• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 5073)
جمعه 12/5/1386 - 11:1 -0 تشکر 12226
داستان بگوو

 سلام

توو يه سايت ديگه يه تاپيک داريم به عنوان داستان بگوو...با مزه شده البته با همکاري شديد بچه هاش

گفتم اينجام اين بحثو داشته باشيم شايد بد نباشه...البته اب توو چشمم نميره که همکاري شديد باشه

اولين نفر مياد يه کلمه يا جمله ميگه يا مياد يه نخ ميده از اول داستانو و بعدي مياد اضافه اش ميکنه با يه کلمه يا يه جمله يا هرچي دلش خواست،فقط اين وسط ماجرايي که ديگران شرووع ميکنند رو واسش ارزش قائل شيد...(تلاش کنيم حتي اگه بد شد چون تا بينمک نباشه که نمکش زياد نميشه)

تا بعد

جمعه 19/5/1386 - 23:22 - 0 تشکر 12493

یه مورچه میره سربازی دور کلاش قرمزی ....  

هميشه مهربان بمان ...

شنبه 27/5/1386 - 11:13 - 0 تشکر 12845

بعدش مورچهه میفته  گیر فرمانده عسل

فرمانده عسل همش بهش میگه کلاغ پر برو اونم هی میگه بابا من که مورچم کلاغ که نیستمم

من باید مورچه پر برم بعد فرمانده عسل میگه خوب مورچه پر برو

بعد مورچه میگه ا ی بابا من که مورچی بال دار نیستم چه جوری بپرم....

من همین قد بلد بودم یاسان جون اوا راستی فرمانده یاسان به پادگان جدید که اینجا ساختم

 یه سر بزن

قربونتون

فرمانده عسل

چهارشنبه 31/5/1386 - 0:51 - 0 تشکر 12988

سلام

به دلیل استقبال بیش از ظرفیت میخواستم خواهش کنم مدیریت محترم یا جانشین محترم در همین ابتدا کلاغه رو راهنمایی کنند و مام بریم پی بالا و پایین و ماست و دووغ خودموون اما بعد با خودم گفتمان کردم و دیدم نه شاید بشه یه کاریش کرد و فعلاً بی خیال تخته و این چیزا شد...

من فکر میکردم بچه ها میدوونند که حد اقل باید یه چند نفری بیان اعلام موجوودیت کنند تا بشه واسه داستان چندتایی شخصیت جوور کرد و این چیزا که خب باز خووبه دونفر با پستیدنشوون گفتند که ما هستیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی بوود یکی نبوود (البته هنووز معلووم نیست که کی بوود و کی نبوود،چیزی که مهمه اینه که یکیشوون بوود اما) اوونی که بوود تنها نبوود،میپرسید واسه چی؟؟؟اخه درسته یکی نبوود اما به جاش سه تا دیگه بوودند به اسمای

،عسل،یاسانoversea

حالا اینا کی بوودند و چیکاره بوودند ... تا قسمت بعد باید منتظر بموونید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا بعد

سه شنبه 27/9/1386 - 0:23 - 0 تشکر 19688

دمت گرم فكر جالبيه
ادمه بديم!!!؟؟؟

.: STAR_GLOW :.
چهارشنبه 28/9/1386 - 22:20 - 0 تشکر 19912

سلام

حقیقتش اوون موقع که برسا خدا بیامرز نشده بوود در یه پیغام یواشکی خواستیم ادامه بدیم و ایده هم داده شد(اخه میگن هر کاری شرووعش سخته)اما انگار علاقه اش نبوود

اما ما همچنان هستیم...ما:من و سایه ام و سایه اش و...

تا بعد

چهارشنبه 28/9/1386 - 23:26 - 0 تشکر 19918

سلام بر اهل صلح دوستي انسانيت

ياسان خانم چيزه يني فرمانده ياسان بچرخ تا بچرخيم اي بابا چيزه چرا اينجوري مي‌نگري مارا منظورم اين بيد که داستان بگو تا بگم بازم نشد يعني آقا منم هستم... اه خودم کشتم تا بگم راستي فرمانده ياسان چرا يه مدت غيبيده بيدي نبيدي کجا بيدي!؟!؟!؟! اصلا ما نفهميديم دانشگاه قبوليده شدي نشدي؟ جدا قبول شدي پس شيرينيش کو... ولي بي شوخي منم پايه کارم فرمانده عسلم که سيستمش رفتيده قاطي باقاليا والا اونم حتما ميومد...... پس برو بريم که هستمت فتير.

مراقب خودتون باشید

MCLAREN SUPER SPORT

چیزهایی نصیب ما می‌شود که آن‌ها را باور داریم.

ای کاش یاد بگیریم، که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالا بگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ‌دنده‌های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

عمر دست خداست، پراید فقط وسیلس 

 

دوشنبه 3/10/1386 - 11:19 - 0 تشکر 20439

سلام

راستشو بخواین چون وقت امتحانات منم نزدیکه(خب ادم وقتی لای کتاباشم باز نکرده باشه چند هفته قبل از امتحانا واسش یه اپسیلون فاصله بیشتر نیست)گفتم یه جووری نشه که یه حرفی بزنمو برمو مردم طرفشم نیان واسه همین یه چیزی میگم خوشتوون اوومد رووش کار میکنیم نیوومدم که خب به زوور نمیتوونم بیارمش که

فقط خواهشی که دارم اینه که اگه دیدید با داستانی نمیتوونید کنار بیاین کلاغ بیچاره رو سرگردوون رها نکنید و یه ادرسی چیزی بدین تا خودشو به خوونه خاله ای عمه ای...(اخه هیچوقت به خوونه خودش نمیرسه که) برسوونه البته با ملایمت راهشو بنمایید تا سرخورده نشه و بعد برید سراغ کلاغ بعدی

ذهن من تووش شلووغ پلووغه اما این چیزا از تووش در میاد که:

چون قراره با یه دید دیگه به مسائل نگاه کنیم میتوونیم نقش چندتا دیوونه (البته ببخشیدا اما داستانه دیگه) که از تیمارستان میان بیروون و ... رو به عهده بگیریم.

(به قول مک لارن سیستم عسل رفته قاطی باقالیا و البته تلفنشم بنا به وابستگی که با سیستمش داشته باقالی شده و خب چون وقت امتحاناشم هست خودشم داره ادای باقالیا رو در میاره...پس نبوودش توجیه شده است و البته الگووبرداری ازش کار بسیار ناپسندیه)

در عین حال درسته که اعلام وجوود و همکاری نموودید اما ادم نخوونده که پای چیزی رو امضا نمیکنه پس حالا که یه خلاصه ای اوومد جلو چشمتوون با امید به شماها برم یا راهمو کجکی کنم که این مسیر بیراهه اس؟

تا بعد(اگر در کار باشه)

دوشنبه 3/10/1386 - 14:3 - 0 تشکر 20444

با سلام!

به به! چشمم روشن! ورود به حوزه ی دیوانگان اون هم بدون اجازه از شاه دیوانه ها!؟ این دفعه رو ندید می گیریم به شرط اینکه دیگه تکرار نشه. ضمن اینکه توی داستان باید توجه کنید که به ساحت دیوانگان اساعه ی ادبی نشه که ما برنمی تابیم!

خوب از این مسئله که بگذریم می رسیم به مقوله ی داستان. من هستم! اما نه به عنوان شاه شوریده سران، بلکه به عنوان یه دیوونه ی معمولی که فکر می کنه یه نابغه است که دنیا هنوز توان درک اون رو نداره و به همین دلیل اون رو انداختند توی تیمارستان! اسم واقعیش «سعید» هست ولی توی تیمارستان همه «انیشتین» صداش می کنن!

خوب با اجازه ی دوستان من داستان رو از تیمارستان شروع می کنم تا وقتی که بقیه ی دوستان اعلام آمادگی کردن و شخصیتشون رو معرفی کردن از تیمارستان بزنیم بیرون.

صبح یک روز نه چندان سرد دیماه بود. هنوز دیوونه ها از خواب بیدار نشده بودن و پرسنل تیمارستان هم یا خواب بودن و یا نیمه خواب.اما یک نفر بود که برخلاف همه بیدار بیدار بود و توی حیاط تیمارستان مشغول انجام کاری بود.بله همون طور که همتون حدس زدید اون کسی نبود جز سعید انیشتین که تمام شب پیش رو روی نقشه ی فراری که چند روزی بود که توی ذهنش بود کار کرده بود و تقریبا کاملش کرده بود..ساعت تقریبا هفت و بیست دقیقه بود که بالاخره شاهکار جدید انیشتین تموم شد.از شادی روی پاش بند نبود.سریع پتوهایی رو که از قبل آماده کرده بود دور خودش پیچید و با طناب محکم بستشون، بعد کلاه کاسکتی رو که از روی موتور دربون تیمارستان کش رفته بود رو روی سرش گذاشت و به سمت دستگاهی که ساخته بود رفت. دستگاه مذکور چیزی بود شبیه یه منجنیق که قرار بود انیشتین رو به بیرون از تیمارستان پرتاب کنه.ایده ی ساخت این منجنیق از یه فیلم تاریخی که هفته ی پیش مسئولان تیمارستان نمایش داده بودن به ذهنش رسیده بود. انیشتین روی محل مخصوص نشست،چند تا نفس عمیق کشید،چشمهاش رو بست تا ترس بهش غلبه نکنه بعد چاقوی بزرگی رو که از آشپزخونه برداشته بود رو به سمت طنابی که منجنیق رو نگه داشته بود برد و بعد با فریاد «پیش به سوی آزادی» طناب رو برید.منجنیق شروع به حرکت کرد،واقعا داشت کار می کرد،. بالاخره انیشتین به پرواز در اومد تا چند لحظه دیگه آزادی رو در آغوش می کشید توی همین فکر بود که یکدفعه احساس کرد با یه چیزی برخورد کرده صدای شکستن شیشه بلند شد بعد با یه چیز دیگه برخورد کرد با اون چیز روی زمین افتادند.وقتی چشمهاش رو باز کرد دید که توی دفتر رئیس تیمارستانه و اون چیزی که باهاش برخورد کرده چیزی نبوده جز خود جناب رئیس که تازه به تیمارستان رسیده بوده .

رئیس:از روی من بلند شو دیوونه!

انیشتین:من دیوونه نیستم.

رئیس:آره من دیوونه ام که توی این دیوونه خونه موندم. همین امروز استعفا میدم میرم به زندگیم می رسم.

انیشتین:این صدمین باریه که می خوای استعفا بدی!تو اگه کار دیگه ای می تونستی گیر بیاری که از اول اینجا نمیومدی!

رئیس:این مسائل به تو ربطی نداره. این که من استعفا نیدم به خاطر احساس مسئولیتیه که نسبت به این آسایشگاه دارم.ضمنا اگه زحمتی نیست از روی من بلند شید که کمرم شکست!

انیشتین:خیلی خوب بابا. چقدر داد و قال راه انداختی یه زمین خوردی دیگه!

قبل از اینکه رئیس بتونه جوابی بده همه ی پرسنل ریختن توی اتاق رئیس که ببینن چه خبره.

یکی از اونها پرسید: اتفاقی افتاده جناب رئیس؟ ما یه صدایی شنیدیم.

رئیس: هیچی ! جناب انیشتین سیزدهمین فرار ناموفق خودش رو هم با موفقیت انجام داد!!! سریع تر لباس مخصوص رو بهش بپوشونید و ببریدش به «اتاق سفید»(اتاق سفید یه اتاق سفید رنگ دایره ای شکله که دیوونه ها رو اون تو می اندازن و بهشون میگن برو یه گوشه بشین!).

همین موقع تلفن زنگ می زنه و رئیس گوشی رو بر می داره:بله،بفرمایید...................................بله خودم هستم............................چی یه بیمار جدید؟ ولی این آسایشگاه همین الآن هم بیش از ظرفیتش بیمار روانی داره!.................................چشم! هر طور شما صلاح می دونید!.................................چشم!........... خداحافظ!

گوشی رو میگذاره و چشمش به انیشتین می افته و میگه: این که هنوز اینجاست سریعتر به اتاق سفید ببریدش. از این بعد هم همونجا می مونه! جاش رو بدید به این بیمار جدیدی که میاد.

انیشتین:این بیمار جدید اسمش چیه؟ بیماریش چیه؟

رئیس: به تو ربطی نداره! ضمن اینکه خودش میاد خودش رو معرفی می کنه...

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
زانکه  در  کم خردی  از همه عالم بیشم
«حافظ»
چهارشنبه 5/10/1386 - 10:22 - 0 تشکر 20706

سلام بر اهل صلح دوستي انسانيت

وااااااااااااااااااااااااااااو خداي من، من عاشق ديوونه بازيم من عاشق ديووونگيم من خود ديييونم من ديوووووووووونم يکي بياد منو بيگيره.

جا داره از ياسان عزيز به خاطر اين ايده جلب‌انگيزناکش تشکر کنم و همچنين آقا سعيد گل ( داش سعيد پارسال جواد بودي امسال ارتقاء دادي نکنه ديدي جشن ميلاد سعيد و قربان بوده اسمتو عوض کردي از مدرسه بهت جايزه بدن اي کلک نگو نه که خوب ميشناسمت)

..........................

ديووووونه شماره 2 مهدي مک‌لارن: کسي که يه ماشينه اصلا هم فکر نمي‌‌کنه که يه ماشينه چون واقعا يه ماشينه و بنا به دلايلي امنيتي به شکل آدم در اومده چون خداييش عمرا نذارن مک‌لارن اف1 تو ايران حرکت کنه فقط کافيه نيش گاز بده سرعتش ميرسه به اوج خلاصه داشتش مي‌گفتم که آره اين ديوونه ما حالا که ماشين آدم نما شده قصد داره به طريقي وارد کشور انگليس بشه آخه مک‌لارن اف1 بچه اونجاست برا همين ديوونه قصه ما ميتونه مجددا به شکل اولش برگرده....

خب تا همينجاش بدونيد تا ايشالله سر فرصت بيام داستان ادامه بدم... فقط شرمنده‌ها من بعد از چند ماه دوندگي تازه دارم به 2 واحد مونده اين ترمم دست پيدا مي‌کنم برا همين اين چند روز نمي‌تونم اون چنان بايد و شايد ادامه بدم چون واقعا مخم هنگوليده ولي هستم بذاريد 2 واحدو بگيرم ميام خدمتتون.

مراقب خودتون باشید

MCLAREN SUPER SPORT

چیزهایی نصیب ما می‌شود که آن‌ها را باور داریم.

ای کاش یاد بگیریم، که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالا بگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ‌دنده‌های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

عمر دست خداست، پراید فقط وسیلس 

 

چهارشنبه 5/10/1386 - 16:2 - 0 تشکر 20737

هوالمعشوق

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه من بالایی است.

********************

سلام


به به به به لونشونو پیدا کردم!!!

همگی واستید تکون نخورید...

هیچ کس از جاش تکون نخوره...من یلدای عشق از ماموران مخفی امین آباد هستم...

وظیفه دارم دیوونه های تبیان رو شناسایی و تحویل بدم...

به به به به شاهشون رو هم پیدا کردم....هیچ فکر نمیکردم شاهشون شما باشید...

سعید انیشتین برگرد دستاتو بذار رو سرت...افرین

یاسان تو هم همینطور...

تو ماشین نوک مدادی !!(همون قضیه جوکه و اینا) میبینم که همچین درات بالا هست آفرین...

دراتو بذار رو سقفتو برگرد...

بارها تو انجمن های مختلف دیدمت ولی گاز دادی فرار کردی...اما اینبار گیرت آوردم...

سعید که حسابی رنگش پریده و ترسیده بالاخره شاهشونه و جرمش سنگین هی من و من میکنه

چیه سعید میخوای حرفی بزنی؟؟؟

سعید یه نمه ترسیده ولی خیلی باهوشه سریع یه فکری میکنه و میگه:

ببین تو میتونی ما رو از اینجا ببری میتونی تحویلمون بدی اما فکر بعدشو کردی؟؟؟

هر دیوونه ای که بیاد اینجا و ببینه ما رو بردی دیگه خودشو معرفی نمیکنه در نتیجه نمیتونی بقیه رو شناسایی کنی...

یلدای عشق پیش خودش فکر میکنه که: نه بیخود بهت نمیگن انیشتین راست میگی ها...

ولی بروز نمیده و میگه:

خودمم همچین تصمیمی داشتم...چون یه سری های دیگه رو هم شناسایی کردم اما باید خودشون بیان ثبت کنن که مدرک داشته باشم از جمله همین عسل باقالی و ندای اسمانی من و گیگیلی ومهشید های و...

پس ببینید بچه ها قول میدم باهاتون همکاری کنم،شاید اصلا صحبت کردم و یه شعبه از امین آبادو همینجا زدیم ...پس نترسید...بیاید خودتونو معرفی کنید...

دیوونه شماره 3: سوپر دیوونه...صد رحمت به دیوونه...یه چیزی اونورتر از دیوونه

یلدای عشق

که بستری هست و تو توهمات فانتزیاییش! خودشو خوب شده تصور میکنه و فکر میکنه مامور شده از طرف کارکنان تیمارستان که بقیه دیوونه ها رو بگیره...اما کم کم متوجه میشه که ای بابا من چرا شبیه اینام؟!؟!؟!؟!؟

آقا من هم به شدت هستم ...رو منم حساب کنید...

گیگیلی هم باید بیاد...

**یا علی از تو مدد**

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.