• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن اجتماعي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
اجتماعي (بازدید: 815)
چهارشنبه 4/9/1388 - 19:12 -0 تشکر 165662
گول زنی اینترنتی یک جوان در...

به نام خدا

سلام

این داستان تاثیر گذارو یکی بهم داد گفتم بذارم اینجا یکم باعث عبرت بشه

سه روز بعد، باز هم بعد از كتابخانه به كافی‌نت رفتم و موضوعات انجمن را پیگیری كردم. اما روز بعد، در صندوق پیامم، یك نامه‌ از كسی به اسم «یه غریبه‌ی آشنا» رسیده‌بود: «سلام دوست من. به جمع ما خوش اومدی، از مطلبی كه ارسال كرده بودی می‌شد اینو فهمید كه خیلی تنهایی و دلت پره. خیلی خوشحال می‌شم سنگ صبورت بشم»

 

حالم گرفته بود، از خانه بیرون رفتم. دلم می‌خواست یك جا بشینم و گریه كنم بخاطر همین رفتم پارك نزدیك خانه.
مهناز در پارك بود، كنارم نشست و وقتی دید كه حالم گرفته‌است، علت را پرسید، گفتم: «هیچی، با مامان دعوام شده حالم گرفته، اومدم پارك یه كم از اون اوضاع درب و داغون دور باشم. همش رو اعصابم راه میره این كارو بكن اون كارو نكن...»
0: خب سر خودتو گرم كن، كاری به كارش نداشته باش، خودش خوب میشه
-: اصلا دیگه حوصله هیچی رو ندارم  همه چی واسم تكراری شده.
 
0: چرا با نت سر خودتو گرم نمیكنی هم چیز جدیدی رو تجربه میكنی هم اینكه یه سرگرمی با كلاسیه!!!
- : خیلی وقته نت كار نكردم همون دوره كه كلاس كامپیوتر رفتم دیگه از اون موقع كار نكردم.
0: خب برو تو اینترنت هم اونایی كه كار كردی واست  تكرار میشه هم اینكه از این وضعیت در میای
حرفای مهناز تا شب توی مغزم رژه میرفت.
ظهر بعد از برگشتن از كتابخانه به كافی‌نت رفتم، آی‌دی‌م را بعد از  8 ماه باز كردم، یك سری پیام داشت كه نخوانده بستم، نیم ساعتی در نت گشتم، سایت‌های مختلف را نگاه كردم، تا اینكه یك انجمن روانشناسی توجهم را جلب كرد. در سایت عضو شدم و مطالب و بحث‌هایی كه به نظرم جالب بود را نگاه كردم، اما دیر شده بود و مجبور به رفتن شدم.
 سه روز بعد، باز هم بعد از كتابخانه به كافی‌نت رفتم و موضوعات انجمن را پیگیری كردم. اما روز بعد، در صندوق پیامم، یك نامه‌ از كسی به اسم «یه غریبه‌ی آشنا» رسیده‌بود: «سلام دوست من. به جمع ما خوش اومدی، از مطلبی كه ارسال كرده بودی می‌شد اینو فهمید كه خیلی تنهایی و دلت پره. خیلی خوشحال می‌شم سنگ صبورت بشم» احساس خوبی داشتم كه  یكی بعد از یك روز عضویت در آن انجمن به من توجه كرده‌بود، اما دیر وقت بود، بخاطر همین سریع دیس‌كانتك شدم.
صبح در كتابخانه، اصلا حواسم به درس نبود، موقع برگشتن سر راهم كارت اینترنت خریدم و نیمه‌های شب، از خانه رفتم اینترنت(والدینم شنیده بودند كه از اینترنت و چت كردن دخترهای مردم اغفال می‌شوند و به همین دلیل با نت رفتن من مخالف بودند)
اول از همه جواب آن پیام را دادم و هنوز چند دقیقه از ارسالش نگذشته بود كه یك پیام دیگر از همان شخص رسید كه این‌بار آی دی یاهو را داده بود و من از آنلاین شدم.
-          سلام  صادق هستم
-          سلام  ساناز هستم...
هفته‌ای دو سه روز، آخر شب آنلاین می‌شدم و با صادق حرف می‌زدم، او گفته‌بود كه مشاور یك مركز مشاوره در تهران است و كم ‌كم برایم محرم اسرار شد. برای من كه تك فرزند خانواده بودم، حكم سنگ صبور داشت و بیشتر من حرف می‌زدم. از رفتار مادر و پدری كه دنبال خوشگذرانی‌های خودش بود و مادرم عقده‌ی این رفتار بابا را سر من در می‌آورد.
روزها به همین منوال می‌گذشت و من به صادق وابسته‌تر می‌شدم. ساعت مفید درس خواندن من روز به روز كم می‌شد. او بخش عظیمی از ذهنم را اشغال كرده بود. بعد از یك ماه آشنایی شماره‌ی تماسم را به پیشنهاد او دادم و از آن به بعد، روزها با هم اس ام اس بازی می‌كردیم و  شب‌ها وقتی والدینم خواب بودند، آنلاین حرف می‌زدیم.
چندماه همینطور گذشت تا اینكه سه شب پیاپی از صادق خبری نشد، گوشی اش‌ هم خاموش بود، از نگرانی داشتم می‌مردم و هیچ راهی هم برای رهایی از این نگرانی نمی‌شناختم.
بعد از 3 روز صادق زنگ زد و نزدیك به یك ساعت با من حرف زد و درد و دل كرد. ابراز علاقه هم بین صحبت‌هایش بود! و تصمیم به ازدواج با من!‌ از این پیشنهاد شوكه شدم و وقتی به خودم آمدم گفتم: « ما كه همدیگر رو نمی‌شناسیم، تو تهران و من اهواز، چطور میشه به همین سادگی به ازدواج فكر كرد؟!!»
جواب داد: مساله‌ای نیست یه مدت نامزد می كنیم باهم بیشتر آشنا بشیم.گفتم: من باید خانواده‌ام را در جریان بذارم، اینطوری حاضر نیستم كه به درخواستت جواب بدم. او موافقت كرد و قرار بر این شد كه من صادق را یكی از فامیل‌های دوستم معرفی كنم.
به مادرم گفتم كه یكی از دوستانم من را برای یكی از فامیل‌هایشان در تهران خواستگاری كرده و اجازه خواسته تا به خانه بیایند. مادرم موافقت كرد كه بیایند و همدیگر را بشناسیم و پدر هم كه اصلا به فكر این چیز‌ها نبود! وقتی قضیه را از مادرم شنید، تنها چیزی كه گفت:«باشه بگو بیان شاید اینم بختش باز شد.»
چهار روز بعد صادق در خانه‌ی ما همراه با مادرش رو به روی والدینم نشسته بودند. او پسر زیبایی نبود اما مرد ایده‌آلی بود. شب آن‌ها می‌خواستند به هتل بروند اما به اصرار پدر و مادرم در منزلمان ماندند و روز بعد به سمت تهران حركت كردند.
 همان شب قرار شد كه ما برای تحقیقات بیشتر به تهران برویم. آدرس محل كار و محل سكونتش را گرفتم و بعد از ده روز به همراه والدین به تهران رفتیم. وقتی وارد مركز مشاوره شدیم، اصلا كسی را با مشخصات صادق نمی‌شناختند، باورم نمی‌شد كه به این راحتی با احساسم بازی شده باشد، با صادق تماس گرفتم ولی گوشی را جواب نمی‌داد، در چت هم پیدایش نشد، سرزنش والدین از یك طرف و كاری كه صادق كرده بود از طرف دیگر داشت دیوانه‌ام می‌كرد اما عشق صادق در دلم نمی‌گذاشت به او بدبین شوم و مطمئن بودم كه وقتی  شماره تلفن من را ببیند خودش با من تماس می‌گیرد اما صبح شد و خبری نشد و ما با اولین پرواز به اهواز برگشتیم.
وقتی وارد خانه شدیم، با دیدن آن صحنه مادرم از حال رفت و پدرم دو دستی به سرش زد... تمام وسایل با ارزش خانه‌ به سرقت رفته بود.
سریع با 110 تماس گرفتیم و انگشت‌نگاری انجام شد و تنها فرد مشكوك از نظر پدرم، صادق بود، پس ماجرا را تمام و كمال برای ماموران تعریف كرد.
آن‌ها هم از من خواستند كه آدرس دوستی كه صادق از فامیل‌های او بوده را بدهم و من چه جوابی داشتم؟ پس مجبور شدم كه تمام داستان را برایشان تعریف كنم و سیلی بابا، نقطه‌ی پایان داستان بود.
شماره‌ تماس(ایرانسل) صادق را به مامورین دادم تا شاید از این طریق او را پیدا كنند، اما خط به نام كس دیگری بود و بعد از كلی تحقیقات فهمیدند كه صاحب خط كسی است كه مدارك شناسایی خودش را چند ماه پیش گم كرده‌است.
آخر به این نتیجه رسیدیم كه آن شب كه صادق و مادرش در منزل ما مانده بودند از كلید‌های خانه كه در جاكلیدی دم در بود، نمونه برداشته بودند و در غیاب ما ...
از آن روز هیچوقت از صادق خبری نشد، نه نت، نه تماس تلفنی و من همچنان منتظرم كه با پیدا كردن صادق آبروی ریخته‌شده‌ام در پیش خانواده را بدست بیاورم.

منبع

چهارشنبه 4/9/1388 - 19:45 - 0 تشکر 165714

با سلام

صد تا از این قصه ها هم که تعریف کنید کسی که بخواد خام بشه میشه ، بگردید دنبال یه راه دیگه ، راه حلشم اینه واکسن بزنید ، پاشو یه جا گیر بدید دیگه فکر و خیالات اضافه و عاشقی و عشقی نتی و ... رو نکنه یا عشق رو فقط به اون بالایی معنی کنید یا یه جوری از عشق توی نت بد بگید و بهتره که استدلال فکری رو بالا ببرید ، تو این دنیای نتی که هر کسی مهربون و خوبه ، میگن نمیشه آدما رو شناخت ، ولی به راحتی میشه شناخت ، پسری که نخواد به فکر فریب دخترا باشه و بلعکس هیچ وقت سعی نمیکنه رابطه قوی و قوی و قوی ایجاد کنه و وقتی که دیدید کار داره به جاهای خیلی حساس میشه و صحبت عادی میشه ، علاقه و علاقه میشه عاشقی و به بحث ازدواج میکشه بهتره سریعا این ارتباط قطع بشه ، شاید بگید من از روی هوا حرف میزنما ولی خودم تجربشو دارم ، آره دروغ چرا بگم واسه خودمم پیش اومده ولی خب باید خونه سوخته شده رو از نو بنا کرد و جاده خراب شده رو از نو احداث کرد ، هر شکستی نزدیک شدن به یک پیروزی هست و باید همینطوری درس عبرت بگیریم ، ما که عمریه معتاد این محیط مجازی هستیم و هر کاریش میکینیم نمیتونیم ازش دل بکنیم ، خب برای اینکه یه جوری از اینجا دل بکنیم بهتره راه هایی تو جامعه واقعیمون پیدا کنیم که از این میحط سایبری و مجازی بیرون بیاییم ، احتمالا وقتی که از زندگی عادی خسته میشیم وابسته به نت میشیم ، هی اینم رسم زمونست دیگه ، بابا برید آنتی بیوتیک به خودتون بزنید اسیر عشق نتی نشید ، اگر چه فکر میکنیم راهی که میریم حقیقت ولی خب ...

با تشکر آنلاکر

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمانست
پنج شنبه 5/9/1388 - 21:36 - 0 تشکر 166095

به نام خدا -سلام . 

مطلب جالبی بود .  بوفون نکنه خودت بودی ولی جا و اسم شخصیت ها رو عوض کردی ؟ ناقلا!!

حالا این یک نمونه است که نتیجه ی از دست رفتن مال بود در نمونه هایی هم نتیجه از دست رفتن جان و آبرو است و اکثر مواقع هم پای پسر تهرانی و دختر غیر تهرانی ( نه شهرستانی چون تهرانم قب استان بودن شهرستانه ) تو ماجرا هست . البته فکر کنم تو سال اخیر نسبت به سال های 84 تا 87 آمار این اتفاقات کاهش یافته . اما اینو بای بگم که با وجود فروم ها و چت روم های فارسی دیگه گرایش به سمت یاهومسنجر کم شده و آگاهی مردم از این مسئل احتمال این رخ دادها رو کاهش داده اما متاسفانه هنوزم در جامعه ی ما افرادی هستند که بر اساس احساس تصمیم می گیرند و عقل تعطیل ! 

 برای امام زمان صلوات فرستادی ؟      

خدایا شکرت که هر چه دادی بهترین بود . 


 

جمعه 6/9/1388 - 23:49 - 0 تشکر 166304

سلام

بوفون جون ماجرای تکان دهنده ای بود

صادق و مامان باباش باند حرفه ای بودن که ازسادگی ساناز خانم سوءاستفاده کردن

به نظر من همه چیز ذو جنبتین هست .....هم میشه از یه چیز استفاده نادرست کرد و هم استفاده درست .....اگر چنین ماجراهایی رو میخونیم دلیل بر این نمیشه که به همه سوءظن داشت اما اما اما تاکیدمیکنم اما خوندن وآگاه شدن از چنین سرگذشتهایی باعث میشه حواسمون رو جمع کنیم تا در دام چنین افراد شیادی نیافتیم

 

 

يه سري به خدا بزنيم

خيلي زود

بي بهانه...

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.