• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 1302)
يکشنبه 4/5/1388 - 20:58 -0 تشکر 135855
"""خاطرات سفرهای معنوی """

 

 

شب سوم چو رسید از مه شعبان، مه عترت، مه قرآن، چه مبارک سحری بود که خورشیدِ جمال پسرِ فاطمه یکباره درخشید، ادب بین که شب چارم شعبان، پی آن ماهِ فروزنده عیان گشت ز بـرج شـرف و غیـرت و ایثار، بـه بیت علـی آن حجت دادار، مهِ ام‌ِبنین حضرت عبـاس علمـدار، قضـا گفت که ایـن است همـان شیـر

 

خروشانِ علی حیدر کرار، قدر گفت که این است به خیل

 

شهدا سرور و سالار، فلک گفت بشر یا ملک است این؟ زهی از این گل رخسار که بخشید صفا چشم و دل اهل صفا را

 

 

هله ای فاطمۀ دوم مولا! صدف بحر تولا! گهرت باد مبارک! توئی آن نخل ولایت، که بود میوۀ نابت قمر برج هدایت، دُر دریای عنـایت، ثمرت بـاد مبارک، قمـرت بـاد مبـارک! گـلِ رخسـارِ گرامی پسرت باد مبارک! ز عـلی بـاد سلامی به بلندای تجلّای ولایت به تو ولالۀ یاس تو و مـاه رخ عباس که سرمست حسین است، که پا‌بست حسین

 

است، همه هست حسین است، بگو دست حسین است، ببین در رخ نورانی او هیبت و اِجلال علی شیرخدا را.

الا حور و ملک!جن و بشر!خلق سماوات و زمین! جشن بگیرید که امشب علی و فاطمه و فاطمۀ ام‌بنین و حسن و شخصِ حسین‌‌بن‌علی جشن گرفتند و همه وصف ابوالفضل علمدار سرودند، همه چشم به عباس گشودنـد و همه حمد خـداونـد نمودنـد که در باغ ولا،

 

دسته گلِ یاس خوش آمد پسر شیرخدا حضرت عباس

 

خوش آمد! صلوات علی و فاطمه بـر ماه جمالش، بـه

 

جلالش، به کمالش، به خصالش، به دو ابروی هلالش،

 

ز رسول الله و آلش بفشانید به پایش گهر مدح و ثنا را.

 

الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

 

اعیاد شعبانیه را به همه شما  خوبان تبریک عرض میکنم .....

این تایپیک دفترچه خاطرات شماست ...شماییکه به سفرهای معنوی رفته اید  عتبات عالیات ....مکه...مدینه....مشهد...سوریه .....قصد دارم به کمک همه شما خوبان خاطرات این سفرهای معنوی را دراین تایپیک ثبت کنیم تا همگی از این خاطرات زیبا لذت ببرند .....

منتظر خاطرات زیبای شما خوبان هستم .......

 

 

 

 وبلاگ من ....وبلاگ پيامبران رحمت

 

امام صادق(ع) فرمود:به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.

يکشنبه 4/5/1388 - 21:3 - 0 تشکر 135857

به نام هستی بخش عالم

سلام

اولین خاطره رو براتون میزارم چند روز پیش از کاربر حسین طهوری گرامی پرسیدم ....خاطره زیبایی تعریف کردند ...براتون میزارم امیدوارم لذت ببرید ..البته با اجازه از این کاربر محترم ؟؟؟؟

.یک خاطره از زیارت عتبات عالیات برامون تعریف کنید ؟

خاطره که خیلی زیاده

ولی یه خاطره اش اینه که ما اجازه دادند که برویم پشت بام مرقد امام حسین و فیلمبرداری کنیم و برای حضرت ابوالفضل را اجازه ندادند و گفتند نمی شه

و ما در حال فیلمبرداری بودیم که برادرم گفت یا حضرت ابولفضل برادرت اجازه داد که ما فیلمبرداری کنیم چرا شما به ما اجازه نمی دید که ما بتونیم از مرقد شما هم فیلم بگیریم تو این حال و هوا بودیم که از پشت بام پایین امدیم

یک دفعه فردی که به ما کمک کرده بود تا از صحن حضرت علی فیلمبرداری کنیم ما را دید و احوال پرسی کرد و گفت مشکلی ندارید ما هم ماجرا را گفتیم و اونم رفت صحبت کرد و از مسئولین

حرم اجازه فیلمبرداری از حرم حضرت ابولفضل را گرفت

این قشنگترین چیزی بود که شاید همش تو دو ساعت اتفاق افتاد بهترین و شیرین ترن چیزی بود که اتفاق افتاد

که در اون لحظه اون فرد از نجف اومده بود کربلا و ...

 

 وبلاگ من ....وبلاگ پيامبران رحمت

 

امام صادق(ع) فرمود:به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.

دوشنبه 5/5/1388 - 0:22 - 0 تشکر 135917

سلام

گلهای عزیز

میدونید امروز حال و هوای سفرنامه ام رو داشتم یاد میکردم...این چند روزم یکی از اعضای خانواده رو که مثل خودم دانشجویی انشاءالله مشرف میشه، دارم بدرقه میکنم و کلی خاطره زنده میشه( حالا درکت میکنم!). میخواستم یه تاپیک بزنم و لحظات شیرین قبل از سفرم رو بنویسم که به نظر خودم فوق العاده بود چون خیلی سختی کشیدم!

ان شاءالله اینجا ثبت میکنم.

فقط قبل از سفرم هست، چون خود سفرنامم سبک خاص خودشو داره و اینجا نمیتونم بنویسم...

 

خدايا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن کن. (علي شريعتي)

.

.

"مدير انجمن زن ريحانه ي آفرينش"

"جانشين انجمن زبان انگليسي"

دوشنبه 5/5/1388 - 2:36 - 0 تشکر 135924

حول و حوش صندلی داغ تبیان بود که منو قریب به یک هفته درگیر خودشناسی کرده بود...تا اینکه برادرم تماس گرفتند که ثبت نام مکه هست، حتما ثبت نام کن!.

اینقدر درگیر این پاسخ گوییها و دروس دانشگاه بودم که هر شب از ثبت نام اینترنتی غافل میشدم با اینکه ساعتها آنلاین بودم!

به اصرار مادرم(بالای سرم ایستادند)!ثبت نام کردم.

منم که شک و تردید داشتم ...چون اشتیاقی آنچنان نداشتم.

مدت کوتاهی بود که خودمو بیشتر شناخته بودم و اندک زمانی که بتونم لذت با او بودن رو بچشم!

به هر حال آخر شب، در اوج خستگی ثبت نام کردم...صبح توی دانشگاه رفتم پرینت صفحه ی ثبت نام رو بگیرم، گفتند که امروز تا یه ساعت دیگه آخرین مهلته...یکی هم میگفت که فکر میکنم تموم شده!!!

توی دلم با آرامش تمام گفتم: اگر بخواد، میرم!

دوستم همراهیم کرد، ولی نگفتم کجا و چرا دارم میرم...تا اینکه خودش فهمید.

آرامش اون موقع فراموش نشدنیست...سوال دوستم هنوز توی گوشم هست...راه برگشت...

"مونا... به نظرت اسمت در میاد؟؟"

با اینکه باوری توی دلم حس میکردم گفتم: اگر قسمت باشه میرم و اگر هم نخواد نمیرم!...

دوباره دغدغه های دانشگاه و پاسخ به سوالات صندلی داغ باعث شد فراموش کنم، و حتی توجه نکنم به اینکه نتیجه چند روز دیگه چی میشه!

سر میز ناهار به خانواده گفتم راستی همین روزا، میگن! قرعه کشی میکنن!

فکر میکردم تهران قرعه کشی میکنن و بعد تو نت نتیجه رو میزنن!

 اما...ناآگاه از اینکه در دانشگاه خودمون برگزار میشه و کلی از بچه ها هم رفتن سر صحنه ی قرعه کشی!

روز قرعه کشی غافل از اینکه چه ساعتی هست و اینکه حتی توی دانشگاه خودمون! انجام میشه؛ داشتم تلفنی با یکی از اقوام صحبت میکردم...آنقدر خندیدیم که اشکام در اومد!!! مدتی بود ندیده بودمش،

.

.

.

یک دفعه...

.

.

.

گوشی موبایلم زنگ خورد!

دوستم ندا..."سلاااام مونا جون! تبریک میگم!"

گوشی تلفن خونه توی دستم!، و قلبم به شدت میزد که خدایا چی شده مگه...نمره کدوم درس رو میگه؟!

به چیزی که اصلا فکر نکردم نتیجه ی قرعه کشی بود!!!.

تا اینکه گفت: مکه دیگه! اسمت در اومده ! بابا تبرییییک!...

منم عمرا باور میکردم....گفتم ندا شوخی نکن!( اگه توی صد تا، 99 تاش اسم من باشه، عمرا مال من در بیاد! جدی میگم! هیچ وقت توی همه نوع قرعه کشی اسمم در نیومده!!!)

(فقط... یه باور قلبی میخواستم!)

گوشی تلفن خونه همچنان توی دستم! اون بنده خدا هم همش میگفت:

مونااااااا مونااااا

 چی شده؟؟؟

جوابشو نمیدادم ! حتی نگفتم چند دقیقه صبر کن ببینم دوستم چی میگه خب!!!

یه لحظه افتاد که ارهههه!...وایییی خدای من! ...چقدر زود جواب میدی! چراغ روشنی بود برام...اینکه برات مهمم و داری بهم توجه میکنی!

با ندا خیلی معمولی و سریع و فوق العاده مبهوت! خداحافظی کردم. سریع گوشی دیگه رو گرفتم.

اما...

 توانی برای حرف زدن نداشتم! بعد از اون همه خندیدن !!! چی شد حالا!

فقققط اشکام بی اختیار می ریخت .

.

.

.

چقدر سخته هیچی نتونی بگی!

بغض توی گلوم نمی تونست حرفمو بهش بگه...تا اینکه آروم و با لکنت گفتم اسمم برای مکه در اومده!

حواسم جای دیگه بود...فقط به این فکر میکردم چقدر سریع جوابمو دادی!!!

خوشحال بودم اون لحظه، نه اینکه دارم میرم...فقط برای اینکه اسمم در اومد. همین برام دنیاها ارزش داشت. تازه اول شیرین شدن سفر بود...

از حالا به بعد باید قدم بگذارم واسه کارهام و شروع مشکلات سفر!!!

 

خدايا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن کن. (علي شريعتي)

.

.

"مدير انجمن زن ريحانه ي آفرينش"

"جانشين انجمن زبان انگليسي"

دوشنبه 5/5/1388 - 2:40 - 0 تشکر 135925

بعد از 19 سال زندگی اولین بار بود که باید تنهایی دنبال کارامو میگرفتم...چون نه پدرم بودند و نه برادرم.

چقدر سخت بود...اما اولین استارت خورده شد تا یاد بگیرم چطور خارج از دانشگاه و توی محیطهای اداری برخورد کنم.

چطور از عهده ی کارام بر بیام...

گزارش کارامو به پدرم میدادم، کلی تشویقم میکردند که داری مثل همون دخترایی میشی که دوست دارم!...خودت باید روی پای خودت واستی!

کاش همون مسیر ساده مثل بقیه بود...البته نه...بهتر فرق میکرد...

اگر نبودش با من هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!

کم کم داشتم توی یه مسیری قدم میذاشتم که هر روزش مشکلاتش منو مشتاق میکرد برای سفر.

خدایا این سفر رو با این مشقت ها با ارزش کردی...اول مهم نبود بتونم برم یا نه! اما هر چی تو بیشتر مشکلات میدی، بیشتر مشتاقم میکنی!

فراز زیبایی از دعای کمیل هست که امام علی(ع) میفرمایند:

خدایا هرچی مشکلات بفرستی برام سخت نیست...سختی، توجه نکردن تو به منه!

میفهمیدم مشکلات از طرف خودش هست و داره من که خیلی ضعیفم رو ورزیده میکنه...

مشکلاتی پیش میومد که هیچ چیزی راه حلش نبود...دلم میگرفت و ازش میخواستم، آنچنان حل میشد که هیچ چیز نمیتونستم بگم!

خدای من...چرا؟ من بنده ی ضعیف توام...اما لذت بخشه...عجیبه...هرچی بیشتر سنگ پر از حکمت میندازی منو بیشتر وابسته میکنی!

هر روزش یه مشکل جدید...اصلا هر روزش چند تا مشکل! اینقدر به مشکلات برخورد کردم که میگفتم تا اون لحظه ی آخر بازم احتمال داره نرم.

لذت این چنین مشکلات فقط چشیدنیست...و حسی نداشت جز لرزیدن بدنم و تضرع در برابر عظمتش.

برای رسیدگی به کارام از اساتیدم خواهش کردم که کلاسا رو نیام تا بتونم به کارام برسم...یاد گرفتم تلاشمو بکنم...اصلا هرچه تو بخواهی منم راضیم.

از لحظه ی در اومدن اسمم تا تحویل مدارک کلی خاطرست....لذت بخشه...بی نهایت!

خدایا...

این چه سفریه؟ اینقدر اذیتم کردی! من ضعیفم! کوچیکم!

 گرچه کسی نبود...خودش پشتیبانم بود...نشان داد که محافظم هست و نباید به کسی محتاج باشم!

چقدر چشیدن لحظات با تو بودن شیرینه...

 

خدايا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن کن. (علي شريعتي)

.

.

"مدير انجمن زن ريحانه ي آفرينش"

"جانشين انجمن زبان انگليسي"

سه شنبه 6/5/1388 - 18:31 - 0 تشکر 136519

سلام

منم خاطره خوبی از سفرحج دارم. البته سفرنامه واسه خودم ننوشتم ولی لحظه های خوبی از اون سفر تو ذهنم مونده که اینجا می نویسم.

تابستون سال 82، قراره که با همه اعضای خانواده به سفر عمره بریم.. من و همسرم.. و هرسه فرزندم!!! تعجب نکنید.. نرگس مسافری بود که همراه ما به مسافرت اومد.

چندین بار ثبت نام و حرکتمون به تأخیر افتاد تا بالاخره تاریخش قطعی شد.. 18 شهریور82

فکر کنم شب سیزده رجب بود که حرکت کردیم.. ساعت ده شب پروازمون بود.. نمیدونم چرا هیچ احساسی نداشتم.. هیچ تصوری از مکه و مدینه نداشتم.. با اینکه چند تا کتاب راجع به اماکن اسلامی مکه و مدینه خونده بودم.. تا آشنایی پیدا کنم ولی هیچ تصویرشکلی از اونجا تو ذهنم شکل نمیگرفت.

ازجده به مدینه رفتیم.. تمام راه نوارهای مداحی از توی اتوبوس شنیده میشد.. مدینه شهر پیغمبر.. ولی من نمیدونم چرا اینقدر بی احساس شده بودم.. رسیدیم مدینه.. فقط مثل گیجا و منگا.. خیابونا و درو دیوارشو نگاه میکردم.. به هتل رفتیم و بعداز جابجایی و کمی استراحت .. آماده رفتن به مسجد النبی شدیم.. از پنجره اتاق ما محوطه مسجدالنبی کاملاً پیدا بود.

وارد حیاط مسجد النبی شدم.. البته با دوتا از خانمها که آشنابودن.. اونا تجربه چندمشون بود و من بار اولم.. وارد مسجد شدیم.. اونا گوشه ای نشستن و من که فقط در این حد میدونستم که مضجع شریف پیامبر گرامی اسلام(ص) در کنار مسجدالنبی قرار داره.. شروع کردم به گشت و گذار در محوطه داخلی مسجد.. به خیال خودم داشتم دنبال محلی مثل حرم امام رضا(ع) ویا حرم حضرت معصومه(ص) می گشتم.. ولی هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتم.

گیج و منگ اومدم پهلوی دوستانم نشستم.. موقع نماز شده بود.. همه به صف ایستادند و ماهم درکنار آنها شروع به خوندن نماز کردیم.. وقتی شروع کردم به دادن سلام نماز.. السلام علیک ایهاالنبی .. واااااااااای خداااا من کجا ایستاده ام و به نبی تو سلام می دهم؟ انگار تازه فهمیدم که کجا هستم .. حالم عوض شد.. برای لحظاتی طولانی حتی نفس هم نمیتونستم بکشم.. احساس کردم که حتی قلبم هم نمیزنه.. اصلاً نمیتونم توصیف کنم که چه حالی شدم اون لحظه.. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد.. آنچنان به رعشه و لرزه افتاده بودم که گمان کردم هرلحظه به زمین میفتم.. درحال خفه شدن بودم .. خدایا به دادم برس .. اکسیژن.. اگر چند ثانیه بیشتر طول میکشید.. حتماً از پا در میومدم.. بالاخره تونستم دوباره نفس بکشم و ادامه بدم .. و رحمه الله و برکاته السلام علینا و علی عبادالله الصالحین و....

اون حس و حال که تو نماز سلام بهم دست داد هرگز از یادم نمیره .. که وقتی خودمو در حضور نبی مکرم اسلام احساس کردم چه وضعی پیدا کردم.. ای کاش همیشه احساس میکردیم که در محضر خدا و اولیاء و انبیاء قرار داریم.

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

سه شنبه 6/5/1388 - 19:25 - 0 تشکر 136545

به نام هستی بخش عالم

*سلام قولا من رب الرحیم*

....botanist va tear drop azizخیلی جالب بود ..استفاده کردیم ..منتظر ادامه اش هستیمااااااااا یادتون نره ........

خب یک خاطره هم خودم بگم ....تیتر خاطره هست ....

خواستگاری پشت در انتظار ....

نماز ظهر رو به جماعت در مسجد النبی خواندیم ...معمولا بعد از نماز ظهر قسمت روضه ..یعنی قسمت مزار مطهر نبی اکرم ص برای خانومها باز میکردند ....ما پشت در منتظر بودیم ...فقط ایرانیهااا نبودندکه .. بلکه از همه کشورها بودند ..مالزیاییها با اون لباسهای قشنگشون واخلاق خوبشون ....همشون شکل هم بودند ....از ترکیه ...یک چیزی اینجا توجه منو به خودش جلب کرد ...گفتگوی خانم های ترکیه باهم .....

دوتا خانم پیر بودند ..اینطور که از حرفاشون معلوم بود همسایه بودند ..تیپشون مثل این پیرزن های فیلم کلید اسرار هستاااا اینجوری بود....یک خانم دیگه که دو تا دختر هم داشت اونم از ترکیه بود ...شروع کردند باهم حرف زدن .....این دوتا پیرزن رفتند جلو سلام کردند وبه مامان دختراااااا گفتن ..به به چه دخترای زیبایی داری چند سالشونه .....خانمه گفت یکی 16 سال یکی دیگه 18 سال ...

پیرزنه گفت : ماشالله ..منم یک پسر دارم ....این حرفااااا ..خلاصه خواستگاری شروع شد ....

یکی رو برای پسر خودش انتخاب کرد ویکی دیگه رو برای پسر همسایه ....از هم ادرس گرفتند برن خواستگاری ....جالب اینجاست که از یک شهر هم نبودند ....دخترا رو بگوووو فقط نگاه میکردند ومیخندیدن

پس فکر نکنید فقط خانومای ایرانی از هر فرصتی استفاده میکنند این یک نمونه خارجکی بودشااااااا

.........خاطره زیاده این از قسمت طنزش بود .....

 

 وبلاگ من ....وبلاگ پيامبران رحمت

 

امام صادق(ع) فرمود:به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.

پنج شنبه 8/5/1388 - 16:29 - 0 تشکر 137132

سلام

گفته بودم که روز 13 رجب در مدینه بودیم و من بسیار مشتاق زیارت قبرستان بقیع بودم .. خیلی دلم میخواست که آنجا را از نزدیک ببینم .. دوستان گفتند که فقط شبها بعداز نمازمغرب اجازه زیارت بقیع داده می شود آنهم فقط از بیرون و از پشت نرده ها.. ماهم همین کار را کردیم و بعد از نماز به سمت بقیع رفتیم ..میدانید که قبرستان بقیع از سطح زمین بالاتر است و تنها راه دسترسی پله هایی است که توسط مأموران سعودی در ساعات خاصی باز می شوند و زائران اجازه دارند بالا رفته و زیارت کنند. ایام وفات حضرت زینب(س) بود و چه قدر دلمان میخواست که این شبها را درکنار قبر برادر و برادر زاده هایشان باشیم.. به خیابان مجاور بقیع رفتیم .. میدانید که فقط عرض یک خیابان مسجد النبی را از بقیع جدا میکند.. راه پله ها توسط درهای فلزی بسته شده بود و اجازه تردد نمی دادند.. کناری ایستادیم و شروع کردیم به خواندن دعا.. شرطه ها و افرادی که چفیه های قرمز به سر داشتند در آن حوالی بودند .. آمدند و ما را به عقب راندند.. روح روح البته نمیدونم دیکته این کلمه درسته یانه ولی اونا خیلی غلیظ می گفتند که ROH و با دست به جلو اشاره می کردند .. و از کلامشان این بر می آمد که باید برویم.. به کنار دیوار مسجدالنبی آمدیم و از آنجا شروع کردیم به خواندن ادامه دعایمان.. ولی از آنجا هم ردمان کردند .. به داخل حیاط مسجدالنبی آمدیم و رو به بقیع ایستادیم .. اما اینجا هم اجازه نداریم بایستیم.. ناگهان دیواری از شرطه ها در مقابلمان ظاهر شدند و تمام سطح دیوار حائل بین مسجد النبی و بقیع را پوشاندند.. چند متری به عقب آمدیم و در گوشه ای زیر یکی از ستونهای داخل حیاط نشستیم و دعایمان را خواندیم و با بغضی فرو خورده در گلو به هتل برگشتیم.

کسانی که قبل از ما آمده بودند میگفتند که تادیشب بقیع باز بود ولی به خاطر این ایام آن را بسته اند و اجازه زیارت نمی دهند.

شب جمعه شده و دعای کمیل .. روحمان پر میکشد برای خواندن این دعا در فضایی که زمانی علی در آن تنفس میکرده. ساعت حدود 10 شب است که به کنار بقیع می رویم همراه با کاروان برای دعای کمیل.. یک کاروان دیگر هم آنجاست.. نشسته اند و دعا میخوانند.. مانیز در کنار آنان می نشینیم و می خوانیم : اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم.. کم کم  زائرینی از کشورهای دیگر هم جمع می شوند .. اینکه مال کدام کشور هستند را نمی دانم ولی ظاهرشان نشان می دهد که ایرانی نیستند ولی شیعه هستند.. پابه پای ما اشک می ریزند و دعا می خوانند.. شرطه ها می آیند.. نه شرطه نیستند مأموران امنیتی هستند.. همان چفیه قرمزها.. با روحانی کاروان صحبت می کنند .. روحانی مخالفت میکند از حرکات دستش پیداست که دارد بحث می کند.. در آخر تسلیم می شود.. به سمت مداح که مشغول خواندن دعاست می رود و با او آهسته صحبت می کند.. مداح قبول می کند و بلند گو را خاموش میکند .. معلوم میشود که گفته اند از بلند گو استفاده نکنید(احتمالاً به خاطر جمع نشدن دیگران بوده) مداح همانطور که ایستاده به خواندنش ادامه می دهد.. دارد مصیبت میخواند .. روضه حضرت فاطمه.. نمیدانم خواندن اوست که اینقدر سوز دارد .. یا غربت اهل بیت در مدینه.. با اینکه صدا به خوبی به همه نمی رسد همه دارند زار می زنند.. اشک است که به پهنای صورت از دیدگان همه جاریست.. اصلاً نیازی به صدای مداح نیست.. فضا خودش غم غربت را منتقل میکند..دوباره فرمانده چفیه قرمزها بی سیم به دست به سراغ مداح می رود .. مداح می نشیند.. به او گفته اند که بنشیند و بخواند.. مردم آنچنان گریه می کنند که گویی خود در صحنه آتش زدن خانه علی حاضر هستند.. باردیگر مداح را فرا میخوانند و اینبار می گویند که دیگر نخوان.. و نمی خواند.. احتیاجی به خواندن او نیست.. صدای شیون مردم است که بالا میرود .. همه آنچنان گریه میکنند که دل سنگ را نیز آب می کند.. خدایا تا بحال در مصیبت اهل بیت اینگونه نگریسته بودم.. خدایا تا بحال این چنین مظلومیتشان را از نزدیک حس نکرده بودم.. نمیدانم دیگران چه حسی داشتند ولی من در آن لحظه به یاد زمانی افتادم که اهل مدینه حتی طاقت شنیدن صدای گریه فاطمه را نیز نداشتند و وقتی او شبها برای پدرش گریه میکرد .. اعتراض کردند که صدای گریه هایت مارا آزار می دهد و اورا مجبور کردند تا برای خودش بیت الاحزان بسازد.. فاطمه جان به یاد داری که چه بی شرمانه می گفتند  به فاطمه بگو یا شب گریه کند ، یا روز. از دست گریه های بی امانش به ستوه آمده ایم . کاش فقط یک بار دلیل گریه هایت را می پرسیدند. فاطمه جان ! مطمئن باش که دیگر نه تو مزاحم آنهائی و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت که آسوده شدی از دست این مردمان بی وفا . دیگر مداح نمیخواهیم.اشک است که سرازیر است و قلبهایی که یکی پس از دیگری می شکند.. فاطمه جان چه کشیدی تو از دست این قوم غدار.

خدایا اگر هزاران مداح و روضه خوان هم می آمدند نمی توانستند اینگونه صحنه ظلمی که بر اهل بیت رسولخدا(ص) رفته را به تصویر بکشند.. آنقدر گریه کرده ام که دیگر چشمانم نیز نمی بیند.. متفرقمان میکنند .. بلند می شوم.. دهانم را باز می کنم تا حرفی بزنم .. تنها کلامی که از دهانم خارج می شود این است.. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع لهم علی ذلک.

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.