بمباران می شوند. کم مانده این عراقی های از دیوار خانه مان هم بالا بیایند .
عبیری همسرش را کمی دلداری داد و به او گفت وضعیت این گونه نخواهد ماند.

هدف، بغداد قصرصدام

یک هفته بعد عبیری در برنامه پروازی برای حمله به شهر بغداد قرار گرفت. در آن روز از پایگاه آنها 6 فروند برای زدن شهرهای مختلف عراق عازم بودند . او و جناب "معنوی نژاد" برای زدن بغداد انتخاب شده بودند . البته نیمه های شب برنامه تغییر کرد و هدف شهر "بعقوبه" واقع در 40 کیلومتری بغداد تعیین شد. ماموریت با موفقیت به پایان رسید و پس از بمباران شهر، سالم به پایگاه برگشتند.
عصر یکی از روزهای ماه رمضان 1364 بود. چیزی به اذان نمانده بود که عبیری به پست فرماندهی احضار شد . تقریباً می دانست به چه علت فرا خوانده شده است.
مدتی قبل بر اثر یک سانحه "ایجکت" کرده بود و پایش شکسته بود. تازه داشت خوب می شد که مرتب به فرمانده عملیات اصرار می کرد که او را برای ماموریت برون مرزی در برنامه قرار دهد. اما او به دلیل آسیب دیدگی این کار را به تعویق انداخته بود.
بلافاصله خود را به پست فرماندهی رساند. دیگر دوستان خلبانش (غفاری، دلخواه اکبری و اشکان) هم آمده بودند. فرمانده همه را در اتاقی جمع کرد و گفت:
- ماموریت زدن شهر بغداد توسط شما باید انجام شود. باید مواظب باشید کسی از این عملیات بویی نبرد. غفاری با عبیری پرواز خواهد کرد و دلخواه اکبری با اشکان. صبح فردا به صورت دسته دو فروندی طوری باید پرواز کنید که طلوع خورشید بالای بغداد باشید . هدف زدن قصر صدام است. اگر نتوانستید شهر بغداد را بمباران کنید . هر گاه تهدید شدید سریع برگردید . جناب بابایی تاکید زیادی کرده اند که در صورت بروز خطر برگردید. حالا روی نقشه کار کنید. موفق باشید...

عملیات طراحی شد

فرمانده اتاق را ترک کرد. آن چهار نفر به مرور نقشه و محاسبات پروازی که اصطلاحاً " بریف" یا توجیه پرواز نام گرفته مشغول شدند. دیوار دفاعی بغداد یکی از محکم ترین پدافند هوایی محسوب می شد که گذر از آن دل شیر می خواست. این ماموریت 90 درصد احتمال بازگشت نداشت؛ اما بچه ها خوشحال بودند زیرا برای زدن قصر صدام می رفتند و اگر موفق می شدند این کاخ ستم را بر سر طاغوت بغداد خراب کند، ممکن بود سرنوشت جنگ به یکباره عوض شود.
با دقت زیاد روی نقشه کار می کردند و زمان از دستشان خارج شده بود . به طوری که زمانی متوجه شدند ساعت 1 بامداد است . از پست فرماندهی بیرون آمدند و هر یک رهسپار منزل خود شد.
با صدای باز شدن در همسرش سراسیمه جلو آمد و درحالی که کمی عصبانی بود گفت:
- قاسم! ما نصف عمر شدیم... نمی دانی وقتی آژیر قرمز می کشند و برق پایگاه را قطع می کنند، این بچه ها چه حال و روزی پیدا می کنند؟!
خیلی عصبانی بود اما او حتی نمی دانست که سرهنگ تا آن ساعت حتی افطار هم نکرده است. بعد از خوردن سحری همیشه عادت داشت نمازش را می خواند و اگر فرصتی بود کمی می خوابید ولی آن روز دلش نمی خواست به همسرش بگوید که باید برود. دلش نمی آمد موقع رفتن او را ببیند . خودش را به خواب زد و گفت:
- خسته ام بعداً نمازم را می خوانم.
ساعتی بعد به خیال این که همسرش خواب است، بلند شد، نمازش را خواند و لباس پروازش را پوشید. غافل از این که همسرش زیر چشمی او را می پاید . همین که کفش هایش را پوشید صدای همسرش را شنید که گفت :
-    قاسم کجا؟
-    گردان.
-    صبحِ به این زودی؟
چشمش به نقشه ای که در دست سرهنگ بود افتاد . از پایگاه تا بغداد خط قرمزی کشیده شده بود و او این مفهوم را می دانست که هدف زدن شهر بغداد است. به یکباره دلش فرو ریخت و گفت:
-    قاسم ... بغداد؟
-    خانم بغداد نمی رویم، برای یک گشت هوایی قرار است چند تا هواپیما را اسکورت کنیم.
-    فکر می کنی من بچه ام؟ تو داری به بغداد می روی. پس بگو چرا از امروز عصری دلم شور می زد، قاسم من خیلی می ترسم. مواظب خودت باش اگر خدای نکرده طوریت بشه من با این دو تا بچه بیچاره می شم..
-    خانم کی گفته ما به بغداد می رویم؟ این فقط یک نقشه است. چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟
از هر دری که وارد می شد بی فایده بود. او پی برده بود که سرهنگ عازم چه ماموریت خطرناکی ست. سرانجام کوتاه آمد و ظرف بزرگی را پر از آب کرد و قدری سبزی نیز داخلش انداخت . پشت سرش ریخت. تا آن روز ماموریت های زیادی رفته بود ولی تا آن روز همسرش را تا این حد بی تاب ندیده بود . درحالی که با چشمش بدرقه اش می کرد سری برایش تکان داد و گفت:
- برمی گردم انشاء اللّه.
چند لحظه بعد تیمسار خسرو غفاری با ماشین خودش جلوی پایش سبز شد . قرار گذاشته بودند برای محرمانه بودن عملیات حتی از ماشین اداره استفاده نکنند . سوار شد و به طرف گردان پروازی به راه افتادند.

پرواز به سوی بغداد

نیم ساعت به طلوع آفتاب روز 17 خرداد ماه سال 1364 مانده بود. جثه بزرگ دو هواپیمای مجهز به انواع بمب در درون آشیانه ها که انتظار چهار خلبان را می کشید تا پا در رکاب آنها گذارد و خواب خوش صبحگاهی را بر اهالی بغداد به خصوص صدام سلب کنند.
آرام آرام روی " رمپ" پروازی خزیدند و بدون این که با برج مراقبت تماس بگیرند، به ابتدای باند رفتند. ابتدا هواپیمای او و جناب غفاری که شماره یک بود از زمین برخاست و سپس هواپیمای شماره 2 بال در بال آنها قرار گرفت و به سمت غرب کشور به پرواز در آمدند.
کمی اوج گرفتند. ضمن این که شماره 2 را می پایید، شش دانگ حواسش را به دستگاه جنگ الکترونیک دوخته بود تا چنان چه تهدیدی مشاهده کرد، بتواند آن را خنثی کند.
تیمسار خسرو غفاری لیدر دسته پروازی و او کابین عقب او بود.
انتظار داشت با ورودشان به محدوده شهر بغداد رادارهای دشمن آنها را بیابند، ولی برخلاف تصورش هیچ علامتی مبنی بر این که در بُرد رادار دشمن قرار گرفته اند مشاهده نکرد. این می توانست دو دلیل داشته باشد:
1-    ارتفاع آنها بیش از حد پایین بود و رادار در ارتفاع پست قادر به شناسایی نیست.
2-    دشمن ممکن بود متوجه حضورشان شده باشد ولی رادارهایش را برای اغوای آنها خاموش کرده باشد.
درست به دوازده کیلومتری بغداد رسیده بودند. یک دقیقه دیگر لازم بود تا طبق برنامه روی هدف برسند.

مجبور به خروج از هواپیما شدند

در این حال هواپیما تکانی خورد و یک پارچه آتش شد و موتورها خاموش شدند . بلافاصله صدای شماره 2 در رادیو پیچید:
-    شماره یکً هواپیما آتش گرفته بیرون بپرید.
عبیری به غفاری گفت:
- هواپیما را زدند . سعی کن موتورها را روشن کنی.
- دسته گاز جواب نمی دهد دارم سعی می کنم.
- هواپیما داره سقوط می کنه ارتفاع به 300 پا رسیده.
- موقعیت چیه؟
-12 کیلومتر به هدف بین بعقوبه و بغداد.
در این حال شماره دو چرخی زد و گفت:
- شماره یک! اوضاع خیلی وخیمه هر چه سریع تر هواپیما را ترک کنید .
در یک لحظه سرهنگ عبیری دستش را به دستگیره صندلی پران برد و آن را کشید..
هواپیما به زمین اصابت کرد و به کوهی از آتش تبدیل شد . کمی بالاتر، او و تیمسار خسرو غفاری چترشان به زحمت باز شده بود و به طرف زمین می آمدند. سرهنگ احساس کرد غفاری روی آتش فرود می آید فریاد زد:
-    خسرو ... یه کاری کن. داری توی آتش می افتی..
خوشبختانه به خیر گذشت و حدود 200 متر آن طرف تر به زمین خورد . هواپیما روی دهی به نام " کشکول" سقوط کرد و تعدادی از عراقی ها کشته شدند .

در پاسگاه

هنوز روی زمین خودشان را جمع و جور نکرده بودند که دیدند چند عراقی مسلح درحالی که اسلحه های خودشان را بالا گرفته بودند به طرف آنها می آیند . همراه آنها تعدادی زن و بچه هم بودند. سرهنگ به سرعت نقشه و مدارکی را که داشتند زیر خاک پنهان کرد.
عراقی ها درحالی که تیراندازی هوایی می کردند به طرف آنها آمدند . پیر مردی عراقی با وانت خودش را به آنها رساند و با زبان اشاره و عربی آنها را به درون ماشین فراخواند . بلافاصله داخل ماشین شدند . پیرمرد شیشه ها را بالا کشید و درها را بست. چند لحظه بعد جمعیت دور ماشین حلقه زده بودند و به شیشه های ماشین چنگ می انداختند . پیرمرد با آنها صحبت کرد اما آنها دست بردار نبودند و اجازه نمی دادند ماشین حرکت کند. سرانجام تعداد ازآنها سوار وانت شدند و اجازه دادند وانت حرکت کند.
مسیری را که نمی دانستند کجاست در پی گرفتند. ماشینی از نوع " بی- ام- و"سد راه وانت شد و سرنشینان آن سعی داشتند که آنها را از پیرمرد بگیرند. اما پیرمرد نپذیرفت . کمی جلوتر رفتند تا این که به پاسگاهی در حومه بغداد رسیدند . چند نفر با لباس شخصی جلوی پاسگاه ایستاده بودند . معلوم شد پیرمرد از ابتدا قصد داشته آنها را به پاسگاه تحویل دهد.
یکی از آنها نزد غفاری رفت و گفت:
- چطور شد؟
منظورش این بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتید؟ خسرو از روی تمسخر با دهان روی دستش کشید و همانند ساز دهنی صدایی در آورد و گفت:
- این جوری...
در پاسگاه بودند تا این که هلی کوپتر آمد و آنها را سوار کرد و چند دقیقه بعد هم در پایگاه الرشید به زمین نشست. خلبان ها دورشان حلقه زدند و به آنها دست دادند. چون زبان انگلیسی بلد بودند، راحت تر می توانستند حرف های آنها را بفهمند. یکی از آنها جلوآمد و گفت:
- این جا کشور دوم شماست. نگران نباشید این جا نرمال است. ما در هوا با هم دشمنیم ولی در زمین دوستیم.

شروع بازجویی ها

سرهنگ ترجیح می داد در بازجویی ها ساکت باشد تا خسرو جواب دهد. زیرا او هم فرمانده دسته پروازی بود و هم ارشد او. فرمانده پایگاه پرسید:
- چند خلبان دارید؟
خسرو پاسخ داد:
- به اندازه کافی.
- مثلاً چه تعداد؟
- رادیو بی بی سی گفته ... نفر.
- از خودت بگو نه از رادیو
- حتماً آنها بیشتر خبر دارند!
چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. حدود نیم ساعت آنها را این طرف و آن طرف چرخاندند و سپس آنها را به وزارت دفاع برده اند. در وزارت دفاع او را به اتاقی بردند که تعداد زیادی از افسران نیروی زمینی عراق آن جا بودند . هر یک سوالی از او می پرسید . وقتی با جواب های دو پهلو مواجه می شدند می گفتند:
-    این اطلاعات تو درست نیست.
-    شما از کجا می دانید درست نیست؟ اگر درستش را می دانید چرا از من   می پرسید؟
-    خلبانی که به بغداد می آید باید خیلی بیشتر از اینها اطلاعات داشته باشد!
-    من همین قدر اطلاعات دارم. نوبت پروازم بود آمدم. از چیز دیگری خبر ندارم.
یکی از آنها پرسید:
-    ایران ادعا کرده موشکی ساخته که هواپیماهای ما را در ارتفاع 150 هزار پایی می تواند بزند. آیا درست است؟
-    من هم این مطلب را از رادیو شنیده ام.
عراقی ها وقتی دیدند نمی توانند، دست به حربه ای جدید زدند.
-    ما این جا وسایلی داریم که می توانیم از تو حرف بکشیم.
-    وقتی چیزی نمی دانم شما هر کاری کنید جوابم همین است.
دستور داد چشمانش را بستند و از اتاق بیرون بردند.
اصرار زیادی داشتند که قاسم را برای مصاحبه تلویزیونی راغب کنند. هر بار به یک بهانه به سراغش می رفتند. می گفتند:
- اگر مصاحبه کنی خانواده ات از وجودت با خبر می شوند.
او می دانست که اگر مجبور به مصاحبه شود حتماً از او خواهند خواست که به مملکتش بد بگوید. به همین دلیل از این کار سرباز می زد.
پس از چند ماه که به اردوگاه رفت، تازه فهمید علت اصرار آنها برای مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند هواپیمایی در نزدیکی عراق سرنگون شده و خلبانانش اسیر شده اند و به زودی با آنها مصاحبه می شود.
روز بعد تیمساری عراقی به سراغ قاسم رفت و گفت:
این سلول مثل یک لیوان است. اگر مصاحبه نکنی آن قدر این جا می مانی تا بپوسی!
غیرتش اجازه نمی داد مصاحبه کند.

در كشور عشق هيچ كس رهبر نيست ، هيچ شاهي به گدا سرور نيست

چهارشنبه 11/1/1389 - 21:34 - 0 تشکر 192282

بنام یگانه خالق خوبیها

سلام و عیدتون مبارک

این بار اومدم با خاطره ای از  خلبان آزاده هوشنگ شروین

سقوط از ارتفاع چهارهزار پایی

«با شروع حمله های هوایی عراق دلواپسی پیچید توی خانه، مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمینگیر کنیم. من و باقی خلبان ها حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم رفته بودم تهران. با خبر که شدم فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی محکمی دارند. مأموریت هایم زیاد شده بود و کمتر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.»

در هر حال خلبان جنگ هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلو در منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او «لیدر» دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان هوشنگ شروین هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.

«مأموریت بمباران پایگاه «کوت»، همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به من ابلاغ شد. به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم

من با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیکتر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح های پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتمشان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کمتر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

فرود در خاک عراق

«چترم که باز شد هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آنقدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی رسیدم زمین. جور بدی فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آنکه قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند، هولمان دادند تو جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ رفت ایستاد جایی که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. بردندمان داخل ساختمانی کوتاه و پهن با بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند و از ساختمان بردندمان بیرون. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمردرد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. بالاخره جلو ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آنچه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد: ضرر کردی.

صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از اینکه دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید «ببرش بیرون!» من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوشرویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.

عد از 10 سال اسارت

«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاهمان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.

انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و .. یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلو چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و .... از خودم پرسیدم: یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برایشان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.

دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!

خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!

- هوشنگ، هوشنگ!

با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسؤول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آنجا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوالپرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برایمان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت، از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.

فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تکمان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آنجا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. بالاخره رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به رویمان بود. دیدن خاکش قلبمان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

آنجا ماندنمان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آنجا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد: «آزادگان به خانه خوش آمدید.»

بر اساس کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر

در كشور عشق هيچ كس رهبر نيست ، هيچ شاهي به گدا سرور نيست

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.