• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 678)
جمعه 1/8/1388 - 11:17 -0 تشکر 160087
تفحص

 

 

پیكر یكی از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پیدا كرده بودیم و هیچ پلاكی و مدركی نداشت تحویل خانواده‌اش دادیم. مادر او با دیدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط می‌گفت: این بچه‌ من نیست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌های لباس شهید را می‌جست كه ناگهان چیزی توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را میان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌ای را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سریع مغزی خودكار را درآورد و تكه كاغذی را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، دیدیم برروی كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسید و گفت: این دست‌خط پسر من است. این پیكر پسرمه، خودشه.

 

 

دفتر اسناد و خاطرات مركز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر.

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:26 - 0 تشکر 160091

نام كوچك او عشقعلی بود

آخرین روز سال امام علی (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عیدی خواهد داد. در زیارت عاشورای آن روز هم متوسل شدیم به‌منظور عالم، حضرت علی (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گریه، آقا را قسم كه این شهیدان به عشق او به شهادت رسیده‌اند. از امیرالمومنیین (ع) خواستیم تا شهیدی بیابیم رفتیم پای كار، همه از نشاط خاصی برخوردار بودیم مشغول كند‌وكاو شدیم آن روز اولین شهیدی را كه یافتیم با مشخصات و هویت كامل پیدا شد نام كوچك او عشقعلی بود.

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:27 - 0 تشکر 160093

نیمه شعبان و شهید مهدی منتظر قائم

نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام زمان (عج) به‌دنبال عملیات تفحص می‌رویم اما فایده نداشت. خیلی جست‌وجو كردیم پیش خود گفتیم یا امام زمان (عج) یعنی می‌شود بی‌نتیجه برگردیم؟ در همین حین 4 یا 5 شاخه گل شقایق را دیدیم كه برخلاف شقایق‌ها، كه تك‌تك می‌رویند، آنها دسته‌ای روییده بودند. گفتیم حالا كه دستمان خالی است شقایق‌ها را می‌چینیم و برای بچه‌ها می‌بریم. شقایق‌ها را كندیم. دیدیم روی پیشانی یك شهید روئیده‌اند. او نخستین شهیدی بود كه در تفحص پیدا كردیم، شهید مهدی منتظر قائم.

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:29 - 0 تشکر 160095

آب دبه بعد از گذشت 12 سال هنوز گوارا بود

در فكه كنار یكی از ارتفاعات تعدادی شهید پیدا شدند كه یكی از آنها حالت جالبی داشت. او در حالی روی زمین افتاده بود كه دو دبه پلاستیكی 20 لیتری آب در دستان استخوانی‌اش بود. یكی از دبه‌ها تركش خورده و سوراخ شده بود ولی دبه‌ دیگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كردیم، با وجود این‌كه حدود 12 سال از شهادت این بسیجی سقا می‌گذشت، آب آن دبه بسیار گوارا و خنك بود.

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:29 - 0 تشکر 160096

ناگفته‌های سردارباقرزاده از تدفین شهدای گمنام در مسجد بلال صدا وسیما

یك هفته پس از تدفین شهدای گمنام در كلكچال، به زیارت این شهدا رفتم. در آنجا دكتر‌لاریجانی را كه در آن زمان رئیس سازمان صداوسیما بود دیدم كه برای زیارت شهدا آمده بود. او در حال بازگشت بود و ما در حال بالا رفتن از ارتفاع بودیم كه با هم ملاقات كردیم.
دكتر لاریجانی نكته‌ای را به من یادآوری كرد و گفت: شما باید حداقل چهل نقطه در تهران این كار را انجام بدهید. من به او گفتم: كار مشكلی است چرا كه مخالفت‌هایی وجود دارد لذا بعید می‌دانم این كار را بتوانیم به راحتی انجام بدهیم . گفت: اگر شما بتوانید دانشگاه‌ها را اولویت بدهید، خوب است. من بلافاصله گفتم شما حاضرید در دانشگاه ملی یعنی درصداوسیما كه یك دانشگاه نامیده می‌شود، این كار را انجام بدهیم؟ گفت: هیچ مانعی ندارد و شما بیایید در جلوی سالن اجلاس سازمان صداوسیما این شهدا را دفن كنید. گفتم واقعاً قبول دارید؟ گفت بله، مانعی نیست. شما هر جایی را كه بپسندید من حرفی ندارم شما بیایید در صداوسیما این كار را انجام دهید. این حرف خوبی بود كه دو ایده جدید به ما داد. یكی اینكه ما برویم داخل شهر واز كوه پایین بیاییم و در نقاط مختلف شهر تهران این كار را انجام بدهیم . دوم اینكه تدفین شهدا در دانشگاه‌ها فرصت و جرقه‌ای برای ما بود و واقعاً تا آن موقع به فكر این نبودیم كه این كار را در دانشگاه‌ها انجام بدهیم.

بعد از اینكه دكتر لاریجانی موافقت خود را اعلام كرد، من و آقای عاطفی كه مسئول بسیج سازمان صداوسیما هست، مشغول بررسی این موضوع شدیم. در یك بررسی میدانی به این نتیجه رسیدم كه بهترین نقطه، نقط? جلوی مسجد بلال صدا و سیما است و با توجه به تجانس موضوعی و فرهنگی و دسترسی عامه مردم به این نقطه و مسجد و با توجه به اینكه مسجد بلال از سازمان جدا شده و تفكیك شده است و مردم عادی هم می‌توانند استفاده بكنند، ترجیحاً حیاط و فضای باز مسجد را مناسب دیدیم و به دكتر لاریجانی هم اعلام كردیم كه در این نقطه می‌خواهیم این كار را انجام بدهیم و او هم موافقت كرد.

اما در نقطه‌ای كه می‌خواستیم وارد شویم یك حوضی مستطیل شكل قرار داشت كه این حوض را برای زیبایی طراحی كرده بودند. به دوستان گفتم این حوض خوب است و این حوض كه مستطیل نسبتاً بزرگی هم بود، انتخاب كردیم و گفتم كه كنده شود و قبور شهدا در این نقطه تعبیه شود.

این كار با همّت برادران بسیج سازمان صداوسیما شروع شد. البته دكتر لاریجانی هم مثل ما در سازمان تنها بود. در آن زمان تعدادی از مسئولین وقت صداوسیما مخالفت كردند، اما متقابلاً ایشان نیز با بحث و استدلال اصرار كردند. از طرفی دامنه این مخالفت‌ها به هیأت دولت هم كشیده شد.

در هیأت دولت هم با توجه به اینكه رئیس سازمان صداوسیما نیز در جلسات هیأت دولت شركت می‌كرد، این مخالفت‌ها در حضور رئیس جمهور وقت ـ آقای‌سید‌محمد‌خاتمی ـ مطرح شد و تعدادی از وزراء از جمله وزیر علوم خیلی جدی و برجسته‌تر از دیگران موضع گیری كردند. دكتر مصطفی معین كه آن موقع وزیر علوم بود اظهار كرد: این كار خطرناك است چون باقرزاده اعلام كرده است، بعد از صدا و سیما می‌خواهیم در دیگر دانشگاه‌ها شهدا را دفن كنیم. همزمان با مخالفت‌های دكتر معین، خانم ابتكار كه رئیس سازمان حفاظت محیط زیست بودند نیز با این امر مخالفت كرد و حتی گفت: این كار باعث آلودگی محیط زیست خواهد شد! كه آقای خاتمی ـ رئیس جمهور وقت ـ در پاسخ به او گفته بود: خانم این چه حرفی است كه می‌زنید؟ تعدادی استخوان چه ضرری به محیط زیست خواهد زد؟! اینگونه بحث‌ها در دولت مطرح بود.

شهرداری هم مثل داستان كلكچال مخالف بود. البته در دولت از دكتر ‌لاریجانی سوال كردند شما چرا می‌خواهید این كار را انجام دهید؟ كه آقای ‌لاریجانی در پاسخ می‌گوید: ما می‌خواهیم اینها را اینجا دفن ‌كنیم كه یادمان نرود روزی، ما هم خواهیم مرد و اینها در جلوی چشم ما باشند. این ‌كمترین اثری‌ است كه بر این كار مترتب ‌است و به تعبیری «وكفی بالموت و اعظا» امّا اینها شهید و الهام بخش هستند.

سرانجام در ایام فاطمیه از امامزاده صالح (ع) این شهدا تشییع شدند و با شكوه تمام در مسجد بلال صداوسیما به خاك سپرده شدند كه الان از بركات و فیوضات آنها هم كارمندان و هم مسئولین صداوسیما و هم مردم بهره‌مند هستند.

نكته آخر اینكه هنگامی كه برای ساخت یادمان شهدا قرار شد محل را آماده كنند، معماری كه طرح را طراحی كرده بود، تصمیم گرفت پشت قبور یا بالای سرشهدا را بكند و كمی به عمق برود و سپس آرماتوربندی كند و بر روی آن دیواره‌ای مستحكم بنا كند اما وقتی دست به كار می‌شوند و به عمق زمین ورود می‌كنند. با كمال تعجب می‌بینند در همان عمقی كه قرار بود آنها در آنجا آرماتور ببندند، آرماتوربندی شده و آماده است. تعجب می‌كنند كه چطور اینجا آرماتوربندی شده سؤال می‌كنند كه در پاسخ می‌گویند: قرار بود كسی كه این حوض را ساخته، طرحی را اجرا كند و براساس آن طرح، زمین را می‌كند و در عمق زمین، آرماتوربندی می‌كند اما بعد پشیمان می‌شود و آنجا را پر می‌كند و طرح‌اش را تغییر می‌دهد و در حقیقت این معنا به ذهن آمد كه این مكان از قبل برای شهدا آماده شده بود تا در چنین روزی بقعه‌ای برای آنها ساخته شود.

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:32 - 0 تشکر 160097

گزارشی منتشر نشده از تبادل اجساد و اسرای جنگ سه ماه قبل از سقوط رژیم صدام

به دنبال تقاضای ملاقات فوری سرلشکر "حسن محمدخضر الدوری" - مسئول کمیتۀ جستجوی مفقودین عراق - با سردار "میرفیصل باقرزاده" – مسئول کمیتۀ جستجوی مفقودین جمهوری اسلامی ایران - در نقطه مرزی شلمچه، در روز دوشنبه 25 آذر ماه سال 1381، این دیدار در محل سالن مذاکرات مرزی کمیتۀ جستجوی مفقودین برگزار گردید.
با وجود گذشت 5 سال از آن روز، نظر به اهمیت موضوع، شرح آن دیدار را که توفیقی بود تا در آن جا حضور داشته باشم، برایتان می نویسم. البته این گزارش را همان روزها نوشتم ولی به دلایلی تا امروز آن را منتشر نکردم.

سرلشکر "حسن محمد خضر الدوری" که به عنوان دبیر کمیتۀ امور اسرا و مسئول کمیتۀ قربانیان جنگی عراق (کمیته جستجوی مفقودین عراق) فعالیت می کند، برای نخستین بار در طول سال های اخیر، با لباس شخصی و تنها (بدون راننده و عناصر حفاظتی) وارد خاک جمهوری اسلامی ایران شد و پس از استقبال اولیه از سوی سردار باقرزاده، درخواست نمود تا دیدارشان به طور کاملاً خصوصی و در حضور مترجم انجام شود.
نامبرده ابتدا گزارشی از اقدامات خود پیرامون درخواست های قبلی باقرزاده در نشست بصره را ارائه نمود، سپس وارد بحث اصلی شد و چنین اظهار داشت:

بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دانم چگونه صحبت را با شما شروع کنم. من که سرلشکر حسن الدوری هستم، والله العظیم والله العظیم والله العظیم، شما را انسان جدی، مخلص، کریم النفس و با امانت می دانم که دارید کار می کنید. این هم نظر خود من است و هم نظر مسئولین عراقی. تا امروز که با شما صحبت می کنم، به اندازۀ تار مویی از شما کلک و حقّه ندیدم. به همین علت با اعتماد کامل با شما سخن می گویم. و باز خدا را شاهد می گیرم که من نیز با شما با جدیت و اخلاص کار کردم و تاکنون هیچ گزارش سوئی از شما برای مسئولین عالی رتبه بیان نکرده ام.
من خیلی از کارهایی را که فرماندهی نمی داند، دارم برای شما انجام می دهم. مثل همین کاوُش در "قبرستان حسن البصری" در جنوب الزبیر که با وجود باران شدید، افراد تحت امر من مشغول کار بودند. خیلی از کارها را شخصاً پیگیری می کنم و ارتباطی به سیستم ندارد؛ چون می دانم شما با روح و جسم خودتان کارها را پیگیری می کنید. این توجیه و اظهارات من کاملاً غیر رسمی است. من به مسئولین عراقی گفتم که برای نظارت بر کارها می روم و این یک پوشش بود تا بتوانم با شما دیداری کنم.
اخیراً در جلسه ای که با حضور "امیر نجفی" (تیمسار نجفی) 3 روز قبل از عید فطردر "منذریه" داشتم، متوجه شدم که ایشان در رابطه با امور اسرا جدی نیستند! نمی خواهم غیبت ایشان را بکنم، ایشان همیشه این سوأل را از من می کند که کار شما با کمیتۀ مفقودین ایرانی چه گونه است؟
اخیراً از "مجلس وطنی عراق" از من سوال کردند چطور شما در رابطه با مفقودین ایرانی فعال هستید، ولی در رابطه با اسرا این گونه نیستید؟
جوابی که من به آنها دادم این بود که: از نظر من ابتدا باید دنبال امور زنده ها رفت و بعد اجساد ولی متأسفانه این گونه نیست.
وقتی که برگشتم به مرز، پاسخ مرا مجلس وطنی به وزارت خارجه عراق داد. من و آقای "قاضی عبدالمنعم" (همتای امیرنجفی)، وزیر امور خارجه و مقام امنیتی، با هم نشستیم و صحبت کردیم. وزیر امور خارجه در رابطه با امور مربوط به اجساد راضی و خوشحال بود ولی به شدت از کمیسیون اسرا ناراضی و ناراحت. البته مدیر اطلاعات (مقام امنیتی) نیز از کار کمیته اجساد راضی بود. اما سوالی کرد و این که مشکل شما با کمیسیون اسرا چیست؟
البته من قبل از پرداختن به این مسئله، اشاره ای به موضوع ضیافت آتی در موصل و بغداد داشتم و گفتم انشاءالله پس از دیداری که با سید میرفیصل خواهم داشت، پاسخ را می گیرم و به شما می دهم. اما در کلِ عراق، نظرات در مورد اسرا را من می دهم. در شرایط کنونی اسرای عراقی موجود در ایران 8950 نفر هستند که از نظر صلیب سرخ قطعی و ثبت شده است. در این مورد صلیب به من نوشته ای داده است. اما آقای نجفی می گویند: تعدادی از اینها "رافضین العوده" هستند که نمی خواهند به کشورشان برگردند. که آمار آنها 8454 نفر است؛ لذا بقیه یعنی 516 نفر اسیر هستند.
طبق قراردادی که در تهران و بغداد داشتیم، قرار بر این بود که کل این افراد برگردند. اما صلیب سرخ می گوید رافضین العوده 7323 نفر هستند؛ لذا این دو عدد با هم اختلاف اساسی دارد.

baqerzadeh 2
سردار "میرفیصل باقرزاده" و سرلشکر "حسن محمدخضر الدوری" در حال بررسی نقشه مناطق عملیاتی جهت تفحص و جستجو

متأسفانه پس از گذشت 7 ماه از این توافق، ما نتوانستیم به جایی برسیم. اما متقابلاً از ایرانی ها 365 نفر در نزد سازمان مجاهدین خلق هستند.
در این جا، سردار باقرزاده بلافاصله گفت: منافقین.
ولی الدوری گفت: نه مجاهدین خلق.
باقرزاده مجددا با تحکم گفت: منافقین.
الدوری مجددا گفت: مجاهدین خلق.
در این جا باقرزاده گفت: منافقین، کسانی که به درد کشورشان نخورند، مطمئن باشید هیچگاه بدرد شما هم نمی خورند.
با اظهار این سخنان، سرلشگر الدوری دست بر درجه های نظامی سردار باقرزاده گذاشت و با احساسات عجیبی به او گفت:
"قسم به شرافتِ این درجه ها، من هم با شما موافقم، من هم آنها را منافق می دانم و اصلاً از آنها خوشم نمی آید!!"
سپس ادامه داد: گروه ایرانی (تیم امیر نجفی) با گروهی از افرادی که د ر اختیار سازمان منافقین هستند دیدار کردند، اما آنها نخواستند برگردند. به هر حال این که چرا تاکنون توافقات اجرا نشده است را بنده هم نمی دانم ما ادعای خود را در مورد اسرای عراقی گفتیم ولی آنها همچنان 560 نفر را مطرح می کنند.
اما شما بدانید که ما از ایرانی ها، هیچ اسیری نداریم. فقط 8 نفر را سند دادند که در "چومان" اسیر شده اند. لذا مابقی مفقود هستند. ما اطلاعات دقیقی داریم که در "کهریزک" و "پرندک" اسیر عراقی هست؛ اگر شما سوار هواپیما شوید، به راحتی از بالا می توانید مشاهده کنید که حداقل 900 نفر آن جا هستند.
شما دو سال قبل نکته مهمی گفتید که من همیشه آن را به خاطر دارم و آن این که: من و شما قادریم و باید سعی کنیم که مواضع ایران و عراق را به هم نزدیک کنیم. اکنون سوال من این است که ما باید برای امور اسرا چکار کنیم؟ طبق قراردادی که آقای "طه یاسین رمضان" – معاون رئیس جمهوری عراق - با "سید خاتمی" – رئیس جمهوری وقت ایران - داشتند بنا بود موضوع اجساد را ما انجام دهیم. لذا طبق آن قرار، ما پیش رفتیم اما تا امروز با اطمینان کامل می گویم که در امور اسرا هیچ پیشرفتی نداشتیم.
در مورد 836 نفرعراقی ای که تیمسار نجفی مدعی است آنها مفقود هستند، اخبار مربوط به اسارت آنها توسط دیگر اسرا بدست ما رسیده است. شما می دانید که ما از شما تعدادی زندانی داریم حدوداً 200 الی 300 نفر. از آن جمله یک نفر سرهنگ (منظورش سرهنگ "آدم نژاد" بود) و یک نفر گروهبان است. ما به تیمسار نجفی گفتیم که حاضریم همۀ این زندانی ها را بدهیم، ولی در عوض اسرای ما را آزاد کنید. ولی ایشان قبول نکرد. ما نمی خواستیم موضوع اسرای کشته شده را برعهدۀ شما بگذاریم.
تیمسار نجفی لیست 1216 نفرۀ اسرای عراقی مدفون در ایران را به ما داد و گفت اینها در ایران فوت کرده اند و شما زحمت کشیدید و اجساد آنها را به ما تسلیم کردید . ولی تعداد 50 نفر از اجساد هنوز تحویل ما نشده است. نمی دانم چرا امیر نجفی نشانی آنها را نداده است. الان خانواده های عراقی فهمیده اند و دائماً برای روشن شدن سرنوشت اجساد فرزندان شان به ما فشار می آورند.
اما در مورد پناهندگان نیز یادآوری کنم که: ضوابط ما در عراق در مورد پناهندگان ایرانی این گونه است که آنان می توانند تمام دارایی و مایملک خود را بفروشند و تبدیل به پول کرده با خود به ایران بیاورند. علاوه بر آن، دولت عراق به هر کدام از آنها هزار دلار نیز می دهد. اما متأسفانه در ایران این کار نمی شود و اخیراً به من گفتند که ایرانی ها در این کار جدی نیستند و کار را تعطیل کردند.
در این جا باقرزاده حرف او را قطع کرد و گفت: ولی من در بولتن اخبار خواندم که عراقی ها کار را تعطیل کرده اند.
حسن الدوری اظهار داشت: بله چون ایرانی های فعال برخورد نکردند ما کار را تعطیل کردیم. در عراق، عراقیها می گویند: کار شما با سید باقرزاده خیلی خوب پیش می رود. همان طور که می دانید تاکنون ده هزار جسد را با هم مبادله کرده ایم و این کار بزرگی است. ما از شما می خواهیم این موضوع را به سید خامنه ای گزارش کنید تا کار امور اسرا را آسان کنند. چون شما در گذشته در یک مرحله اقدام کردید و به نتیجه رسیدیم و تعدادی از اسرای دو کشور آزاد شدند. در مقابل ما هم در جزیره مجنون زمینه کار شما را فراهم می کنیم. من نمی خواهم کار خودمان را با کار کمیسیون اسرا گره بزنم، ولی به شدت نگران تعطیلی کار خودمان (کمیته مفقودین) هستم. چون اگر موضوع اسرا حل نشود، کار کمیته جستجوی اجساد نیز با مشکل مواجه خواهد شد.
سردار باقرزداه در پاسخ ادعاهای الدوری گفت: ما، در ماه مبارک رمضان ، دعایی را زمزمه می کنیم که در آن می گوییم "اللهم فکّ کلّ اسیر".
الدوری گفت: بله "اللهم فک کلّ اسیر المسلم".
باقرزاده گفت: نه. کلِّ اسیر.اینجا مطلقِ اسرا مدّ نظر است، اعم از مسلم، کافر و مشرک؛ لذا تعبیر چون اطلاق عام دارد، طبعاً اسرای شما را نیز در بر می گیرد! اما به عنوان یک فرد بی طرف می خواهم نظر بدهم. حقیقت این است که استراتژی ما و شما در رابطه با امور اسرا، چندان خوب نبود که کار به نتیجه مطلوب نرسیده و به بن بست رسیده است. بر پایه این استراتژی، اعتماد زائل شده و پل های مربوط در این رابطه، بکلی خراب شده است.
شما چه توقعی از من دارید؟ فرض کنید من یک بار دیگر این پیشنهاد را بدهم، اما نخستین سوالی که رهبری انقلاب از بنده می کنند این است که: شما چه تضمینی دارید که عراق در اقدام متقابل، اسرای ایرانی را آزاد کند؟ ایشان از من سوال خواهند کرد: مگر امیر نجفی همین کار را نکرد و تعداد زیادی از اسرای عراقی را آزاد نکرد پس چرا نتیجه ای حاصل نشد؟
البته شما متأسفانه در ازای اقدام من، فقط 64 نفر از اسرای ایرانی را آزاد کردید و دیگر ادامه ندادید. تحلیل من این بود که پس از آن مرحله، توپ به گردش در خواهد آمد و ما وارد مراحل دیگری خواهیم شد؛ ولی شما ادامه ندادید و همواره گفتید اسیری نداریم، درحالی که ما هم اسناد زیادی در مورد وجود اسرای ایرانی در عراق داریم. به عنوان نمونه دو نفر که با هم فامیل هستند، در اردوگاه با هم اسیر بودند اما یکی از آنها آمد و دیگری همچنان اسیر است. متأسفانه شما شرایط امیر نجفی را درک نمی کنید. ایشان تعداد زیادی از اسرای شما را آزاد کرد ولی شما فقط تعدادی چوپان و قاچاقچی و رهگذر را به ایران برگرداندید. طبیعی است این کار موجب می شود تا موضع ایشان در کشور ضعیف شود و از نظر افکار عمومی نتواند پاسخگو باشد. امروز افکار عمومی ملت ایران نمی پذیرد که ما سرباز اسیر عراقی آزاد کنیم ولی ما به ازای آن، زندانی ساده و مردم بومی مناطق را که اوایل جنگ به زور برده اید، تحویل بگیریم.
شما اجساد تعدادی را که در عراق به شهادت رسیده اند از جمله جسد "رامین جبرائیلی" که در جریان انتفاضه در عراق، بر اثر اسهال خونی شهید شد را نداده اید(که الدوری نام او را یادداشت کرد) البته در مورد 50 جسدِ شما، باید بگویم: به دلیل برخی از ساخت و سازها در قبرستان های ایرانی، کار ردیابی آنها مشکل شده بود. اما اخیراً تیمسار نجفی توسط کمیته ای محل دقیق آنها را معلوم کرد و به ما اعلام نمود و قرار است به زودی آنها را نبش قبر کنیم و تحویل دهیم. من از شما می خواهم خواسته های خود را مکتوب کنید و به من بدهید تا آن را به رهبری انقلاب تقدیم کنم.
الدوری در پاسخ اظهار داشت: نمی توانم این کار را بکنم. این نظر غیر رسمی است.
باقرزاده گفت: خب به طور غیر رسمی بنویسید. بدون شرح و امضاء و سربرگ. ولی او در پاسخ گفت: نمی توانم این کار را بکنم!!
باقرزاده اظهار داشت: در هر حال من فضا را خیلی روشن نمی بینم. در چنین شرایطی که عراق تهدید می شود و ما دشمن مشترک داریم، باید برای تأمین امنیت منطقه همکاری مشترک داشته باشیم. ای کاش شما همانند مرحلۀ قبل که در آستانۀ حملۀ آمریکا به عراق، تعداد قابل توجهی از اسرای ایرانی را آزاد کرده بودید، این بار نیز همین کار را بکنید. اگر کار کمیته مفقودین پیش رفته است، به دلیل ایجاد اعتماد بوده. لذا شما باید این اعتماد را در بخش اسرا نیز به وجود بیاورید. شما فرض کنید الان بنده بشوم مسئول امور اسرا، طبیعی است تا شما ایجاد اعتماد نکنید من نمی توانم هیچ کاری برای شما انجام دهم.
همین عدم اعتماد به دولت شما بود که موجب شد سازمان ملل هیأتی را برای ردیابی سلاح شیمیائی و هسته ای به آن کشور اعزام کند. خب آمریکائی ها جوسازی کردند ولی خوشبختانه دولت شما پذیرفت و رئیس جمهوری عراق نیز خیلی باز برخورد کرد و گفت بیائید همۀ کاخ ها را بازدید کنید.
لذا معتقدم باید تیمی از جمهوری اسلامی ایران با عضویت صلیب سرخ و با کمک خود عراق، کلیه نقاطی را که ما مدعی هستیم ممکن است در آن جا اسیر ایرانی باشد، بازدید کند. شما از این راه می توانید تا حدی ایجاد اعتماد کنید.
حسن الدوری در پاسخ اظهار داشت: من به عنوان یک شخص این پیشنهاد را قبول دارم.
سپس باقرزاده به او گفت: در هر حال من خواستۀ شما را منتقل می کنم ولی چندان امیدوار نباشید چون فضا اصلاً خوب نیست. نکته دیگری که در این جا باید بگویم، موضوع تعطیلی کار جستجوی اجساد است. شما مطمئن باشید چنانچه این کار صورت بگیرد این موضوع بر روی سایر کمیته ها بویژه کمیته تجارت و زیارت اثر منفی خواهد گذاشت و ممکن است کلیه کارها را به تعطیلی بکشاند.
حسن الدوری پس از پاسخ باقرزاده اظهار داشت: من خدا را شاهد می گیرم که اسیری در عراق نیست؛ ولی از شما سوال می کنم چه دلیلی دارد که ما اسیران شما را نگه داریم؟ من قبل از ماه مبارک رمضان به کلیه شهرهای موصل، بعقوبه، تکریت، صلاح الدین و ... رفتم برای ردیابی احتمالی اسرا و اجساد. با خود گفتم: تمام زندان ها را یک بار دیگر بازدید کنم. به نحوی که وقتی آقای نجفی فهمید، به من گفت: پس تو کی به زن و بچه ات می رسی؟! من آن دسته از اسامی را که او به من داده بود، پیگیری کردم از جمله خلبانان را. آیا شما می دانید که عراق 51319 نفر مفقود دارد؟ ما حداقل مدرک 3300 نفر از آنها را داریم که در ایران هستند. خواهش می کنم این مطلب را برای آقای خامنه ای بنویسید.
پس از این اظهارات، طرفین وارد مباحث فنی جاری در خصوص جستجو در منطقه زید و شلمچه شدند و برخی از اشکالات مطروحه را رفع کردند.

جلسه که تمام شد و الدوری رفت به کشور خودشان، از سردار باقرزاده پرسیدم که نظرش دربارۀ اظهارات الدوری چیست؟ که ایشان گفت:
تردیدی ندارم که حضور سرلشکر الدوری در مرز، با اجازۀ مقامات بالاتر و برای رخنه در مواضع جمهوری اسلامی ایران صورت گرفته است. خصوصاً که در دیدار اخیر کمیسیون های ایرانی و عراقی، طرف عراقی آب پاکی را بر روی دست طرف ایرانی ریخت و صراحتاً وجود هرگونه اسیر ایرانی در خاک عراق را رد کرده است.
امید بستن عراقی ها به بنده هم، جهت گشایش در این امر - صرف نظر از برخی عبارات اغواء کننده و طمع ورزی ها از جمله ایجاد اختلاف بین بنده و امیر نجفی و همچنین سابقۀ موثری که در موضوع آزاد سازی اسرای انتفاضه داشتم -حاکی از میزان تأثیر کار کمیته جستجوی مفقودین در خاک عراق و مالاً آثار و تبعات مثبت آن در نزد مردم و مسئولین نظام جمهوری اسلامی است. به عبارت دیگر عراقی ها کار ما را قوی و تأثیر گذار ارزیابی کرده و می کنند.
تهدید تلویحی به انسداد در فعالیت برون مرزی کمیته مفقودین هم، اگرچه با پاسخ اجمالی بنده روبرو شد، ولی حکایت از این دارد که عراقی ها می دانند که موضوع اجساد برای ما مهم است. لذا بعید نیست که بخواهند برای اخذ امتیاز، طمع بورزند و حتی در برهه ای از زمان کار را به تعطیلی بکشانند. کما این که در گذشته نیز قریب به 9 ماه کار را تعطیل کرده بودند.
ناگفته نماند در صورتی که عراقی ها بخواهند به این سمت بروند، باید مسئلۀ تعطیلی کمیتۀ تجارت و زیارت و دیگر مناسبات نیز به طور رسمی به آنان گوشزد شود.
البته تجربه نشان داده که عراقی ها حتی در شرایط سخت نیز به سختی امتیاز می دهند؛ لذا چاره جویی برای رخنه در مواضع سرسخت عراق در موضوع اسرا، باید خارج از قواره های موجود کمیسیون امور اسرا پیگیری و ردیابی شود. به اعتقاد بنده، این موضوع باید از کشمکش های دو سویۀ امیر نجفی و آقای قاضی عبدالمنعمِ لجوج و یکدنده، خارج شود. به نحوی که یا در سطوح عالی تر بحث و بررسی شود، یا این که ما مکانیزمی طراحی کنیم که منجر به دخالت عوامل خارجی نظیر سازمان ملل، صلیب سرخ و یا دیگر کمیته های به اصطلاح حقوق بشری بشود. به نظر می رسد یارگیری در این رابطه بی مناسبت نباشد. خصوصاً این که در شرایط کنونی، عراقی ها با جامعه بین المللی از نظر مسائل حقوق بشری و امثال آن مشکل دارند و کشوری نظیر کویت نیز مشکل مشابه ای با عراق دارد. از این رو فکر می کنم اگر این موضوع توسط شورای عالی امنیت ملی مورد بازنگری قرار گیرد و راه کارهای ممکن مرور شود، مثمر ثمر خواهد بود.

نوشته:سید عباس موسوی

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:35 - 0 تشکر 160098

عدالت - به یاد شهداى تفحص

به همراه بچه هاى تفحص بودیم و از همراهى شان كسب فیض مى كردیم گهگاه پاى خاطراتشان هم مى نشستیم از جمله پاى خاطرات جانباز شهید حاج على محمودوند.

خاطره اى كه در ذیل مى آید نقل از اوست كه قسمم داد تا وقتى زنده است آن را بازگو نكنم! و حالا كه محمودوند گرامى در بهشت آرمیده است نقل این خاطره شاید نقبى بزند به آن روزهاى خوب خدا، امید كه از آن حال و هوا خوشه چین معرفت باشیم.

سال ۶۱ در عملیات والفجر مقدماتى(فكه) از واحد تخریب لشكر ۲۷ به گردان ها مامور شده بودیم و محل حضورم در گردان حنظله بود. یك شب كه در گردان خواب بودیم متوجه شدم شخصى كه در كنار من خوابیده به نام عباس شیخ عطار به شدت در حال لرزیدن است و به حال تشنج افتاده بود.

دندان هایش به شدت چفت شده بود من كه یكباره از خواب پریدم او دست و پاى خودش را گم كرد و بعد از یك ربع ساعت بالاخره به حالت اولیه برگشت و همین كه متوجه شد من بالاى سرش بوده ام خیلى ناراحت شد كه من این قضیه را فهمیده ام لذا مرا قسم داد كه به كسى چیزى نگویم تا احیانا این مساله باعث نشود كه به عملیات نرود از او سوال كردم كه چرا به این حالت دچار مى شوى؟

در جوابم گفت: من هر وقت خوشحال و یا ناراحت شوم به این حالت دچار مى شوم و دیگر صحبتى نكرد من به او گفتم اگر مجددا به این حالت دچار شدى من چه باید بكنم؟ گفت: در جیب من شیشه قرصى است كه اگر به این حالت دچار شدم یك قرص را با كمى آب حل كن و از لاى دندان ها به دهانم بریز و شیشه قرص را نشانم داد و سپس داخل جیبش گذاشت. بالاخره نمى دانم این قضیه چگونه لو رفت كه مسوولین گردان فهمیدند و تصمیم گرفتند كه او را به عملیات نبرند اما او حرفى زد كه دیگر هیچ كس نتوانست تصمیمى بگیرد.

او گفت: آن كسى كه مرا آورده خودش هم مرا به عملیات مى برد. و واقعا هم كسى حرفى نزد. دوست دیگرى هم داشتم به نام حسین رجبى ایشان هم خیلى با من رفیق بود در شب عملیات یك لحظه از من جدا نمى شد شدیدا به هم وابسته بودیم.


در آن شدت درگیرى در فكه هر وقت از من عقب مى ماند بلند صدایم مى كرد، محمودوند محمودوند…
و به هر صورتى كه بود هم دیگر را پیدا مى كردیم. در شب عملیات از یك كانال بزرگى رد مى شدیم، تعدادى نیرو دیدم كه داخل كانال نشسته بودند، از آنها سوال كردم بچه ها كجا هستند؟ گفتند بچه هاى گردان كمیل.

گفتم چند روز است كه در اینجا هستید گفتند: سه روز. سپس در تاریكى عبور كردم. چند كانال دیگر كه رد شدیم دیگر هوا روشن شده بود. بچه ها گفتند كه نماز صبح را بخوانیم، شروع به خواندن نماز صبح نمودیم. عراقى ها ما را محاصره كرده بودند و ما اطلاع نداشتیم. با روشن شدن هوا متوجه شدیم كه در محاصره هستیم.

عراقى ها فریاد مى زدند تسلیم شوید، بیایید طرف ما و در همین حین تیراندازى را شروع كردند و اولین تیر به سر حسین یارى نسب فرمانده گردان حنظله خورد و شهید شد. ناگفته نماند كه برادر حسین یارى نسب( تنها كسى بود كه لباس فرم سپاه به تن داشت) عراقى ها از سر كانال شروع به قتل عام بچه ها كردند در همین حین یك گلوله هم به سر رجبى خورد، آرام آرام قدرى به عقب رفت و به زمین افتاد. درگیرى شدت زیادى پیدا كرده بود و تنها یك راه بازگشت داشتیم كه از میدان مین بود و اول میدان مین هم یك موشك مالیبیوتكا كه عمل نكرده بود روى سیم خاردار افتاده بود و این تنها راه و نشانه بود براى بازگشت.

داخل كانال انباشته از شهدا شده و جاى پا براى عبور نبود و بالاجبار باید از روى شهدا رد مى شدیم. به اتفاق ،۷ ۸ نفرى كه مسیر برگشت را مى آمدیم وارد میدان مین شدیم. پشت یك تپه خاكى كوچك پناه گرفتیم. چهار لول عراقى ها همه بچه ها را قلع و قمع مى نمود. ۲ تا از بچه ها گفتند ما به سمت چهارلول شلیك مى كنیم تا شما باز گردید.

در همین حین چهارلول به سمت تپه خاكى شلیك كرد و ۲ تا از بچه ها را انداخت. همه ما به شدت مجروح شده و جراحات زیادى برداشته بودیم ولى مصمم بودیم تا مجروحین را از مهلكه نجات دهیم. هرچند متاسفانه از ۸ نفر من زنده از میدان مین خارج شدم و بقیه را عراقى ها به شهادت رساندند. در حین عقب آمدن به همان كانالى كه بچه هاى گردان كمیل برخورد نموده بودند، رسیدیم قدرى سینه خیز در كف كانال خوابیدم تا كمى آتش سبك شد.

سپس متوجه شدم كه به غیر از تعداد انگشت شمارى بقیه شهید شده اند من با چشم خودم در حدود ۸۰ تا ۹۰ شهید را در این كانال دیدم و تعداد دیگرى كه در میدان مین به شهادت رسیده بودند، به انتهاى كانال كه رسیدم دیدم چند نفر در گوشه اى نشسته اند گفتم چرا اینجا نشسته اید؟ گفتند: مدت ۴ روز است كه تشنه و گرسنه در اینجا مانده و رمق حركت كردن نداریم به هر صورتى كه بود به كمك همدیگر خودمان را به یك خاكریز بزرگ رساندیم و حدود ۴۰ كیلومتر پیاده روى كردیم.

در كنار خاكریز هم شهداى زیادى را مشاهده نمودیم. به نزدیكى خط بچه هایمان كه رسیدیم از خستگى و خون ریزى زیاد من دیگر هیچ چیز نفهمیدم و فقط احساس مى كردم كه روى برانكارد هستم. پس از آن تمام صحنه ها در مدت ،۱۲ ۱۳ سال در ذهنم ماند تا قضیه تفحص شروع شد. سال ۷۱ اتفاقا اولین جایى كه رفتیم و مشغول تفحص شدیم همان محور والفجر مقدماتى بود ( قتلگاه فكه) من خیلى اصرار داشتم كه كانال گردان كمیل و حنظله را پیدا كنم. بسیار گشتیم و بالاخره اول گردان كمیل را یافتیم و همان شهدایى كه من آن شب داخل كانال دیده بودم همگى شان را ( حدود ۸۵ الى ۹۰ شهید بودند) از زیر خروارها خاك بیرون كشیدیم.

من مدت ۱۰ روز به دنبال كانال گردان حنظله مى گشتم و آنجا را نمى یافتم، علت هم این بود كه عراقى ها كانال ها را پر و صاف كرده بودند و روى آن را مین گذارى كرده بود. من هر چه قدر به مسوولین مى گفتم كه كانال دیگرى هم وجود دارد كه بچه هاى گردان حنظله درونش هستند، كسى جدى نمى گرفت. تا یك روز حاج محمد كوثرى فرمانده لشگر ۲۷ به منطقه آمد من به ایشان گفتم من چون آن شب در گردان بودم و آن شب را هم كاملا به یاد دارم تاكید مى كنم كه اینجا كانال حنظله مى  باشد.

تا این كه به دستور ایشان دوباره تفحص در همان حول و حوش فعال شد. حالا چطور گردان حنظله را پیدا كردیم؟ این خودش حكایتى است. شب عملیات كه ما در حین عقب نشینى مى خواستیم وارد میدان مین شویم همان موشك مالییوتكا كه عمل نكرده بود را دیدیم و حالا بعد از ،۱۱ ۱۲ سال آن موشك به همان صورت بر روى سیم خاردارها افتاده بود و این جرقه اى بود در ذهنم براى به یاد آوردن آن شب. وارد میدان مین شدیم و همان تپه خاكى را كه در شب عملیات به آن پناه برده بودیم یافتیم و پیكرهاى مطهر همان دو شهید را كه چهارلول عراقى ها آنها راتكه پاره كرده بود كشف كردیم.

در همین حین حاج محمد به یك تكه استخوان برخورد نمود و گفت: این چیه؟ من گفتم این یك بند انگشت است خود حاج محمد زمین را زیر و رو كرد و به یك شهید برخورد كردیم كه بر پشت شهید با حروف درشت نوشته شده بود حنظله. با خوشحالى فراوان توام با آه و درد كه در سینه ام شعله ور بود همان منطقه را زیر و رو كردیم ولى متاسفانه بعد از ۱۰ روز دیگر شهیدى پیدا نشد دیگر از غصه دلم داشت مى تركید مطمئن بودیم كه تمام شهداى گردان در همین اطراف هستند و احساس مى كردم كه خیلى به آنها نزدیكم خیلى به خدا و شهدا توسل جستیم بعد از ۱۲ روز به تنهایى در همان اطراف به دنباله نشانه اى از كانال بودم بى نهایت فكرم خراب بود منطقه را كه نگاه مى كردم به یاد شب عملیات مى ا فتادم كه چطور بچه ها در قتلگاه توسط مزدوران عراقى كه شدیداً مست بودند قتل عام مى شدند.

در همین افكار غوطه ور بودم و آرام آرام از روى سیم خاردار رد شدم و وارد میدان مین شدم ناگهان چشمم به یك تكه از لباس سبز سپاه افتاد كه قسمتى از آن بیرون زده بود. با دست هایم خاك را كنار زدم دیدم شهید است در حالى كه لباس سبز سپاه بر تن داشت، فریاد زنان به طرف بچه ها دویدم در حالى كه با چشمان اشك بار فریاد مى زدم پیدا كردم، پیدا كردم به سیدمیرطاهرى مسوول گروه گفتم: سید! گردان حنظله را پیدا كردم.

بچه ها همگى به آن منطقه حركت كردند. شهیدى را كه زیر خاك بیرون آورده بودم نشان دادم و گفتم این شهید برادر حسین یارى نسب است. سید گفت: شما از كجا مطمئن هستید؟ گفتم چون تنها كسى كه در شب عملیات لباس سپاه را بر تن داشت و قدش هم بلند بود. یارى  نسب بود آن روز تا شب ۱۵ شهید را از زیر خاك بیرون آوردیم و با احترام در معراج شهدا جا دادیم و هنگامى كه همان شهیدى كه لباس سبز سپاه را به تن داشت استعلام كردیم، اعلام كردند برادر حسین یارى نسب فرمانده گردان حنظله است و این باعث شد كه همه به یقین و اطمینان برسیم كه كانال گردان حنظله را پیدا كردیم.

با همت بچه ها، شهداى گردان حنظله را كه در یك گروه دسته جمعى مدفون شده بودند پیدا كردیم، حسین رجبى هم در میان سایر شهدا بود. روز دیگر كه به دنبال شهداى گردان بودیم در كنار همان میدان مین كه قبلا گفتم هر كسى از بچه ها كه در شب عملیات مى خواست رد شود عراقى ها مى زدند یك خاكریز كوچك كنار میدان مین پیدا كردیم كه همه شهدا را جمع نموده و دفن كرده بودند و گروهى از بچه هاى گردان حنظله بودند و گروهى از گردان كمیل. پیكر شهیدى تنها در وسط میدان مین افتاده بود و وقتى كاملا پیكرش را از زیر خاك بیرون آوردیم به دنبال پلاك و یا مشخصاتى از او بودیم.

وقتى دست در جیب شهید بردم دستم به شیشه برخورد نمود تا آن را از جیب شهید بیرون آوردم دنیا بر سرم خراب شد و از خودم بى خود شدم و شدیدا گریستم. تمام صحنه آن شب ( لرزیدن شیخ عطار) جلوى چشمم آمده بود. آن چیزى نبود جز شیشه قرص شیخ عطار كه در شب عملیات به من نشان داد و سفارش كرده بود كه در صورت نیاز بر دهان او بگذارم….

جانبار شهید حاج على محمودوند

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:38 - 0 تشکر 160099

شهیدی كه پس از شانزده سال پیكرش سالم بود

گفت و گو با مادر شهید محمد رضا شفیعی مختصری از خودتان بگویید؟ اهل كجا هستید؟ چند فرزند دارید و زندگی را چگونه شروع كردید؟ بنام خدا، من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع كردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیكه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع كردیم با شوهرم به ساختن.

من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه كاره سرپا كردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشكلی نداشتیم، ولی زمستان به مشكل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را كفایت می كرد. شروع كردم به قالی بافتن یك قالی بافتم، خانه را كاه گل كردیم. یكی بافتم، برق كشیدیم، یكی دیگر را بافتم و لوله كشی آب كردیم، بالاخره با هزار مشقت یك خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینكه خدا محمدرضا را به ما داد و به بركت قدمش وضع زندگی ما كمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض كرده و تبدیل به احسن كنیم.

محمدرضا چه سالی به دنیا آمد و در میان فرزندانتان چه ویژگی داشت؟ محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت. بچه زرنگ، كنجكاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می كرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. همیشه كمك من بود و نمی گذاشت یك لحظه من دست تنها بمانم.

همیشه دوست داشت به همه كمك كند. ساله بود كه پدرش از دنیا رفت. من وقتی گریه می كردم به من می گفت گریه نكن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه كند. بابا رفت من كه هستم. از دوران كودكی او چه صحنه هایی را در ذهن دارید؟ در دوران كودكی شیطنت های كودكانه اش همه را با خود مشغول می كرد، در آن منزل قدیمی كه بودیم ایوان كوچكی داشتیم كه پله های آن به آب انبار منتهی می شد، محمدرضا می خواست سیم برق را داخل پریز كند كه برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد.

من تنها بودم و پایم هم شكسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی توانستم از جایم بلند شوم. شروع كردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم كه تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و كبود شده بود و به هیچ وجه حركت و تنفس نداشت.

او را بردند به سمت بیمارستان، یك بقال در محله داشتیم كه خدا او را بیامرزد به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل كرده بود، او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع كرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یكباره محمدرضا چشمانش را باز كرد و كاملاً حالش عوض شد سید گفته بود نیازی به دكتر نیست، طبیب اصلی او را شفاء داده است. از چه زمانی تصمیم به رفتن به جبهه كرد و عكس العمل شما در مقابل خواسته او چه بود؟ سال داشت آمد و تقاضای جبهه كرد، ناراحت بود و می گفت مرا قبول نمی كنند و می گویند سن شما كم است، باید 15 سال تمام داشته باشید.

به او می گفتم صبر كن سال بعد انشاءالله قبولت می كنند. ولی صبر نداشت و می گفت آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستكاری كرد و 1 سال به سن خود اضافه كرد، به من می گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم تا قبولم كنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود ولااقل به جای پدرش من به بدرقه او می رفتم. ولی هر بار كه اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت این قضیه می سوزد.

از جبهه كه بر می گشت چه تغییراتی در حالات و رفتار او می دیدید؟ وقتی بر می گشت خیلی مهربان می شد، نمی گذاشت من یك تشك زیرش بیندازم، می گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها كجا می خوابند! من چطور روی تشك بخوابم؟» اگر می گفتم آب می خواهم فوری تهیه می كرد. خرید می كرد مرا می برد حرم حضرت معصومه (س) می گفت نكند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می كنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی كسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار كه بر می گشت از قصه های خودش برایم تعریف می كرد. یكبار می گفت سوار قاطر بودم و داشتم از كمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یك تركش ریز هم سراغم نیامد.

می گفت یكبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم، نجات پیدا كردیم. بار دیگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود كه چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار كه مرخصی می آمد فقط به فكر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بود، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد. بارزترین خصوصیات او چه بود؟ بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و كاری را انجام نمی داد.

مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یك روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت كه شلوارش را كمی تنگ كنم، بعد از سؤالهای زیادی كه كردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت كسی از این موضوع با خبر نشود. در مورد ازدواج با او صحبتی نمی كردید؟ چرا به او می گفتم من تنها شدم، نمی گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری، یك دختر خوب و مؤمنه پیدا كنیم، هم مونس من باشد، هم شریك زندگی تو. با خنده جواب می داد كه خدا یار بی كسان است. زنم یك تفنگ است و همینطور خانه ام یك متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد نه بنا! می گفت غصه تنهایی را نخور خدا با ماست. اولین بار كه مجروح شد را به یاد دارید؟ ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد.

یك روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیك است. وقتی پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید.

وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یك جوان نشسته روی یك ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت: «شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یكدفعه گریه ام گرفت، بغلش كردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفت چیزی نیست، یك تیغ كوچك به پایم فرو رفته. مهم نیست دكترها بیخودی شلوغش می كنند. كه بعدها فهمیدم یك تركش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شكافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.

از آخرین دیدار برایمان بگویید؟ اوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، می گفتم: «مادر تو كه پول زیادی نداری، از این خرجها می كنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یك بیت شعر می داد: «شما با خانمان خود بمانید كه ما بی خانمان بودیم و رفتیم» بعد می گفت: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اكرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام.

حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی كرد و حرف آخرش را به من زد كه «مادر به خدا می سپارمت». چند روزی طول نكشید كه شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد یك لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در كه آمد یك شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی من كه آمد یك بقچه سبز كوچك شد.

سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح كه بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نكرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولی خبری نبود از ما خواستند یك عكس و فتوكپی شناسنامه را پست كنیم برای صلیب سرخ، كه ما همین كار را كردیم.

از اسارت و شهادتش چگونه مطلع شدید؟ آیا كسی او را در زمان شهادت دیده بود یا خیر؟ هشت ماه از این قصه گذشت یك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ایستاده بودند، با لباس سپاه كه یك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از این تصاویر كسی را می شناسید، من ورق می زدم دیدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضی ها اصلاً قابل شناسایی نبودند، داشتم ناامید می شدم كه در صفحه آخر عكس محمدرضا را دیدم، با حالت عجیبی در عكس خواب بود و لبهایش از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسین، آیا كسی به تو آب داده یا تشنه شهید شدی»؟ برادر سپاهی گفت: شما مطمئن هستی این پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم این محمدرضای من است.

گفت: «پس چرا در این عكس، محاسن ندارد ولی این عكس در اتاق صورتش پر از محاسن است»؟ راست می گفت او شب آخر محاسنش را كوتاه كرد و می گفت احتمالاً در این عملیات اسیر شوم می خواهم بگویم سرباز هستم نه پاسدار. خلاصه به ما اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت می رسد و جنازه او را در قبرستان الكخ مابین دو شهر سامرا و كاظمین دفن كرده اند.

بعدها دوستی داشت به نام محسن میرزایی از مشهد كه با هم زخمی شده و اسیر شده بودند و او بعدها آزاد شد، او می گفت: «محمدرضا تركش توی شكمش خورده بود، زخمی داخل كانال افتاده بودیم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل كنند ولی زودتر از نیروهای كمكی، عراقیها رسیدند و ما اسیر شدیم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل كردند هر دو حالمان وخیم بود، ولی محمدرضا به خاطر زخم عمیق شكمش خیلی اذیت می شد، در روزهای اول از او خواسته بودند، به امام خمینی(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگوید ولی محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقی به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توی دهنش كه یكی از دندانهایش شكسته بود.

پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عمیقی كه داشت به هیچوجه آب به او ندهیم. روز آخر خیلی تشنه اش بود، به من می گفت: «محسن من مطمئنم شهید می شوم، انشاءالله ما پیروز می شویم و تو آزاد می شوی بر می گردی كنار خانواده ات، تو با این نام و نشان به خانه ما می روی و می گویی من خودم دیدم محمدرضا شهید شد، دیگر چشم به راهش نباشند، بعدها كه برادر میرزایی بعد از 4 سال آزاد شد، به منزل ما آمد و از لحظه شهادت محمدرضا برایمان تعریف كرد.

روز آخر خیلی تشنه اش بود، یك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روی زمین می كشید تا آب بنوشد در بین راه افتاد و به شهادت رسید به لطف خدا و عنایت اهل بیت در همان لحظه صلیب سرخ برای بازدید از اردوگاه آمده بودند. با این صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند او را برای تدفین بردند.

این برادر می گفت: لحظه های آخر خیلی دلم آتش گرفت محمدرضا داد می زد، فریاد می زد جگرم می سوزد ولی من نمی توانستم به او آب بدهم. آخرین جمله را گفت و رفت: «فدای لب تشنه ات یا اباعبدالله» حالا آمدم بگویم اگر در خواب او را دیدید به او بگویید حلالم كند و از من راضی باشد. نحوه زیارت عتبات و دستیابی به شهید را برایمان توضیح دهید؟ سه سال پیش توفیق شد كه به زیارت عتبات مشرف شوم. عكس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توكل به خدا راهی شدم. وقتی رسیدم به هر كسی التماس كردم از مأمورین تا بگذارند حتی یك ساعت بر سر قبر محمدرضا بروم، قبول نمی كردند.

مرا منع می كردند و می ترسیدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرم دنبالم بود، او كمی عربی بلد بود، با یكی از رانندگان صحبت كردیم و 20 هزار تومان پول نقد به او دادیم، ما را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهای شهدا را نزده بودند ولی طبق آدرسی كه داشتم قبر را پیدا كردم، ردیف 18، شماره 128.

لحظه به یاد ماندنی بود، بی تاب بودم و خودم را بر روی مزارش انداختم. به محمدرضا گفتم شب اول خواب دیدم گلزار بودی، دلم می خواهد پیش من بیایی، خلاصه خیلی التماس كردم و بعد از آن در كربلا آقا سیدالشهداء را به جوان رعنایش علی اكبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند. این جدایی تا كی طول كشید و از بازگشت شهیدتان به قم چه حرفهایی دارید؟ حدود 2 سال از این قصه گذشت، یك روز اخبار اعلام كرد 570 شهید را به میهن باز گرداندند، به خودم گفتم یعنی می شود بچه من هم جزو اینها باشد.

با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببینید محمدرضا بین این شهدا هست یا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بیاورند خبر می دهند». گوشی را گذاشتم دیدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم كیه» گفت: «منزل شهید محمدرضا شفیعی» گفتم: بله محمدرضای من را آوردید. گفت: «مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستید».

گفتم: «سه چهار شب قبل خواب دیدم پدرش آمد به دیدنم با یك قفس سبز و یك قناری سبز». گفت: «این مژده را می دهم بعد 16 سال مسافر كربلا بر می گردد». آن برادر سپاهی می گفت: «الحق كه مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده می دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفیعی را آوردند ولی پسر شما با بقیه فرق می كند».

گفتم: «یعنی چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع جنازه او را ببینید. هنگامی كه با جسد سالم شهیدتان برخورد كردید چه احساسی داشتید؟ وقتی وارد سردخانه شدم پاهایم سست شده بود، یاد آن روز اولی كه مجروح شده بود افتادم، دلم می خواست دوباره خودش به استقبال بیاید.

وارد اتاق شدیم، نفسم بند می آمد، اگر جای من بودید چه حالی پیدا می كردی؟ بعد از 16 سال جنازه ای را از زیر خروارها خاك بیرون آورده بودند، بالاخره او را دیدم نورانی و معطر بود، موهای سر و محاسنش تكان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد، بعثی های متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا برای از بین رفتن این بدن آن را 3 ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زیر آفتاب كبود شده بود، حتی می گفتند یك نوع پودری هم ریخته بودند ولی اثر نكرده بود.

بعدها می گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقی با تحویل دادن جنازه محمدرضا گریه می كرده و صدام را لعن و نفرین می كرده كه چه انسانهایی را به شهادت رسانده است. خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشییع جنازه شدم. از تشییع و تدفین برایمان بگویید – استقبال مردم چگونه بود؟ مصلای قدس جای سوزن انداختن نبود، جمعیت زیادی با دسته های سینه زنی خود را به مصلا می رساندند. چشمان همه اشك گرفته بود، جنازه بچه ها را آوردند، وقتی مردم از قصه جنازه محمدرضا با خبر شدند چه عاشورایی به پا كردند.

زیر تابوتها سیل جمعیت بر سر و سینه می زدند، باورم نمی شد بعد از 16 سال با این جمعیت پسر نازنینم باید بر روی دستها به سمت گلزار تشییع شود. حسین جان حاشا به كرمت چقدر بزرگوار بودی و من نمی دانستم. وقتی رسیدم بالای قبر با دردپا و ضعفی كه در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل كردم و داخل قبر گذاشتم. یك عده گریه می كردند، یك عده سینه می زدند.

خلاصه غوغایی به پا شده بود، با دستان خودم محمدرضا را دفن كردم. یكی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا محمدرضا بعد از 16 سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترك نمی شد، همیشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شركت می كرد یا ما در سنگر مصیبت می خواندیم، همه با چفیه اشكهایشان را پاك می كردند ولی محمدرضا اشكهایش را به بدنش می مالید و گریه می كرد. آیا هنوز كه هنوز است حضور این شهید را حس می كنید و از این حضور چه خاطره ای دارید؟همیشه و در همه حال او را كنار خودم می بینم، در خواب با او خیلی حرفها می زنم این حضور برایم خیلی خاطره انگیز بوده است.

در همان زمان جنگ یك عكس كوچكی انداخته بود كه ما یك دانه از این عكس را در آلبوم داشتیم. دخترم می گفت: این عكس با همه عكسهای محمدرضا فرق دارد، انگار با ما حرف می زند، اگر می شد این عكس را بزرگ كنیم خیلی خوب بود. پشت عكس را نگاه كردیم، مخصوص یك عكاسی در دزفول بود. به یاد پسرخاله محمدرضا افتادم كه در دزفول كار می كرد، با او تماس گرفتیم قبول كرد تا عكاسی را پیدا كرده و با صاحب آن صحبت كند.

بعد از مدتها عكاسی را پیدا كرده بود ولی صاحب عكاسی راضی نمی شد این فیلم عكس را بعد از 16 سال به ما بدهد، یا از روی آن تكثیر كند. چندین بار رفته بود و پیشنهادهای زیادی هم داده بود ولی فایده ای نداشت، تا اینكه بار آخر صاحب مغازه با چشمانی پر از اشك گفته بود: «چرا به من نگفتید این شهید چه طور شهیدی است»؟ پسرخاله اش گفته بود: «خب این شهید هم مثل دیگران مگر فرقی هم می كند».

صاحب مغازه گفته بود: «دیشب در عالم خواب دیدم این شهید به یك هیبتی آمد سراغم». گفت: «چرا فیلم من را به این قمی ها نمی دهی؟ مگر نمی دانی مادرم منتظر است»؟ می گفت: «من از جا پریدم، دیدم بدنم دارد می لرزد، دویدم داخل عكاسی، 6 عكس بزرگ از این فیلم چاپ كردم». پسر خاله اش می گفت: «هر كاری كردم پول نگرفت»، یك عكس هم برای خودش یادگاری برداشت.

در آخر حرفی، صحبتی، نصیحتی برای ما داشته باشید و حرف آخرتان را نیز بفرمایید؟ می سوزیم و می سازیم و امید داریم انشاءالله شهداء ما را شفاعت كنند. امیدوارم شهداء را بشناسیم و راه آنها را دنبال كنیم، یاد شهداء همیشه باید در متن كارهای ما قرار بگیرد، من همیشه در نمازهایم برای رهبر و مهمتر از همه برای امام زمان(عج) دعا می كنم تا آقا بیاید و همه سختی ها و مصائب تمام شود و ملتهای مظلوم از چنگال متجاوزان رهایی بیابند، از شما نیز تشكر می كنم و امیدوارم راه شهداء را تا ابد ادامه دهید.

نقل از راویان فتح

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:40 - 0 تشکر 160100

ماجرایی خواندنی از پیدا شدن یك شهید

وایل سال 72 بود و گرماى فكه.


در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.



چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...


هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود.
شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.
شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».
از خاطرات برادران تفحص

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:41 - 0 تشکر 160101

خواب راستین

ک شب در خواب، گوشه‌ای از طلائیه را مانند قطعه‌ای از بهشت دیدم. بنابراین، از فردای آن شب جست وجو در آن گوشه را شروع کردیم و در کمتر از20روز 123 شهید یافتیم. یک بار نیز تردید داشتیم که آیا جاهایی از طلائیه مکان مناسبی برای جست وجو می‌باشد یا خیر؟ یکی از اعضای گروه استخاره کرد و این آیه آمد: شما بر بهشت خدا وارد می‌شوید.

سفر به آسمانی‌ترین منطقه‌ی زمین. نشریه ارزش‌ها، ش 70

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

جمعه 1/8/1388 - 11:42 - 0 تشکر 160103

خاطره ای از بر وبچه های تفحص

ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى كار. من و یكى از بچه ها كه راننده بیل مكانیكى بود، شب در همان نزدیك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع كردیم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مكانیكى زیرورو مى كردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود كه در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع كنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند.

دو ساعت و نیم مى شد كه دستگاه روى یك منطقه كار مى كرد. گیر كرده بود. نه مى توانست زیر پاى خودش را محكم كند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل بزند و زمین را بكند. رو به راننده گفتم: «بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا كار كند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146».

آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت كنیم. همانجا دراز كشیدم و كلاه حصیرى اى را كه داشتم، روى صورتم كشیدم تا چُرتى بزنم. یكى از سربازها گفت:

- برادر شاد كام... این پرنده را نگاه كن، اینجا روى دستگاه نشسته...

و اشاره كرد به پرنده اى كه روى پاكت بیل نشسته بود. نگاه كه انداختم، با تعجب دیدم پرنده مورد نظر «كفتر» است. كفترى سفید. او هم در كمال تعجب گفت كه اینجاها كفتر پیدا نمى شود. و این نشان مى داد كه به قول بچه ها توى كار كفتر و كفتر بازى خیلى خبره است. خندیدم. ولى او گفت: «برادر شادكام اینجا دو نوع پرنده بیشتر نداره. یكى سبزه قبا، یكى هم گنجشك هاى سیاه و سفید. این اینجا چكار مى كند؟».

راست هم مى گفت، واقعاً غیر طبیعى بود. بلند شدم و نگاهم را به كبوتر دوختم. مانده بودم كه این حیوان چگونه توى این هواى گرم مى تواند زنده بماند. چه جورى آمده اینجا. كمى پرید و مجدداً اطراف پاكت بیل نشست. دور آن مى چرخید و مدام بر روى زمین نوك مى زد و بغ بغو مى كرد. حركات عجیبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى كرد; به طورى كه انسان حالت تشویش و اضطراب را در آن پرنده حس مى كرد.

در افكار خودم غوطه ور بودم كه یكى از بچه ها گفت: «نكنه تشنه شده؟». راست مى گفت. درِ كلمن را از آب پر كردم و بردم گذاشتم جلویش. كمى پرید. بغ بغویى كرد و آمد دور ما. شروع كرد به چرخیدن بالاى سرمان. بعد روى زمین قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسید. مجدداً پرید روى دستگاه و شروع كرد به بى تابى كردن. در همین احوال بود كه براى خود من سوال پیش آمد كه این حیوان چرا این جورى مى كند. اصلا فلسفه وجودى این احیوان در اینجا چیست؟ اینجا چكار دارد؟ آن هم با یك همچنین حالت اضطراب و بى تابى كه از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسید.

یكى از بچه ها هوس كرد كه آن را بگیرد. گفتم گناه دارد. اذیتش نكنیم، مى ترسد. یكى از بچه ها گفت:

- راستى، نكنه اینجا شهید باشد و اون مى خواد بما نشونش بده...

با این حرف، جا خوردم. یك لحظه خوابى را كه قبلا دیده بودم كه محل شهیدى را پیدا كردم و خواب هایى دیگر كه بچه ها دیده بودند، جلوى نظرم آمد. همه اینها نشانه هایى با خود داشتند. گفتم نكند واقعاً دارد یك چیزى را نشانمان مى دهد. سریع بلند شدم و رفتم طرف بیل. با بلند شدن من، پرنده از روى بیل برخاست و پرواز كرد و رفت. رفت و ناپدید شد. با خود گفتم شاید برود بیست سى متر آن طرف تر بنشیند، ولى خبرى نشد. چند دقیقه اى نگاه همه مان به او بود كه رفت در افق و دیگر دیده نشد.

جوان سرباز گفت: «برادر شادكام مى خواهم اینجا را بكنم. اینجا حتماً باید چیزى باشد» و برخاست. او كه نامش «بهزاد گیجلو» بود، نشست پشت دستگاه و شروع كرد به بیل زدن. بیل اول نه، بیل دوم را كه زد، دیدم یك چفیه مشكى خاكى زد بیرون. فریاد زدم كه دست نگاه دارد. چفیه را از خاك در آوردم و تكان دادم. یك كلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاك هاى اطرافش را خالى كردیم و دیدیم كه یك شهید خفته است.

نكته بسیار جالب در وجود این شهید، موهاى زیبایش بود، خیلى زیبا و قشنگ انگار كه تازه شانه كرده باشند. و این در حالى بود كه سرش اسكلت شده بود فرقى كه روى موهاى سرش باز كرده بود، به همان حالت باقى بود. موهایش قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشكى و لختى داشت. روى پیشانى بند سرخى كه بسته بود، مقدارى از موهایش آویزان مانده بود. چهره اش به نظرم خیلى زیبا آمد.

آقا سید میرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند كه چگونه او را پیدا كرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم.

پیدا شدن این شهید، باعث شد كه ما به ذهنمان برسد كانالى را كه آن شهید اولش افتاده بود، بیل بزنیم و زدیم; ده پانزده متر كه كندیم، چیزى پیدا نشد. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. یك مقدار وسایل و تجهیزات پیدا كردیم ولى شهید نبود. امتداد كانال مى رسید به ارتفاع 146. تا آنجا را كندیم. در همان امتداد بود كه رسیدیم به سنگر فرماندهى نیروهاى عراق و تعدادى شهید یافتیم. مى توانم بگویم با یافتن آن شهید، ما توفیق یافتیم كه حدود یكصد شهید آنجا بیابیم و به آغوش خانواده ها باز گردانیم.

منبع: کتاب تفحص

من مفتخرم که در به رویم وا شد     ماتم کده ی غمت مرا مأوا شد

من مفتخرم نامه عمر سیهم        با اشک غمِ تو شسته و امضا شد

اینجا و میان قبرو محشر گویم     من مفتخرم که مادرم زهرا(س)شد

  http://www.ahlebasyrat.blogfa.com

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.