• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 2690)
پنج شنبه 15/11/1388 - 16:46 -0 تشکر 180195
درج مقالات کاربران انجمن برای صفحه اصلی تبیان

با سلام به شما کاربران عزیز انجمن های تخصصی تبیان

همانگونه که در صفحه اصلی سایت تبیان اطلاع داده شد ؛ از این پس قرار است 30 درصد مطالب صفحه اصلی تبیان با قلم و دستان توانای شما تولید گردد .

لذا از شما کاربر گرامی می خواهیم با انتخاب موضوع و انجمن مورد نظر خود ؛ مطلب خودتان را تنها در ذیل همین مبحث مطابق با قالب مندرج در اطلاعیه سایت وارد نمایید .

 

 

نمونه مطلب ارسالی

 

ساختار ورود مقالات باید از الگویی مشابه جدول ذیل پیروی نماید:

  
1 – عنوان یا تیتر مطلب چگونه از بروز بیماری قلبی جلوگیری کنیم ؟
2 – کلید واژه ها بیماری قلبی ؛ چربی ها ؛ فشار خون ؛ تغذیه مناسب و ...
3 – تولیدی یا تلفیقی یا تجمیعی تلفیقی
4 – متن مطلب امروزه بیماری های قلبی از مهمترین عوامل مرگ و میر در جوامع پیشرفته و در حال توسعه محسوب می شوند . ....
5 – نام نویسنده و منبع مطلب 1 – هفته نامه سلامت 2 – انجمن تخصصی پزشکان بدون مرز 3 - ....
 

برای شما عزیزان آرزوی موفقیت داریم

 

پنج شنبه 15/11/1388 - 17:45 - 0 تشکر 180232

با سلام گرم به همه کاربران گرامی و آرزوی توفیق .امید وارم همه در این طرح شرکت کنید. تبیان از آن شماست.

دوشنبه 19/11/1388 - 21:48 - 0 تشکر 181138

حركت قشنگی است و انشاالله كارساز خواهد بود .جمع اندیشه ها بهتر از یك اندیشه است .موفق باشید و پویا

سه شنبه 20/11/1388 - 14:47 - 0 تشکر 181244

1-عنوان:خط خورشید

2-کلید وازه ها:شب بی کران/نوری ازشرق

3- تولیدی یا تلفیقی یا تجمیعی:تلفیقی

4-متن مطلب:شب شبی بی کران بود/دفتر آسمان پاره پاره/برگ ها زرد وتیره/فصل فصل خزان بو/هر ستاره/حرف خط خورده ای تار/در دل صفحه ی آسمان بود/گر چه گاهی شهابی مشق های شب آسمان را/زود  خط میزد و محو میشد/باز در آن هوای مه الود/پاک کن هایی از ابر تیره/خط خورشید را پاک می کرد//ناگهان نوری از شرق تابید/خون خورشید/آتشی در شفق زد/مردی از شرق برخاست/آسمان را ورق زد

5-نام نویسنده و منبع مطلب:کتاب ((مثل چشمه /مثل رود))نوشته ی((قیصر امین پور))

سه شنبه 20/11/1388 - 15:3 - 0 تشکر 181255

1-عنوان:پاسخ

2-کلید وازه ها:توچرا مجنگی

3-تولیدی یا تلفیقی یا تجمیعی:تلفیقی

4-متن مطلب:تو چرا میجنگی؟/پسرم مپرسد/من تفنگم در مشت/کوله بارم پر پشت/بند پوتینم را محکم میبندم/مادرم/آب و آیینه و قرآن در دست/روشنی در دل من می بارد/پسرم بار دگر می پرسد/تو چرا می جنگی؟/با تمام دل خود میگویم/تا چراغ از تو نگیرد دشمن

5-نام نویسنده و منبع مطلب:کتاب ((ریشه در ابر))نوشته ی ((محمد رضا عبدالملکیان))

سه شنبه 20/11/1388 - 16:50 - 0 تشکر 181284

سلام داداش. خوبی؟ من گاهی داستان کوتاه و شعر مینویسم . خواستم ببینم به درد میخوره یا نه ؟ اگه مایل بودین میتونم نمونه هاشونو در اختیارتون بذارم . منتظر جوابتونم خداحافظ...

پنج شنبه 22/11/1388 - 11:15 - 0 تشکر 181709

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید
لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها ا زكف طفان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا له ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ و را دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كه : ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی
گفت : ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه ا زعمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز
زاغ گفت : ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
رگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر ا زاین همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس ا زسیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نر سانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزند ست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر بر زن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت: خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر رادیده به زیر پر خویش
حیوان راهمه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا ز جا
گفت : كه ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
***
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظهیی چند بر این لوح كبود
نقطهیی بود و سپس هیچ نبود

شاعر : دکتر پرویز خانلری


جمعه 23/11/1388 - 3:2 - 0 تشکر 181856

1- ای خدای دستگیر
2- مصیبت- عاقل - کاه - نادان
3- تولیدی
4:

آدمی را در مصیبت عالمی ست/ دست بر دامان هر نوع آدمی ست
چون که فارغ شد ز لطف هر کسی/ دست بر دامان حق گیرد بسی
آن زمان لطف خدا حاصل شود/ زان دری که هر کسی حامل شود
لیک عاقل دارد این جا نیک کار/ او بفهمد مهر و لطف کردگار
زانکه احمق هر دری را کوفته / راه خواهش با دو پایش روفته
چون غریقی که بگیرد کاه نیز / آخر هر کاچی به است از هیچ چیز
پیش چشمش مهر ایزد همچو کاه / کاه انسان را نبخشد مال وجاه
پیش او دامان حق بی حاصل است / لطفی از نادیده جویی باطل است
چون تویی هرجا هویدا و پدید / هیچ جوینده مقابل را ندید
در دل عارف همیشه اولی / آخری در قلب نادان از خری
من توانم نیست وصف تو شمرد / وصف دریا کی تواند قطره خُرد
قطره ی خُردت بخواهد گشت رود / ای خدا بخشنده ی جود و وجود
ای بزرگ بی نیاز دستگیر / بار یوسف ، این نیازم را بگیر

5- یوسف جهانگیری

شنبه 24/11/1388 - 10:53 - 0 تشکر 182113

به نام خدا 

داستان کوتاه 

جشن با شکوه امسال!!

تالیفی

یاد جشنی که هر سال توی این خونه برگزار میشد افتاد اما امسال از اون همه شکوه جشن خبری نبود . تمام پولش رو پای عمل قلب مادرش داده بود. نگاهی به چشمهای نگران مادر انداخت. انگار امید توی اونها داشت کم کم می مرد.انگار میترسید اگه امسال نذرش ادا نشه بلایی سر تنها بچه اش بیاد همونی که یه روز مثل دسته گل فرستادش جبهه و بعد از سالها انتظار اونو روی ویلچر دید. یادش اومد توی اون شبهای انتظار به آقاش قول داده بود اگه خبری از پسرش بیاد هرسال نیمه شعبان رو جشن میگیره.

مادر با همون امید کم بلند شد. ریسه چراغها رو آورد وبا کمک همسایه ها اونها رو وصل کرد. شب از راه رسید. فردا باید توی این خونه یه جشن گرفته بشه اما...

توی حیاط نشسته بود که چشمش به نرگس های پزمرده ی باغچه افتاد. دلش می خواست به خاطر دلتنگی هاش , به خاطر نداری هاش, به خاطر همه چیز گریه کنه.اما یه دفعه زنگ در به صدا دراومد. در رو باز کرد یه مرد ناشناس بود...

_ قراره اگه خدا بخواد و آقا قبول کنن فردا رو جشن بگیریم. خواستم از شما و حاج خانوم دعوت کنم که حتما تشریف بیارین, خونه ی ما نبش همین کوچه است.

بلاخره اون روز, روز نیمه شعبان فرارسید. خونه مرتب و آماده بود اما چیزی برای پذیرایی وجود نداشت.

رفت توی حیاط تا باغچه رو آبپاشی کنه دوباره نرگس پزمرده ای رو دید که داشت کم کم خزونش میرسید. ساعتها می گذشت اما هیچ کس در خونه رو نمی زد. در خونه رو باز کرد چشمش به خونه ی نبش کوچه افتاد. گل های رنگارنگ رو سبد سبد به اون خونه میبردن. اطراف در هم آذین بندی شده بود. آدم های کوچیک و بزرگ با شادی به اون جشن میرفتن. اما انگار کسی از این خونه که هرسال غلغله بود یادش نمونده بود. با دلی شکسته در رو بست. هنوز خیلی از در فاصله نگرفته بود که زنگ در به صدا دراومد. در رو باز کرد آقایی جلوی در ایستاده بود. لبخندی زد و گفت: بفرمایید تو...

مرد با لبخندی مهربان داخل شد.

توی اتاق کنار تنها مهمونش نشسته بود و از اینکه چیزی واسه پذیرایی نبود خجالت زده سرش رو پایین انداخت. مرد با مهربانی نگاهی کرد و بلند شد. دستش رو به طرف او دراز کرد و گفت: من می خوام برم دیگه. نمیخوای بلند شی و خداحافظی کنی.

بغض توی چشماش حلقه زد و گفت: پاهای من سالهای ساله که حرکت نمیکنن.

مرد گفت:این حرفا چیه بلند شو... بلاخره قبول کرد و ایستاد!!

باور کردنی نبود. از مرد پرسید: شما؟

مرد لبخندی زد و رفت. خواست دنبال آن مرد عجیب بره اما اثری از او نبود.

گلهای شاداب و سرزنده ی نرگس باغچه جواب سوال او را دادن.

فرینازمختاری

يکشنبه 25/11/1388 - 0:33 - 0 تشکر 182317

1 – عنوان یا تیتر مطلب: بگذار نبودت را عادت شود

2 – کلید واژه ها:اکسیر عشق,فلک,زخم,آسمان

3 – تولیدی یا تلفیقی یا تجمیعی:تولیدی

4 – متن مطلب:

بودنت مرهم ,نبودت غمشاید این بار قانون فلک را نقض کردمو نبودن ها رابا اکسیر عشق هم چون مرهمی ازجنس یاس درآوردموبر روی زخم های دلم که ژرفایش به عمق نگاهت میماند,گذاردمتا شاید از کوله بار غم های کهنه ام بکاهد و سوز آه های شبانه را از چشمان تاریک دلان بپوشاند.آری..جادوی ارغوانی نگاهت طلسم قلبم را شکست و مرا حیران و سرگردان کوچه های غربت نگاهت کردآشنای غریبه ای بودم که آسمان بلند را در مقابل چشمانت پست و زمین فراخ را در برابر قلبت کوچک میدیدمولی حال....شب هنگام از پستوی کوچک دلم کوچه های آرام و ظلمانیش و سوسوی ستارگان شب را با چشمانی اشک بار مینگرم و صبحی نو را به انتظار مینشینمتا شاید بارانی از جنس نور ببارد و زنگارهای روحم را از زخم نبودن ها بزداید...

5 – نام نویسنده و منبع مطلب:خودم

دوشنبه 26/11/1388 - 15:9 - 0 تشکر 182665

عنوان یا تیتر مطلب: عمر طولانى با بلاء همراه است

کلید واژه ها :مشورت -وفاداری-بلا

تجمیعی

ِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

آورده اند كه وقتى جبرئیل به نزد ((حضرت سلیمان )) آمد و كاسه آب حیات آورد و گفت : آفریدگار تو را مخیر كرد كه اگر از این جام بیاشامى تا قیامت زنده باشى .

سلیمان علیه السلام این موضوع را با عده اى از انسانها و اجنه و حیوانات مشورت كرد. همگى گفتند: باید بخورى تا جاودانى باشى !

سلیمان فكر كرد كه با خارپشت مشورت نكرده است . اسب را به نزدیك او فرستاد و او نیامد. پس سگ را فرستاد، خارپشت بیامد!

سلیمان علیه السلام گفت : پیش از آن كه در كار خود با تو مشورت كنم ، بگو چرا اسب را كه بعد از آدمى ، هیچ جانورى شریف تر از وى نیست ، به طلب تو فرستادم نیامدى ؟ و سگ كه خسیس ترین حیوانات است فرستادم بیامدى ؟

گفت : اسب اگر چه حیوانى شریف است وفا ندارد؛ و سگ اگر چه پست ترین است اما وفادار است ، چون نانى از كسى یابد همه عمر او را وفادارى كند.

سلیمان علیه السلام گفت : مرا جامى آب حیات فرستاده اند و اختیار با من است قبول كنم یا نه ؟ همه گفتند: بیاشام تا حیات جاودانى بیابى .

گفت : این جام ، تو تنها خواهى آشامید یا فرزندان و اهل و دوستانت هم خوردند؟ گفت : تنها براى من است .

گفت : صواب این است كه قبول نكنى ، چون زندگانى دراز یابى ، جمله فرزندان و دوستان و اقوام پیش از تو بمیرند و تو را هر روز غم و بلاء و رنجى رسد و زندگى بر تو ناگوار شود، و چون بلاء و غم ازدیاد شود، و جهان بى ایشان برایت خوش نشود! سلیمان علیه السلام این راءى را بپسندید و آب حیات را نپذیرفت و رد كرد.



نام نویسنده و منبع مطلب:اثر علی اكبر صداقت وبرگرفته از كتاب یكصدموضوع پانصد داستان

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.