• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 632)
يکشنبه 10/3/1388 - 12:30 -0 تشکر 117720
یک رخداد خجالت آور

  یک رخداد خجالت آور 
امروز وقتی بی رمق در سرویس نشسته بودم و خود را آماده چرتی کوچک بعد از خوردن غذای ظهر کردم ، پلکهایم را به آرامی روی هم گذاشتم وفرصت را غنیمت شمرده و تا رسیدن به شرکت به قول بعضی ها قیلوله ای کرده باشم که
 نا خود آگاه با صحبت های هم سرویسیم چنان عنان خنده از کف من ربوده شد که تا خود شرکت دیگر مجال خواب برایم باقی نماند و هر گاه به یاد صحبت های او می افتادم از خنده ریسه میرفتم . 
 او میگفت با اولین تماس از طرف آشنایانش خود را به سرعت به  روستا رسانده تا در مراسم خاک سپاری یکی از اقوامش شرکت کند که بخاطر این عجله مجبور شده است با گرفتن خروجی از کار ،خود را بسرعت هرچه تمام تر به روستا برساند که البته موفق نیز میشود و هنگام تشیع جنازه آن مرحوم جزو مشایعت کنندگان قرار میگیرد .
وهمراه با دیگران  تا نزدیک گور با ذکر فاتحه با میت پیش میرود و از آنجا که کمی حس کنجکاوی او گل میکند برای مراسم تلقین خود را بالای سر میت رسانده تا مستقیما نظاره گر  جنازه آن سفر کرده   و چگونگی خواندن تلقین بر میت باشد.
 تمامی اقوام وآشنایان آن مرحوم با حالتی متاثر و چشمانی اشک آلود بر گرد خاک جمع شده بودنند تا با آن مرحوم وداع کنند و هر کس در خلوت خود با دیدن این صحنه ها دگرگون شده و حالت غم از چهره آنان نمایان بود روحانی همه را به سکوت فرا خواند و مشغول خواندن نام و نام پدر آن خدا بیامرز بود که مجددا همه صدای ناله و آه شان درامد که روحانی همه را به سکوت مطلق فرا خواند . 
من که برای شنیدن ودیدن این صحنه نزدیک خاک نشسته بودم ، مات و مبهوت در دنیای مردگان سیر میکردم و همراه با سکوت ، غرق در جمله ها وکلمات بودم که ناگاه ..... گوشی همراهم به صدا در آمد و از خود آهنگی بس مفرّح پخش میکرد ( یه حلقه طلایی.....) و لحظه به لحظه نیز بر صدای آن افزوده میشد با شتاب هرچه تمام تر به حالت ایستاده قرار گرفتم تا بتوانم زود تر گوشی را از جیب خود درآورم و آنرا که بیموقع به صدا در آمده بودخاموش کنم .
از عجله زیاد برای آنکه صدایش زود تر قطع شود دست را در جیب کرده وبا شتاب هر چه تمام تر گوشی را بیرون کشیدم ولی از شانس بد و به خاطر استرس های وارده گوشی از دست من رها شد و داخل گور جای گرفت و پیوسته  در حال پخش آن آهنگ منحوس بود و لحظه به لحظه بر قدرت صدای آن افزوده میشد .
با تلاش یکی از افراد گوشی از زیر آن مرحوم خارج شد و با عصبانیت هر چه تمام تر آنرا به من پس دادند ،من که از خجالت داشتم میمردم و برای فرار از نگاه های زهر آلود افراد ، جمعیت را به کناری زده و تا کیلومتر ها دور شدم . وبرای آنکه از نظر ها دور شوم سریع به شهر برگشتم.
نوشته توسط یکی از کارمندان شرکت نفت(اسم و فامیل مجهول)

Life is a chain of moment of enjoyment ,not only about survival

دوشنبه 11/3/1388 - 11:14 - 0 تشکر 117940

باسلام

خب این داستان بسیار جالب و کمی خنده آور بود ولی به خاطر اینکه به صورت اداری نوشته شده بود اون حالت طنز گونه ای که باید داشته باشه گرفته شده استفاده از لغات و تعبیرات اداری روح طنز و از داخل متن گرفته با این حال خیلی زیبا بیان شده بود.

تشکر میکنم از شما دوست گرامی

با تشکر آنلاکر

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمانست
چهارشنبه 13/3/1388 - 4:4 - 0 تشکر 118479

ممنون از نظرتون دوست عزیز

روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید:
"
مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟

مادر جواب داد:

"خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد."
دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید
.
پدرش پاسخ داد:

"خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد."
دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:

 "مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!"
مادرش گفت:

"عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش

Life is a chain of moment of enjoyment ,not only about survival

پنج شنبه 14/3/1388 - 14:24 - 0 تشکر 118877

با سلام

خیلی خوب و جالب بود استفاده بردیم

با تشکر آنلاکر

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمانست
جمعه 15/3/1388 - 16:26 - 0 تشکر 119313

خیلی جالب بود نیلوفر جان

فقط میر حسین

جمعه 15/3/1388 - 22:43 - 0 تشکر 119458

که این طور...!!!

پنج شنبه 21/3/1388 - 13:23 - 0 تشکر 121393

سلام

اون بنده خدا دیگه روش شد بره پیش فامیلاش؟؟

 من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم ماند

به اميدي که تو فانوس شب من باشي

براي سلامتي و ظهور امام زمان(عج) صلوات ختم کنيد.

چهارشنبه 27/3/1388 - 12:32 - 0 تشکر 123362

جالب بود. راستی واقعی بود؟

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند... چه تلخ است قصه ی عادت
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی