• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 1595)
دوشنبه 12/5/1388 - 21:30 -0 تشکر 138434
خوشا مردن كنار دوست

سلام

این شعر رو چند وقت پیش خوندم به نظر من خیلی قشنگ بود.

چون طولانیه توی چند روز براتون میزارمش.شاید شما هم خوشتون اومد.

 

به نام خدا 

با سلامی دیگر به همه آنهایی که تو را می خوانند.

با تو خواهم گفت بر من چه خواهد گذشت ای رفیق

که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا

نوبت من چو رسید رخصت یک دم دیگر چو نبود

مهربانی آمد دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد وبه من گفت که باید بروم

من به او گفتم :کار هایی دارم نا تمامند هنوز

او به آرامی گفت:فرصتی دیگر نیست وبه لبخندی

گفت:وقت تمام است و رفت بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی تو بس است.

وقت تمام است عزیز برگه ات را تو بده

منتظر باش تا خوانده شود نمره ات را تو بگیر

من به تو گفتم مادرم را تو ببین نگران است هنوز

تاب دوری مرا او ندارد هرگز

خواهرم نام مرا می گوید پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز درون شیشه است

شاید آن شربت فردا ویا قرص جدید

معجزاتی بکنند حال من خوب شود

بگذریم از همه این ها راستی یادم رفت

من گمان میکردم

نوبت من به چنین سرعت وزودی نرسد.

من حلالیت بسیار که باید طلبم

من گمان می کردم مثل هر دفعه قبل

باز بر می خیزم من از این بستر بیماری و بت

راستی یادم رفت من حسابی دارم که نپرداخته ام

قهرهایی بوده است که مرا فرصت آشتی نشده است

می توانی بروی/چند صباحی دیگر فرصتی را بدهی؟

او به آرامی گفت: این دگر ممکن نیست.

واگر هم بشود وعده ی بعدی دیدار تو باز بار سنگین تر

و حسابی بسیار که نپرداخته ای

دم در منتظرم زود تر راه بیافت.

روح مهمان تنم، چمدانش را برداشت

گونه ی کالبدم را بوسید

پیکر سردم را بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار بماند

دست من از لبه ی تخت به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت نفسی رفت و دگر بار نیامد هرگز

دکتری هم آمد با چراغی که به چشمم انداخت

خبر رفتن من را به عزیزانم داد

ادامه دارد......

كجاست منتظر تو؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر كه چه آسان‏‏‏‏‎‎‎‎,نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بیخیال نشستیم چه كوششی؟ چه وفایی؟
فقط نشستم و گفتم خدا كند كه بیایی؟!  
* اللهم عجل لولیک الفرج *
سه شنبه 13/5/1388 - 13:37 - 0 تشکر 138624

و چه غوغایی شد یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست که سردم نشود

یک نفر می گفت :خبر باید داد که فلانی هم رفت.

مادرم گوشه تخت زانو زد سر من به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست گفت :ای طفلک مادر اکنون

می توانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم که مرا می خواباند.

باز خواباند مرا گرچه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد و خداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم ساک مرا می بست

رادیویی کوچک ولباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص ودوا به تردیدی انگشتری را نستاند

جا نمازم بوسید گوشه ساک نهاد

و برادر آمد : کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر چشمهایم را بست

او صدایم می کرد که چرا خوابیدم

اندکی بر خیزم

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو می بارید

گل مهری دیگر به چنین بارش ابر

فرصت رویش بر سینه ندارد افسوس

یک نفر آمدو او را برداشت وبه او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را

احساس نمی کردم هیچ

باورش شد که مرا می خواند و دلش سخت مرا می خواهد

یک نفر تسلیتی داد و مرا برد که برد*

صبح فردا همگی جمع شدند

با لباس های سیاه پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفرآخرتم افزودند

اشک در چشم کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای همه از خوبی من می گفتند

ذکر اوصاف مرا که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گرچه دیر است ولی فهمیدم

که عزیز است برادر اگر از دست برود

وسفر باید کرد که بدانی که ترا می خواهند

دستتان درد نکند ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عا لی بود ، کجی روبان هم ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بر آن مجلس سوگ

دل من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز وگداز

که بدانند همه ما چه فامیل عظیمی داریم

ادامه دارد......

كجاست منتظر تو؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر كه چه آسان‏‏‏‏‎‎‎‎,نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بیخیال نشستیم چه كوششی؟ چه وفایی؟
فقط نشستم و گفتم خدا كند كه بیایی؟!  
* اللهم عجل لولیک الفرج *
چهارشنبه 14/5/1388 - 11:3 - 0 تشکر 138924

فرصتي داد حبيب تا بيايم آنجا

آمدم مجلس ترحيم خودم همه را مي ديدم

همه آنهايي كه در ايام حيات من نمي ديدمشان

همه آنهايي كه نمي دانستم عشق من دردلشان

واعظ از من مي گفت حس كميابي بود

از نجابتهايم از همه خو بيهام

وبه خانم ها گفت اندكي آهسته

تا كه مجلس بشود سنگين تر

سينه اش صاف نمودوبه آواز بخواند

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

راستي اين همه اقوام و رفيق

من خجل از همشان

من كه يك عمر گمان مي كردم تنهايم و نميدانستم

من به اندازه يك مجلس ختم دوستاني دارم

همشان آمده اند چه عزادار و غمين

من نشسته ام به كنار همشان

وه چه عالي بودم همه از خوبي من مي گفتند

حسرت رفتن نا هنگامم

خاطراتي كه پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هايم از صميميت دوران حيات

روح من غلغلكش مي آمد

گر چه اين مرگ مرا برد ولي گوييا اين مرگمرا

ياد اين جمله رفيقان آورد

ادامه دارد....

كجاست منتظر تو؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر كه چه آسان‏‏‏‏‎‎‎‎,نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بیخیال نشستیم چه كوششی؟ چه وفایی؟
فقط نشستم و گفتم خدا كند كه بیایی؟!  
* اللهم عجل لولیک الفرج *
جمعه 16/5/1388 - 18:29 - 0 تشکر 139631

يك نفر گفت كه انسان شريفي بود

ديگري گفت فلك گلچين است

خواست شعري خواند كه يادش نيامد

حسرت و چاي به يك لحظه فرو برد

دو نفر هم گفتنداين اواخرديدند

كه هواي دل من جور دگر بوده است

اندكي عرفاني و كمي روحاني

و بشارت دادم كه سفر نزديك است

روح را خاصيت خنده نبود

يك نفر هم ميگفت من و او چه صميمي بوديم

هفته ي قبل به او راز دلم را گفتم

و عجيب است مرا او سه سال است كه با من قهر است

يك نفر ظرف گلابي اورد و كتاب قرآن

كه بخوانند و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفيق لاي آن باز نكرد

و ثوابي كه نيامد بر ما

يك نفر فاتحه اي خواند مرا و به من فوتش كرد

اندكي سرد شدم

آنكه صدبار به پشت سر من غيبت كرد

آمد آن گوشه نشست من كنارش رفتم

اشك در چشم عزادار و غمين خوبي ام را مي گفت

چه غريب است مرا آنكه هر روز پيامش دادم

كه بيايد كه طلب بستانم و جوابي نفرستاد و نيامد هرگز

آنجا دم در با لباس مشكي خيره بر قابي ما ند

گرچه خرما برداشت هيچ ذكري نفرستاد ولي

و گمان ميكردم من من از او خرده ثوابي نتوانم كه ستاند

آن ملك امد باز

آن عزيزي كه به او گفتم فرصتي ميخواهم

خبر آورد مرا ميشود برگردي

مدتي باش درجمع عزيزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

...

كجاست منتظر تو؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر كه چه آسان‏‏‏‏‎‎‎‎,نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بیخیال نشستیم چه كوششی؟ چه وفایی؟
فقط نشستم و گفتم خدا كند كه بیایی؟!  
* اللهم عجل لولیک الفرج *
يکشنبه 18/5/1388 - 15:8 - 0 تشکر 140305

روح من رفت كنار منبر و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا می خواهند

فرستی هست مرا میشود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت معذرت می خواهم خبری تازه

رسیدست مرا

گویا شاد روان مرحوم زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ كشید و غش كرد

و برادر به شتاب مضطرب رفت كه رفت

یك نفر گفت كه تكلیف مرا روشن كن

اگر او زنده است هنوز كه باید برویم

اگر او مرد خبر فرمایید كه خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزان دگر منعقد گردیده

رسم دیرین این است ما به آنجا برویم سوگواری

عهد ما نیست به دیدار كسی كو زنده است دل او شاد كنیم

كار ما شادی مرحومان است

نام تكلیف الهی به لبم بود چه بود؟آه

یادم آمد صله ی مرحومان

واعظ آمد پایین مجلس از دوست تهی گشت عجیب

صحبت زنده شدن چو گردید ذكر خوبی هایم بر لب خشكید

......

كجاست منتظر تو؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر كه چه آسان‏‏‏‏‎‎‎‎,نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بیخیال نشستیم چه كوششی؟ چه وفایی؟
فقط نشستم و گفتم خدا كند كه بیایی؟!  
* اللهم عجل لولیک الفرج *
چهارشنبه 21/5/1388 - 21:42 - 0 تشکر 141353

سلام

ملک از من پرسید ؟پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟

یا بدین جمع رفیقان می مانی؟

چه سوال سختی بودن و رفتن من در گرو پاسخ ان

زنده باشم تنها مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

واز آن خیل عزادار و سیه پوش عزیزم پرسید

که چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها سیه باشد؟

چرا ما در ذکر عزای یکدیگر از عشق می گوییم

به جای آنکه در سوگم مرا دریابی از گریه

کنکون که هستم مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم تا خوشایندی است در سوگ عزیزان یادشان کردن

وبعد مرگ یکدیگر به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست

ترا می خواهمت ای دوست

جوابم بشنو ای زندگی

نمی خواهم ترا بی دوست

خوشا بودن کنار دوست

خوشا مردن کنار دوست

پایان

نمی دونم چرا ما همه ی محبتمون برای بعد از مرگ دوستامونه

تا وقتی زنده هستن سراغشونو نمی گیریم

متاسفانه این شعر یه واقعیت تلخه.

دوست داشتن بعد ازمرگ فقط به درد غصه خوردن می خوره.

التماس دعا

كجاست منتظر تو؟ چه انتظار غریبی
تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی
عجیب تر كه چه آسان‏‏‏‏‎‎‎‎,نبودنت شده عادت
چه كودكانه سپردیم دل به بازی قسمت
چه بیخیال نشستیم چه كوششی؟ چه وفایی؟
فقط نشستم و گفتم خدا كند كه بیایی؟!  
* اللهم عجل لولیک الفرج *
جمعه 30/5/1388 - 17:5 - 0 تشکر 144314

ممنونم ارستوی عزیز

متاسفانه ما ایرانی ها همیشه همینطوری هستیم

همیشه عادت داریم قدر چیزهایی که داریم رو ندونیم و تا زمانی که در اختیار ما هستند کفران میکنیم

و وقتی از دست رفتند...

سیل اشک هایی که بی وقفه می ایند!

این شعر واقعا طولانییییییییییییییییییییی بود ولی زیبا و عمیق

فقط شاعرش؟؟؟

 

باید بروم در خلوت سرخ

تا بتوانم  ترانه ی آگاهی بخوانم

و خدا است تنها پناهم

خلوت، تولد حقیقتم خواهد شد

 

شنبه 7/6/1388 - 21:2 - 0 تشکر 147453

من از یاد عزیزان یک نفس غافل نیم

اما نمی دانم که بعد از من کسی یادم کند یا نه

چهارشنبه 11/6/1388 - 21:57 - 0 تشکر 148350

فرشته ها وجود دارن اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون میگیم دوست

دوست داشتن همیشه به گفتن نیست ،
گاهی سکوت است و گاهی به یاد بودن؟


چهارشنبه 11/6/1388 - 21:57 - 0 تشکر 148351

فرشته ها وجود دارن اما بعضی وقتا چون بال ندارن ما بهشون میگیم دوست

دوست داشتن همیشه به گفتن نیست ،
گاهی سکوت است و گاهی به یاد بودن؟


جمعه 13/6/1388 - 21:20 - 0 تشکر 148729

دوستان این زمونه همچون گل انارند

از دور جلوه دارند از نزدیک بو ندارند

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.