• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 2276)
پنج شنبه 15/11/1388 - 16:44 -0 تشکر 180193
درج مقالات کاربران انجمن برای صفحه اصلی تبیان

با سلام به شما کاربران عزیز انجمن های تخصصی تبیان

همانگونه که در صفحه اصلی سایت تبیان اطلاع داده شد ؛ از این پس قرار است 30 درصد مطالب صفحه اصلی تبیان با قلم و دستان توانای شما تولید گردد .

لذا از شما کاربر گرامی می خواهیم با انتخاب موضوع و انجمن مورد نظر خود ؛ مطلب خودتان را تنها در ذیل همین مبحث مطابق با قالب مندرج در اطلاعیه سایت وارد نمایید .

 

 

نمونه مطلب ارسالی

 

ساختار ورود مقالات باید از الگویی مشابه جدول ذیل پیروی نماید:

  
1 – عنوان یا تیتر مطلب چگونه از بروز بیماری قلبی جلوگیری کنیم ؟
2 – کلید واژه ها بیماری قلبی ؛ چربی ها ؛ فشار خون ؛ تغذیه مناسب و ...
3 – تولیدی یا تلفیقی یا تجمیعی تلفیقی
4 – متن مطلب امروزه بیماری های قلبی از مهمترین عوامل مرگ و میر در جوامع پیشرفته و در حال توسعه محسوب می شوند . ....
5 – نام نویسنده و منبع مطلب 1 – هفته نامه سلامت 2 – انجمن تخصصی پزشکان بدون مرز 3 - ....
  

برای شما عزیزان آرزوی موفقیت داریم

 

جمعه 16/11/1388 - 14:2 - 0 تشکر 180325

شغل های پر طرفدار آینده (ویژه ی مادی پرستان)

نظر به اینکه آن جانب(و البته این جانب!)همگی خوب می دانیم که در دور و برمان چه می گذرد و به دلیل اینکه در این زندگی شهری به درد نخور همه به دنبال شغلی می گردند که پولی در روغن آن باشد(مخصوصا کسانی که در خوشه ی 3 هستند)و با توجه به اوضاع برهم درهم سری به قابلمه ها می زنیم تا ببینیم در کدام قابلمه ی روغن پول بیشتری است(فعلا به دلیل لطمه نزدن به ارزش فرهنگی نان کنایه را تغییر دهید به پول در روغن بودن)شغل های پرطرفدار رادر زیر معرفی می کنیم:

قابلمه ی اول : حل مسائل ....که نمیشه صحبت کرد(ما هم صحبت نمی کنیم فقط راهنمایی می کنیم و به م.پ ها *1 کمک می کنیم):

با توجه به آنکه با نگاه سر سری به جامه(ببخشید جامعه!) می توان دریافت که این موضوعات در اذهان مردم چه بخش عظیمی را فرا می گیرند و چسبیده اند و ول نمی کنند و اینکه یکی از دغدغه های اساسی ما ها مشکلات مربوطه است و با توجه به تاثیر این مهم بر موضوعات جدی همچون زبان قارسی که نتوانسته است خود را از این موضوع محافظت کند و نمود آن هم بسیار ضایع است(ر.ک به تغییر معنای افعال فارسی و تعبیر های ملت از پنیر*2 و مهمتر از همه تعبیر خود شما از واژه ها قبل و بعد از ورود به دبیرستان !).عقل سلیم حکم می کند که کسی و فردی باید برای این ها راهنما و روشن کننده ی راه باشد. و چه بهتر که ما آن فرد باشیم حقوق تخمینی برای این مورد (در صورت ثابت ماندن وضعیت روانی درمانگر!) حدودا 1 میلیون می باشد...

قابلمه ی دوم : کوچک کردن ... به راحت ترین شیوه ( جا خالی را با کلمات مناسب (نه نامناسب!) پر کنید):

باید می دانیم!که ما در قرن 21 هستیم و نظر به اینکه روز به روز بر تعداد بیمار های گوارشی و تغذیه افزوده می شود پیشنهاد می کنیم که هر چه زودتر تجربه و علمی در این زمینه کسب کنید .مهم نیست از چه راهی فقط دقت کنید که راحت و قابل باور و قابل اجرا باشد .نگران پول هم نباشید پول در این قابلمه روغنی بسیار فراوان است و درآمد تخمینی حدودا 1.5 میلیون(البته برای اول کار)می باشد.

جدا از نمک ریزی دو شغل بالا شغل های به درد بخوری هستند فقط کافی است که کمی بیشتر به پیرامون خود دقت کنید!

ام.اس

ته ورقی:

*1: مخفف مادی پرست!

*2: منظور همان چیز انگلیسی می باشد.

تالیفی

دوشنبه 19/11/1388 - 17:59 - 0 تشکر 181086

ای خوشا مستانه سر درپای دلبر داشتن          دل تهی از خوب وزشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر وبال آمدن            پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع وبزم افروختن      تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر        دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن     هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل            زان همی نوشیدن ویاد سکندر داشتن

از برای سود،در دریای بی پایان علم            عقل را مانند غواصان،شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن        چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور           عار از ناچیزی سرو وصنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب علم وجان را کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره شکم همی پا کوفتن              چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

ای خوشا آبگوشت برسر سفره دلبر داشتن    کاری به کم و زیاد این معجون نداشتن

نزد آشپز باشی بی پر وبال آمدن               پیش سفره غذا آئین انسانیت داشتن

سوختن دل چو شمع هنگام دیدنش               تن به یاد روی دیزی اندرآذر داشتن

اشک شوق را چون لعل از دیده جاری کردن         دیده را سوداگر یک وعده آبگوشت داشتن

هر کجا نیست چو پروانه خود را باختن           هر کجا دیدیم هست خود را نگه داشتن

آب آبگوشت اگر بی رنج یافت شد              زان همی خوردن وانتظار دیگر نداشتن

از برای خوردنش دردریای بی صبری شتافتن     یا که مانند عاقلان یک ذره صبر داشتن

گوشوار خوشبختی اندر گوش جان آویختن    چشم ودل را با خیالش منورداشتن

در هنر خوردن چون زرنگان بودن             یاکه عار از حمله بر ظرف غذا داشتن

ازآب وگوشت به همت آبگوشت ساختن           تا که یک خوراک برای خویش داشتن

همچومور اندر ره شکم همی پاکوفتن          چون مگس همواره شوق غذا در سر داشتن

عنوان : عشق آبگوشت

کلید واژه :

تالیفی

طنز عشق آبگوشت از مینا محمدی رز بر گرفته از شعر آرزوها(دیوان پروین اعتصامی)

ناتانائيل

سه شنبه 20/11/1388 - 13:21 - 0 تشکر 181215

اشتهای زیاد

ملا به زنش گفت من به حمام می روم. برای ناهار آش خوبی بپز.زن هم آش را پخت . اتفاقا برایش مهمان رسید وظهر با مهمان آش را خوردند. ملا بعد از ظهر از حمام برگشته ناهار خواست. زنش گفت حالا خسته ای کمی بخواب کسالتت رفع شود بعد غذا بخور. ملا خوابید، زن از ته کاسه مقداری آش برداشته دور دهن و ریش و سبیل او را آشی نمود. چون ملا از خواب برخواست و اظهار گرسنگی کرد. زن گفت معلوم میشود حواست پرت است. خوبست الحمدلله هنوز آشی که خورده ای بدور دهنت مانده. ملا دست مالید دید راست میگوید. گفت شاید امروز اشتهای من زیاد شده پس اقلا کمی نان بده از ضعف دل جلوگیری کنم.

تجمیعی

داستانهای شیرین ملا نصرالدین

کلید واژه : عشق آبگوشت،شاهین ملا

ناتانائيل

سه شنبه 20/11/1388 - 13:24 - 0 تشکر 181217

شاهین ملا

ملا از کوچه ای میگذشت. دو کودک را دید بر سر کلاغی با هم نزاع میکردند وهر یک از آنها یک بال کلاغ را گرفته بسوی خود میکشیدند و نزدیک بود حیوان را دو پاره نمایند. ملا جلو رفته بچه ها را ملامت نمود. گفت : در میان کوچه خیلی زشت است با یکدیگر دعوا کردن. بعلاوه این مرغ زبان بسته چه گناه کرده که اینطور او را عذاب میدهید؟ بچه ها از دیدن ملا شاد شده گفتند شما به حرف ما گوش داده رسیدگی کنید و هر چه بگوئید قبول داریم. اولی گفت من ابتدا چشمم به کلاغ افتاده و این را به دوش گرفته تا مرغ را گرفت. دیگری گفت صحیح است که من سوار دوش او شدم، ولی گرفتن مرغ کار آسانی نبود. اگر دیگری جای من بود،نمی توانست آنرا بگیرد. حالا که زحمت کشیده ام، مرغ مال خودم است.

ملا گفت گوشت کلاغ خوردنی نیست تا آن را کشته میان شما قسمت کنم و اگر کمی دیگر او را میکشیدید میمرد و چیزی به شما عاید نمیشد ولی برای اینکه هر دو شما از کار خودتان بی نصیب نباشید، من آنرا از شما میخرم وبه هر یک از آنها یکدرهم داد. آنها هم گرفته با کمال شادی براه افتادند.

ملا،کلاغ را آزاد نمود، ولی مرغ بیچاره از بس رنج کشیده بود، نتوانست خود را بسر درخت برساند،در حال پریده در میان دو شاخ گاوی که در مزرعه ای نزدیک مشغول چریدن بود، نشست. ملا از دیدن این واقعه شاد شده گفت بارک الله شاهین عزیزم شکار خوبی بدست آورده ای و بلا فاصله رفته کلاغ را گرفته گاو را هم پیش انداخته به خانه برد. صاحب گاو چون غروب برای بردن گاو آمده آنرا نیافت. جستجو کرده فهمید ملا آنرا برده. پس درب خانه ملا آمده با غضب تمام گفت : علت اینکه گاو مردم را به خانه ات میبری چیست؟ ملا با خونسردی تمام جواب داد: مقصود شما را نفهمیدم، مگر نمیدانید شکار همه جا حلال است؟ امروز شاهین من رفته روی سر گاوی نشسته و در حقیقت آنرا شکار نموده . در اینصورت گاو مال حلال من شده منهم آنرا تصاحب کرده ام تو اگر شکایتی داری برو به قاضی رجوع کن.

آن شخص که اصرار به او را بی فایده دید، نزد قاضی رفته موضوع را بیان نمود. قاضی فورا ملا را خواست. ملا پس از ورود و تعارفات زیاد به قاضی فهمانید در صورتیکه دعوا بنفع او تمام شود. چند کوزه روغن اعلا برای او خواهد فرستاد. قاضی رشوه خوار از شنیدن این حرف به طمع افتاده و دعوا را طوری تمام کرد که حق به جانب ملا باشد وبطرف او گفت : با این بیان ملا. ادعای شما موردی ندارد وگاو حقا متعلق به اوست. صاحب گاو مایوس شده از نزد قاضی برگشته و ملا هم به خانه رفت وچند کوزه سر بسته به خانه قاضی فرستاد. اتفاقا قاضی مهمان داشت. دستور داد از روغن تازه شام بپزند، ولی پس از باز کردن سر کوزه ها آنها را پر از گل ولای ولجن و کثافت دیدند. چون قاضی مسبوق شد، فورا ملا را احضار کرده گفت : چرا مرا مسخره کردی؟

ملا گفت شما که شرع ودین و قانون و انسانیت را مسخره کرده حق ثابت و معلوم شخصی را بدون هیچ عذری به من واگذار کردید لایق شما همین روغن بود. قاضی از او خواهش نمود که این مطلب را ندیده بگیرد. ملا هم عقب صاحب گاو فرستاده گاو را به او رد کرد و گفت : خواستم بدانی قاضی شهر ما چگونه دین و انسانیت را مراعات میکند.

مسبوق : آگاه،مطلع

تجمیعی

داستانهای شیرین ملا نصرالدین

کلید واژه : عشق آبگوشت ، اشتهای زیاد

ناتانائيل

شنبه 1/12/1388 - 1:26 - 0 تشکر 184105

سخنی با زمــــــــــــانه ای زمانه یار و همپای منی در گرفتاری تو هرماه منی از همه دلگیرو با من دوستی پس چرا با دیگرانت نیستی خود شنیدم از زبان مصطفی آدمی خوب و عزیزو با وفا كه دلش دنیا نمی خواهد دگر چون زمانه اش شده ژر دردسر درس می خوای بخوانی ژول كو پس برو حمالی و گچ كول كن كار می خوای كنی مدرك كجاست پس سر ما این میان هم بی كلاست زن نگو، افسانه ای در دور دست گر بخواهی می شوی تو ورشكست ازث و میراثم كه من شرمنده ام ای خدا من بعد بابا زنده ام من نه ژول خواهم ،نه مال و ارث و زن هر كسی دارد برایش كف بزن هركه پول دارد فراوان می برد هم زن و هم مال و هم جان می برد هر كه زن دارد فقط جان می برد سوی معبود حقیقی می رود هر كه ارث دارد فقط تا ارث هست دوستانی بس فراوان گردش هست گر تو خواهی این سخن كن حلقه گوش از برای زندگی بیشتر بكوش گر نخواهی گوش خود دروازه كن نام خود را ابله و آوازه كن نگار فروزنده

شنبه 1/12/1388 - 18:26 - 0 تشکر 184361

«رفیق ناباب»

کلید واژه ها : رفیق ناباب، قرص روان گردان، داستان، اشتغال، فقر.

تولیدی

فریدون تازه از سربازی برگشته بود.شب و روز دنبال کاربود، ولی کسی به زیردیپلم  کار نمی داد.خسته و داغون به خونه برمی گشت که اسکندر رو دید.با شلوار قرمز جلو در خونه کشیک می داد.تموم خلافای محل رو اسم اسکندر قسم می خوردن. اسکندر با دیدن فریدون نیش خندی زد:«یالا، داش فری، از شرکت تشریف می یارین؟ واقعا که مدیریت برازنده شماست.» بعد کمی جلوتر آمد و لبخند دوستانه ای زد:«آخه تا کی می خوای دنبال کار بگردی؟اگه لب تر کنی صد تا شغل شریف بهت پیشنهاد می دم.چطوره؟»فریدون حوصله هرکسی رو داشت به جز اسکندر:«جسارتا منظورمبارکتون اون کارا نیست که بعد از یک هفته انتقالی می دن زندون؟!» اسکندر نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت :«آخه فری جون،با پنجم دبستان که تو کنسولگری کارنمی دن!امثال من و تو از اولش معلوم چی کاره می شن.حالا این قد معطلش کن که منم از پذیرشت شرمنده بشم!» بعدهم دستشو زد رو شونه فریدون :«یه منقل ... چیزه ... یه چایی مهمون ما باش.» فریدونم که حوصله خونه رفتن نداشت قبول کرد و با هم رفتن توخونه.اسکندر تو خونه صدای ضبطشو بلند کرد.صدا گنگ بود ولی با کمی دقت می شد فهمید که آهنگ هندیه.اسکندر همین طور که همخونی می کرد و سرشو تکون می داد رفت سمت آینه.ابروهاشو خم می کرد و چشماشو ریز می کرد، با دست به روبرو اشاره می کرد و آهنگو لب می زد، چندتا بشکن که زد فریدون ضبطو خاموش کرد :«خفش کن اینو، سرم داره می ترکه.» بعدهم به اسکندر که از آینه به او خیره شده بود نگاه کرد:«ببینم اسی، تو چرا نرفتی آرتیست شی؟ باورکن پدیده ای می شدی ها! این استعداد، این حرکات، این جذابیت! غوغا می کردی اسی.» اسکندر تو آینه نگاهی به خودش انداخت و دو سه تا بشکن دیگه زد:«می دونم فری جون، ولی من نمی خوام زندگی ام پر از حاشیه باشه، خلوتو دوست دارم.» بعدهم رفت سراغ کمد، یه قرص درآورد و با پارچ آب داد دست فریدون :«گمونم آستونیفینه، از اتاق بابا کش رفتم.»

فریدون دستشو از سرش برداشت و قرصو گرفت.خورد و آبو سرکشید.اسکندر دوباره شیرجه رفت سمت ضبط که صدای فریدون متوقف اش کرد :«دست بهش بزنی هیچیا!» بعدهم دستشو گذاشت رو سرشو به پشتی تکیه داد:«محض یادآوری، شما ما رو به چای دعوت کرده بودین اسی خان!» اسکندر که ناکام مانده بود به طرف در اتاق رفت:«بله، الان می یارم خدمتتون.» چند دقیقه بعد اسکندر با یک سینی چای وارد اتاق شد.فریدون با هراس چشمهاشو می مالید :«تو کی هستی؟! همونجا واستا.» اسکندر با سینی چای دم در متوقف شد:«دمت گرم داداش، نیومده می خوای اتاقو صاحاب شی؟!» فریدون با شنیدن صدای اسکندر کمی آرامتر شد:«تویی اسی؟ چرا این ریختی شدی؟ اسی تو که رفتی یه غول بیابونی اومد تو اتاق و همه جا رو به هم ریخت.» اسکندر که جانخورده بود در حالی که می خندید سینی را زمین گذاشت:«غول بیابونی کیه؟! این بابام بود.باز اومده بود دنبال دواهاش، نمی دونم چرا تو این محل هرکی هرچی گم می کنه می یاد سراغ ما!» فریدون دستاشو حرکت می داد، انگار می خواست چیزی رو لمس کنه:«اسی خدا ازت نگذره، این چه آستیموفینی بود دادی به ما؟ اصلا نمی دونم کجام!» و درحالی که دستش را دراز می کرد چیزی را گرفت :«اِ ببین اسی! ببین چه ماهی ای گرفتم؟!» اسکندر دستش رو پس زد:«ماهی کدومه بنده خدا! دماغمو ول کن.» و بعد در حالی که استکان چای را برمی داشت لبخند تلخی زد:«دیدی فری خان، دیدی این ایکس چه فینتی غم دنیا رو از سرت پروند.خیال آدم حسابی شدنو بی خیال.من و تو بختمون اینه.».                     

                                                                             شاهین فرخندی           

يکشنبه 2/12/1388 - 14:54 - 0 تشکر 184693

اربابان قلم وظیفه ی خطیر و آزادی

کلید واژه:آزادی-قلم-جلال آل احمد

تالیفی

من می دانم...که بنده خدایی که اسمش جلال آل احمد بود در کارهای ادبی اش به چند چیز توجه می نمود .یکی آنکه به وصف اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در ان زمان می پرداخت و دیگری اینکه به وظیفه ی خطیر اربابان قلم تاکید داشت.و این نکته به عنوان علم آموز بادقت (تو کتاب ادبیات سومه) برای من بسیار جالب می نمود کسی که خودش ارباب قلم بوده است خود برای خود وظیفه ای قائل شده و راجب آن صحبت نموده است و خود را محدود کرده است.

از آن روز بود که به اوضاع درونم تلنگری خورد و گفتم آقای مانی خان!اون مرد مومن در ان زمان با آن فضای خفقان و خفه بندی سیاسی که در جامعه وجود داشته به این موضوع پی برده و خود را مسئول جامعه ی خویش پنداشته و حال اکنون تو انسان امروزی با این آزادی سیاسی و آزادی اندیشه و آزادی قلم و ازادی...چرا کت بسته نشسته ای و به هر چیز مثل یک شی گنگ می نگری! و این آغاز راه بود!

این بود که وارد عرصه شدیم و گفتیم تاثیری بگذازیم.اول از همه بدون توجه به اینکه درسته که آزادی های ما وسیعه ولی یه خورده وقتی به دیگران می کشه(در حیطه ی اجرا!) خیلی تنگه خودکاری را در دست گرفتم و شروع به فکریدن و بارش فکری کردم !پس خودکارم خود کار خود را انجام داد(البته بعدا فهمیدم که ممکن بوده علاوه بر کار خودش کار ما رو هم ساخته باشه!).و تصمیم گرفتم که نظر مخاطب رو بیابم و عکس العمل ها خیلی افتضاح بود :مرد مومن تو نباید از این آزادی قلم سو استفاده کنی و از این آزادی فلم استفاده ی سو کنی(فرق دارن دقت کن!)چون بعدا ممکن است ....ت را بکشند(ناخن!).این بود که بنده که فردی بسیار دماغو و سطحی نگر بودم به قانون نانوشته ی جامعه مراجعه کردم و در یکدم به مشکل اساسیم پی بردم.

مشکل اساسیم در اشتباه در فهم کلمه بوده است .آقای محترم!آقای عزیز!آزادی قلم یعنی آزادی که به وسیله ی قلم رقم بخوره نه خودکار که من استفاده کردم(خیلی مسخره است ولی برای بعضی ها بعضی ها به نظر دلیل عاقلانه ای از قانون گریزی بود!)پس خودکارم را به گوشه ای پرت کردم و یک قلم(مداد )خریدم این بار تصمیم گرفتم بیشتر در پیرامونم دقت کنم و ورای هر کلمه ای رو ببینم.پس دوباره ابر های پر بار بالای کله ام باریدند واین دفعه شدت بارش خیلی هم بیشتر بود...این دفعه مدادم خودش همین طوری می داد(کلمه و جمله).......این دفعه تصمیم گرفتم از مخاطبان خاص تری استفاده کنم .اما آن ها هم خاص تر صحبت کردند و رک و پوست سلاخی کرده گفتند که(مانی اگر این طور بنگاری مطمئن باش که دیگر نمی مانی!)

این جا بود که یکباره به ذهنم خطورید که شاید خیلی باید برم تو عمق و کله ام رو کاملا کردم تو قانون نانوشته(البته بعدا فهمیدم که این طور نیست و این قانون رو یه شخص خاصی(نه شامل ما)نوشته!).هر چی بیشتر می رفتمت توش کمتر می فهمیدم ...به هر حال کم کم داشتم سنگینی این مسئولیت خطیر رو حس می کردم که البته این مسئولیت خطیر بسیار هم خطری بود!.به هر حال من یکی دو بار هم الکی پلکی و بدون هیچ انگولکی مورد اعتراض چند نفر واقع شده بودم که حتی ممکن بود به جاهای خطرناکی هم بکشه!

به هر حال من طی این سلسله مسایل کاملا به مفهوم آزادی پی بردم (البته نسبتا! چون شب دراز است و قلندر پیدا).اگر خواستین مفهومش رو بفهمید به نظر من بهتره از یک کار کشته(موهومه یعنی هم کسی که در این کار کشته شده و هم کسی که یکی رو در این راه کشته!)بپرسین.و مهم تر از همه فهمیدم که این ترکیب ارباب قلم کلا قاطی داره و اشتباهه یعنی مممکنه اشتباها به جای اینکه قلم بنده ی تو بشه و تو اربابش تو بنده ی قلم بشی و قلم(مجازا)ارباب تو و سرت رو شیره بماله....در نهایت روزگاز ما خیلی با روزگار جلال آل احمد فرق داره...یادش بخیر و روحش شاد!!!!!

M.S((ام.اس


يکشنبه 2/12/1388 - 20:31 - 0 تشکر 184846

ما و موجودات فضایی مان!

کلید واژه: مورچک-موشک -نیرو-اسرار-امنیت

تولیدی

باز هم از آن خبرها به گوشمان خورد(موجودات فضایی ایرانی در فضا!).بله طبق معمول افراد تلاشگر و کوشای کشور ما بازهم در پی دست یابی به فناوری و تکنولوژی قدم دیگری در راه نیل به هدف بزرگ (همان سر گرم گردن و خنداندن مردم البته مثبت و برای گسترش شادی در جامعه! و صد البته به وجود آمدن فرصتی برای فرصت جویانی چون من!) توانستند توسط یکی دیگر از کاوشگر ها و مورچک(موشک!)های دست ساز سازمان دفاع و سازمان مور های مسلح که نود(!) البته تکنولوژی آن ها تماما محلی است چند عدد حشره و نرم تن فوق استثنائی مثل مورچه و کرم و موریانه را به فضا انداخته و پس از رها کردن و تنها گذاشتن این موجودات هوشمند برای انجام دادن ماموریتشان صحیح و سالم (یعنی دست از پا درازتر!) به کره ی زمین برگشتند.

با توجه به اهمیت این مور آورد( چون در اصل مورچه این دست آورد رو به ارمغان آورده!) و اینکه خبر گزاری ها به دلیل زیاد بودن این موفقیت ها که هر روز خبر جدیدی ازشون می شنویم نتونستند به خوبی روی این موضوع مانور بدن! بنده به عنوان یک مسلمان وظیفه شناس گفتم که بهتر است این مسئله را کاملا برایتان باز کنم و ماموریت این حشرات در درجه ی اول و مسائل و اتفاقات و سرگذشت آن ها را در درجه ی دوم بیان کنم.

البته این مسائل جزو امنیت اطلاعات می باشد ولی چون بنده ارتباط خوبی با مورچه ها دارم و می توانم زبان آن ها را درک کنم(عنایت دارید که بنده موفق به دریافت مدرک دکتری افتخاری در رشته ی مورشناسی از دانشگاه مورچه های شریف هستم که به خاطر پژوهش مورها و ماها به آن نایل شده ام!)

نامه ی اول

بسمه تعالی

این جانب.......(گفتم که امنیت اطلاعات هست!)رئیس سازمان تجهیزات مورچکی طی این نامه ماموریت این موجودات را طبق اختیارات قانونی داده شده به بنده(ماده ی 8 قانون بهره گیری از مورچه ها!) تعریف می کنم:

بند 1:نظر به جنگ نرم دشمن هوشمند این موجودات وظیفه ی گسترش و اشاعه ی فرهنگ اسلامی-ایرانی میان موجودات فضایی انبوه(!) موجود در جو را دارند بدین صورت که به طور مثال سرباز مورچه موظف است همیشه مادامی که پرچم ایران را در پای بندی (بند پا )خود گرفته(مبرهن است که مورچه دست ندارد!پس قضیه ی بی احترامی منتفی است!)و در حالی که یک مورچه پروسسور الکترونیکی که روی مورچک تعبیه شده در حال پخش سرود ملی جمهوری اسلامی میران(همان ایران!) است بر روی سطح جو حرکت کرده و این پیام اسلامی ایرانی را به همه ی محله ها برساند و جو را از آوازه ی ایران و ایرانی پر کند!.لازم به ذکر است مورچه پروسسور تعبیه شده ساخت دانش مندان تلاشگر ایرانی و کاملا در جهت نیل به هدف خود باوری ملی مورد استفاده قرار گرفته است.

بند 2: نظر به ناکامی ها در مسابقات ورزشی مثلا در مسابقات المپیک و راه نیافتن به جام جهانی فوتبال این سازمان در پی طرح عظیم تقویت اعتماد به نفس ملی بخشی از بودجه ی خود را صرف تجهیز مورچک ها نموده است تا بتوانند در فضا و جو قله های اورست گونه ی موجود را فتح کرده و پرچم ایران را بر قله ی کوه ها بگذارند و نام ایران را زنده نگه دارند و همچنین در صورت قادر بودن(برای اطمینان خاطر می گوییم و گرنه که ایرانی توانمند است!) بتوانند به کشور گشایی از طریق اتکا به قدرت خود در ورزش قایقرانی(!) بپردازند.بعضی از تجهیزات خریداری شده عبارتند از (یخ شکن های قابل سوار شدن بر پای بند پایان_ مورپشتی (کوله پشتی!) های مجهز دارای ظرفیت 20 کیلوگرم که بر هیکل نحیف مورچک 2 گرمی قابل حمل است و محتوی مایحتاج روزانه ی یک موری(مثلا قوری موری!) نیز هست_ و قایق های ضد ضربه برای حفظ امنیت مورچک ها از کوسه ها که دارای ظرفیت 5 مورچک نشسته و 3 مورچک ایستاده می باشد_و تعداد زیادی پرچم ایران!)

-در نهایت چون ما متوجه و واقف به ظرفیت بهره گیری از مورچه ها و قابلیت تحمل بار و وظیفه ی این موجود 2 گرمی هستیم فقط این 2 وظیفه را بر عهده ی آن ها می گذاریم .به امید روزی که مورچه های ایرانی قابلیت بر عهده گرفتن وظیفه در حد سوپر مورچه را داشته باشند...............به امید آن روز...

-توجه:دقت کنید که ما این وسط بی عدالتی نکرده ایم و نگویید چرا فقط مورچک و کرم و موریانه چه وظیفه ای دارند...مطمئنا متوجه اید دیگر که این مورچک کوچک نمی تواند این وظایف را به تنهایی انجام دهد و بدون شک نیاز به کمک نرم تن و موریانه نیز دارد منتها چون اصولا این موردیریت(مدیریت!) در خون(!) مورچه ها است ما رهبر را نشون کردیم ولی منظور تمام گروه های اعزامی است!

چون می دانم حوصله ی شما خواننده ی گرامی (مثل حوصله ی بنده اگر خواننده بودم!) فراتر از این نمی رود خاطرات و سرگذشت این مورچک ها(افشای اسرار !) را برای مطلب بعدی نگه می داریم ..تا دیدار بعد خداحافظ.......

(M.S)ام.اس

پنج شنبه 6/12/1388 - 18:8 - 0 تشکر 186024

عنوان یا تیتر مطلب  : مطلب طنز " فوتبالیست ها در بهشت "

کلید واژه ها : بهمن . خسرو . بهمن مرد . بهمن در خواب خسرو . خبر خوش ، فوتبال در بهشت . خبر بد ، این جمعه تو هم توی تیمی

تولیدی یا تلقیقی یا تجمیعی : تلفیقی

نام نویسنده و منبع:

1) منبع : برگرفته از  " نشریه دانشگاه "

2) تهیه و تنظیم برای تبیان :

توسط کاربر : سید مجتبی مومنیان ( دانشجوی کارشناسی اتاق عمل )

فوتبالیست ها در بهشت

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…

خسرو گفت: کیه؟

منم: بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم…

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.

و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.

حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم

و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.

و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم

و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!

شاد باشید و سلامت

سه شنبه 11/12/1388 - 14:55 - 0 تشکر 187351

عنوان مطلب:  یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

کلید واژه ها : توپولف!

تولیدی، تلفیقی یا تجمیعی  : تجمیعی

متن مطلب :

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!
من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!
کشته‌ی تیپ زدن و قدّ و بالاتم، توپولف!
مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربون اون نوسانات صداتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملوس
می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!
بذار ایرباس واسه تو عشوه بیاد دراز لوس
بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!
قربون چشات برم، محو نیگاتم، توپولف
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

ما رو می‌بری نقاط دیدنی وقت فرود
گاهی وقتا سر کوه و گاهی وقتا ته رود
می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود
می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود
چرا ماتم می گیرن، مبهوت و ماتم توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی
به جای باند فرود، توی محلّه می شینی
یا می‌ری توی ده و رو سر گلّه می شینی
زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی
پیگیر عکسا و تیتر خبراتم توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا
چون که وقتی باهاتم هی می کنم یاد خدا
بدون نذر و نیاز، با تو پریدن، ابدا!
می کنم بعد فرود تموم نذرامو ادا
واسه جنّت بلیتت گشته براتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

تو که هی رفیقای ایرونیتو یاد می کنی
کی می گه تو انبارای روسیه باد می کنی؟
ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی
خدا شادت بکنه ، روحمونو شاد می کنی
بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!
یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!


نام نویسنده و منبع مطلب :
اینترنت


آماده سازی برای تبیان:
سعید سخایی

 

جاده دوستی پایانی ندارد، اگر بیایی و همسفرم باشی

 

http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/fbc019f9a0b44c799f5f3ee58ba495e3.jpg 

 

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.