انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 7390)
يکشنبه 21/4/1388 - 19:8 -0 تشکر 131884
آئینه‌ ی عبرت

بنام خدا

سلام  

این تاپیك رو برای این زدم تا زندگی واقعی رو بهتون نشون بدم كه به نظرم میتونه عبرت انگیز باشه.

  

 ترانه21 گرامی شاید یادشون باشه كه تو تاپیك قسمت من یه جایی گفتم میخوام از زندگی یه دختر بگم كه با تصمیم اشتباه به قسمتی كه حقش نبود رسید و در این مسیر به جرات میتونم بگم: بی گناه بود.

 

 

به پیشنهاد مادرم میخوام از اول زندگیش شروع كنم. اگه تو اون تاپیك میخواستم صحبت كنم تاپیك به انحراف از بحث كشیده میشد. بنا براین در این تاپیك به صورت جدا این زندگی رو به تحریر در میارم.

  

اگه دوستان دیگه هم خواستن عبرتهای اطرفشون رو بنویسن، میتونیم یه مجموعه از تاپیكهایی  درست كنیم به نام آئینه عبرت و فكر میكنم چیز جالبی از آب در بیاد.

 

آئینه عبرت رو من از روی سریالی به همین نام انتخاب كردم

فكر میكنم اون زمان بیشتر شما تازه داشتین تاتی تاتی میكردین

جوونی كجایی كه یادت بخیر

 

و چون این آئینه ها واقعی هستن، میتونن راهنمای خیلی از مشكلات باشن.

 

قبل از هر چیز باید بگم به خاطر این كه آبروی كسی به خطر نیفته من تمام اسامی رو مستعار میارم.

بنا به درخواست جعفر، برای این كه اسامی گیج كننده نباشه، سعی میكنم تنها دو اسم نقش اول داستان رو نام ببرم و در بقیه موارد نسبتهای دیگران رو نسبت به این دو مینویسم.

در واقع این تاپیك داستان زندگی یك زوج جوونه كه به نظرم ازدواجشون از اول اشتباه بوده و الان در بحران قرار گرفته

من برای مرد داستان اسم مستعار سعید رو انتخاب كردم و برای زن داستان اسم مستعار ناهید رو

 

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
يکشنبه 21/4/1388 - 22:47 - 0 تشکر 131942

 بنام خدا

سلام

مقدمه ای از كودكی ناهید(عروس)

تا اونجایی كه میدونم ناهید دختری ناز پروده بود!. نه... یه وقت اشتباه نكنید....، اون هیچ وقت تو ناز و نعمت زندگی نكرد. اما مورد توجه بابا و مامانش و به خصوص باباش بود. و نذاشتن بهش سخت بگذره ناهید تونسته بود مثل هر دختر دیگه ای دو دل باباش جا باز كنه و باباش رو عاشق خودش. همون عشق آسمانی كه خدا از دختر تو دل همه ی باباها میذاره.

بیژن؛ بابای ناهید، در بخش اداری یكی از اصناف، كار میكرد و حقوقی در حد خانواده های متوسط میگرفت. اما چون خونه ای نداشت مستاجر یكی از همون سهام داران صنف بود.

مقدمه ای از كودكی سعید(داماد)

سعید پسر صاحبخونه بود . و باباش سهراب هم به خاطر خرج زندگی از درس خوندن انصراف داده بود. همین هم این تصور رو تو ذهن اون ایجاد كرده بود كه راه باباش درست ترین راهه . اما باباش اینو نمیخواست و دوست داشت پسرش بتونه درس بخونه.

اون پسر بچه ای بازیگوش بود و اصلاً به درس خوندن اهمیت نمیداد. وقتی هم تو خودش احساس كرد از پس ماشین بر میاد، بدون اجازه باباش ماشین رو برمیداشت، بدون اینكه گواهینامه ای داشته باشه.

این طوری بود كه از این خلاف كوچیك شروع كرد و مسیر زندگیش مسیری شد كه پر از اشتباه شد.

ادامه كودكی ناهید

ناهید دختر زرنگی تو درس خوندن بود و در كنارش شور هیجان یه دختر بازیگوش رو هم داشت.

 یعنی طبق دانش روانشناسی الان یه بچه نرمال بود. اون برای خودش زندگی رویایی رو تصور میكرد. تو خاله بازی هایی كه با دوستاش داشت همش آرزوهای بلند پروازانه داشت.

به خاطر زحمتهای بابا و مامانش تقریباً با هیچ مشكلی آشنا نبود و به جرات میتونم بگم سختی رو نمیشناخت!. البته شاید در حد همون مستاجر بودن.

اما چون رابطه ی مامانش با مامان سعید، رابطه ای دوستانه بود، به نظر این سختی رو هم كمتر احساس میكرد.

برای اینكه بهتر بتونم شخصیت این دختر رو به تصویر بكشم، شما رو یاد كارتون آلیس در سرزمین عجایب میندازم. میتونم با اطمینان نود درصد بگم اون مثل همون آلیس دختری تو رویا بود و هیچی از بدی كردن بد بودن بلد نبود.

ادامه دارد...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
يکشنبه 21/4/1388 - 23:35 - 0 تشکر 131962

بنام خدا

سلام

ناهيد همين طور روز به روز بزرگتر ميشد. از اون طرف سعيد هم بزرگ هر روز بزرگ و بزرگتر.

اما هيچ نشونه اي ديده نميشد كه سعيد تو دلش علاقه اي به ناهيد وجود داشته باشه.

اون دنبال كارهاي خودش بود و ناهيد هم همين طور. اگه تو اون دوران كودكي و اولاي نوجوني از ناهيد در مورد سعيد سوال ميكردي. اون حتماً ميگفت: هيچ وقت حاضر نيست با سعيد زندگي كنه.

علتش رو هم اگه ميپرسيدي ، چون بچه بود، تنها دليلش زيبا تر بودن از سعيد بود و ميگفت:من با اين پسره زشت ازدواج كنم.

راستش حقم داشت. ناهيد خيلي از سعيد سر تر بود والبته هنوز هم هست.

شايد مثل پنجه آفتاب در موردش صادق باشه

  [آهان راستي داشت يادم ميرفت. سن و سال اين دو تا رو هنوز نگفتم.]

ناهيد متولد سال 64 بود و سعيد متولد سال 58 و هر دو متولد اسفند هستن.

درسته كه شايد اين دو تا به هم ابراز علاقه نكرده بودن، اما شايد مامان سعيد نقشه ي ازدواجشون رو از همون موقع ها كشيده بود. نقشه اي كه تو اون يه عروس زيبا و نجيب براي پسرش جور ميكرد، بدون اينكه زياد هم بخواد خرج كنه.

خب تا اينجا از كودكي اينا گفتم و فكر كنم بسه.

نميخوام كه رمان بنويسم. وگرنه شايد كل ظرفيت هاست تبيان رو بايد به اين رمان اختصاص ميدادم.

[بريم يه سري به سعيد بزنيم!]

سعيد بعد از چند سال درس خوندن تنها مدركي كه عايدش شد سيكل يا سوم راهنمايي بود.

اما باباش دوست داشت دست كم يه ديپلم ردي هم كه شده داشته باشه.

اما اون تو فكرش چيزي ديگه بود و حتي با دبيرستان غير انتفاعي هم نتونست حتي اول دبيرستانشو قبول بشه. براي همين ديگه ترك تحصيل كرد.

حالا نوبت ناهيده]

ناهيد، همون طور كه گفتم دختر زرنگ باهوشي بود و درساشو با نمره هاي عالي قبول ميشد.

و به سرعت داشت دبستان و راهنمايي و ... رو پشت سر ميذاشت كه يه دفعه.

يه اتفاق بد افتاد.

اتفاق بدي كه مطمئناً بدترين اتفاق زندگي هر دختري هست كه به قول معروف بهشون ميگن بابايي.

و اون اتفاق چيزي نبود جز...

مرگ پدر.

حالا ديگه بابايي در كار نبود. بابا رفته بود و يه كوله بار غم رو دوش اين خونواده گذاشته بود.

حالا مامان بود و سه تا بچه. يه پسر كه بزرگ تر از ناهيد و هم سن و سال سعيد و يه پسر كوچيكتر كه تا اومد باباشو بشناسه باباشو از دست داد. داداش كوچيكه اون قد كوچيك بود كه هنوز نميدونست مرگ يعني چي. و وقتي كه همه به خصوص ناهيد ناراحت بودن و روزي نبود كه اشك نريزن، اون با دوستاش بازي ميكرد و بجز شادي كردن هيچ كاري بلد نبود.

ادامه دارد...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
يکشنبه 21/4/1388 - 23:35 - 0 تشکر 131963

به نام خدا

سلام پارسا زاهد عزیز.

خیلی خوبه که آدم بتونه از زندگی اطرافیاش درس بگیره.

از زندگی های موفق و نا موفق.

فقط یه چیزی در مورد این داستانی که شروع کردی: فکر می کنم یه مقدار اسامی گیج کننده باشه. اگه لطف کنی و داستانت رو از جایی شروع کنی که اسامی هم برامون جا بیفته ممنون می شم.

راستی. اسم تاپیکت من رو یاد سریال آیینه عبرت انداخت. فقط اسمش رو یادم مونده! :) چون وقتی که پخش می شد خیلی کوچیک بودم!

تا بعد ...

موفقیت حاصل تصمیم گیری درست است، و تصمیم گیری درست حاصل تجربه و جالب اینکه تجربه اغلب حاصل تصمیم نادرست است!

 

يکشنبه 21/4/1388 - 23:54 - 0 تشکر 131968

بنام خدا

سلام

چطوری جعفر.

میدونی چند وقته به انجمن خانواده سر نزدی؟ نچ نچ نچ

راستش اسم این تاپیك رو از رو همون سریاله برداشت كردم.

یادش بخیر اون موقع ها. فكر كنم اون موقع شما هنوز تازه راه افتاده بودی

بقیه هم فكر كنم تازه داشتن زبون باز میكردن

الان میرم اینو به پست اصلی هم اضافه میكنم.

در مورد اسمها هم باشه اول توضیحشو میارم

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
دوشنبه 22/4/1388 - 8:42 - 0 تشکر 132015

به نام هستی بخش عالم

*سلام قولا من رب الرحیم*

وقتی اسم تایپیک رو دیدم بقول جعفر گرامی یاد سریال آینه عبرت افتادم ........ بحثتون..جالبه

منتظر ادامش هستیم ......

 

 وبلاگ من ....وبلاگ پيامبران رحمت

 

امام صادق(ع) فرمود:به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.

دوشنبه 22/4/1388 - 16:35 - 0 تشکر 132177

بنام خدا

سلام

[ داشتم میگفتم كه...]

داداش كوچولوی ناهید، به قول معروف تو باغ نبود و هیچ احساسی نسبت به مرگ پدر نداشت.فقط وقتی كه دید باباش پیداش نیست، سراغشو از مامان و آبجیش میگرفت. و خب اونا هم میدیدن این كه معنی مرگ رو بلد نیست، برای همین از همون جوابهای كلیشه ای كه هممون به بچه های كوچیكتر میدیم، به اون هم دادن.

با فوت بابای ناهید دیگه دل و دماغ برای این خانواده كوچیك نموند. و كمتر تو مجالس مهمونی شركت میكردند.

راستش میدونین آخه، همونطور كه گفتم ناهید اینا با خانواده سعید(صابخونشون) رابطه ی خیلی نزدیكی داشتن، انگار اونا هم جزئی از خانواده سعید بودن. نه تنها با این خانواده این قدر نزدیك بودن، بلكه با اقوام دور تر سعید هم این نزدیكی رو احساس میكردن، طوری كه مامان ناهید بیشتر از اونی كه با مامان سعید جور باشه با، زن عموی سعید جور بود.

زن عموی سعید خیلی مامان ناهید رو دوست داشت. هر وقت این دو تا به هم میرسیدن، سر درد دلشون باز میشد و هر از چندگاهی مامان ناهید از رفتار بد مامان سعید با اونا میگفت.

(البته فكر نكنید مامان سعید اونا رو شكنجه میداد، نه.. . اون اخلاقش یه جورایی بود و همه فامیل میشناختنش، به قول معروف این اخلاق تو ذاتش بود.)

از طرفی دیگه بابای سعید هم اخلاقش درست و حسابی نبود، كه البته از این اخلاق نادرست شاید بیشتر از اونی كه ناهید و خونوادش كشیده باشن اقوام خودش بیشتر در عذاب بودن.

بابای سعید آدمی شناخته شده و تقریباً معروفی بود. همه اونو به عنوان یه آدم مؤمن میشناختن. اون هر هفته جلسات قرآنی داشت كه در ماه یكی دوبار، این جلسات تو خونشون برگزار میشد.. و در بقیه ایام خونه ی اعضای دیگه جلسه.

اون تو قرآن خوندن میشه گفت: یه قاری محسوب میشد و تو شناخت از دین و احكام هم آدمی بود كه بقیه پیشش مراجعه میكردن و سوالهای شرعی معمولی رو از اون میپرسیدن.

با این همه یه اشكال بزرگ تو اخلاقش بود  و همین اشكال بزرگ بود كه به نظر بیشتر فامیلاش تمام عبادتهاشو تحت الشعاع قرار میداد.

و اون اشكال چیزی نبود جز تمسخر كردن. اونم به صورت های گوناگون.

بعضی وقتها كنایه بعضی وقتها زخم زبون و ... همینطور بگیر و خودت بقیشو بخون.

ادامه دارد...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
دوشنبه 22/4/1388 - 16:48 - 0 تشکر 132183

به نام خدا

سلام

جناب پارسا زاهد، معذرت می خوام وسط صحبتتون پارازیت می اندازم، اما می خواستم بگم نمی دونم چرا من با این که تازه چند ماهی می شه 16 سالم تموم شده (این جناب هاوایی شاهده راست می گم!)، اما نیدونم چرا اون سریال آینه ی عبرت رو خوب یادمه!! آخییییی! آتقی! علی ِ آینه ی عبرت!! یادش بخیر!!!

ببخشید بابت پارازیت!

موفق باشید...

 

بخشيدن يعني آزاد کردن يک زنداني...

و کشف اين که آن زنداني خودت هستي!

 

دوشنبه 22/4/1388 - 18:49 - 0 تشکر 132221

بنام خدا

سلام

تازه چند ماهی می شه 16 سالم تموم شده

اصلاً بهتون نمیادا!!  16 سال داشته باشین گویای خاموش.

راستش از مامانم پرسیدم، مامانم گفت كه دو بار این سریال رو پخش كردن و احتمالاً شما كوشولوها تكرار اونو دیدین.

[و اما ادامه ماجرا]

راستش رو بخواین این رفتار بد بابای سعید دست خودش نبود. یه عادت بود و نمیتونس تركش كنه. شاید بیشتر جاها میخواسته شوخی كنه. ولی نمیدونه شوخی زبونی خیلی خطرناكه.

یادمه یه بار پسر دایی بابای سعید میاد مهمونی خونشون.میدونید چه اتفاقی میفته؟

مامان سعید میره تو ساك پسر دایی رو میگرده و تجسس میكنه(راستش خب اینم یه نمونه از اخلاقی هست كه مامان سعید داره).

بعد سیگار پیدا میكنه. سریع هم این خبر رو میذاره كف دست شوهرش و شوهره هم طبق معمول نیش و كنایه هاشو شروع میكنه و نثار پسر دایی بخت برگشته.

پسر دایی هم با چشمانی اشكالود میذاره میره و تا الان كه در خدمتتونم هنوز این ماجرا رو از دل بیرون نكرده.

خب توقع دارین از این زن و شوهر چه پسری بار بیاد؟

خب معلومه پسر این خونوداه استعدادش خوبه و اونم میتونه با لحن زیبا قرآن رو قرائت كنه و در اذان گفتن هم تبحر پیدا كنه. اما ..

اما این پسر از سختگیریهایی كه در بعضی كارهاف باباش میكنه، به تنگ میاد و مسیر نادرست رو انتخاب میكنه.

به دام اعتیاد  گرفتار میشه و از مرز سیگار رد میشه و معتاد مواد مخدر قوی تر.

همه هم میدوننا. یعنی همه فامیل میفهمن كه سعید هم آره!!. اما جرات ندارن علنیش كنن. پدر و مادر خودش هم نمیخوان باور كنن. شاید تو ذهنشون میگن درست میشه.

بعضیها كه یكمی جراتشون بیشتره میرن جلو و میگن چرا وقتی پسر خودت(سعید) این طوریه به ما گیر میدی. و بابای بیچاره هم میگه من سعید و ولش كردم و دوست ندارم شما ها مثل اون بشین.

بابای سعید خوب بلد بود همه رو نصیحت كنه، بچه های برادراشو، بچه های خواهراشو و...، اما از پس بچه ی خودش بر نیومد.

[خب از این اخلاقیات بگذریم و به اصل ماجرا بپردازیم.]

گفتم كه ناهید اینا مستاجر این بابای سعید بودن و اضافه كنم كه با هم  تو یك خونه كه دو واحدش كرده بودن زندگی میكردن.

خب با این اخلاقی هم كه از بابا مامان سعید براتون گفتم، باید این نتیجه رو بگیرین كه مامان سعید یه جورایی خودشو صاحب اختیار خونواده ناهید میدید و تو كار و زندگیشون كم و بیش دخالت میكرد.

اما بر اثر مرگ بابای ناهید كه بر اثر یه تصادف بوده، پول خوبی از دیه به خونوادش میرسه و این پول این خونواده رو به فكر نقل مكان از خونه ی بابای سعید میندازه.

حالا دیگه یكم نفس راحت میكشن. دیگه چشم گوشی دنبالشون نیست. و كسی هم نیست تو كارشون دخالت كنه. دیگه بایدم این استقلال پیش میومد. چون ناهید هم دیگه بزرگ شده بود و با توجه به رفتار سعید، رفتن ناهید و خونوادش از اونجا بهترین كار ممكن بود.

ناهید حالا دیگه دبیرستانی شده بود و از شدت درس خوندن، چشاش ضعیف شد و مجبور شد عینك بزنه...

ادامه دارد...

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
دوشنبه 22/4/1388 - 18:55 - 0 تشکر 132224

به نام خدا

سلام

آهان یعنی بهم می یاد از 16 سال هم کمتر باشم؟! مرسیییییی

نه اتفاقاً منظورم هعون سری اولش بود!

; )

 

بخشيدن يعني آزاد کردن يک زنداني...

و کشف اين که آن زنداني خودت هستي!

 

دوشنبه 22/4/1388 - 19:23 - 0 تشکر 132229

سلام

ببخشین چرا اسمشو گذاشتین سعید؟

اگه تقی میزاشتین بهتر بود چون به سریالشم میاد!

 

 

يه سري به خدا بزنيم

خيلي زود

بي بهانه...

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی