• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 3212)
شنبه 21/6/1388 - 14:59 -0 تشکر 150626
داستان های کوتاه

شما می توانید در این قسمت داستان های کوتاه و زیبای خود را قرار دهید.

ملاقات یک انسان و خدا! 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

شنبه 21/6/1388 - 22:58 - 0 تشکر 150738

تشکر از خدا 


 روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند. او جلو رفت و پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشته ها گفت: این جا بخش دریافت است. این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم. مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را بسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند. او پرسید:شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان گفت: این جا بخش ارسال است. ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند برای آن ها می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار نشسته. او پرسید: چرا شما بیکارید؟ فرشته گفت: کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم. وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها رسیده، باید خدا را شکر کنند. ولی افراد معدودی این کار را می کنند. مرد پرسید: مردم چگونه باید خدا را شکر کنند؟ فرشته جواب داد: خیلی ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر!

سه شنبه 24/6/1388 - 16:51 - 0 تشکر 151458

فوقالعاده زیبا بود...ممنونم

امیدوارم روزی برسه که مهربانی در وجود همه ی انسان ها جریان داشته باشه... 

 

باید بروم در خلوت سرخ

تا بتوانم  ترانه ی آگاهی بخوانم

و خدا است تنها پناهم

خلوت، تولد حقیقتم خواهد شد

 

چهارشنبه 25/6/1388 - 5:45 - 0 تشکر 151599

سلام سلام سلام

داستان زیبا و قابل تاملی بود

دوست عزیز قبلا محلی برای داستان های کوتاه تشکیل شده

شما می تونید این جا را هم مطالعه کنید

داستانهای کوتاه و خواندنی...

دلتان شاد و لبتان خندان

در وفای تو چنانم که اگر خاک شوم / آید از تربت من بوی وفاداری تو . . .

منتظر شما در وبلاگ دل شکسته
شنبه 28/6/1388 - 12:39 - 0 تشکر 152602

 سلام

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش
آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که
همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ
سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از
دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم
بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو،
شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از
: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

هنوز هم روزهايي حالم خوب نيست اما اشکالي ندارد،

زماني بود که سالها حال خوبي نداشتم.

 

شنبه 28/6/1388 - 12:45 - 0 تشکر 152604

سلام

روزی مردی ثروتمند در اتوموبیل مجلل و گران قیمتش مشغول رانندگی بود که ناگهان
دید از میان دو اتومبیل پارک شده پسر بچه ای بیرون پرید و ناگهان پاره آجری که
در دست داشت ، کوبید به ماشین او .
او نیز با عصبانیت تمام ماشین را متوقف کرد و رفت سر وقت پسر بچه .
تا به او رسید دید پسرک گریان کنان گوشه پیاده رو را نشان می دهد و در آنجا
مشاهده کرد که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دارش بر زمین افتاده و او کمک می
خواهد ولی ظاهرا چاره ای جز آن کار برای جلب توجه و مساعدت از دیگران نداشته
است ، مرد بسیار متاثر شد و پس از کمک سوار اتومبیلش شد و به راهش ادامه داد
......
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما از
پاره آجر یا سنگ استفاده کنند ، خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می
زند ، اما بعضی وقت ها که ما گوش شنوا نداریم ، ممکن است اونهم بخاطر خودمان از
پاره آجر استفاده کند ....


هنوز هم روزهايي حالم خوب نيست اما اشکالي ندارد،

زماني بود که سالها حال خوبي نداشتم.

 

شنبه 26/10/1388 - 13:15 - 0 تشکر 176346

فاصله
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی!!!!
عشق و عقرب
روزی رهگذری , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. رهگذر باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . مردی او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" . رهگذر پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم .
شجاعت
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال آخر دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ""شجاعت یعنی چه؟"" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ""شجاعت یعنی این"" و برگه ی خود را سفید به مسئول امتحان تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند...

میزان دید
ازدرویشی درخواست کردند برای جمعی درباره ی ماهیت انکاری ذهن سخن بگوید. او کاغذی کاملا سپید و بزرگ را با میخی روی دیوار کوبید. آنگاه مدادی برداشت و نقطه ای سیاه روی کاغذ گذاشت. سپس از حاضران پرسید که چه می بینند. همه جواب دادند:"نقطه ی سیاه". آنگاه درویش گفت:"آری، در این جا نقطه ای سیاه است. اما هیچ کدام از شما این همه سپیدی دور این نقطه را ندیده است- و این است نکته ای که می خواستم در سخنرانی خود به شما بگویم.
شما هم داستانک های زیباتون رو بزارین.


و من چه کودکانه
خاکستر سرد زمان را
به اميد سايه اي بر ديوارها
به پرواز مي خواندم 

پنج شنبه 29/11/1388 - 22:1 - 0 تشکر 183662

روزهایی بعد تیرباران... (حمیدعظیمی) ترسیده بودم مثل یه بچه ی قنداقی . تازه رسیده بودیم. وارد اتاق كه شدم هنوز سردم بود. دستم به چیزی نمی رفت. اونم نمی خندید. ازش پرسیدم ولی باز خودش رو حس نمی كرد... بچه که بودم در محله گچی و کلنگی ما، تنها خانه آجر قرمز مالِ ِخانم سرهنگ بود و تنها خانه ای که تیر آهن داشت مالِ ِ عزیز بود. کوچه رسم و خط غریبی داشت. پر از خط قرمزهای ناپیدا، که البته فقط مامان می دید و من از بالکنی، پشت حصیرها. و غروب وقتی آبپاش روی خاک آب می ریخت و حصیرها نم بر می داشت، من دلم غشه می رفت از آن بو. وقتی دیگر می توانستم راه بروم و از راه پله سنگی تا تن تکیده مو، خودم را پایین بکشم، می رفتم و خاک را لیس می زدم. چند بار گوشم پیچانده شد و زبان خاکی ام با آب شسته شد ولی من مثل زن های باردار از عشق، عشق ِ خاک داشتم. با این همه هیچ وقت حق دست زدن به خاک و گل بازی را نداشتم. لباسهای صورتی و قرمزم مثل گل تمیز بود و دست و پاهای سفیدم، همیشه برق می زد. اما این تا وقتی بود که پسرعمویم با علی همبازی اش، از کوچه داخل حیاط حوض دار ما می شدند و از یک لحظه غفلت مامانم از پیاده کردن من از بغلش استفاده می کردند و تا می توانستند مرا نیشگون و گاز می گرفتند و من فقط عقب عقب می رفتم تا سه کنج دیوار و تا مامان سرش از آشپزخانه بیرون می زد، تازه بغضم می ترکید و گریه می کردم از درد. اما این را تنها وقتی یادم است که مامان با ماکسی بلند گلدارش و آن کمر باریک و قد بلند خم شد و بوی عطر موهای شرابیش ریخت در جان خاطر من و گونه های برجسته خیسش را چسباند به دستها و صورت من و هی دستهای کوچک و گوشتی ام را گرفت و گفت: "هرکس تو را کتک زد، بزنش. خب؟" گریه می کرد. داشتم با چشمهای هاج و واجم می دیدمش، با آن چشمهای درشت پر سرمه گریه می کرد و هی دست مرا تکان می داد، هی تکان می داد تا دستم مثل پرچم لَخت و بی اراده در باد می رقصید و صدای مامان با باد می آمد این طرف زمان " هر کس تو را کتک زد، بزنش.خب؟ خب؟ " وقت، وقتِ باد بود. من هم در باد رقصیده بودم. با پله های سنگی و استکان های کمر باریک هی از آن پله ها غلت خوردم و آمدم پایین اما خط قرمز ها هنوز از پشت حصیر پیدا بود. هیچ وقت نمی شد با بچه ها در کوچه ها غلت بزنم و خاک بازی کنم. همیشه جایم میان بغل مامان بود و بوی موز و تخم مرغ عسلی با باد می پیچید میان آن روزها که بابا می آمد، دیر خیلی دیر. آنقدر دیرکه یادم است بزرگ شدم و پاهایم از نیمه به رکاب رسید و بابا برایم سه چرخه خرید. مرا هل داد تا خانه. بلد نبودم پا بزنم. بهت، مرا برده بود. کوچه را هم حیرت من. هر دو برای هم تازه بودیم. آن موقع نارون سر کوچه هنوز جوان بود و چقدر در برابر تاک ِ حیات ما سبز و پر بار. دیوارهای گچی پر از شعار و شکل و رسم الخط بود و صدای بعد از ظهر بلند تابستان، پر از توپ ماهوتی و پلاستیکی. و پسرهای قد بلند با موهای خیس و عرق کرده که در پی توپ پلاستیکی، دروازه های آهنی را و آسفالت داغ را می دویدند و می خوردند زمین و پایشان خون می آمد و باز با چند آخ بلند می شدند و می دویدند. مامانی هم نبود که بغلشان کند، نازشان کند، ببوسدشان، ببردشان لب حوض و شیر آب سرد را باز کند روی اشک هایشان، زخم هایشان. اما پسرها بودند. زنده در قاب بعد از ظهر داغ تابستان و هنوز آنجا ماندند، منتظر من تا بروم و از زمان بیرون بیاورمشان. بابا هم هست. موهایش جو گندمی نشده. کمرش خم نشده. شق و راست راه می رود، با شلوار سیاه و پیراهن آستین کوتاهش. و سه چرخه مرا هل می دهد. رنگ لباس و سه چرخه من مثل همه چیزم قرمزاست. در چشمهای سبز و لب های گوشتی بابا، شادی و غروری هست که کوچه هم به یاد دارد و به یاد دارد که مامان از سر بالکن منتظر آمدن ما بود. دست تکان می داد و بابا مرا در چند قدمی خودش، فقط با فاصله سه گام ِ قدم های بابا و سی قدم ِگام های من، تنها گذاشت و رفت به سمت مامان. به سمت مامان خیز برداشت و من هم به سمت آنها. به سمت دستهایشان که در هوا می خواست برسد، برسد به هوا و باد را بدرد و برسد به آن سوی رسیدن. من هم می خواستم از آن پایین برسم به آنها. اما میان رسیدن آنها تا رسیدن من باد آمد. باد تندی که هنوز مرا از پایین بر می دارد و می برد ته کوچه بن بست تا آب بخورم و برگردم ببینم دست بابا از دست مامان ول گشته تا میان بلاتکلیفی دستهایش، بخزم میان بغلش که می بینم نیست. سه چرخه نویم با برچسب های کارتونی و از همه بزرگتر و محبوبتر، پلنگ صورتی. با حیرت به دست بابا نگاه می کنم که با اشاره برگشته به پشت قدمش که برای او سه قدم بود و برای من سی قدم. تا با اشاره و غرور سه چرخه سرخ مرا و گل انداختن لپهای مرا به مامان نشان دهد. اما اشاره دست بابا همان جا معلق ماند تا امروز و باد پسر بچه ها را با موهای خیس عرق کرده برد تا تیر چراغ برق و از آنجا به پیچ میدان خاکی کوچک که زمین بازی فوتبال بود و از آنجا به درب سورمه ای ِ کوچه ی ِ مسجد و بابای معتاد سعید که در را با یک لنگه باز کرد و پیژامه لق زده اش را هم با دماغ آویزانش بالا نکشید و با خجالت و پررویی توامان، گوشه در را کمی باز گذاشت تا ما موزاییک های لق و کثیف کف حیات را با تشت مسی پر از رخت های چرک و تاید ببینیم و چادر کودری را که با شتاب روی راه پله پهن شده بود و معلوم بود کسی با عجله آن را رها کرده به سمت بالای بام و از پشت حصیر چند چشم زن پیدا. و بابا با چشمهای سبز و براق و کلام متینش چقدر وصله ناجور بود در آن حیات و من که سعی می کردم از میان دو پایش راهی پیدا کنم به موزاییک های لق و سه چرخه ام را مثل باد از آنجا بردارم و مثل همیشه بروم روی شانه های بابا تا به خانه برگردیم با بوی یاس خیس و رازقی های باغچه. اما بابای معتاد سعید همین جوری مانده بود میان لنگه در و می گفت" که پسر هفت هشت ساله اش چه کار به سه چرخه پسر سه ساله شما دارد. در ضمن اون الان اینجا نیست" و انگشت اشاره بابا با باد و کوچه و تیر چراغ برق هی می رفت و پشت حصیر خانه آنها می ماند و آخر بی اشاره و تند برمی گشت پیش مامان که باز ایستاده بود روی بالکن و تا لبهای برگشته مرا دید باز زد زیر گریه و گفت " چقد بهت بگم... و پقی زده بود زیر گریه و من هم با او. تا بابا آمد و دستهای مرا مثل پرچم در باد تکان داد و تنها خب.. خب... یادم ماند و دوچرخه بعدی را که پسر عمو ها شکستند. حالا دیگر لیلا دنیا آمده بود و ما با هم بازی می کردیم و خط قرمزها پهن تر شده بود و زن ها با زنبیل های پلاستیکی شان و دمپایی های لق و بزرگ شوهرشان که به پا داشتند، هی می رفتند ته کوچه و از وانتی سبزی می خریدند و از نان خشکی، سبد پلاستیکی و مامان را با تمسخر و حسادت نگاه می کردند که دو بچه ی صورتی و قرمز را در کالسکه سفید نشانده و می رود ته خیابان و از سوپر مارکت موز و سیب می خرد و تا از پهلوی ِچادر آنها رد می شد، نیشش می زدند "که نیگا کن این همه را می گیره برا دختر لوس ِپَپه و سفیدش..." و او با سکوت و متانت می آمد ته خانه و اصرار مرا که بروم کوچه با بچه ها بازی کنم را نمی شنید. و من همه را از پشت حصیر می دیدم....می بینم... می بینم که زنها سبزی ها را در کوچه پهن می کنند و صدای خنده و پچ پچه شان تا شب می آید. تا وقتی شوهرهایشان بیایند و بخواهند تازه میان دعوا و غرغر هر شب، شامی درست کنند و مامان از همه اینها جداست. تنهاست با رادیو ترانزیستی و کتاب قصه کوچک جیبی که برای ما می خواند و من معنای چشم های بالدار او را نمی فهمیدم. فقط می فهمیدم دردی دارد وفتی به دستهای بی حال من نگاه می کند که میان بغل او و کتاب گم می شود. با این همه باد میان ما ماند و آن کوچه قد نکشید، فقط خانه هایش بزرگ شدند و پسرها با برادر کوچک من آمیختند و بوی کتانی های سفید چینی و توپ پلاستیکی، عصرهای تابستان را پر کرد و او با ما می آمد تا از سینه دیوار رد شویم و با اخم به پسرهای بزرگ محل نگاه می کرد که آنها نگاهشان را بدزدند و چند بار صدای فحش و دعوای کوچک آنها ما را به ریسه انداخت تا بزرگ شدیم با دیوارهای سیمانی و خانه های آجر قرمز وزرد کوچه و دیگر کوچه های آسفالت شده که نه پسرهای فوتبالیست داشت، نه دخترهای شاد عاشق که پی دیوار و تیر چراغ برق و وعده عاشقی ماندند. کوچه حالا پر شده بود از جنازه های بلند و کوتاه پسرها با موهای عرق کرده و خیس و بوی گند چادر سیاه ها و حجله های چراغانی و بوی حلوا و خرما که تا همین امروزِ امروزم را می گنداند و سعید که با سه چرخه رفته بود، معتاد پای دیوار ماند تا خشک شد و هر بار با انگشت های زرد و کمر قوزی اش و ریش اصلاح نکرده، دنبال جنازه همبازی هایش می دوید و زنها که حالا سبزی ها را در کوچه ول کرده بودند و دنبال هجله و سینه زنی ها می دویدند به صورتش تف می انداختند و او تفی به غیرت خودش، تا همان باد با همان اشاره بردش تا بالای حصیرها که دیگر برایم ارتفاعی نداشت. بغض داشت. سعید را داشت که هی دود می شد و از آن بالا، بالای حصیرها، خودش را می انداخت روی زمین خاکی. زمین بازیشان که حالا آسفالت شده بود و مخ پخش شده ی ِ او را مثل تِست های روانشناسی، له و گم همان جا رها کرد. و دستهای کوچک و مشت مرا میان روزنامه باز. میان حرفهای تو. میان سطرهای افسانه بابا لیلا. مشت مرا باز کرد میان تطاهرات خیابان و همان جاده ای که ما را بر می گرداند از روزنامه به خانه و ایستاد کنار ایست بازرسی و لوله تفنگ نشست روی ران های من و تو دستت رفت پشت جیب شلوارت تا کارت شناسایی نشان دهی و مرد با مشت زد توی دهان تو. آن یکی با یقه سفید و شلوار سبزش، تو را از ماشین بیرون کشید و قبل از اینکه پاهای آویزانت به زمین برسد با مشت زدند توی دهانت و من تا دهان باز کردم، داغی لوله تفنگ را فشار دادند روی ران هایم و مردی با ریش های انبوه و تسبیح سبز آمد سراغ تو که حالا پیدا نبودی. گاهی پیراهن راه راهت میان یقه سفیدها پیدا می شد و باز گم می شدی میان مشت و لگد. باد اما میان ما بود. میان من و آن کوچه ماهوتی. آن بوی خیس حصیر و عطر موهای مواج مامان و گونه های خیسش و دستهای من که مثل پرچم در باد آویزان بود. نمی دانم صدای مامان بود که صدایم می زد یا صدای تو و هی خب.. خبِ ..مامان بود یا خب.. خبِ.. من که در را باز کردم و مثل دیوانه ها پریدم وسط خیابان و هی جیغ زدم...جیغ زدم ...هی گفتم ولش کنید... هی جیغ زدم...هی صورتت بر می گشت با خون و چشم های قشنگ قهوه ای ات مانده بود میان پا و دستهای آنها. فقط یک لحظه التماست را دیدم که می گفتی برگرد توی ماشین..اینها بی شرفند...التماسشان را نکن... نمی دانم جیغم از شهامت تو بود یا بغض اینهمه سال خودم که دویدم سمت تو و مرد با لوله تفنگ زد روی ران دوست من و هی داد زد "بشین توی ماشین جعنده! جیغ نزن لکاته! به فاطمه زهرا این تیر را حروم اون صورتت می کنم..."ماشینها کند می کردند..یواش می آمدند تا چراغ قوه می افتاد توی صورتشان و خردشان می کرد با تهدید و تفنگ و برخی را می کشاند سینه دیوار نزدیک ماشین سفید ما و تن تو که دیگر سرخ شده بود و جامه ی من که سیاه میان دستهای آنها کشیده می شد تا ماشین و من هی جیغ می زدم...التماس می کردم تا تو را از میان راه راه خون الود آن پیراهن رها کنند و به من برگردانند...مگر ما چه می کردیم، فقط آمده بودیم دو روز بعد از هجده تیر، ساعت نه شب، از روزنامه به خانه برویم. با هم امن تر بود با آنهمه گشت و پلیس و دستهای تو چقدر خیس رفته بود سمت فرمان که چراغ قوه چشمهایت را روشن کرده بود و چقدر شمع می سوخت اطراف ما. می گفتی شام غریبان! ولی ما غریب بودیم در آن شب و شام. تا تو از مشت و لگد لحظه ای می یافتی، فقط لحظه ای برمی گشتی تا بگویی برگردم . اما همه اینها همان چند لحظه بود. همان چند لحظه که بابا با انگشت اشاره برگشته بود و من برگشته بودم تا میان بغل بابا و مامان جا بگیرم و سه چرخه با باد رفته بود. همه اینها چند لحظه بود. باور کن. اما باد، کش می آمد. می پیچید میان دست و پاهای آنها و موهای خیس و عرق کرده تو، لب های زخم و خونیت و من که فقط گریه می کردم. انگار هیچ کاری نکرده بودم همه عمر جز گریه. تا چراغ قوه چرخید و حاجی سبز، از ماشین بغلی فراغت یافت و آمد سمت صدا. سمت جیغ. سمت دستمال تاب خورده و چروک میان دست و گریه من. تا صدایش به من برسد عمری گذشته بود. از میان ریش های انبوهش نمی شد چیزی فهمید اما انگار برق نگاهش آشنا بود. رفت سمت بسیجی ها و صدا زد که مرا ول کنند...دویدم سمت او که مرد داد زد "تکان نخور لکاته..."هر چه قسم بلد بودم نثارش کردم تا آمد کارت شناسایی ام را ببیند. توی کیفم کارت روزنامه نگاری بود. نگاهی به آن انداخت. نگاهی به من. سرش را انداخت پایین. پرسید "کدوم محل می شینی؟" گفتم. یکهوبه اندازه دمی که دم نبود، سرش را بالا گرفت و خیره شد توی چشم من که دمی نبود و بود. با اینکه ریش انبوهی داشت و اخم بسیار، اما انگار در نگاهش برق غریبی از آشنایی بود. یکهو با نجوا گفت" تو خواهر فلانی ..و پسر ِ..هستی..."با حیرتی که سرعتش را فقط باد می داند، نگاهش کردم و بی اختیار گفتم "آره." گفت: "حیف که خانواده ات را می شناسم وگرنه..." با بهت گفتم: "هی آقا غلام.!" گفت: "بگیر و زود از اینجا دور شو..." گفتم : " دوستم...؟" با نفرت و غیرت نگاهم کرد. دوباره گفتم: دوستم...دستش را به اشاره بلند کرد. با باد رفت و برگشت. تو از میان آستین های سفید و شلوارهای سبز رها شدی و مثل بچه های خیس زمین بازی، افتادی گوشه خاکی میدان. آمدم سریع سمت بغلت که دستت به علامت ایست، ایستاد. ماندم. حاج غلام نگاهمان می کرد. دستت را گرفتی به دیوار و با درد بلند شدی. اشک هایم مثل همان روز ِمامان می آمد روی شلوارم. می خواستم دستت را بگیرم، باز دست تو و نگاه حاج غلام، با هم خورد به دستهایم. انگشتهایم مثل همان روز بلاتکلیف ماند. پاهایم از من تبعیت نمی کرد و دوید سمت ماشین و در را باز کرد برای تو .حالا چراغ قوه ها بیشتر شده بودند و صدا و همهمه با پاهایی که گرد و خاک بلند می کرد. با آه نشستی و با درد خم شدی توی ماشین. به اندازه زمانی که فقط باد وقت اذان می داند اندازه اش را، دویدم سمت بسیجی که نزدیک حاجی بود. همه جراتم را جمع کردم توی مشتم و همه سینه ام را دادم جلوی باد و گفتم: هی آقا! ما فقط روزنامه نگاریم. فهمیدی؟ روزنامه نگار. اون هر چه باشه، جع... نیس... حاجی سرخ شد. مرد دستش را با پشت ِ دست بالا برد و حاجی با اخم به او و با عتاب به من گفت" برو سوار ماشین شو و دیگه اینجا پیدات نشه." آنجا اما خیابان بود و وقتش را فقط باد می دانست. فقط باد.

جمعه 30/11/1388 - 22:24 - 0 تشکر 184047

محکمترین دستگیره ی ایمان

تا آخر هیچ یک از شاگردان نتوانستند به سوالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهند هر کس جوابی داد و هیچکدام مورد پسند واقع نشد سوالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود در میان دستگیره های ایمان کدامیک از همه محمکتر است؟

یکی از اصحاب : نماز 

رسول اکرم : نه

دیگری : زکات 

رسول اکرم : نه 

سومی : روزه

رسول اکرم : نه 

چهارمی : حج و عمره 

رسول اکرم : نه 

پنجمی : جهاد 

رسول اکرم : نه 

عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شد از میان جمع حاضر داده نشد خود حضرت فرمود تمام این هایی که نام بردید کارهای بزرگ و با فضیلتی است ولی هیچکدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست محمکترین دستگیره های ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست 

من همين را مي دانم که خدا هست

و من هستم و او هست 

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.