• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن نصف جهان > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
نصف جهان (بازدید: 2031)
سه شنبه 26/8/1388 - 21:10 -0 تشکر 164202
مـاجـراهـای مـن و نصـف جهـان

سلام

حالتون خوبس!! از قرار معلوم من اینقدر نمیرسم که فقط سفرنامه بنویسم.. و چون قبلاً قول دادم که ماجرای مسافرت اخیرم (البته به همراه پدرپادشاه) به اصفهان و ملاقات با بچه های خوب تبیان اصفهان رو مکتوب کنم .. حالا میخوام که به قولم وفا کنم و خاطره سفر یکروزه مون به اصفهانو براتون بنویسم.

آممما! همینجا هم لینک بقیه سفرنامه هامو میذارم تا هم یه تبلیغی باشه واسه خودم .. هم کار شما رو راحت کرده باشم که واسه پیدا کردنشون ساعتها وقت نذارید !!! (نوشابا میخورید)

این لینک تیردراپ نامه 2 که فعلاً جدیدترینه و تازه شروع کردم به نوشتنش.

اینم لینک تیردراپ نامه 1 که ماجرای سفر به مشهد مقدسه.

اینم سفرنامه نوروزی من که مال نوروز 88 ه!

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

چهارشنبه 27/8/1388 - 9:26 - 0 تشکر 164234

سلام

 یه توضیح کوچولو فقط بدم.. من این سفرنامه رو از  دید خودم می نویسم.. یعنی قسمتهایی رو که خودم توش بودم و خبردارمو می نویسم.. اما اون قسمتایی که من نبودم لطفاً بچه های اصفهان هرکدوم که خواستن بی زحمت به زمان مورد نظرش که رسید (البته درصورت تمایل) بیان و تکمیلش کنن.. جالب میشه که شرح یه ماجرا رو آدم از دید چند نفر بخونه نه؟

پنج شنبه 30 مهرماه 88 (امیدوارم تاریخو درست نوشته باشم):

امروز قراره برای شرکت تو یه مسابقه تیراندازی به اصفهان برم.. مسابقه مربوط به لیگ بسیجه.. و تیم ما هم یکی از مدعیان قهرمانی این لیگ (نوشابا؟) کارهامون رو میکنیم و حدودای ساعت 10 یازده حرکت میکنیم.. من و همسرو نرگس.

تیممون هم قراره امروز صبح با یه مینی بوس برن اصفهان ولی من طبق روال همیشگی به همراه خانوادم به این مسابقه میرم. بعد از اینکه آقای همسر آب و روغن و باد و ابرو مه و خورشید ماشینو چک کردن سوار ماشین میشیم و راه میفتیم. توی راه اتفاق خاصی نمیفته جز اینکه جلوی یکی از این مراکز رفاهی واقامتی بین راه برای اقامه نماز توقف میکنیم و بعد هم قصد میکنیم تا ناهاری رو که من برای بین راه برداشتم بخوریم.. جاتون خالی چلو مرغ می باشد. متأسفانه زیراندازی که همیشه تو صندوق ماشین بود اینبار همراهمون نیست و ما مجبوریم توی ماشین غذامونو بخوریم.. ماشینو به کناری که سایه هم بود می بریم و شروع میکنم به درآوردن بشقاب و قاشق که ییهو سرو کله یه مأمور پیدا میشه.. میگه اینجا توقف ماشین ممنوعه باید برید تو پارکینگ! بهش میگیم که میخوایم غذا بخوریم و زودی میریم.. ولی قبول نمیکنه و ما مجبور میشیم زیر آفتاب داغ (البته داخل ماشین) ناهار بخوریم.

درهمین اثناء یه پیکان گوجه ای مدل 48 (مکلارن خدایت رحمت کناد!) در حال ویراژدادن در محوطه پارکینگ مشاهده شد و بعداز دقت فراوون دیدم که بعله! آقا دارن به عیال محترم رانندگی یاد میدن اونم اینجا !! ماشین عین آدمی که سرگیجه داره زیگزاگ میرفت و بقیه سرنشینا که کناری ایستاده بودن و تماشا میکردن ، از خنده ریسه میرفتن .. خدا خیرشون بده که باعث شدن ما موقع خوردن غذا حوصله مون سرنره و احساس ناراحتی نکنیم.

بعد از غذا دوباره حرکت کردیم و به سمت اصفهان رهسپارشدیم.. البته اول باید از قم بگذریم که همین کار رو هم کردیم و فکر کنم تو مجتمع اقامتی مارال بود که من و آقای همسر جامونو عوض کردیم .. یعنی بنده رفتم پشت فرمون.. یوهاهاهاها

آقای همسر: عیال! لطفاً 120 تا بیشتر نرو بذار من یه دقیقه استراحت کنم.

من : :دی :دییی :دییییییی چشم شما چشماتو ببند کاریت نباشه قول میدم از صدو چیزتا بیشتر نرم (بازم :دییییییی)

آقای همسر صندلی رو میخوابونه و چشماشو میبنده.. اما من نمیدونم از کجا میفهمه که سرعتم بالای 120 رفته.. چون مدام تذکر میده :) خدارو شکر این جاده فاقد هرگونه پلیس بوده و به صورت الکترونیکی یا چه میدونم دیجیتالی شایدم مکانیکی کنترل میشه !!! مام طبق قولی که داده بودیم از صدو چل تا بیشتر نرفتیم.. و هربار که آقای همسر تذکر میداد من تقصیر رو مینداختم گردن شیب جاده که باعث میشه سرعتم هی بره بالا و بالاتر!!!!

آقای همسر: عیااااااال!! آخه چیکار داری به این ماشینا؟ واسه چی کورس میذاری آخه مگه تو راننده این کارا هستی؟ بذار بره بدبخت .. بیا کنار بهش راه بده..

من : نع ! آخه این پررو شده فکر کرده چه خبره.. میخواد ازمن سبقت بگیره بعد بره لاین دو با 80 تا سرعت بره. این فقط مرضشه که سبقته رو بگیره .. بالاخره بعداز چند دقیقه بهش راه دادم رفت .. و دقیقاً همون کاری رو کرد که گفته بودم.. تا کاشون شونصد بار از من سبقت گرفت .. بیچاره داشت دق میکرد .. اصلاً طاقت نداشت پشت سر من راه بیاد :دیییی

بالاخره رسیدیم به عوارضی کاشون و نرگس برگه عوارض قبلی رو داد .. همچنان با صدو چیزتا سرعت این جاده رو هم پشت سر میگذاشتیم تا اینکه به نطنز نزدیک شدیم و بوی وطن به مشام رسید.. البته به تابلوی نطنز نزدیک شدیم نه به خودش! هرچی جلوتر میرفتیم بوی وطن غلیظ تر میشد!! به آقای همسر گفتم: شماهم بوی وطنو استشمام میکنی؟ ایشون درجواب گفت : این بوی لنتای ماشینه نه بوی وطن !! .. ای بابا من گفتم که چرا وطن امروز بوش اینجوری شده ها! نگو تقصیر لنتای ماشینه ! در جایی که جاده خیلی به وطن ما نزدیک میشه روی آسمون چند تا عقاب دیدیم.. البته شک دارم که کرکس بودن یا عقاب چون خیلی بالا بودن.. البته میگم کرکس چون فکر کنم وجه تسمیه کوههای کرکس که مشرف به داهات ما هستن به خاطر وجود همین کرکسها باشه (نمیدونم والله اعلم) خلاصه اینکه یه السلام علیک وطنی گفتم و به راه خودم با صدوچیزتا سرعت ادامه دادم .. همینطور که نگاهم به جاده بود به طرفه العینی در خم یه پیچ چشمم به یک عدد دوربین سرعت سنج، یک دستگاه ماشین پلیس و دوسه عدد پلیس افتاد.. هول شدم.. صفحه سرعت سنج ماشینو نگاه کردم .. ای داد بیداد 160 تا .. آقای همسر آقای همسر پلیس پلیس .. این من بودم که از ترس جریمه شدن آقای همسرو صدا میزدم که چکار کنم .. فقط تونستم پامو از رو پدال گاز بردارم و سرعت ماشین تاحدودی (150 تا) کم شد.. و باهمین سرعت هم از جلوی آن مجموعه زیبای پلیسی ! رد شدیم!!!  فقط خدا رحم کرد که همه سرشون به یه زانتیا( که راننده ش هم مشغول سروکله زدن با پلیسا بود) گرم بود و کسی پشت دوربین نبود که سرعت منو ثبت کنه.

البته به قول آقای همسر جوجه رو هروقت از آب بگیری غم مخور!! باید ببینیم تو برگه عدم خلافیمون چی مینویسن.

خدا بخیر گذروند و ما رفتیم.. بالاخره این جاده دراز و طولانی تموم شد و به عوارضی اصفهان رسیدیم.. اینجا دوباره جامو با آقای همسر عوض کردم.

...

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

چهارشنبه 27/8/1388 - 9:42 - 0 تشکر 164241

درراه اصفهان

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

چهارشنبه 27/8/1388 - 23:45 - 0 تشکر 164356

هو العزیز

سلام

تیردراپ گرامی ممنون بابت ایجاد این سفر نامه تون در انجمن نصف جهان

تا اینجاش که زیبا و عالی نوشتید ، به اصفهان رسیدید ما هم ان شا الله خدا یاری کنه در گزارش نویسی همراهی تون می کنیم

««« تبیان »»»

 

پنج شنبه 28/8/1388 - 8:8 - 0 تشکر 164378

سلام

ممنون جناب منهم! اتفاقاً منظور من هم همین بود که شما گفتید!

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

پنج شنبه 28/8/1388 - 8:55 - 0 تشکر 164385

... محلی که برای اسکان ما در نظرگرفته شده تو منطقه هزار جریبه .. یعنی دقیقاً اون سر شهر. من تاحدودی اونجارو بلدم یعنی اینقدر میدونم که باید از اون اتوبان وسط شهر بریم بریم بریم بریم تا برسیم به خروجی صفه و بعداز ترمینال فکر کنم میشه هزارجریب! (آدرسو داشته باشید.. بامن باشید هرگز گم نخواهید شد !!!) چون سال گذشته هم محل مسابقه مون تو همون منطقه هزارجریب بود. وقتی به شهر رسیدیم فکر کنم چند باری شماره مدیر عزیزم یعنی خانم آقایی رو گرفتم (ببین زهره جان ! تو همیشه مدیری چه بخوای چه نخوای) تا بهش خبر مسرت بخش ورودم به اصفهانو بدم.. ولی فکر کنم اون جلوجلو به سمت محل نامعلومی فرار کرده بود!!!

و دیگه اینکه به علت گذشتن از مرز 18 سالگی :دیی یادم نیست که همون موقع شماره منو به پنجره خیال داد یا قبلاً این کارو کرده بود ، ولی یادمه که یه موقعی ازم پرسید و بهم گفت که شمارمو میده به پنجره (پنجره جون خوبی؟) اینو میگم چون در همین اثنا دو سه باری گوشیم زنگ خورد ولی به علت نداشتن آنتن ارتباط برقرار نشد و چون شماره ناشناس بود حدس زدم که باید پنجره باشه (هوش سرشار به این میگنا!)

برای رفتن به هزار جریب باید از ترمینال کاوه میگذشتیم و خودمونو به همون اتوبانه که از وسط شهر میگذره میرسوندیم که اسمشم نمیدونم ولی همیشه با دنبال کردن تابلوهای پل وحید بهش میرسیم :دی چون سر راه دارن یه پل جدید میزنن و راه بسته شده یه کم سردرگم میشیم و آقای همسر گوشی رو در میاره و به یه اصفهانی زنگ میزنه.. چی؟ تبیان؟ نه این اصفهانی محترم هیچ ارتباطی با تبیان نداره.. ایشون شوهر خاله بنده هستن که ما هروقت میریم اصفهان به ایشون تلفن میکنیم.. البته ایشون الان ساکن کرج هستندا ولی نمیدونم چرا من خوشم میاد تا پام میرسه به اصفهان زنگ میزنم خونه خالم و دل بچه هاشو آب میکنم. برای رسیدن به مقصد از شوهرخاله محترم کمی کمک میگیریم و بعد از یکی دوتا راننده تاکسی سئوال میکنیم و بالاخره میرسیم به مقصد.

وقتی میفتیم تو اتوبان آقای همسر هی میگه نگاه کن ببین کجا نوشته شیراز (چون باید میرفتیم دروازه شیراز) بریم همونطرف.. من : همسرجان! من یادمه حالا حالاها باید تو این اتوبان بری جلو .. پارک ناژوان رو هم باید رد بکنیم بعد از پارک دنبال دروازه شیراز بگردیم.

آقای همسر: اوناهاش اونجا نوشته پارک ناژوان.. از اون ور برم؟ من: نه بابا اونکه میره تو پارک ، شما همینطور مستقیم برو..  شیراز تابلو داره به چه گندگی!! در این اثنا به هرچی اصفهانی میشناختیم زنگ زدیم.. الحمدلله هیچ کدوم جواب نمیدادن.. میگن اصفهانیا مهمون دوستنا! فکر کنم همه رفته بودن دم دروازه شهر استقبال ما!!! بالاخره دروازه شیرازو پیدا کردیم و رفتیم به سمت هزار جریب- کوی امام خمینی- اردوگاه فرهنگی شهید بهشتی

اینجا خوابگاهمونه و سالن مسابقه هم نزدیک ترمینال صفه هستش.. وارد خوابگاه میشیم و من میرم سراغ پذیرش تا ببینم وضعیت خوابگاه چطوره.. اگر امکان اسکان خانوادگی نیست مابریم بیرون جابگیریم.. که مسئول پذیرش میگه سوئیتهای خانوادگی دارن ولی شبی بیست تومن! من: باشه مسئله ای نیست (مهم اینه که من نزدیک بچه های تیم باشم و برای تردد به سالن مسابقه دچار مشکل نشم)

درهمین حین دوباره گوشیم زنگ میخوره .. همون شماره ناشناسه س (که الان خیلی هم ارادت داریم خدمت صاحب شماره) الو.. : بفرمائید.. الو  : بله بفرمائید ..الوااااااااوااااو (این یعنی اینکه صدا موجدار و کش و قوس دار میومد) خلاصه اینکه موفق نشدیم بحرفیم.. دوباره و سه باره هم با یه سلام و علیک قطع میشد..بالاخره پنجره عزیز از خونه شون تماس گرفت که اونم به خاطر آنتن ندادن گوشی من به سرانجام نرسید.

وقتی جابجا شدیم و وسایلمون رو به داخل سوئیت منتقل کردیم خودم به شماره منزل پنجره زنگ زدم

 بووووووووووق.. بووووووووووووووق (تو این اثنا به این مسئله فکر میکنم که اگر به غیراز پنجره شخص دیگه ای گوشی رو برداره .. من بگم با کی کاردارم؟ فرض کنید به پدرش یا مادرش بگم که با پنجره خیال کاردارم.. قطعاً منو به سمت دارالمجانین اصفهان راهنمایی میکنن)

خونه پنجره : الو (شانس آوردم که یه بچه گوشی رو برداشته)

من : سلام

- سلام

من : ببخشید من با خواهر شما کار دارم (نخندید دیگه! نه اسمشو میدونستم نه فامیلیشو)

- شما؟

من : بگید من .... هستم (خب نمیشد بگم تیردراپ که! بچه می ترسید!)

- گوشی

- الو بفرمائید

من : (آخیش خودش اومد ) سلام ، خانم پنجره خیال ؟

- سلام  بله

و باقی ماجرا  که قرار شد قرار بذاریم که همدیگه رو ببینیم و چون من نمیدونستم سالن مسابقه دقیقاً کجاست و من چه سانسی باید برم برای مسابقه .. قرار شد که بعداً بهش خبر بدم تا اگر میتونه بیاد اونجا پیش من. البته خیلی هم بهش اصرار کردم که نمیخوام به خاطر من تو زحمت بیفته و چون مسیرش دوره این همه راهو پاشه تا اونجا بیاد ولی خب چیکارکنم خودش اصرار داشت!

بعدش هرچی به این دوست اسبق و مدیر سابق و سرور کنونی زنگیدم جواب نداد که نداد.. اون موقع باخودم فکرکردم که ژن اصفهانیش گل کرده و از ترس مهمون جواب نمیده ( باور کن فقط فکر کردم زهره جان! خب فکره دیگه ) ولی الان که بازم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اون ایام به احتمال زیاد مصادف بوده با فوت عمه مرحومه ش و واسه همینم سرش شلوغ بوده (به این خاطر میگم که روز جمعه شم گفتی که خونه عمه م هستیم) خدا همه اموات ازجمله عمه خانم آقایی رو رحمت کنه .. زهره جان من اینجادوباره بهت تسلیت میگم .

...

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

شنبه 30/8/1388 - 8:37 - 0 تشکر 164654

سلام

من اینجا صبر کردم بلکه خانم آقایی و یا پنجره عزیز بخوان یه چیزی بگن و توضیحات منو تکمیل کنن.. حالا که کسی نیست، ادامه میدم.. به قول راننده اتوبوسا: نبوووووووود؟

کوی امام خمینی تقریباً شبیه همین شهرکهای خودمون بود با ساختمونای چندطبقه یک شکل ولی دیوار و حصاری نداشت.. اردوگاه شهید بهشتی هم در انتهای کوی قرار داره .. اردوگاهی که دارای چند خوابگاه گروهی و تعدادی هم سوئیت مجزا هست و اونجوریکه از تابلوش پیداست مال فرهنگیاس.

داخل اردوگاه .. ساختمون خوابگاه وسط محوطه قرار داره و روبروش دفتر و دستک پذیرش و قسمت اداریه که دوباره پشت قسمت اداری یه خوابگاه دیگه هست.. در انتهای سمت راست اردوگاه یه ساختمون قرار داره که شامل سالن اجتماعات.. سالن غذاخوری و چند سوئیت کوچولوهه و در طبقه اولش هم خوابگاه کوچولوییه واسه راننده ها.. که به همین علت شب اول ما مدام باید باصدای در ازجا می پریدیم و بعد معلوم میشد که راننده های تازه وارد اشتباهاً به جای طبقه اول اومدن طبقه دوم دنبال خوابگاشون میگردن!

آقای همسرهم با بچه های اصفهان هماهنگ کردن که شب برن باهم بیرون.. البته حاج رسول الله! که از روزهای قبل به شدت آستین مارو کنده بود که باید الا و بلّا بیایید خونه ما شاااااام :)

و اون روز هم بارها و بارها تماس گرفت و اصرار پشت اصرار که ما منتظریم.. آقای همسر کم کم داشت تسلیم میشد که با یه برخورد قاطعانه :دیییییی  متوجه شد که هیییییچ آقای همسری شب مسابقه عیالش ، نمیره مهمونییی ! چه خانوادگی و چه مجردی ! دههههه (به یاد گویای عزیز) بالاخره باهم قرار گذاشتن شب ، مزار شهدای صفه (درست نوشتم؟) و به هر کلکی بود از دست ما فرار کرده و به خیل تبیانیووون پیوست!

ما هم بعداز کمی استراحت به ساختمون خوابگاه و پیش بچه های تیم رفتیم و بعد از کمی گپ و گفت .. برای خوردن شام رفتیم غذاخوری! شام جاتون خالی جوجه کباب بود با دوغ و مخلفات و سوپ و الحق و الانصاف که هم سوپش خیلی خوشمزه بود و هم غذاش.

بعد هم غذای آقای همسرو گرفتم و برگشتم اتاق خودمون(هزینه غذای آقای همسر پای خودمونه) یکم فیلم دیدیم و بعد هم رفتیم تکیه لحافدوزا برای عرض ارادت! خواب خواب بودم و نمیدونم آقای همسر چقدر در زده بود و چقدر حرصش گرفته بود که چرا من درو باز نمیکنم.. ولی بالاخره از صدای در (شما بخوانید مشت و لگدی که بردر کوبیده میشد) بیدار شدم و درو باز کردم، شام آقای همسرو دادم و دوباره برگشتم تکیه لحافدوزا !

...

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

شنبه 30/8/1388 - 9:7 - 0 تشکر 164660

بسم رب الشهداء والصدیقین

اللهم عجل لولیك الفرج و العافیه و النصر و جعلنا

 من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه‎

-*-*-*-*-*-*-*- 

سلاااااااااام 

میگم این حاج رسول الله شخص چندمس ؟؟؟ :دی

یه شب رو هم در کلبه فقیرانه ما بد میگذروندید بد نبودااااا :دی

من که کلی تدارک دیده بودم ... از نون وماست بگیییییییر تا نون و پنیر و سبزی و چلو کباب و نوشابه ...نه نوشابه ضرر داره ... دوغ بهترس ... خلاصه در حد بوندسلیگا ... هیچ کاری نتونستیم بکنیم :دی

شرمنده مون هم کردید !!!

مهمان ما رو مهمان کرد !!! :-SS

خلاصه که کلی خجالت کشیدییییییم اونروز ...

در همینجا هم چون توی خاطراتتون خوندم ، در گذشت عمه گرامی سرکار خانم آقایی رو بهشون تسلیت عرض مینمایم و برای عمه گرامیشون از خداوند طلب مغفرت خواستارم... انشالله روح عمه گرامیشون قرین رحمت الهی بشود ...

شاد باشید و سربلند

فعلا

یا علی مددی

_________________________________   
|------------------------------------------------------| ______     
|------------------------------------------------------|| O`| __/  
|------------------اصفهان بیابالا----------------------||```|```| 
|____________________________________||___|___|
";===(@)-(@)-(@)---(______)------j(@)j-(____)-(@)=' 

--------------------
اللهم عجل لولیک الفرج

شنبه 30/8/1388 - 9:10 - 0 تشکر 164662

بسم رب الشهداء والصدیقین

اللهم عجل لولیك الفرج و العافیه و النصر و جعلنا

 من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه‎

-*-*-*-*-*-*-*- 

سلاااااااااام 

یه چی رو یادم رفت بگم و اینکه ما شهدای صفه نرفتیم متاسفانه و جایی دیگر با آقای کلیف قرار گذاشتیییییم :(

شاد باشید و سربلند

فعلا

یا علی مددی

_________________________________   
|------------------------------------------------------| ______     
|------------------------------------------------------|| O`| __/  
|------------------اصفهان بیابالا----------------------||```|```| 
|____________________________________||___|___|
";===(@)-(@)-(@)---(______)------j(@)j-(____)-(@)=' 

--------------------
اللهم عجل لولیک الفرج

شنبه 30/8/1388 - 22:11 - 0 تشکر 164812

هو العزیز

سلام

به به سرکار خانم تیردراپ ببینید چی شد ، آقا تون به جای مزار شهدای صفه با حاجی جای دیگه ای قرار گذاشتند؟!

(ببینیم میشه بین یک زوج خوشبخت را به هم زد (چشمک))

آقا ما شوخی کردیم

می بینم که دوستان بدون هماهنگی با کادر مدیریتی قرار و مدار می زارند (قابل توجه حاج رسول الله)

چه اسمی برات گذاشت این آنشرلی دستش درد نکنه ، تا شما باشید جای خواستید برید به ماهم بگید

نه ببخشید به منهم بگید (چشمک)

ولی جریان جالبی بود اس ام اسا

نه حاج قدرت الله

نظر شما چیه جناب دکی اینکالج

««« تبیان »»»

 

يکشنبه 1/9/1388 - 9:17 - 0 تشکر 164870

سلام

اول اینکه خیالتون تخت! که حتی طوفان معروف آمریکا هم نمیتونه بین ما زوج خوشبختو بهم بزنه.. بلکه برای هم زدنش تنها یک قاشق چایخوری کافیست!!!!

بعدهم من فقط میدونستم که رفتین گلزار شهدا.. الان آقای همسر توضیح کافی و وافی دادند درحالیکه صدای فریاااااد حمییییییییییییییییدِ من بلند بود :دیی! که گلزار شهدا جای دیگه هست و صفه نیست! من از بچگی جغرافیم خوب نبود خب!

درضمن جناب منهم، من هم کمابیش موضوع اسمس رو حدس زده بیدم تو ادامه می نویسم صحت و سقمشو شما معلوم کنید :پی منظورم موقع رفتن خونه دکیه .. درست گفتم ؟

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.