• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 3959)
چهارشنبه 11/9/1388 - 21:30 -0 تشکر 167317
شهدای سادات

بسم رب شهدا و الصدیقین
 
به مناسبت نزدیك شدن به عید غدیر خم قصد داریم تا بیشتر با شهدای سادات آشنا شویم.
 
عید غدیر بر همه مسلمانان مبارك

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


چهارشنبه 11/9/1388 - 21:32 - 0 تشکر 167318

زندگی نامه شهید سید حسین علم الهدی

در سال 1337 در خانواده مجاهد بزرگ آیت الله سید مرتضی علم‌الهدی دیده به جهان گشود.

از 6 سالگی به فراگیری قرآن پرداخت. وی بسیار اهل مطالعه بود. در دبیرستان با تشکیل انجمن اسلامی و سخنرانی فعالیتهایی خود را آغاز نمود. در سال 1356 در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد. در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، در رشته تاریخ دانشگاه مشهد به تدریس نهج‌البلاغه، عقاید و تاریخ اسلام می‌پرداخت. وی از مبارزان دوران ستم‌شاهی بود و در شهرهای مشهد، کرمان و اهواز فعالیت سیاسی انجام می‌داد و در سنین 14 تا 21 سالگی چند بار توسط رژیم ستم‌شاهی، زندانی و شکنجه شد.

از جمله اقدامات او در زمان طاغوت تشکیل سازمان موحدین بود، این سازمان با هدف مبارزه مسلحانه برای سست کردن بنیانهای رژیم منفور پهلوی، به دور از تئوریهای گروهها و سازمانهایی که مبنای علمی آنها از تئوریهای مارکسیستی نشات می‌گرفت، برنامه‌های خود را در تحقق بخشیدن فرامین حضرت امام (ره) تنظیم نمود و حرکتی نو را از اواخر سال 1356 شروع کرد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. قبل از شروع جنگ وقت خویش را صرٿ امور ٿرهنگی می‌نمود.

از اوایل جنگ در اهواز مستقر بود و سازماندهی بسیجیان اعزامی از سراسر کشور به جبهه‌های نبرد را به عهده داشت. پس از گذشت دو ماه از جنگ نقطه حساس مرزی یعنی هویزه را برای خود انتخاب کرد و برای تشکیل سپاه پاسداران و سازماندهی عشایر عازم این منطقه شد.

او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (16 دی ماه 1359) به دریای تانک‌های دشمن که آنها را محاصره کرده بودند حمله‌ور شدند.

حسین پس از شهادت همرزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلوله‌های باقیمانده آرپی‌جی را به سوی دشمن شلیک نمود و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ‌تر شدن حلقه محاصره، چون مولایش امام حسین (ع) به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


چهارشنبه 11/9/1388 - 21:34 - 0 تشکر 167322

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی. اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم. ناگهان یکی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: «چرا وارد معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد. بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه می‌کردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است که در حدود سال‌های45-50 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش‌که همه‌اش از انار نقاشی می‌کشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌کردیم با یک حالت خاصی به ما می‌فهماند که به این زودی و راحتی نمی‌شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بی‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت. و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است. اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه» تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آنگاه این خداست که در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است. با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما بوسیله کارکنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود، مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی» – ما با چند تن از برادران دیگر، کار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ کاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام که بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی که در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم کوچکی نیز – اگر خدا قبول کند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ. به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتکت هستم! از سال 58 و 59 تاکنون بیش از یکصد فیلم ساخته ام که بعضی عناوین آنها را ذکر می کنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در ترکمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیک به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یک ترم نیز در دانشکده سینما تدریس کرده‌ام که چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر کردم. مجموعه مباحثی را که برای تدریس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و تفسیر بیشتر در کتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان تأملاتی درباره‌ سینما که نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


چهارشنبه 11/9/1388 - 21:38 - 0 تشکر 167324

خاکریز خاطره (شهید علم الهدی)

خاطره‌ای از مقام معظم رهبری

در دیداری که با رزمندگان داشتیم، با آنها نماز جماعت خواندیم. بعد از نماز بچه‌ها دور من جمع شدند و هر کس با من صحبتی داشت. بعد از چند دقیقه من نگاه کردم دیدم سید حسین قرآنی در دست گرفته و عده زیادی از بچه‌ها دور او جمع شده‌اند و ایشان به‌قدری زیبا از ایات قرآن و استقامت در جنگ و ... صحبت می‌کرد که من تعجب کردم. در حالی که در خط مقدم بودیم و حتی یک لحظه توقف در آنجا مشکل بود، ایشان بدون اعتنا به خطر ایات قرآن را توضیح می‌داد.

مکتب قرآن

سید حسین از کلاس اول ابتدایی با شروع تعطیلات تابستانی، هر روزه به مکتب قرآن می‌رفت و تا کلاس چهارم ابتدایی توانست، قرآن را ختم کند.

وی قاری قرآن صبحگاه مدرسه و تکبیرگوی مسجد بود. با بچه‌های محله در تیم فوتبال بازی می‌کرد و با شنیدن اذان، دوستان خود را به مسجد می‌خواند و پس از نماز، جلسه قرائت قرآن برگزار می‌نمود.

ایات جهاد

حسین با صدای زیبا قرآن می‌خواند. تیمسار جعفری، فرمانده لشکر خوزستان، در سال 1352 برای افتتاح مسجدی که در پادگان ساخته بود از همة شخصیتها دعوت کرده بود. یکی از دوستان حسین از ایشان دعوت نمود که در ابتدای جلسه قرآن قرائت نماید. وقتی که تیمسار وارد مجلس شد همة حاضران به احترام او از جا بلند شدند، اما حسین سر در قرآن برده بود و به همین بهانه از جا بلند نشد. لحظاتی بعد، حسین پشت تریبون رفت و ایاتی از سورة نساء را خواند که: »وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرًا« نساء/75

راهپیمایی در روز عاشورا

حسین و دوستانش در عاشورای سال 1353 ، حدود 200 نفر از دانش آموزان سیاهپوش را به صورت راهپیمایی آرام در خیابانهای اهواز هدایت می‌کرد؛ در حالی‌که روی سینة آنها جملاتی از حضرت امام حسین علیه‌السلام نوشته شده بود. در هنگام راهپیمایی، یکی از بچه‌ها صندلی را در وسط جمعیت قرار می‌داد و سخنان حضرت امام حسین علیه‌السلام را برای مردم می‌خواند؛ مانند مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ظالمان و ... .

همچنین در طول مسیر راهپیمایی ایاتی از قرآن پیرامون جهاد فی‌سبیل‌الله قرائت می‌شد و حسین با صدای رسا و بلند ترجمة ایات را قرائت می‌کرد. حرکت منظم تعدادی نوجوان در ردیفهای سه نفره در بین اندوه عزاداران توجه همه را جلب کرده بود.

برایم قرآن بیاورید

در اولین دستگیری حسین، او را در بند نوجوانان زندانی کردند. پس از مدتی که به ملاقاتش رفتیم، مشاهده کردیم که زندان‌ دارای اتاقهای بسیار کوچک و قدیمی و کاملاً غیر بهداشتی است. از حسین سؤال کردیم چه چیز لازم داری که برایت بیاوریم؟ گفت: فقط یک جلد قرآن برایم بیاورید.

جلسات تفسیر قرآن

حضرت ایت الله خامنه‌ای در سال 56 در مسجد کرامت مشهد جلسه تفسیر قرآن داشتند. در این درس غالباً دانشجویان شرکت می‌کردند و حسین نیز از این محفل نورانی بهره می‌جست.

ایا قرآن می‌خواند

در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می‌کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده‌اند؛ ایا فکر می‌کنی بتواند در برابر شکنجه‌ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می‌خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می‌تواند مقاومت کند.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


چهارشنبه 11/9/1388 - 21:47 - 0 تشکر 167328

سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی در تاریخ 2/2/1372

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.

به هر حال امیدواریم که خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان. همه ی کسانشان به شما که بیشترین غم . سنگین ترین غصه را دارید تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی که چنین گوهری را از خودش جدا می بیند واقعا آرامش پیدا نمی کند. فقط خدای متعال باید تسلی بدهد و می دهد.

من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم. و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد.

من خانواده ی شهیدی را دیدم که فقط همان یک پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود.(البته از این قبیل زیاد دیده ام. این یک نمونه اش.)

وقتی انسان عکس آن جوان را هنگامی که با پدرش خداحافظی می کردکه به جبهه برود می دید با خودش فکر می کرد که « اگر این جوان کشته شود پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گریست.»

یعنی منظره این را نشان می داد. بستگی آن پدر و مادر به آن جوان از این منظره کاملاً مشخص بود (من آن عکس را دارم. آن را بعداً برای من آوردند. من هم آن عکس را قاب شده نگه داشته ام. این عکس حال مخصوصی دارد.)

اما خدای متعال به آن پدر و مادر آرامش و تسلایی بخشیده بود که خود پدرش به من گفت: «من فکر می کردم اگر این بچه کشته شود من خواهم مرد.» (یعنی همان احساسی را که من از مشاهده ی آن عکس داشتم ایشان با اظهاراتش تایید می کرد.)

می گفت: «ولی خدای متعال دل ما را آرام کرد.»

در این مورد هم همین است. یعنی وقتی شما می دانید که فرزندتان در پیشگاه خدای متعال در درجات عالی دارد پرواز می کند یعنی آن چیزی که همه ی عرفا و اهل سلوک و آن سرگشته های وادی های عشق و شور معنوی وعرفانی یک عمر به دنبالش گشته اند و دویده اند او با این فداکاری و این شهادت به دست آورده و رضوان و قرب الهی را درک کرده است خوشحال می شوید که فرزندتان به اینجا رسیده است.

امیدواریم که خداوند متعال درجات او را عالی کند. من با فرزند شما نشست و برخاست زیادی نداشتم. شاید سه جلسه که در آن سه جلسه هم ایشان هیچ صحبتی نکرده بود. من با ایشان خیلی کم هم صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلویزیونی را از سالها پیش می شنیدم و به آن ها علاقه داشتم. هر چند نمی دانستم که ایشان آنها را اجرا می کند. لکن در ایشان همواره نوری مشاهده می کردم. ایشان دو- سه مرتبه آمد اینجا و روبه روی من نشست. من یک نور و یک صفا و یک حالت روحانی در ایشان حس می کردم و همین جور هم بود. همین ها هم موجب می شود که انسان بتواند به این درجه ی رفیع شهادت برسد.

خداوند ان شاء الله دلهای داغدیده و غمگین شما را خودش تسلی بدهد. اگر ما به حوزه ی آن شهادت و شهید و خانواده ی شهید نزدیک می شویم برای خاطر خودمان است. بنده خودم احساس احتیاج می کنم. برای ما افتخار است که هر چه می توانیم به این حوزه ی شهادت و این شهید خودمان را نزدیک بکنیم.

چند روز پیش توفیق زیارت مقبره ی این شهید را پیدا کردیم. پنج شنبه ی گذشته رفتیم آنجا و قبر مطهر ایشان و آن همرزم و همراهشان –شهید یزدان پرست- را زیارت کردیم. ان شاءالله که خداوند درجاتشان را عالی کند و روز به روز برکات آن وجود با برکت را بیشتر کند. کارهایی که ایشان داشتند ان شاءالله نباید زمین بماند. ان شاالله برای روایت فتح یک فکر درست و حسابی شده است که ادامه پیدا کند.

نباید بگذارند که کارهای ایشان زمین بماند. این کارها، کارهای با ارزشی بود. ایشان معلوم می شود ظرفیت خیلی بالایی داشتند که این قدر کار و این همه را به خوبی انجام می دادند. مخصوصا این روایت فتح چیز خیلی مهمی است. شب هایی که پخش می شد من گوش می کردم. ظاهرا سه- چهار برنامه هم بیشتر اجرا نشد.

حالا یک مسئله این است که آن کاری را که ایشان کرده اند و حاضر و آماده است چگونه از آن بهره برداری بشود. یک مسئله هم این است که کار ادامه پیدا کند. آن روز که ما از این آقایان خواهش می کردیم و من اصرار می کردم که این روایت فتح ادامه پیدا کند درست نمی دانستم چگونه ادامه پیدا کند. بعد که برنامه ها اجرا شد دیدیم همین است. یعنی زنده کردن ارزش های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره ها را یکی یکی از زبان ها بیرون کشیدن. و آنها را به تصویر کشیدن و آن فضای جنگ را بازآفرینی کردن. این کاری بود که ایشان داشت می کرد. و هر چه هم پیش می رفت بهتر می شد. یعنی پخته تر می شد. چون کار نشده ای بود. غیر از این بود که بروند در میدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن کار خیلی آسان تر بود. این کار هنری تر و دشوارتر و محتاج تلاش فکری و هنری بیشتری بود. اول ایشان شروع کرد و بعد کم کم بهتر و پخته تر شد. من حدس می زنم اگر ایشان زنده می ماند و ادامه می داد این کار خیلی اوج پیدا می کرد. حالا هم باید این برنامه دنبال شود. تازه در همین میدان هم منحصر نیست. یعنی بازآفرینی آن فضا از راه خاطره ها یکی از کارهاست. در باب جنگ و ادامه ی روایت فتح کارهای دیگری هم شاید بشود انجام داد. حیف است که این کار تعطیل شود. من خیلی خوشحال شدم از این که زیارتتان کردم.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


چهارشنبه 11/9/1388 - 21:52 - 0 تشکر 167331

دستنوشته های شهید سید مرتضی آوینی

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 13/9/1388 - 15:58 - 0 تشکر 167746

شهید سید مجتبی هاشمی به روایت معصومه رامهرمزی

منبع:خادم

امدادگر آبادانی دیروز و نویسنده توانمند امروز، در آستانه سالروز عروج شهید سید مجتبی هاشمی ، این فرمانده پرهیبت جنگ‌های نامنظم در سواحل خلیج فارس، تصویری از رشادتهای فرمانده فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان و فضای ویژه‌ای كه او در آن به فرماندهی مشغول بود، ترسیم نموده است كه در ادامه تقدیم می‌گردد

اشاره: نام معصومه رامهرمزی برای كسانی كه با دنیای كتاب مأنوسند چندان بیگانه نیست. او تا به حال چندین كتاب از خاطراتش درباره روزهای اولیه جنگ منتشر نموده است؛ همچون "یكشنبه آخر"، "اسماعیل"، "راز درخت كاج" و ...

ادامه دارد...

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 13/9/1388 - 16:5 - 0 تشکر 167748

ادامه از پست قبل...

اولین آشنایی شما با شهید هاشمی چگونه رخ داد؟

گمان می‌كنم آذر 59 بود كه برای اولین بار ایشان را دیدم. من امدادگر بیمارستان طالقانی آبادان بودم و پیشتر، از مهر همان سال با بچه‌های فدائیان اسلام كه مرتبا برای ما مجروح می‌آوردند و رفت و آمد داشتند، آشنا شده بودیم. آنها در هتل كاروانسرا بودند و با ما فاصله زیادی نداشتند. آنها ظاهر خاصی داشتند و با بقیه بسیار متفاوت بودند و از همین جهت شاخص بودند. مثلا برخی از آنها شلوار كردی پایشان می‌كردند، یا با زیرپیراهن سفید بودند و روحیات لوطی گرانه ای در برخوردهایشان و صحبتهایشان داشتند. گروه فدائیان اسلام به این واسطه برایمان شناخته شده بود. می‌دانستیم هم كه آقای مجتبی هاشمی فرمانده آنهاست. ایشان مرتبا به بیمارستان می‌آمدند و به مجروحین سركشی می‌كردند و به آنها روحیه می‌دادند. اصلا یك صفا و صمیمیت خاصی در رفتارشان بود كه خیلی ایشان را مورد توجه همه قرار می‌داد.

وقتی من مشغول امداد و پانسمان مجروحان بودم، ناگهان می‌دیدم شهید هاشمی وارد شد و شروع كرد به اشعاری را خواندن و سینه زدن. یادم هست یكی از چیزهایی كه ایشان مرتب می‌گفتند این بود كه " كار صدام تمام است/ خمینی امام است/ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی/ آخرین پیام است" این را به شكل مداحی شروع به خواندن و سینه زدن می‌كردند. می‌گفت: نبینیم اخم كنید، نبینیم گریه كنید، ما پیروزیم یعنی غوغایی در بخش‌ها می‌كرد و می‌رفت.اتفاقا یك مدت یك دستشان هم شكسته بود، با آن دست دیگر سینه می‌زدند. شروع می‌كردند در بخش با یك صدای بلندی این را می‌خواندند كه در بیمارستان طنین انداز می‌شد و این كارشان موجب روحیه و شادی مجروحین و امدادگران می‌گشت. وقتی می‌آمدند به هم خسته نباشید می‌گفتند و گاهی هم از هدایای مردمی با خودشان می‌آوردند. از آذر تا اسفند 59 كه من در بیمارستان طالقانی بودم. در طول هفته آقای هاشمی 2 تا 3 بار به بیمارستان سر میزدند. جبهه‌شان خرمشهر بود اما فاصله زیادی با آبادان نداشت و ایشان مرتب می‌آمدند به مجروحین سر می‌زدند و ما ایشان را می‌دیدیم.

در بیمارستان ما فقط امداگری نمی‌كردیم بلكه برای مجروحین مثل یك خواهر بودیم، خواهر بزرگتر یا خواهر كوچكترشان. كار ما فقط رسیدگی ومداوا نبود بلكه گاهی اوقات حمایت‌های عاطفی كه در مورد اینها به عمل می‌آوردیم خیلی ارزشمند تر از مداوای ظاهری بود و از این جهت برای این اقدام شهید هاشمی خیلی ارزش قائل بودیم. برای نمونه سید جلال پسر 12 ساله ای بود كه در بیمارستان بستری بود و در كردستان تمام خانواده اش را از دست داده بود هیچ كس را نداشت در یكی از تیپ‌های آبادان كار می‌كرد. همانجا هم زخمی شد و به بیمارستان ما انتقالش دادند. ما خیلی به او علاقه پیدا كردیم خیلی دوستش داشتیم همه ما در مدتی كه او در بیمارستان بستری بود مثل پروانه دورش می‌چرخیدیم از رسیدگی درمانی تا غذا و... به او می‌دادیم. وقتی كه فهمیدیم خانواده‌اش را از دست داده از او سوال كردم: سید جلال چرا در جبهه مانده ای و فعالیت می‌كنی؟ می‌گفت: من كه قدم نمی‌رسد اسلحه در دست بگیرم، زورم هم كه نمی‌رسد با عراقی‌ها بجنگم ام یك حدیثی از پیامبر شندیده ام، كه هر كس به رزمنده‌ها خدمت كند خداوند اجرا جهاد و جنگیدن را به او می‌دهد. من آمدم به اینها خدمت كنم كه خداوند آن اجرا را به من بدهد. می‌گفتیم خوب حالا در گردان و تیپی كه هستی چه كار می‌كنی؟ می‌گفت برای رزمنده‌ها غذا آماده می‌كنم، آفتابه آبشان را پر از آب می‌كنم ودر كنار توالت‌های صحرایی می‌گذارم، جوراب هایشان را می‌شویم و هر كاری كه از دستم بر آید برایشان انجام می‌دهم. او به ما می‌گفت از وقتی با شما آشنا شدم دیگر احساس بی كسی نمی‌كنم. در یكی از عملیات‌های شهید شد فكر كنم یك عملیات بعد از رمضان بود كه بعد از بازگشت نیروها وقتی كه سراغش را گرفتیم. گفتند شهید شده است. ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم. رزمندگان اسطوره بودند، یعنی با حضور افرادی مانند سید جلال با آن سن كم لازم نیست كه به دنبال رستم و سهراب و شاهنامه بگردیم. اینها خودشان شاهنامه‌های ما هستند.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 13/9/1388 - 16:6 - 0 تشکر 167749

گویا شما اول انقلاب در آبادان نام مدرسه تان را به فدائیان اسلام تغییر داده بودید، با توجه به این علاقه ای كه به گروه فدائیان اسلام داشتید، این تشابه اسم این گروه با آنها برایتان انگیزه ای نشد كه از رابطه آنها با گروه شهید نواب بپرسید؟

بله، من خودم خیلی شهید نواب صفوی را دوست داشتم. یعنی عملكرد ایشان به روحیه بچه‌های آبادان می‌خورد مخصوصا شجاعت و غیرتش. وقتی انقلاب شد من اول راهنمایی بودم و 12 سال داشتم. اما از همان وقت وقتی با گروه‌های مختلف آشنا شدم، از آن قاطعیت‌شان در برخورد با رژیم و نوع حضورشان در صحنه خیلی خوشم می‌آمد. شخصیت نواب كه ناگهان وسط بازار شروع می‌كرد به سخنرانی و ارشاد مردم و ... و اینكه از دل مردم برخاسته بودند. یك شباهت‌های اینچنینی برایم میان اینها با فدائیان اسلام مشهود بود. بچه‌های گروه شهید هاشمی فوق العاده بی ادعا بودند. نه ادعا داشتند كه در اوج تقوا و مذهبی بودن هستند و نه اعمال ریاكارانه انجام می‌دادند. فوق العاده بچه‌های بی ریایی بودند. مثلا اگر با شلوار كردی راحت تر بود، با همان می‌گشت. حالا هركس هرچه می‌خواهد بگوید. البته در شش ماه اول جنگ این حس وجود نداشت كه اینها را ترد كنند، ولی من بعدها احساس می‌كردم رفتار اینها خیلی مورد علاقه دیگران نیست، ولی اینها خیلی عادی رفتار می‌كردند. من یادم می‌آید كه مثلا یك مجروحی داشتیم در آبادان، وقتی من رفتم بالای سرش و پرسیدم از كجا اعزام شدی، گفت "بچه تهرون هستم، میدون خراسون" گفتم چرا نسبت به میدان خراسان اینقدر تعصب داری؟ گفت "شما بچه تهرون نیستید و نمی‌دونید، میدون خراسان و شوش یه چیز دیگس" یعنی ابایی نداشتند كه چه مرامی دارند و از هویتشان اصلا فرار نمی‌كردند. راحت حرف می‌زدند و راحت برخورد می‌كردند. آدم می‌دید در اوج فداكاری هستند، می‌جنگند، مبارزه می‌كنند، زخمی می‌شوند ولی ابایی ندارند كه بگویند از قشر عادی جامعه هستند و اصلا تظاهر نمی‌كردند.

این تفاوت لباس و ظاهری كه اشاره كردید صرفا تفاوت ظاهر بود یا حاصل یك تفاوت باطنی هم بود؟

فكر می‌كنم عمده‌ترین تفاوت باطنی‌شان صداقت و یك رنگی‌شان بود. هرجور بودند همانگونه بروز می‌كردند. بعدها متاسفانه در جامعه ما آدمها ظاهر باطنشان كمی متفاوت شد. البته این را هم بگویم كه خیلی‌ها هم تحویلشان نمی‌گرفتند. بعدها با ادامه جنگ این حس وجود داشت كه خیلی‌ها شاید اینها را آدمهای مقبولی نمی‌دانستند. ولی واقعا در میان عموم مقبول بودند. مثلا یادم هست در شش ماه اول جنگ، یكی از خواهران همه خانواده اش را در خرمشهر و آبادان از دست داده بود. در اوج جنگ او با یكی از بچه‌های فدائیان اسلام كه خیلی هم چاق بود و به شوخی به او می‌گفتند "چیفتن" عقد كرد تا او بی كس نماند. من البته در عقدشان نبودم اما از بعضی از بچه‌های بیمارستان كه شركت كرده بودند، شنیدم كه عقدشان هم در هتل كاروانسرا برگزار شد و خیلی ساده و معمولی هم بود. این اوج جوانمردی یك فرد است كه در آن شرایط بحرانی بیاید یك فردی كه هیچ كس را ندارد را به عقد خود در آورد و از او حمایت كند. این جوانمردی‌ها و لوطی منشی‌هایی داشتند كه در دیگر آدمها به این شكل دیده نمی‌شد.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 13/9/1388 - 16:6 - 0 تشکر 167750

شاخصه‌هایی كه سبب شده بود این لوطی‌ها دور شهید هاشمی جمع شوند، چه بود؟

خوب او هم از رنگ خودشان بود. من البته آن موقع نمی‌دانستم كه او یك كاسب معمولی در تهران است. اما بعدها كه او را بیشتر شناختم فهمیدم، او هم مثل بچه‌های فدائیان از خودش فرار نمی‌كرد. به اصل خودش اعتقاد و ایمان داشت و اصل خودش را دوست داشت. به خاطر همین صفایی كه داشت بچه‌ها دورش جمع شده بودند. من فراموش نمی‌كنم كه هربار ایشان به بیمارستان می‌آمد به قدری به ما كه امدادگر بودیم و پرستارها احساس خوشایندی دست می‌داد كه گفتنی نیست. هیچ كس نمی‌آمد چنین كاری را بكند. می‌آمدند و سر می‌زدند، اما رویشان نمی‌شد مثل او روحیه بدهند. هاشمی خجالت نمی‌كشید. برای زخمی‌ها شعرهای روحیه بخش می‌خواند. سرشان و صورتشان را می‌بوسید و بغلشان می‌كرد. این كار در آن شرایط شش ماهه اول كه كمبود امكانات بود، پشتیبانی نمی‌شدیم، آبادان در حصر بود و ... این كار به ظاهر كوچك خیلی بزرگ بود.

در یكی از نوشته هایتان به دشواری‌های حضور بانوان در عرصه دفاع اشاره كرده بودید. چگونه بود كه در گروه شهید هاشمی این حضور آنقدر پررنگ بود؟

البته حضور بانوان در آن شش ماه اول نسبت به بعد آن خیلی راحت تر بود. اگر شما بروید خاطرات خانم كاظمی خبرنگار جنگ را هم بخوانید، ایشان در شش ماه اول خودش را در دفاع خیلی راحت تر می‌دید. چون در شش ماه اول اوج دفاع ما مردمی بود و چون زنها هم بخشی از این مردم بودند. وقتی به جای كلمه جنگ از كلمه دفاع استفاده می‌كنیم، بار معنایی كلمه متفاوت می‌شود و همه آدم‌ها اعم از مرد و زن در حق دفاع شریك می‌شوند. آن زمان به هر حال راحت تر بود. البته آن زمان هم خیلی آسان نبود، ما خودمان هم با اعضای ذكور خانواده یا محل و شهرمان درگیری داشتیم برای ماندن و آنها قبول نمی‌كردند. به دلایل مختلف كه مثلا زخمی می‌شوید یا اسیر می‌شود و ماندنتان زحمتش بیشتر است و ... و ما برای اثبات سهیم بودن زنان در مفهوم دفاع، باید برای ماندن و دفاع كردن با بستگان خونی مذكر و نزدیكان و دوستان می‌جنگیدیم.

اما شهید هاشمی اینگونه نبود. می‌دیدم كه برخی از خانم‌ها در گروه ایشان به عنوان خدمه توپ 106 هم همكاری می‌كردند. یا در هتل كاروانسرا ما خانم‌هایی داشتیم كه آشپزی می‌كردند. نگاه شهید هاشمی به این موضوع یك نگاه بسته نبود. با اینكه ریشه‌های سنتی داشت و هویت سنتی خودش را قبول داشت اما نگاهش در این خصوص هم باز بود. یعنی اگر زنی توان نشستن پشت توپ 106 را داشت در آن شرایط كمبود نیرو، ایشان ممانعت نمی‌كرد. یا اگر زنی این شجاعت را داشت كه با ایشان در بخشی از دفاع همراه شود مخالفت نمی‌كرد. اتفاقا خیلی راحت هم دختران خرمشهری و آبادانی را كه می‌خواستند در دفاع مشاركت كنند را هم با خودشان می‌بردند. البته این نكته را هم بگویم كه واقعا بچه‌های فدائیان اسلام با وجود آن ظاهری كه شاید خیلی مقبول برخی نبود، با زیرپیراهن بودن و با دمپایی گشتن و حتی بعضی هایشان سیگار دست گرفتنشان، ولی خیلی پاك نیت و پاك چشم بودند. نه تنها خدایی نكرده نگاه آلوده نداشتند حتی ما را آبجی صدا می‌كردند. خود شهید هاشمی هم ما را آبجی صدا می‌كرد نه خواهر یا عناوین دیگر. اما این "آبجی" كه می‌گفتند واقعا معنای خواهر داشت. انسان یك احساس امنیتی می‌كرد در قبال اینگونه خطاب كردنشان و می‌فهمیدی كه برای او واقعا این خانم همچون خواهرش می‌ماند و نگاه سوئی ندارد. شاید یكی كه ظاهر خیلی فریبنده تری هم از آنها داشت احتمال مرضی در دلش وجود داشت؛ اما در دل این بچه‌ها چنین چیزی نبود. و این خیلی باعث اطمینان خاطر می‌شد. من در دفاع نظامی با آنها همراه نشدم ولی وقتی از بچه‌ها می‌پرسیدیم از آن همراهی احساس امنیت خاطر می‌كردند. آن نیت پاك شهید هاشمی و گروهش در حضور خانمها در جمع آنها خیلی موثر بود.

من این را به صراحت می‌گویم كه ما یك مورد خلاف مسائل اخلاقی در هتل كاروانسرا ندیدیم و نشنیدیم. شهید هاشمی را قبول داشتند و می‌پرستیدند. روی حرف او حرف نمی‌زدند. این مدیریت او بر نیروهایش در ایجاد آن جو سالم خیلی موثر بود.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 13/9/1388 - 16:7 - 0 تشکر 167751

آیا از سخنرانی‌های شهید هاشمی در پیش از خطبه‌های آبادان نكته ای به یاد دارید؟

نماز جمعه شهر آبادان در طی سال‌های دفاع مقدس بخاطر تأثیر عمیقی كه بر روحیه رزمندگان داشت، از اهمیت خاصی برخوردار بود كه البته همچون بسیاری از موضوعات مرتبط با تاریخ دفاع مقدس كمتر توسط صاحبنظران، تحلیل و بررسی شده است. شرایط ویژه ماه‌های اول جنگ به دلیل حمله‌های گسترده عراق به شهرهای مرزی جنوب و غرب و عدم حمایت دولت وابسته بنی صدر از نیروهای دفاعی و نظامی، كشور را در آستانه سقوط قرار داد. تصرف بندر خرمشهر و محاصره كامل شهر آبادان، به آتش كشیده شدن پالایشگاه و خطر سقوط اهواز، وعده‌های دروغین بنی صدر در اعزام نیرو به جبهه، ویرانی شهرها و شهادت نیروهای غیر نظامی، همه و همه موجب تضعیف روحیه مردم و گسترش فضای یأس و ناامیدی در میان مدافعان شده بود. در این شرایط حجت الاسلام والمسلمین جمی در زیر موج فشارهای نظامی و مردمی، نماز جمعه را برپا و در خطبه‌های نماز، همه رزمندگان را به صبر و پایداری و مقاومت دعوت كرد. در روزهای اول جنگ محل برگزاری نماز، زیرزمین محقری بود كه به كمیته ارزاق شهرت داشت. یادم هست چند بار در این كمیته ارزاق او سخنران پیش از خطبه‌ها بود. خیلی كمرنگ در ذهنم است. همین قدر یادم هست كه در پیش از خطبه‌ها سخنرانی‌هایی داشتند اما اینكه چه می‌گفتند را به یاد ندارم.

اگر ممكن است از زیارت شهید هاشمی از شهدای آبادان خاطره ای بیان كنید.

عصرهای پنجشنبه، روز زیارت شهدا بود. شهدایی كه چند ماه یا چند روز یا حتی چند ساعتی از رفتنشان نمی‌گذشت. چقدر زود قبرستان مردگان به گلستان شهدا تبدیل شد و چقدر با سرعت، فضای خالی و خاكی قبرستان را قبرهای شهدا پر كرد. قبرهای گلی كه همه شبیه هم بودند. بالای هر قبر، تابلوی آهنی سیاه رنگی قرار داشت كه بر روی آن نام شهید، محل تولد، سال تولد، محل و تاریخ شهادت با رنگ سفید نوشته شده بود. تعداد زیادی از قبور متعلق به شهدای گمنام بودند. مردان و زنانی كه تكه تكه شده و هیچ اثری از چهره و سیمایشان نمانده بود تا شناسایی شوند. روی تابلوی آهنی سیاه شهدای گمنام این طور نوشته شده بود،” نام: شهید، شهرت: آشنا، فرزند: روح الله، تاریخ شهادت: عاشورا، محل شهادت: كربلا.“ هر پنجشنبه، رزمندگان، گروه گروه سوار بر ماشین‌های نظامی، خود را به منزل جدید دوستان شهیدشان می‌رساندند. اتوبوس گل مالی شده بیمارستان كه چند صندلی بیشتر نداشت و وسیله اعزام مجروح بود، عصرهای پنجشنبه به سمت گلستان شهدا حركت می‌كرد. ما با سلام و صلوات و شعارهای انقلابی و گاهی سرودهای گروهی، مسیر بیمارستان تا گلستان شهدا را طی می‌كردیم.

شهید هاشمی و بچه‌های فدائیان گلزار شهدا خیلی می‌آمدند و وقتی هم ایشان می‌آمدند، با آن قد بلند و كلاه تكاوری كه كج به سر نهاده بودند و اوركتی كه به دوش می‌انداختند. یك ابهت خاصی به او می‌داد كه البته همراه با مهربانی با نیروها بود. او جلو حركت می‌كرد و تمام بچه‌های فدائیان مثل پروانه به دور او می‌گشتند. وقتی گلزار شهدا می‌آمدند خیلی به آقای جمی و نظامیان دیگر گروه‌ها مثل سرهنگ كهتری ارتش و ... احترام می‌گذاشتند. بر مزار تك تك قبور حتی شهدای حادثه سینما ركس آبادان حاضر می‌شدند و فاتحه می‌خواندند و بعد خارج می‌شدند. حضورشان خیلی پر رنگ بود و كاملا احساس می‌شد.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.